رویدادهاسیاست و فرهنگگفتگوی ادیانمطالعات بین المللی

نشست: جریان‌شناسی مسیحیت صهیونیست و یهودیت امروز

نشست تخصصی «جریان‌شناسی مسیحیت صهیونیست و یهودیت امروز» روز پنجشنبه ۲۱ اسفندماه ۱۴۰۴ در دانشگاه ادیان و مذاهب قم، با حضور  دکتر محمد مسجدجامعی، رئیس مؤسسه مطالعات راهبردی اسلام معاصر، سفیر اسبق جمهوری اسلامی ایران در واتیکان و عضو هیئت علمی دانشکده روابط بین‌الملل و حاخام یونس حمامی لاله‌زار، رئیس کلیمیان ایران و رهبر دینی جامعه یهودیان کشور (رئیس بت‌دین کلیمیان ایران)،برگزار شد. در این نشست، زمینه‌های تاریخی و الهیاتی شکل‌گیری مسیحیت صهیونیست، نسبت آن با شاخه‌های سنتی مسیحیت و نیز پیوندهای فکری و سیاسی آن با صهیونیسم و تحولات جهان معاصر، با رویکردی تحلیلی و میان‌رشته‌ای مورد بررسی قرار گرفت. متن پیش رو گزارشی از سخنان دکتر محمد مسجدجامعی در این نشست است که می‌کوشد تصویری روشن‌تر از خاستگاه‌ها، منطق درونی و پیامدهای این جریان در عرصه دین‌پژوهی و سیاست بین‌الملل ارائه دهد.


با توجه به سابقه‌ای که جنابعالی در واتیکان داشته‌اید، نخستین پرسش این است که اگر بخواهیم تمایز اصلی مسیحیت صهیونیستی را از جریان‌های سنتی و تاریخی مسیحیت در غرب بررسی کنیم، باید به چه مؤلفه‌هایی توجه داشته باشیم؟

برای تبیین این سوال باید به نکات متعددی اشاره کرد. به طور خلاصه، مسیحیت در جهان امروز سه شاخه اصلی دارد. نخست، مسیحیت کاتولیک است که رهبری آن با پاپ بوده و ساختار آن مبتنی بر محوریت واتیکان است.

شاخه دوم، مسیحیت ارتدوکس است که عمدتاً در کشورهای واقع در قلمرو سابق امپراتوری بیزانس، یعنی در اروپای شرقی و روسیه رواج دارد. کلیساهای محلی موجود در خاورمیانه نیز عموماً در همین دسته‌بندی قرار می‌گیرند. گاه از آن‌ها با عنوان «کلیساهای خاورمیانه» و گاه «کلیساهای ارتدوکسی» یاد می‌شود، زیرا به لحاظ اعتقادی کم‌و‌بیش، همان مبانی و اصول ارتدوکسی را دارا هستند.

در نهایت، شاخه سوم مسیحیت پروتستان است که بیشتر در آلمان، هلند و دانمارک و کشورهای اسکاندیناوی استقرار دارد. جمعیت قابل توجهی از پروتستان‌ها نیز در ایالات متحده آمریکا و در کشورهای آنگلوساکسون حضور دارند. کلیسای مشهور انگلستان، یعنی انگلیکان، نیز معمولاً در زمره  شاخه‌های پروتستانی مسیحیت طبقه‌بندی می‌شود.

به طور کلی، این سه شاخه، شکل‌های اصلی و سنتیِ مسیحیت را تشکیل می‌دهند که در حال حاضر در جهان غرب و دیگر مناطق فعالیت دارند.

کلیسایی که امروزه با عنوان کلیسای اونجلیکال شناخته می‌شود، حدود دو قرن قدمت دارد و در اصل از دلِ مسیحیت پروتستان پدید آمده است؛ اما می‌توان آن را به طور کامل محصولِ ایالات متحده آمریکا دانست. منظور از «تولید آمریکا» این است که پیدایش، رشد، تحولات فکری و گسترش این کلیسا همگی در خاک آمریکا صورت گرفته و از همان‌جا به سایر نقاط جهان نفوذ کرده است.

