آیا بهار غربی در راه است؟

این اعتراضات از جنس جهان اول است، نه جهان سوم / جامعۀ امریکا بیش از اندازه قابل هضم، راستگرا و افراطی شده است / اوباما میگفت: اگر خوشبختی میخواهیم، باید همه خوشبخت باشند / در اروپا شاهد شکلگیری جنبش «ضد تبعیضی» هستیم / گسلهای اجتماعی در امریکا، ریشۀ نژادی دارند
آشوبها در امریکا همچنان ادامه دارد و به نظر نمیرسد که تنها علت آن، مسئله کشتن جورج فلوید، سیاهپوست امریکایی، از سوی پلیس باشد. به نظر میرسد که مردم امریکا چیزی فراتر از تبعیض نژادی از دولت و فرمانداران ایالتهایشان میخواهند؛ از خدمات اجتماعی گرفته تا همان تبعیض نژادی همیشگی، تا جایی که این روزها برخی از ایالتها نیز خواهان خودمختاری شدهاند. از سوی دیگر، تظاهرات امریکا و مطالبات آنها تنها در مرزهای این قارۀ بزرگ جا خوش نکرده و تا اروپا پیش آمده است و دولتمردان اروپا را گرفتار تظاهرات گستردهای کرده است. ریشۀ این اعتراضات چیست؟ آیا به زعم برخی از تحلیلگران میتوان گفت بهار غربی در راه است؟ با دکتر حجتالاسلام و المسلمین محمد مسجدجامعی، سفیر اسبق واتیکان و پژوهشگر دینشناسی و جامعه دینی، ریشۀ این تظاهرات را آسیبشناسی کردهایم که در ادامه، مشروح این گفتوگوی تفصیلی را میخوانیم.
آشوبهای امریکا برای جورج فلوید بود یا فقط آتشی در خرمن تبعیض نژادی بود؟
موضوع قتل جورج فلوید را میتوان از دو منظر بررسی کرد. یکی مربوط است به داخل امریکا و مسائل داخلی آن و پیامدهای این قتل در کوتاهمدت و بلندمدت. بُعد دوم مربوط است به اثراتی که بر مجموع شرایط اجتماعی و فکری و فرهنگی خارج از امریکا خواهد داشت. البته منظور از خارج از امریکا، کشورهای توسعهیافته است و تأثیرات چندانی بر کشورهای توسعهنیافته و جهان سوم نخواهد داشت. در مورد مسائل داخلی امریکا در طی سالهای اخیر میتوان گفت که تبعیض علیه جامعۀ سیاهپوست امریکا بیشتر شده است. بر اساس آمار سال ۲۰۱۶، احساس مورد تبعیض بودن در بین سیاهان حدود ۵۱% بوده و در سال ۲۰۱۹ به ۷۶% افزایش یافته است. سیاهپوستان از همان ابتدای شکلگیری امریکا همواره با مشکلاتی روبهرو بودهاند؛ بهویژه از دهۀ ۵۰ قرن بیستم به بعد که این مسئله نمایانتر شده است. لذا این معضل گذشته از سابقۀ تاریخیاش، ریشهای هفتادساله دارد و طی چند سال اخیر به مشکل بزرگی تبدیل شده است. در اینجا دو موضوع مطرح است: یکی، اصل تبعیض و دیگری، احساس مورد تبعیض بودن. این احساسات که مورد تبعیض هستیم، به شدت رشد کرده است. قبل از ماجرای جورج فلوید نیز به صورت عامدانه سیاهپوستان دیگری کشته شدهاند. میشل اوباما و خود باراک اوباما پس از مرگ فلوید، سیاهپوستانی را نام میبرند که در طی چند ماه اخیر به عمد کشته شدند؛ اگرچه کشته شدن آنها انعکاس وسیعی نداشت.