در حال حاضر، پیروان کلیسای اونجلیکال در بخش‌های مهمی از جهان حضور دارند؛ برای نمونه، در آسیای شرقی به‌ویژه در کره جنوبی و تایوان، همچنین در آفریقا و بیش از همه در امریکای لاتین، شمار آنان قابل توجه است. با وجود این گستره‌ جغرافیایی، مرکز شکل‌گیری و تحول فکری این جریان، همچنان در آمریکا است.

عنوان اصلی این جریان همان «کلیسای اونجلیکال» است، اما یکی از ویژگی‌های برجسته  آن گرایش شدید به یهودیت و حمایت از اسرائیل است. از همین رو، این کلیسا را گاه با عنوان کلیسای صهیونیستی نیز می‌شناسند. این گرایش، جنبه‌ای الهیاتی و تاریخی دارد و مبتنی بر این باور است که بازگشت قوم یهود به سرزمین مقدس، مقدمه  تحقق وعده‌های الهی و زمینه‌ساز ظهور دوباره  مسیح است.

از این منظر، کلیسای اونجلیکال خود را متعهد به پشتیبانی از هر اقدامی می‌داند که به گردآمدن یهودیان در فلسطین و تثبیت آنان در «سرزمین مقدس» بینجامد. این رویکرد، بخشی بنیادی از باورها و مأموریت دینی این کلیسا به‌شمار می‌آید.

در مجموع، کلیسای اونجلیکال را می‌توان جریانی با اعتقادات خاص و متمایز از دیگر شاخه‌های سنتیِ مسیحیت دانست؛ جریانی که از یک‌سو ریشه در پروتستانتیسم دارد، و از سوی دیگر، با گرایش‌های صهیونیستی و دیدگاه‌های سیاسی خاص در ارتباط مستقیم است.

پیوند کلیسای اونجلیکال با جریان موسوم به مسیحیت صهیونیستی تا چه اندازه دینی و الهیاتی است و تا چه حد جنبه سیاسی دارد؟ به بیان دیگر، اعتقاداتی مانند بازگشت یهودیان به سرزمین فلسطین، ساخت معبد و تشکیل اسرائیل بزرگ در اندیشه صهیونیسم مسیحی تا چه اندازه ریشه در باورهای مذهبی دارند؟

به‌طور خلاصه، کلیسای اونجلیکال جریانی است که از اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم شکل گرفت؛ جریانی فکری ـ مذهبی که ریشه‌های خود را، به گونه‌ای، هم در عهد عتیق یعنی تورات، و هم در عهد جدید یعنی اناجیل می‌جوید. پیروان این کلیسا، به اتکای برخی آیات و نامه‌های رسولان، به تفسیری خاص از مسیحیت رسیده‌اند که مبنای اندیشه صهیونیستی در درون مسیحیت محسوب می‌شود.

برای روشن‌تر شدن موضوع، باید دو نکته را اشاره کنم: نخست آنکه کتاب مقدس در مسیحیت مشتمل بر دو بخش است — عهد عتیق (تورات) و عهد جدید (انجیل) — که بخش عهد عتیق، در واقع تاریخ قوم بنی‌اسرائیل را روایت می‌کند و حجم قابل توجهی از متون مقدس را شامل می‌شود. همین ویژگی سبب شده که امکان برداشت‌ها و جمع‌بندی‌های متنوعی از آن وجود داشته باشد.