بحث بعدی، به ترامپ و چگونگی انتخاب وی و همچنین ویژگیهای طرفداران او بازمیگردد. ترامپ در واکنش به این قتل، توئیتهایی منتشر و موضعگیری کرد. بعد شاهد واکنش افرادی چون جیمز ماتیس، وزیر دفاع سابق امریکا و نیز رئیس ستاد مشترک ارتش بودیم که پس از همراهی کردن با ترامپ برای رفتن به کلیسا، عذرخواهی کرد.
به چه علت عذرخواهی کرد؟ در کل چرا چنین موضعی را گرفت؟
آنها نظامی هستند و نباید به طور علنی مواضعی به نفع و یا به ضرر گرایشهای سیاسی بگیرند.
این واکنشها ریشه در چه نوع سیاستی در امریکا دارد؟ آیا با ساختار نظام سیاسی آنها مرتبط است؟
ریشۀ این مسئله به انتخاب باراک اوباما بازمیگردد؛ بدین معنا که در جامعۀ امریکا تودۀ بزرگی وجود دارد که فردی مانند اوباما را میپسندد و میپذیرد. او دو دوره انتخاب میشود. انتخاب دور دوم، نشاندهندۀ این است که کسانی که به او رأی میدهند، با تصمیم به او رأی دادهاند و نه به دلیل انگیختگی عاطفی و احساسی. به طور خلاصه اوباما میگوید: «اگر خوشبختی میخواهیم، باید همه خوشبخت باشند.» این سخن اوست در صحبت کوتاهی که پس از واقعۀ فلوید ایراد کرد.
کسانی که به او رأی دادهاند، چه در دور اول و یا دور دوم، این فکر را کموبیش قبول دارند؛ برای آنها مهم نیست که این سخن از آنِ کیست؛ سفید است یا سیاه، امریکاییالاصل و مسلمانزاده است و یا نیست. اما در مقابل، کسانی هستند که به گوینده میاندیشند و نه به محتوا؛ اگرچه با محتوای آن هم موافق نیستند. کسی که میگوید «اول امریکا»، تفاوت دارد با کسی که میگوید «خوشبختی برای همه».
به هر حال انتخاب مجدد اوباما، امریکاییان سفیدپوستی را که گرایشهای نژادپرستانه داشتند، تحریک کرد. آنها خواهان تسلط نژاد سفید در داخل و تسلط مطلق امریکا در خارج هستند و لذا در برابر شخص و اندیشه و سیاست اوباما و همفکرانش قرار دارند و تا بدان حد افراطی هستند که اوباما را با عنوان «تروریست مسلمان» معرفی میکردند؛ از پمپئو گرفته تا کاندیدای اخیر ریاست پنتاگون که البته به همین دلایل انتخاب نشد. برای اینان فردی چون ترامپ شخصیت ایدهآل است و حتی رفتارهای نابهنجار او را که تناسبی با موقعیت رسمیاش ندارد، میپسندند و نیز سیاستهای غیرکارشناسانهاش را. اینان که عموماً تمایلات اونجلیکالی هم دارند، پس از آمدن ترامپ به هیجان آمدند. بخش مهمی از مشکلات سیاهان در همین جریان ریشه دارد.
چرا سیستمهای نظارتی در امریکا در قبال فردی چون ترامپ، تا این اندازه ضعیف عمل میکنند؟
ما شاهد بودیم که علیرغم تمام خدمتهایی که نیکسون به امریکا کرد و آن را از جنگ فرسایشی در ویتنام نجات داد و رابطه با چین را آغاز کرد و رقابت نظامی با شوروی را تا اندازهای محدود کرد، سیستم نظارتی، او را نهایتاً برکنار کرد. سیستم نظارتی در دورۀ ترامپ بسیار ضعیف عمل کرده است. در حال حاضر، بخش سفید افراطی امریکا، توقعات و انتظاراتش رو به افزایش است و احساس قدرت میکند. برای نمونه، حرفهای راست امریکایی، چه اونجلیکال و چه غیرمذهبی را، در خصوص اسرائیل و بهویژه در دو یا سه سال اخیر بررسی کنید و آن را با حرفهای طرفداران اسرائیل در پنجاه سال اخیر تاریخ امریکا مقایسه کنید. به هیچ وجه قابل مقایسه نیست؛ نه از لحاظ کمّی و نه کیفی. بنابراین میتوان دریافت که جامعۀ امریکا در سالهای اخیر در شرایط نامتعادلی قرار گرفته و بیش از اندازه قابل هضم، راستگرا و افراطی شده است.