نکته  دوم آن است که در سنت تاریخی مسیحیت، به‌ویژه در شاخه‌های کاتولیک و ارتدوکس، فهم کتاب مقدس همواره بر پایه سنت کلیسایی و تفاسیر آباء کلیسا استوار بوده است. آباء کلیسا، به‌ویژه کسانی که تا قرن پنجم میلادی می‌زیستند، چارچوب نسبتاً واحدی برای تفسیر متون مقدس ایجاد کردند؛ در نتیجه، برداشت‌هایشان از کتاب مقدس منسجم و در یک ساختار الهیاتی مشخص قرار می‌گرفت.

اما در جریان پروتستانتیسم، و به‌ویژه در شکل رادیکال آن که بعدها در کلیساهای اونجلیکال بروز یافت، رویکردی کاملاً متفاوت اتخاذ شد. آنان گفتند: «ما دیگر سنت آباء کلیسا را برای فهم متن مقدس نمی‌پذیریم؛ خودمان باید مستقیماً به متن مراجعه کنیم.» این اصل را نخست مارتین لوتر مطرح کرد و بعدها مورد پذیرش همه جریان‌های پروتستانی قرار گرفت. پروتستان‌ها هرچند از سنت تفسیر کلیسایی فاصله گرفتند، اما در نهایت چارچوب خاص خود را در فهم الهیات مسیحی حفظ کردند.

در مقابل، اونجلیکال‌ها حتی آن چارچوب پروتستانی را نیز کنار گذاشتند. این رویکرد تا حد زیادی به بافت فرهنگی و اجتماعیِ آمریکا در قرن نوزدهم برمی‌گردد. جامعه آمریکای آن دوران، به‌ویژه پس از جنگ‌های استقلال، ساختار و روحیه‌ای کاملاً متفاوت با جامعه اروپا پیدا کرد؛ جامعه‌ای فردگرا، عمل‌گرا، برون‌گرا، ایده‌آل‌اندیش و ماجراجو و ضمنا دینی از نوع هیجانی و تجربی و نه نظری و عرفانی. همین بستر اجتماعی سبب شد تفسیر کتاب مقدس در میان اونجلیکال‌ها کاملاً مستقل، آزاد و بدون توجه به سنت کلیسایی در مفهوم کاتولیکی و ارتدوکسی‌اش باشد.

بنابراین، ریشه گرایش سیاسی ـ مذهبیِ صهیونیسم مسیحی در اصل به این رویکرد تفسیری بازمی‌گردد؛ جایی که متن کتاب مقدس به‌صورت مستقیم و بی‌واسطه، بدون استفاده از سنت کلیسایی، منبع مشروعیت الهی و تاریخی برای حمایت از قوم یهود تلقی می‌شود.

برای درک اینکه چرا اونجلیکال‌ها به چنین تفسیر خاصی از کتاب مقدس رسیدند و حتی از مرزهای سنتی پروتستانی هم عبور کردند، چنان‌که گفتیم باید جامعه  آمریکا را ـ به‌ویژه از اواخر قرن هجدهم به بعد ـ با دقت تحلیل کرد. تنها با شناخت زمینه‌های اجتماعی و تاریخی آن دوران می‌توان فهمید که چرا این برداشت‌ها شکل گرفت و چگونه به این چارچوب‌های فکری خاص رسیدند.

در نتیجه، تفسیر اونجلیکالیِ آمریکایی از مسیحیت، اساساً تفسیری دینی است. اما در این تفسیر مذهبی، آیات کتاب مقدس به گونه‌ای جمع‌بندی شده‌اند که اهمیت ویژه‌ای نه برای آیین یهود، بلکه برای قوم یهود قائل‌اند؛ یعنی هر فرد یهودی، صرف‌نظر از باور دینی‌اش، در این جهان‌بینی جایگاهی خاص و ممتاز دارد. همین نگاه، نتایج مهمی در پی دارد.