ساختار پلیس به چه صورت است؟ آیا آنها هدفمند با سیاهان اینگونه برخورد میکنند؟
تشکیلات و ساختار پلیس امریکا متأثر از سیستم فدرال آنهاست. در بین آنها، سیاهپوست و اسپانیایی و آسیایی نیز هست. فرماندهان پلیس نیز ممکن است غیرسفید باشند؛ اما ساختار به نوعی شکل گرفته است که راستگرا بودن و ضدسیاه بودن در آن مشخص است؛ البته اگر نگوییم حالت ضدسیاه دارد و سیاهپوست از نظر او شهروند عادی نیست و پیوسته مورد سوءظن است. این نکات را تا حدودی در انتقادهای اوباما پس از قتل جورج فلوید و تا اندازهای در اظهارات کالین پاول میبینید. این واقعیت، همزمان با افزایش راستگرایی در طبقات مردم، حالت راستگرایی پلیس را نیز افزایش داده است. چنین وضعی حفظ نظم و آسایش جامعه را دشوارتر ساخته است.
دلایل این تفاوت فاحش در چیست؟
یکی اینکه، در امریکا اسلحه آزاد است و در چنین جامعهای نوع نگاه و رفتار پلیس متفاوت میشود. این خیلی تفاوت دارد با زمانی که جامعه غیرمسلح است. اصولاً داشتن اسلحه در امریکا قانونی است و در بند دوم متمم قانون اساسی این کشور بدان تصریح شده که افراد حقّ داشتن اسلحه را دارند. دونالد ترامپ، برعکس اوباما، از موافقین سرسخت این قانون است و این، مشکلات فراوانی بهویژه برای پلیس ایجاد میکند. لذا واکنشهای تند آن تا مقداری به خاطر ترس است. ضمن اینکه به دلایل مختلف، نوع تمایل به جرم در جامعۀ توسعهیافته و غیر توسعهیافته عموماً تفاوت دارد. طی فقط یک هفته در ماه اخیر در شیکاگو، هجده تن از مردم سیاهپوست در برخورد با خودشان کشته شدند. شاید تعداد سیاهپوستانی که در برخورد و نزاع با خود کشته میشوند، به مراتب بیشتر از مواردی باشد که توسط غیرسیاهان کشته میشوند. نمیتوان وجود تبعیض در جامعۀ سیاهپوستان را نادیده گرفت، اما باید در نظر داشت که جامعۀ آنان عموماً آرام نیست. در داخل خود مشکلات زیادی دارند. این مشکلاتی نیست که با آموزش عمومی، تحصیل آکادمیک جبران بشود؛ چون به طور خلاصه به دلایل مختلف اقتصادی و غیراقتصادی، در محلههای خاص خود زندگی میکنند و پخش نیستند و لذا با جامعه آمیخته نیستند. این مسئله منجر به افزایش مشکلات میشود. در جریان مهاجرت مسلمانان هند به پاکستان پس از استقلال این دو کشور، تعداد زیادی از آنان به پاکستان آمدند و تعداد زیادی از آنان به کراچی رفتند. آنها مشکلات زیادی در کراچی ایجاد کردند و البته تبعیضهای فراوانی علیه آنها وجود داشت. آنها تا زمانی که در محلههای خود بودند، مشکلاتشان به مراتب بیشتر بود. از زمانی که دولت تصمیم گرفت آنها را پخش و متفرق کند، مشکلات کمتر شد. البته تبعیض در امریکا تنها به سیاهان مربوط نمیشود؛ اسپانیشها را هم شامل میگردد.
لطفاً منظورتان را از «اسپانیش» واضحتر بیان کنید.
بخشهای بزرگی از جنوب امریکا متعلّق به مکزیک بود که حدود دو قرن پیش، از مکزیک جدا شد. مردم این مناطق اصطلاحاً «اسپانیش» هستند؛ نه به آن معنا که از اسپانیا آمده باشند. آن اسپانیاییهایی که از اسپانیا آمدند، با مردم محلی مخلوط شدند و تشکیل خانواده دادند. بنابراین چیزی هستند بین واقعیت سرخپوستی و اسپانیش بودن. بخشهایی که از مکزیک جدا شد، پس از دو قرن هنوز در جامعۀ امریکا هضم نشدهاند. بخش دیگر، کسانی هستند که در دهههای اخیر از امریکای لاتین و منطقۀ کارائیب مهاجرت کردند که تازهوارد و اسپانیش هستند. این مردم نیز مشکلات زیادی دارند. اما سیاهپوستان بیشتر مشکل دارند. سیاهان به دلیل اندام فیزیکی و رنگ پوستشان، به راحتی قابل تشخیص هستند. چنین واقعیتی، روانشناسی و حساسیت، بلکه غرور خاصی را ایجاد میکند که مختص سیاهپوستان است. این روانشناسی در گذشته نیز وجود داشت، اما در دنیای جدید به دلیل افزایش ارتباطات بسیار تشدید شده است. این موارد مشکلات امریکا را در آینده بیشتر خواهد کرد. این معضلات چیزی نیستند که با حسن نیت و اقدامات مثبت، بتوان آن را از بین برد. البته میتوان آن را کاهش داد.
البته امریکا جامعۀ خلّاقی است و قدرت هضم بسیار بالایی دارد و توان انطباقش با موقعیتهای جدید در زمینههای متعدد بسیار بالاست. به هر حال، امکان رشد در این جامعه علیرغم محدودیتهایی که سفیدپوستان افراطی ایجاد میکنند، خیلی بالاست. در حال حاضر، درآمد و حقوق آسیاییتبارهایی که در امریکا هستند، از خود امریکاییها بیشتر است. البته آسیا در عرف عمومی امریکا یعنی آسیای دور. به هر حال، این جامعه بسیار خلاق و پرانرژی است و دارای ویژگیهای مثبت زیادی برای حل مشکلات است. علیرغم این همه، معضلات اسپانیشها و سیاهپوستان گسلهای زیادی در امریکا به وجود آورده و این امر همچنان تداوم خواهد داشت. آنها حتی بعضاً خواهان تغییر پرچم ایالتی خود هستند؛ همچون ایالت میسیسیپی.
به نظر شما، دلیل اصلی کشیده شدن این اعتراضات به کشورهای اروپایی چیست؟
پیشتر نکتهای را متذکّر شدم. داستان قتل فلوید به دلایل مختلف در آنجا که به متن جوامع مختلف مربوط میشود، عمدتاً جوامع جهان اول را تحت تأثیر قرار میدهد؛ اگرچه همگان به لحاظ عاطفی و انسانی تحت تأثیر قرار گرفتند. حتی در افریقا نیز با توجه به اینکه جورج فلوید سیاهپوست بود، شاهد تحرکاتی بودیم و حتی اتحادیۀ افریقا اطلاعیهای داد و بعضی از شخصیتهای افریقایی موضع گرفتند؛ اما تأثیرگذاری اصلی مربوط به جهان اول میشود. جریانهایی در جهان اول وجود دارد که دارای رشد فزایندهای است. برای مثل، مسئله طرفداری از محیط زیست را در نظر بگیرید. کسانی که به تغییرات محیط زیستی حساس هستند و حتی مطالباتی از دولت و نمایندگان پارلمان و احزاب خود دارند، عموماً جهاناولی هستند.