جنبش اونجلیکال در بنیاد خود، یک جنبش مذهبی است. برای شناخت آن باید هم با کتاب مقدس و شیوه فهم آنان آشنا بود و هم تحولات جامعه‌ آمریکا در قرن‌های نوزدهم و بیستم را بررسی کرد؛ به‌ویژه دوره‌ای که ظهور جریان‌هایی چون فاندامنتالیسم، چهره‌ الاهیات جدید را دگرگون ساخت. اگر این زمینه‌ها روشن شود، درمی ابیم که در اصل، با یک مسئله  کاملاً دینی روبه‌رو هستیم، گرچه این تفسیر دینی بعدها پیامدهای سیاسی گسترده‌ای پیدا کرده است.

به‌طور خلاصه، اگر معنای صهیونیسم را در اهمیت‌دادن به قوم یهود بدانیم، باید گفت که مسیحیت صهیونیستی (یا اونجلیکالی) در واقع پیش از یهودیت صهیونیستی ظهور کرده است. یعنی پیش از آن‌که یهودیت صهیونیستی در اوایل قرن بیستم زاده شود و سنگ بنای تشکیل کشور اسرائیل را بنا گذارد، مسیحیت صهیونیستی از دل جنبش اونجلیکال پا به عرصه گذاشته بود. این حرکت بعدها وارد حوزه  سیاست شد، اما خاستگاه آن در آغاز، دینی بود.

بنابراین، اصل ماجرا این است که جنبش اونجلیکال، جنبشی دینی است، و تولد آن به‌عنوان یک جریان دینی ـ سیاسی، پیش از پیدایش یهودیت صهیونیستی رخ داده است.

میان جریان مسیحیت صهیونیست و جریان راست گرایی یهودی چه ارتباطی وجود دارد؟

راست‌گرایی یهودی یا جریان راست یهودی، در مقاطع مختلف تاریخی جلوه‌های متفاوتی داشته است. منظور از این جریان، دوره‌ای از اواخر قرن نوزدهم و به‌ویژه اوایل قرن بیستم است. در آن دوران، برخی از متفکران یهودی به این نتیجه رسیدند که باید قوم یهود از وضعیت پراکندگی و سرگردانی خارج شود و در نقطه‌ای گرد هم آید. پرسش اصلی این بود که آن نقطه کجا باید باشد؟ در این میان سه نظریه مطرح شد: نخست، انتقال یهودیان به اوگاندا؛ دوم، به آرژانتین؛ و سوم، به منطقه فلسطین. چون ماهیت این جنبش در آغاز سیاسی و قومی بود، نه دینی، آن دو گزینه نخست نیز به‌طور جدی مطرح گردید. پایه‌گذاران این جریان از یهودیان متدین نبودند، بلکه بیشتر به هویت قومی یهود وابستگی داشتند. از همین‌جا بود که صهیونیسم یهودی شکل گرفت؛ جنبشی سیاسی و قوم‌مدار و ناسیونالیستی که بعدها لایه‌های دینی به آن افزوده شد.

این، به‌اعتباری، نقطه  آغاز صهیونیسم یهودی است. اما جریان اونجلیکال‌ها حتی پیش از آنکه این ایده به‌صورت رسمی متولد شود، به چنین برداشتی رسیده بودند. آنان در تفسیر خاص خود از مسیحیت، از چرایی و چگونگی بازگشت عیسی مسیح به‌عنوان مسیحا، و نیز در فهم خود از آخرالزمان، به این نتیجه رسیده بودند که یهودیان باید در «سرزمین مقدس» گرد  آیند. از همین‌رو، خود را موظف می‌دانستند در خدمت هر جریانی باشند که این هدف را محقق می‌کند.

با تشکیل کشور اسرائیل، این رویداد برای آنان پدیده‌ای بسیار شگفت‌انگیز و معنادار بود. اونجلیکال‌ها این واقعه را در چارچوب تفاسیر خود از کتاب مقدس معنا کردند؛ تفاسیری که در آن، آیات متعددی به گردهم‌آمدن یهودیان و به تعبیر کتاب مقدس، فرزندان ابراهیم از نسل اسحاق ـ نه اسماعیل که به‌زعم آنان جد اعلای عرب‌هاست ـ اشاره دارد. از نگاه آنان، با تأسیس اسرائیل، پیشگویی‌های کتاب مقدس و وعده‌ای که خداوند به ابراهیم داده بود، تحقق یافته است.