دو مسئله دیگر هم هست که با هم آمیختگی دارد؛ یعنی مسائل «ضد تبعیضی» و موضوع «دفاع از اقلیتها». علیرغم رشد افکار راستگرایانه در اروپا، گرایش ضد تبعیضی نیز رشد فراوانی داشته است. برای نمونه، ایرلند کشوری بود بسیار محافظهکار به لحاظ دینی. تنها کشوری در اروپاست که قانون اساسی آن با ستایش خداوند و حضرت مسیح(ع) شروع میشود. علیرغم همۀ این نکات در رفراندومی که چند سال پیش در مورد قانونی کردن همجنسگرایی برگزار شد، بیش از شصت درصد به نفع آن رأی دادند که علیرغم آن سابقۀ کاتولیکی، بسیار تعجبانگیز است. علتهای زیادی برای این پدیده وجود داشت که از جمله کودکآزاری کشیشان بود. نکتۀ مهم این بود که بسیاری از طرفداران میگفتند که بدان علت بدان رأی دادهاند که خواهان عدم تبعیض نسبت به همجنسگرایان هستند. اگر اشتباه نکنم، حتی وزیر بهداشت ایرلند هم چنین گفت. به هر حال، گرایش ضد تبعیضی در حال حاضر در عموم کشورهای اروپایی وجود دارد و به احتمال فراوان تقویت هم خواهد شد.
آیا به غیر از مسائل ایدئولوژیک و اخلاقی و یا معیشتی، عوامل دیگری در این تظاهرات دخیل است؟
البته عوامل دیگری نیز وجود دارد. به هر حال، در اروپا شاهد شکلگیری جنبش «ضد تبعیضی» هستیم که در گذشته به این وسعت هرگز وجود نداشته است. این فقط بدان معنا نیست که فقط در سطح زمان کنونی عمل کند؛ بلکه حالت عمیقی نیز پیدا کرده و در جایی که شاهد واقعیتهای تبعیضآمیز تاریخی هستیم، با آن نیز مخالف است و چنین امری پدیدۀ جدیدی را به وجود میآورد که خواهان تصفیۀ تاریخی است. یعنی میخواهد با بخش تبعیضآمیز آن مخالفت کنند و تا جایی که امکان دارد آن را حذف کنند. اینکه مجسمۀ چرچیل در محفظهای قرار میگیرد، دارای پیام معناداری است؛ آن هم در کشوری مانند انگلیس که مردمش اصولاً محافظهکار هستند.
چرچیل، فرد برجستهای در طول جنگ دوم بوده است. از نظر عموم انگلیسیها مدیریت داخلی، بیرونی و نظامی او یک شاهکار است. همانگونه که ناپلئون با وجود کارهای عجیبش برای فرانسویها شخصیت بزرگی محسوب میشود، چرچیل نیز شخصیت بزرگی برای انگلیسیهاست. مخالفت با او، به این علت است که به دلیل گرفتن برنج و سایر مواد غذایی هندیان به نفع انگلیسیها، میلیونها هندی مردند. به هر حال شاهد هستیم که مسائل ضد تبعیضی تنها در سطح زمان عمل نمیکند؛ بلکه مسائل تاریخی را نیز تحت تأثیر قرار میدهد.
با توجه به توضیحات شما اما جنس تظاهرات، مشابه آشوبهای امریکاست. به هر حال، اروپا هم دورهای از بردهداری را پشت سر گذاشته است.