در نتیجه، موجی از هیجان و حمایت در میان اونجلیکال‌های آمریکایی نسبت به این پدیده شکل گرفت؛ حمایتی از ابتکاری که در آغاز ماهیتی دینی نداشت و رهبران اصلی آن نیز رهبران مذهبی نبودند، هرچند ممکن بود در میانشان افراد دیندار حضور داشته باشند. از این مقطع، به‌ویژه پس از جنگ جهانی دوم، این دو جریان به‌تدریج در هم تنیده شدند و پیوندی پایدار یافتند؛ پیوندی که رفته‌رفته ماهیتی به‌شدت سیاسی و حتی سیاسی ـ نظامی به خود گرفت.

وقتی سیاستمداری مانند جو بایدن خود را صهیونیست می‌نامد، آیا این موضع بیانگر یک گرایش دینی نزدیک به اونجلیکالیسم است یا بیشتر یک موضع سیاسی محسوب می‌شود؟

وقتی جو بایدن، می‌گوید «من صهیونیست هستم»، منظور او از صهیونیسم دقیقاً همان معنای ایدئولوژیک رایج در میان یهودیان نیست. بایدن شخصاً کاتولیک است، اما واقعیت این است که در میان بسیاری از کاتولیک‌ها و همچنین پروتستان‌های آمریکایی، نوعی برداشت از آموزه‌های کتاب مقدس وجود دارد که می‌توان آن را اونجلیکالی در معنا و نگرش، توصیف کرد، حتی اگر این افراد عملاً عضو کلیساهای اونجلیکال نباشند.

برای تقریب ذهن، می‌توان این وضعیت را با فضای فکری در میان اهل سنت مقایسه کرد؛ مثلاً ممکن است فردی از نظر فقهی شافعی، حنفی یا مالکی باشد، اما گرایش سلفی یا اهل‌حدیثی پیدا کند. یا در میان عالمان شیعه، ممکن است شخصی در چارچوب فقه اثناعشری قرار داشته باشد اما در عین حال گرایش اخباری‌ نیز در اندیشه‌اش دیده شود.

به همین قیاس، شخصی مانند بایدن ــ با آنکه کاتولیک است ــ در تفسیر خود از متون مقدس و نگاهش به اسرائیل، متأثر از برداشت‌های اونجلیکالی است. قرائتی منطبق با قرائت‌های اونجلیکال از تاریخ و سیاست و خصوصا اندیشه‌های آخرالزمانی مربوط به نزول حضرت عیسی. بنابراین، همان‌گونه که یک عالم مالکی ممکن است نگاهی اهل‌حدیثی یا سلفی پیدا کند، در اینجا نیز ما با نوعی ترکیب یا گرایش هم‌پوشان دینی–سیاسی روبه‌رو هستیم؛ گرایشی که تبیین و توجیه تشکیل و حمایت از اسرائیل را به پیشگویی‌های کتاب مقدس پیوند می‌زند.

این غلبه‌ تفسیرهای اونجلیکالی از کتاب مقدس بیشتر به مسیحیت آمریکایی اختصاص دارد یا در اروپا هم دیده می‌شود؟ و سؤال دیگر اینکه، نکته‌ای که درباره بایدن گفتید، بیشتر تحت تأثیر فضای سیاسی است یا واقعاً یک گرایش اعتقادی محسوب می‌شود؟

خود بایدن می‌گوید این نگاه را از مادربزرگش گرفته است. البته این مسئله اساساً محدود به بایدن نیست. اگر به تاریخ سیاسی آمریکا نگاه کنیم، از دوران روزولت و حتی پیش از آن نیز نمونه‌هایی وجود دارد. بسیاری از رؤسای جمهور آمریکا چنین گرایشی داشته‌اند. افرادی مانند جیمی کارتر یا رونالد ریگان آشکارا می‌گفتند که دیدگاهی اونجلیکالی دارند. برخی نیز، مانند جورج بوش پسر، اساساً به کلیساهای اونجلیکال تعلق دارند. در مقابل، کسانی هم هستند که اگرچه کاتولیک یا پروتستان‌اند، اما نوعی گرایش اونجلیکالی در برداشت‌های دینی و سیاسی‌شان دیده می‌شود؛ بایدن را می‌توان در این دسته قرار داد.

در این نوع گرایش اونجلیکالی، چند مؤلفه بسیار برجسته است: دوستی با قوم یهود، حمایت از اسرائیل و توجه به مباحث آخرالزمانی. بنابراین ممکن است فردی رسماً عضو کلیسای اونجلیکال نباشد، اما در فهم خود از کتاب مقدس و در نگاه سیاسی‌اش به مسائل خاورمیانه، تحت تأثیر این نوع تفسیر قرار گیرد.

بایدن، همان‌طور که گفتم، یک کاتولیک است و در واقع پس از جان اف. کندی دومین رئیس‌جمهور کاتولیک ایالات متحده به شمار می‌آید. او حتی برای دیدار با پاپ فرانسیس به واتیکان رفت و دیدار گرمی هم میان آن دو صورت گرفت. با این حال، نکته مهم این است که در آمریکا اندیشه  اونجلیکالی و نگاه صهیونیستی صرفاً محدود به اعضای کلیساهای اونجلیکال نیست. افراد زیادی، به‌ویژه در میان شخصیت‌های سیاسی، وجود دارند که به‌طور طبیعی و اعتقادی به چنین تفسیری از دین و سیاست گرایش پیدا کرده‌اند.

افرادی مانند بایدن، قاعدتاً تحت تأثیر فضای سیاسی حاکم بر ایالات متحده ناگزیرند در زمین مسیحیت صهیونیستی بازی کنند. آیا این موضع‌گیری‌ها بیشتر ناشی از فضای سیاسی است؟

ببینید، اینکه در قلب افراد چه می‌گذرد را ما نمی‌دانیم؛ خداوند آگاه است. اما اصل مسئله این است که گرایش اونجلیکالی ــ به معنای حمایت از یهودیان، حمایت از اسرائیل و توجه به مسئله اسرائیل ــ در بسیاری از محافل آمریکا یک اندیشه مسلط دینی-سیاسی است. بنابراین لازم نیست فرد شخصاً عضو کلیسای اونجلیکال باشد. ممکن است پروتستان باشد، ممکن است کاتولیک باشد، اما نوعی گرایش اونجلیکالی در نگاه او وجود داشته باشد.

همان مثالی که پیش‌تر زدم را در نظر بگیرید: عالمی ممکن است از نظر فقهی حنفی باشد، اما گرایش سلفی داشته باشد. او سلفی محسوب نمی‌شود، چون سلفی‌ها ساختار و چارچوب خاص خود را دارند، اما در عین حال کسانی هستند که گرایش‌های فکری آنان را پذیرفته‌اند. در اینجا نیز وضعیت مشابهی وجود دارد.

به‌ویژه در آمریکا، با توجه به انتشار کتاب‌هایی با تیراژهای بسیار بالا ــ گاه در حد ده‌ها میلیون نسخه ــ درباره اندیشه اونجلیکالی، و همچنین تولید فیلم‌ها و آثار فرهنگی در این زمینه، این نوع نگاه به‌طور کلی در فضای فرهنگی و فکری جامعه حضور دارد. البته برخی افراد واقعاً از نظر اعتقادی اونجلیکال هستند و برخی دیگر صرفاً گرایشی به آن دارند. بایدن را می‌توان در همین دسته دوم قرار داد. همان‌طور که اشاره کردم، او در یکی از مصاحبه‌هایش گفته است که این نوع نگاه را از مادربزرگش به ارث برده؛ و جالب اینکه تصورات مادربزرگ او به دوره‌ای بازمی‌گردد که حتی هنوز اسرائیل تشکیل نشده بود.