این مسئله به شرایطی برمیگردد که در برخی کشورهای اروپایی وجود دارد که بیشباهت به امریکا نیست. کشورهای فرانسه و انگلیس در طول تاریخ استعماری خود، کشورهای با جمعیت سیاهپوست را در قلمرو خود داشتند. در طول زمان تعدادی سیاهپوست از قلمروهای استعماری به انگلیس، بلژیک، فرانسه و… آمدند. اکثر این سیاهپوستان نیز دارای شناسنامۀ کشورهای متوقف فیه هستند. البته این مهاجران شامل مهاجران جدید و قدیم میشود که قدیمیها حدود صد سال گذشته به این کشورها آمدند. در اینجا هم مسئله مورد تبعیض بودن وجود دارد. ولی موضوع در عمق خود با آنچه در امریکا اتفاق میافتد، فرق میکند. درست است که سیاهپوست قدیمی و جدیدالورود ممکن است پاسپورت کشورهای اروپایی را داشته باشد، اما در اینجا صاحب اصلی کشور فرانکها، گلها، ساکسونها، اسکاتیشها، فیلامانها و… هستند. در نتیجه، یک فرانسوی میتواند بگوید این کشور از آنِ اوست و نه از آن سیاهپوستی که پاسپورت فرانسوی دارد. اما در امریکا یک سفیدپوست نمیتواند بگوید که کشور از آنِ من است و تو تازهوارد هستی. فرض کنید آن سیاهپوستی که قرن هفدهم به امریکا وارد شده، امریکایی بودنش کمتر از سفیدپوستی نیست که در اوایل قرن بیستم وارد شده است. برای مثال، پدرِ مایک پمپئو فردی ایتالیایی است که به امریکا مهاجرت کرده است. او نمیتواند به سیاهپوستی که سه قرن پیش وارد شده بگوید امریکاییتر از اوست؛ اما فرانسویها و انگلیسیها میتوانند چنین ادعایی کنند.
با رصد کردن تصاویر و فیلمهای آشوبهای امریکا چیزی که بسیار چشمنوازی میکند این است که جامعۀ متوسط به خیابانها آمدهاند. البته در علوم اجتماعی میگویند: انقلاب را طبقۀ متوسط رقم میزند، اما من فکر نمیکنم دربارۀ امریکا چنین باشد؛ چراکه در این تظاهرات حتی سلبریتیها و برخی از ثروتمندان نیز شرکت کردند. دغدغهها متفاوت است یا یکی است؟ یا هر کدام به خاطر یک معضلی به خیابان آمده؟
واقعیت این است که در اروپا و امریکا طبقۀ متوسط در حال اضمحلال است و این جریان، یک سری نارضایتی و بلکه بی سر و سامانیهایی را ایجاد کرده است و در هر فرصتی خود را نمایان میکند؛ چه به صورت جنبشهای ضد جهانی شدن خود را نشان دهد و چه در تظاهرات هواداران محیط زیست. طبقۀ متوسط در حال حاضر عموماً وضع نگرانکنندهای دارند و واقعاً نگران هستند. مخصوصاً در جاهایی که سیاستهای نئولیبرالیستی منجر به بروز مشکلاتی در زمینه بهداشت، آموزش، بیمههای بیکاری، خدمات اجتماعی و… شده است. این حالت برای مثال در آلمان نسبت به فرانسه و یا انگلیس کمتر است. در آلمان خدمات بهداشتی تقریباً رایگان است و خدمات آموزشی نیز تقریباً در دسترس همگان است. اما در خیلی از کشورهای اروپایی به خاطر خصوصی شدن، این مشکلات وجود دارد. لذا آن طبقاتی که عمدتاً متوسط هستند و به دلایل ذکرشده ناراضی هستند، به سرعت در این تظاهرات و با هر عنوانی که باشد، مشارکت میکنند و مخالفت خود را با نظم حاکم نشان میدهند. البته موارد دیگری مانند تکنولوژیهای بسیار پیشرفته وجود دارد که ذاتاً نیازمند انباشت خلاقیت و سرمایه است و در نهایت منجر به تضعیف و لاغر شدن طبقۀ متوسط میشود.
برخی معقتدند که انقلاب غربی در راه است. آیا بهار غربی در پیش داریم (کنایه از بهار عربی)؟
اصولاً این دو قابل مقایسه نیستند. در دو شرایط به کلی متفاوت زندگی میکنند؛ هم به لحاظ تاریخی و هم وضعیت کنونی. بهار عربی اعتراضی بود به فساد و ظلم حاکم، و خواهان مدیریتی سالم و متعهد بود که به دلیل عدم وجود ساختارهای اجتماعی و سیاسی مناسب جهت هدایت آن، موج تحولطلب، به ضد خود تبدیل شد. و البته عوامل دیگری هم داشت.
مسئله کنونی، خاص امریکاست و ناشی از شرایط داخلی نامطلوب و گسلهای اجتماعی که عمدتاً ریشۀ نژادی دارد. و اگر برخی از کشورهای اروپایی هم از آن متأثر شدند، دلایل خاص خود را دارد. موج موجود در امریکا خواهان اصلاحات در درجۀ نخست در ساختار پلیس است و در درجۀ بعد، به ایجاد اصلاحاتی که رشد طبقات مورد تبعیض را ممکن سازد. اگرچه فراوان از ترامپ انتقاد شده و میشود، اما موقعیت و عملکرد او به کلی متفاوت است با دیکتاتوریهای کشورهای عربی. این به معنای تمجید از ترامپ نیست؛ به معنای تفاوت فراوان او و جامعۀ او با عموم رهبران عربی و جوامع آنهاست. اصولاً یکی از ویژگیهای نظامهای دمکراتیک این است که چنین نارضایتیهایی کموبیش به طور طبیعی ایجاد میشود و این نقش بزرگی در تصحیح جهت و حرکت آن دارد.
تبعات سرنگونی تندیسهای مهم چه بر سر فرهنگ و آیندۀ ابرقدرتی امریکا میآورد؛ خصوصاً سرنگونی جرج واشنگتن و کریستف کلمپ؟
البته این مسئله مهمی است. هیچکس تا چند ماه پیشتر تصور نمیکرد که مثلاً تندیس جرج واشنگتن و کریستف کلمپ توسط مردم سرنگون شود. این مسئله مهمی است و تقریباً نشانگر تلقی جدیدی است از تاریخ و تاریخ معاصر، و علیرغم اهمیتش نباید دربارۀ آن اغراق شود. سرنگونی مجسمهها و پاک کردن تصویرها هم در دوران بیزانسها سابقه دارد، هم در دوران رفورمیسم پروتستانی و هم بعد از سقوط بلوک شرق و موارد دیگر.
بد نیست خاطرهای را نقل کنم. در سال نخست مأموریتم در واتیکان (۱۹۹۱م) پاپ در ضمن سخنرانیهایش میگفت سال آینده ـ که مصادف بود با پانصدمین سال کشف امریکا ـ میباید پانصدمین سالگرد مسیحی کردن قارۀ امریکا را جشن بگیریم و در سال ۹۲ خود به امریکای لاتین رفت و آن را جشن گرفت. در آن زمان برخی از روشنفکران امریکای لاتینی که عموماً به «الاهیات آزادیبخش» گرایش داشتند، از این اقدام پاپ انتقاد میکردند و اینکه اروپاییان آمدند و دهها میلیون انسان را کشتند و ساکنان محلی را به بردگی کشیدند و این مناسبتی نیست که جشن گرفته شود. این سخن را برخی از سفرای امریکای لاتین در واتیکان که تمایلات ترقیخواهانه داشتند، همچون سفیر پرو، به طور خصوصی میگفتند.
و امروز میبینیم مجسمۀ کلمپ را نه به مثابۀ کاشف و قهرمان بزرگ، بلکه به عنوان فردی که عملاً پیشقراول استعمار آن منطقه بود، مورد هتک قرار میگیرد و سرنگون میشود. به واقع این حادثۀ مهمی است که ادامه خواهد یافت و تقویت میشود. این نمودی است از گرایش «ضد تبعیض» که امروزه هواداران فراوانی دارد.
۳۱/۳/۹۹ ـ محمد مسجدجامعی