ترامپ خودش اونجلیکال است.

ترامپ اونجلیکال نیست. حتی می‌توان گفت اساساً وابستگی روشنی به هیچ سنت کلیسایی مشخصی هم ندارد. با این حال، اونجلیکال‌های آمریکا او را فری برجسته‌ای می‌دانند و برخی از آنان حتی معتقدند که خداوند او را برگزیده تا این اندیشه را تقویت کند و به آن جان تازه‌ای بدهد؛ مشابه تصوری که زمانی درباره رونالد ریگان هم وجود داشت. البته تفاوت اینجاست که ریگان واقعاً اونجلیکال بود، اما ترامپ رسماً به هیچ کلیسایی تعلق ندارد.

در ایالات متحده اگر کسی بخواهد بگوید پروتستان، لوتری، پرسبیتری یا وابسته به هر شاخه دیگری است، باید رسما عضو آن کلیسا باشد. در مورد ترامپ، دست‌کم به‌صورت رسمی، نام او در هیچ کلیسایی به‌عنوان عضو، ثبت نشده است.

با در نظر گرفتن این واقعیت‌های دینی، سیاست دینی و بین‌دینی جمهوری اسلامی ایران تا چه اندازه توانسته است از ظرفیت ارتباط با رهبران و نهادهای دینی جهانی به‌صورت منسجم و هم‌زمان استفاده کند؟ آیا تمرکز بر مکاتبه یا گفت‌وگو با یک مرجع دینی، بدون در نظر گرفتن همتایان او، می‌تواند در شرایط بحرانی تأثیرگذاری لازم را داشته باشد؟

البته در مورد اونجلیکال‌ها باید عرض کنم که همه ایشان یهودی‌دوست نیستند، اما تعداد قابل توجهی از آنان واقعاً چنین گرایشی دارند؛ البته نه به اعتبار فرد یهودی خوب یا بد، بلکه به اعتبار قوم یهود.

نکته  دوم این است که آنان، بر اساس هر دو بخش کتاب مقدس ــ عهد قدیم و عهد جدید ــ عمیقاً معتقدند برای ظهور و فرود حضرت مسیح، یهودیان، باید در فلسطین گرد هم آیند. این باور از اصول اعتقادی ایشان است. همچنین باید توجه داشت که در سخنان مطرح‌شده اشاره شد که چندان دغدغه‌ای ندارند درباره  اینکه یهودیان باید مسیحی شوند یا نه؛ آنان معتقدند که پس از فرود حضرت عیسی (ع)، همه  بشریت، تحت تأثیر شخصیت ایشان، به طور طبیعی به مسیحیت گرایش خواهند یافت.

اما نکته دیگری را نیز در این زمینه عرض می‌کنم. درباره  کشور خودمان و شرایط موجود، به دلایل مختلف، باید اذعان کرد که ما سیاست دینی منسجمی در قبال ادیان دیگر نداریم. سیاست موجود هرچند در برخی موارد وجود دارد، اما چنان نظام‌مند نیست که بتوان در شرایط بحرانی از آن بهره‌برداری مؤثر کرد.

لازم است که هم در سیاست خارجی و هم در سیاست دینی و تبلیغی و رسانه‌ای، از ظرفیت ارتباط با شخصیت‌های دینی جهان استفاده گردد. برخی از حضرات نامه‌هایی به پاپ، و نیز به رئیس الازهر نوشته‌اند؛ این اقدام در جای خود مفید است، اما تجربه نشان داده است که چنین شخصیت‌هایی معمولاً زمانی اقدام یا واکنش جدی‌ای نشان می‌دهند که در رقابت با همتایان خود باشند.

به این معنا که اگر قرار است برای پاپ نامه‌ای ارسال شود، شایسته است که به‌طور همزمان برای آقای بارتولومئوس، رئیس تمامی کلیساهای ارتدوکس، و همچنین برای آقای کریل، رهبر کلیسای بزرگ روسیه، نیز نوشته شود. اگر برای آقای طیب نامه‌ای ارسال می‌شود، بهتر است برای شخصیت‌های برجسته  اسلامی در پاکستان، اندونزی و دیگر کشورها نیز همزمان نامه‌هایی ارسال گردد. اما وقتی شما با چند همتای هم‌رتبه به طور همزمان مکاتبه کنید، میزان تأثیرگذاری و بازتاب اقدام شما به مراتب بیشتر خواهد بود. اثرگذاری زمانی به اوج می‌رسد که اقدام جمعی و همزمان صورت گیرد.

با توجه به تنوع دینی در ایران ــ از جمله حضور زرتشتیان، مسیحیان و به‌ویژه جامعه یهودیان ــ به نظر شما این ظرفیت تا چه اندازه در سیاست خارجی و دیپلماسی بین‌دینی ایران مورد استفاده قرار گرفته است؟

واقعیت این است که ایران دارای سرمایه‌های طبیعی فراوانی است؛ ما سرمایه‌های مختلف فراوانی داریم. مهم‌ترین سرمایه ما سرمایه انسانی است؛ انسانی به این معنا که خود ایرانی‌ها سرمایه اصلی این کشورند. ایرانی‌ها به معنای عام کلمه، بزرگ‌ترین دارایی ما محسوب می‌شوند. اصولا ما «دولت-تمدن» هستیم. یک کشور حاصل از قراردادهای سیاسی نیستیم، همچون برخی از همسایگان‌مان. ریشه در تاریخ و فرهنگ و تمدن چندید هزارساله و در عین حال شکوهمند داریم.

یکی دیگر از سرمایه‌های طبیعی و اجتماعی ما این است که اقلیت‌های دینی در ایران حضور دارند؛ چه زرتشتی باشند، چه یهودی و چه مسیحی. اینکه کشور ما، با وجود همه مسائل و پیچیدگی‌ها، بزرگ‌ترین جمعیت یهودیان را در منطقه در خود جای داده است، در واقع یک سرمایه بزرگ ملی به شمار می‌آید. این امر نشان‌دهنده نوعی بزرگواری و مدارای تاریخی است که هم در میان ایرانیان وجود داشته و هم در وفاداری یهودیان ایرانی به سرزمین اجدادی‌شان.

برای مثال، در جریان همه‌گیری کرونا، با تبلیغات و سروصداهای ترامپ بسیاری آن را «پدیده چینی» می‌دیدند. در آن زمان، به‌ویژه در اروپا و آمریکا، نوعی فضای ضدچینی شکل گرفت. خود من در سفری که به ایتالیا داشتم، از برخی ایتالیایی‌ها شنیدم که اگر یک فرد چینی سوار اتوبوس می‌شد، مردم به او اعتراض می‌کردند و حتی می‌گفتند باید پیاده شود.

در حالی که کرونا اساساً یک بیماری بود و نه جنگ، اما فضای ضدچینی بسیار شدیدی ایجاد شد. در مقابل، واقعیت این است که با وجود تمامی فشارها، بمباران‌های تبلیغاتی، بی‌انصافی‌ها و حتی ترورهایی که علیه کشور ما انجام شده، تا آنجا که من می‌دانم ــ و البته آقای دکتر حمامی شاید بتوانند دقیق‌تر توضیح دهند ــ هیچ تعرضی از سوی مردم به هموطنان یهودی‌مان صورت نگرفته است.

بحث بسیار گسترده است و تلاش کردم آن را به‌اختصار مطرح کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا