کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس چگونه میاندیشند

تحولات سالهای اخیر در منطقه خلیج فارس نشان داده است که شناخت الگوهای فکری، محاسبات راهبردی و افقهای سیاست خارجی کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس، به ضرورتی برای فهم مسائل امنیتی، سیاسی و اقتصادی منطقه تبدیل شده است. این کشورها، با وجود اشتراکات ساختاری، در تجربه تاریخی و نوع مواجهه با دنیای جدید، شیوه موازنهسازی و تعریف منافع ملی، مسیرهای متفاوتی را پیمودهاند و همین تفاوتها بر رفتار منطقهای و بینالمللی آنان اثر مستقیم گذاشته است. از این منظر، بررسی نسبت این دولتها با مسائل مهمی چون اسرائیل، ایران، رقابتهای ژئوپلیتیکی، بحرانهای منطقهای و روندهای جدید توسعهمحور، میتواند درک دقیقتری از آینده مناسبات در خلیج فارس به دست دهد. متن پیش رو خلاصهای است از سخنان دکتر محمد مسجدجامعی در نشست «کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس چگونه میاندیشند» که در تاریخ ۱۹ خرداد ۱۴۰۵ در انجمن دیپلماسی ایران برگزار شد.
پیشنهاد نخست من برای عنوان این نشست، این بود که «شیخنشینها در کدامین جهان زندگی میکنند»، اما بر اساس نظر دوستان، موضوع به «چگونه میاندیشند»، تغییر یافت. در همین چارچوب، تلاش میکنم با توجه به محور پیشنهادی و بر اساس مشورتهای انجامشده، دیدگاه این کشورها را نسبت به اسرائیل و در صورت امکان نسبت به ایران، بیان کنم. البته لازم است در ابتدا به چند نکته مقدماتی اشاره شود.
۱- پیش از هر چیز باید یادآور شوم که استفاده از برخی از مثالها در خلال بحث، صرفاً برای تبیین موضوع است و به معنای توهین یا تحقیر همسایگان جنوبی نیست. تمامی همسایگان مورد احترام کامل هستند.
و امّا نکته مقدماتی این است که معمولاً در فضای ذهنی عموم ما نوعی تلقی منفی نسبت به شیخنشینها وجود دارد. این تصور معمولاً در تداوم همان نگاه منفی به اعراب، بهویژه اعراب بدوی است. واقعیت این است که چنین رویکردی علاوه بر آنکه اخلاقی نیست، از نظر علمی نیز اشتباه است؛ چرا که این جوامع در مقایسه با بیست یا پنجاه سال گذشته خود، تغییرات بسیار بنیادینی داشتهاند.
عموم این کشورها در حال حاضر درک درستی از مفاهیم اقتصاد و تجارت جهانی دارند و به میزان قابل توجهی با سازوکارهای بهرهبرداری از ثروت نفتی، آشنا شدهاند. آنها به نوعی در مسیر توسعهیافتگی قرار گرفتهاند، اگرچه همچنان چالشهایی وجود دارد که به آنها اشاره خواهد شد. بنابراین، لازم است تصورات منفی پیشین را تغییر دهیم و نگاهی متوازن نسبت به آنها اتخاذ کنیم. در مقابلِ این دیدگاه منفی، بهویژه در سالهای اخیر، برخی نیز دچار نوعی خوشبینی مفرط نسبت به وضعیت کنونی و آینده این کشورها شدهاند. هرچند هدف آن نیست که در این بخش به تفصیل سخن گفته شود، اما واقعیت این است که این نگاه بیش از حد مثبت، نیز نادرست است. در ادامه برای رسیدن به یک تلقی واقعبینانه و متوازن، به چند نمونه اشاره میکنم.
چند سال پیش، یکی از دختران یکی از شیوخ همسایگان جنوبی، به نام لطیفه، پیش از اقدام به فرار، ویدیویی حدوداً چهلدقیقهای ضبط کرد و در آن درباره شرایط سخت زندگی خود و محدودیتهایی که با آن روبهرو بود و مسائلی که داشت، به تفصیل سخن گفت. او در آن ویدیو تصریح کرده بود که پس از فرارش، این فیلم منتشر شود. سرانجام فرار کرد، اما اگر اشتباه نکنم، در نزدیکی سواحل هند توسط پلیس آن کشور بازداشت و به خانوادهاش بازگردانده شد. نکته قابل توجه این بود که پدر او برای دلجویی از وی اقدام عجیبی انجام داده بود؛ به این صورت که از رئیسجمهور پیشین ایرلند، فری رابینسون، خانمی با اعتبار بینالمللی دعوت کرد تا با لطیفه چند جلسه گفتوگو کند تا آرامش پیدا کند.
در هر حال، جامعهای که در آن دختر یک حاکم، و حاکمی بسیار ثروتمند، ناگزیر به فرار میشود، حتی اگر توسعههایی را نیز تجربه کرده باشد که ما آنها را میپذیریم، بیتعارف هنوز جامعهای توسعهیافته به معنای دقیق کلمه، نیست. این کشورها را نمیتوان با الگوهای توسعهیافتهای که مثلاً در مورد برخی کشورهای موفق آسیایی مطرح میشود، در یک سطح قرار داد. بنابراین، کسانی که تصویری بیش از اندازه مثبت از این کشورها ارائه میکنند، در واقع برداشت جامع و دقیقی از واقعیت آنها ندارند.
در جریان تحولات بهار عربی، یکی از این کشورها بدون دلیل مشخصی شمار زیادی از افراد را بازداشت کرد، در حالی که اساساً این جنبش در کشورهای مذکور بازتاب و نمود چندانی نداشت. با این توضیح، مقدمه نخست به پایان میرسد؛ نکته این است که نباید نه در تلقی منفی و نادیده گرفتن توانمندیهای فعلی آنها مبالغه کرد و نه در توصیف میزان توسعهیافتگی و چشمانداز آیندهشان. ما نیازمند دستیابی به تصوری جامعتر و متوازنتر نسبت به این کشورها هستیم.
۲- با توجه به اینکه بحث ما درباره شیخنشینها است، لازم است به عنوان مقدمه دوم به این نکته نیز اشاره شود که این کشورها در عین داشتن تفاوتهایی با یکدیگر، شباهتهای بسیاری نیز دارند. شورای همکاری خلیج فارس، با در نظر گرفتن ویژگیهای حاکم بر جهان عرب، یکی از پایدارترین و منسجمترین گروهبندیهای منطقهای به شمار میرود. در تاریخ معاصر عرب، اتحادهای متعددی شکل گرفته و به سرعت از هم پاشیدهاند، اما این مجموعه تا به امروز به حیات خود ادامه داده است. حتی بحرانهای جدی، نظیر تنش میان قطر با عربستان و امارات و بحرین که به تحریم قطر منجر شد، نتوانست مشکل مهمی در ارکان این همکاری ایجاد کند. با توجه به معیارهای موجود در جهان عرب، این مجموعه نسبتاً منسجم محسوب میشود که این انسجام دلایل گوناگونی دارد.
یکی از مهمترین دلایل این انسجام که هر یک نیازمند بیان مفصلی است، به ساختار قبیلهای این کشورها بازمیگردد. این ساختار در فرآیند انتقال از شرایط سنتی و فقیرانه به وضعیت نوین، نقشی کلیدی ایفا کرده است. در بسیاری از کشورهای صادرکننده نفت، تزریق ناگهانی و کلان درآمدهای نفتی در دوران گذار، به نوسانات شدید و حتی فروپاشی سیاسی منجر شده است؛ اما شیخنشینها به دلیل برخورداری از همان ساختار قبیلهای، دچار چنین سرنوشتی نشدند. به طور کلی، این جوامع علاوه بر اشتراک در ساختار اجتماعی و بهرهمندی از منابع غنی هیدروکربنی، تجربه تاریخی مشابهی در ورود به دوران معاصر دارند و میان آنها اختلاف فاز یا تفاوت زمانی چندانی در مواجهه با جهان جدید دیده نمیشود. همچنین روحیات و دغدغههای مشترک، نوعی همگونی و مشابهت میان آنها پدید آورده است.
با این حال، علیرغم این شباهتها، تفاوتهای معناداری نیز میان آنها وجود دارد. در این میان، سه کشور به طور مشخص متمایز هستند که نخستین آنها بحرین است. اگر بحرین عضو این مجموعه نبود، مسیر کاملاً متفاوتی را طی میکرد؛ در واقع حاکمیت فعلی بحرین عمیقاً به حمایتهای شورای همکاری وابسته است. از نظر جغرافیایی، این کشور کوچک دارای چشمههای آب شیرین است که موجب رونق کشاورزی سنتی در آن شده است. به لحاظ اجتماعی، بخش عمده و بلکه تمامی کشاورزان این سرزمین را، شیعیان تشکیل میدادند. اگرچه حاکمیت با سیاستهای تغییر جمعیتی، توازن عددی را تغییر داده، اما تا گذشتهای نزدیک، شیعیان اکثریت جامعه را شکل میدادند. این گروه به دلیل پیشینه فرهنگی و تمدنی و تأثیرپذیری عمیق از فرهنگ ایران، بخش فرهیخته جامعه بحرین را در حوزههای علمی، ادبی، هنری و حتی علوم تجربی تشکیل میدادند و از نظر سطح دانش، نسبت به سایر ساکنان برتری داشتند.
۳- بحرین وضعیتی کاملاً استثنایی دارد و بر خلاف سایر کشورهای این منطقه، مسئله اصلی در آنجا ثبات حاکمیت است. به بیان دیگر، حاکمیت بحرین ذاتاً شکننده و متزلزل است و آنچه باعث تثبیت آن میشود، حمایتهای عربستان سعودی و شورای همکاری خلیج فارس است. این شورا است که بحرین را از جنبههای گوناگون امنیتی، نظامی و مالی حفظ کرده است. در پنج کشور دیگر عضو شورا، حاکمیت به اندازه بحرین دچار تزلزل نیست. در اینجا ذکر این نکته ضروری است که در یک برآورد بیطرفانه، مشکل شیعیان در بحرین بیش از آنکه با حاکمیت محلی باشد، با مجموعه شورای همکاری خلیج فارس است؛ چرا که این شورا به طور مطلق در کنار رژیم حاکم قرار دارد و همین امر باعث شده تا چالش شیعیان در بحرین با تقابل یک اکثریت با حاکمیت محلی، تفاوتی بنیادین داشته باشد.
استثنای دوم در این مجموعه، کشور عمان است که تفاوتهای آشکاری با دیگر شیخنشینها دارد. عمان دارای پیشینه تاریخی طولانی است. همچنین تجربه ورود این کشور به دوران جدید، به دلیل مسائلی نظیر جنبش ظفار و فعالیت گروههای چپ متأثرِ از یمن جنوبی، با سایر کشورهای منطقه بسیار متفاوت بوده است. علاوه بر این، حاکمیت عمان چه در دوران سلطان قابوس و چه در زمان حاضر، به معنای واقعی فاقد آن بلندپروازیهایی است که در رفتار سایر شیخنشینها دیده میشود.
شیخنشینها به دلایل گوناگون، نوعی بلندپروازی ویژه در رفتار خود دارند. برای تبیین این موضوع و تنوع بخشیدن به بحث، به یک نمونه تاریخی اشاره میکنم. ملک فیصل معمار عربستان جدید است، هرچند ملک عبدالعزیز بنیانگذار این کشور بود؛ اما این کاردانی و سیاستگذاری فیصل بود که شاکله عربستان نوین را پیریزی کرد. در اوایل دهه هفتاد میلادی، وزیر امور خارجه وقت کویت در سفری به ریاض با ملک فیصل دیدار میکند که طبیعتاً وزیر خارجه، عمر سقاف هم حضور دارد. در خلال این نشست، وزیر خارجه کویت مطالب مختلفی میگوید، تا جایی که باعث شگفتی ملک فیصل میشود. در آن لحظه،فیصل رو به وزیر خارجه خود میکند و میپرسد که در حال حاضر چند ابرقدرت در جهان وجود دارد؟ سقاف پاسخ میدهد که دو ابرقدرت. میگوید دوباره فکر کن باز میگوید دو ابرقدرت. فیصل به کنایه میگوید خیر سه ابرقدرت داریم و سومی کویت است. به این ترتیب وزیر خارجه کویت پاسخ خود را دریافت میکند. منظور اشاره به همین بلندپروازیهایی است که در عموم شیخنشینها دیده میشود؛ رویکردی که ریشههای خاص خود را دارد و در این مجال نمیتوان به تفصیل به دلایل پیدایش آن، پرداخت.
۴- به موضوع اصلی، یعنی بحث عمان، بازمیگردم. یکی از تفاوتهای مهم عمان با سایر شیخنشینها، نگاه مثبت او به ایران است؛ نگاهی که ریشه در دوران پیش از انقلاب دارد. در تجربه شخصی و دیپلماتیک خود یافتهام که عمانیها از نظر اخلاقی، تربیتی و رفتاری تفاوت محسوسی با دیگر شیخنشینها دارند. یکی از ویژگیهای برجسته آنها، نگاه بسیار مثبتشان به ایران به عنوان نجاتبخش آنها است که در اینجا وارد جزئیات آن نمیشوم.
بحرین و عمان را مرور کردیم؛ استثنای مهم دیگر در میان شیخنشینها، عربستان سعودی است. عربستان به مراتب کشوری است بزرگتر و به دلیل وجود حرمین شریفین، از جایگاه و اعتبار ویژهای برخوردار است. افزون بر این، جمعیت بیشتر و ایدئولوژی خاص وهابی باعث شده که این کشور در دهههای شصت، هفتاد، هشتاد و حتی نود قرن گذشته با چالشهای جدی و حتی براندازانه مواجه شود؛ پدیدهای که در سایر شیخنشینها سابقه ندارد. نکته مهم دیگر آن است که وزن، حجم و جهتگیری سیاست خارجی عربستان به گونهای است که خود بهعنوان عامل تنش عمل میکند؛ نه صرفاً به عنوان یک شریک، و نه حتی در نقش «برادر بزرگتر»، بلکه بیشتر در جایگاه «قدرت مسلط».
این توضیحات، بهاختصار، درباره استثناهای موجود در میان شیخنشینها بود. بر این اساس، کویت، قطر و امارات به مراتب به یکدیگر نزدیکترند تا به کشورهایی که پیشتر به آنها اشاره شد.
۵- اکنون به بحث اصلی، یعنی تبیین دیدگاه شیخنشینها نسبت به اسرائیل، بازمیگردم. پیش از ورود به این بحث، لازم است به عنوان یک مقدمه کوتاه دیگر، اشاره کنم. در تاریخِ معاصر شیخنشینها میتوان نوعی تقسیمبندی چهارگانه را تشخیص داد. به طور کلی، همانگونه که شناخت تاریخ گذشته کشورها، بهویژه در جهان سوم، اهمیت دارد، تجربه آنها با تاریخ جدید و مواجهه با تمدن و سبک زندگی مدرن نیز بسیار تعیینکننده است. این موضوع در مورد ایران نیز صادق است؛ بسیاری از مسائل مربوط به جامعه و سیاست ایران زمانی بهدرستی فهم میشود که تجربه خاص ایران در مواجهه با تمدن جدید، که از حدود دو قرن پیش آغاز شده، بهصورت دقیق، متوازن و غیرجانبدارانه مورد تحلیل قرار گیرد.
به هر حال، مقصود این است که نحوه ورود و تجربه کشورها در مواجهه با زمانه جدید، فرهنگ جدید و تمدن جدید، در فهم وضعیت کنونی آنها اهمیت بسیاری دارد، بهویژه در این منطقه. میزان اهمیت این موضوع در خاورمیانه بهمراتب بیش از مناطقی مانند آمریکای لاتین است؛ زیرا تاریخ جدید در آن مناطق، به آن معنایی که در خاورمیانه مطرح است، موضوعیت ندارد. همین مسئله در مورد آفریقای سیاه نیز تا حد زیادی صادق است.
به هر حال باید تأکید کرد که چگونگی تجربه شیخنشینها با تاریخ و تمدن جدید، مسئلهای بسیار مهم و کلیدی است. در این زمینه میتوان چهار مرحله متفاوت را از هم متمایز کرد. مرحله نخست، دوره پیش از کشف نفت است؛ دورهای که این جوامع در وضعیت قبیلهای، بدوی، چادرنشینی، دامداری و ماهیگیری در معنای سنتی آن قرار داشتند. مرحله دوم، مرحله رفاه و بهرهمندی از مواهب زندگی جدید است که در نتیجه ثروت نفتی برای آنها فراهم شد. همان احساس بزرگی که پیشتر در مورد کویت به آن اشاره شد، متعلق است به این مرحله و مراحل متأخر از آن. یعنی زمانی که این کشورها احساس کردند نه تنها از زندگی مرفهی برخوردارند، بلکه ظرفیتها و امکاناتی نیز دارند که میتوانند بر اساس آنها نقش بزرگتری ایفا کنند و با نوعی منش بزرگمنشانه رفتار کنند.
البته این حالت بلندپروازی، در موارد متعدد و حتی قابل توجهی، با محدودیتها و موانع مهمی مواجه شده و دچار آسیب شد. برای مثال، در مورد کویت، پس از اشغال این کشور و سپس آزادسازی آن، عملاً نوعی بازنگری جدی در نگاه سیاسی و هویتی آنها پدید آمد؛ بهگونهای که کویتیها تصریح کردند دیگر خود را در چارچوب آن بلندپروازیهای پیشین تعریف نمیکنند. نه عرب هستند و نه تعهد عربی دارند، بلکه کویتی هستند و در چارچوب منافع و مصالح خود عمل خواهند کرد. این احتمال نیز وجود دارد که امارات در آینده تا حدی به مسیر مشابهی سوق پیدا کند و شاید به همین دلیل از اوپک خارج شد. بودن او در اوپک بیش از هر چیز نشان دهنده عرب بودن او است.
۶- باز هم به اصل بحث باز میگردم. مرحله دوم چنانکه گفتم مرحله رفاه است. مرحله سوم، که بعداً آن را بیشتر توضیح خواهم داد، مرحله ایفای نقش است؛ به این معنا که از دهه ۱۹۹۰ به بعد، بهویژه پس از شکست نخست صدام در جنگ آمریکا و عراق، این تصور در میان شیخنشینها شکل گرفت که از ظرفیت لازم برای ایفای نقش برخوردار هستند. نقشی که ابتدا در سطح منطقهای تعریف میشد و سپس به سطوح فرامنطقهای و حتی بینالمللی نیز گسترش یافت. آغازگر این رویکرد، بهویژه قطریها بودند.
چنین وضعیتی در مرحله دوم سابقه نداشت. در آن مرحله که مرحله رفاه بود، این کشورها آمادگی داشتند برای تأمین امنیت داخلی و خارجی خود هزینه لازم را بپردازند؛ خواه این هزینه به قدرتهای بزرگ پرداخت شود و خواه حتی به گروههایی که ممکن بود در صورت بیتوجهی بدانها، برای آنها ناامنی ایجاد کنند. در آن مقطع، تصور غالب این بود که با پول میتوان همه چیز، از جمله امنیت، را بخرند. اما در مرحله سوم، این وضعیت تغییر کرد و بهویژه با ابتکار قطر، این برداشت شکل گرفت که دیگر صرفاً در موقعیت خرید امنیت نیستند، بلکه میتوانند در معادلات منطقهای و فراتر از آن ایفای نقش کنند.
۷- مرحله چهارم، که کموبیش در دهه اخیر برجسته شده، مرحله توسعهمداری است. در این مرحله، این کشورها خود را وارد دوره جدیدی از حیات تاریخیشان میدانند و در پی آن هستند که منابع اقتصادی خود را متنوع سازند؛ بهویژه در حوزه خدمات. از جمله این حوزهها میتوان به جذب گردشگر، ارائه خدمات فرودگاهی و بندری، و به طور کلی عرضه انواع خدمات آموزشی، توریستی، هوایی و دریایی اشاره کرد. در این چارچوب، آنها در حال بازتعریف خود، برنامهریزی و حرکت در مسیر جدیدی هستند.
مقصود از طرح این چهار مرحله آن است که روشن شود این مباحث، بهویژه مرحله چهارم یعنی توسعهمداری، در حکم مقدمهای ضروری برای فهم این مسئله است که شیخنشینها چگونه به اسرائیل مینگرند.
در بررسی دیدگاه این کشورها نسبت به اسرائیل، ناگزیرم ابتدا خود اسرائیلِ امروز را از منظری که این کشورها درک میکنند، توضیح دهم. مقصود از این توضیح، پرداختن به اسرائیل به عنوان یک موضوع مستقل نیست، بلکه هدف آن است که روشن شود شیخنشینها، بهویژه امارات، اسرائیل را چگونه میبینند و چرا به آن گرایش پیدا کردهاند. این گرایش را تنها در پرتو همان چارچوب تحلیلیای که پیشتر توضیح دادم میتوان بهدرستی فهم کرد.
در اینجا لازم است دو نکته را به اختصار عرض کنم. نکته نخست، نوعی غربدوستی است که در سطوح مختلف این کشورها، از مردم عادی گرفته تا نخبگان و رهبران و صاحبان قدرت، دیده میشود. این حالت را نمیتوان «غربزدگی» در مفهوم ایرانیاش دانست، بلکه بیشتر باید آن را غربدوستی نامید. یکی از نمودهای این غربدوستی آن است که این کشورها علاقه دارند در کنار مقامات غربی حضور داشته باشند و در معادلات منطقهای و فرامنطقهای در همراهی با آنان نقش ایفا کنند.
برای نمونه، هنگامی که بحران سوریه در سال ۲۰۱۱ آغاز شد، کشوری که با صراحت و شدت در برابر حکومت سوریه ایستاد و دیگران را نیز به همراهی در این مسیر تشویق کرد، عمدتاً قطر بود. در آن زمان، نخستوزیر قطر که همزمان وزیر امور خارجه نیز بود، در تصاویر و رفتارهایش بهگونهای ظاهر میشد که بهروشنی از قرار گرفتناش در کنار وزیران خارجه انگلیس و فرانسه احساس رضایت و غرور میکرد. این موضوع صرفاً به شخصیت فردی او محدود نبود، بلکه بازتاب نوعی گرایش عمومی در این کشورهاست. به بیان دیگر، حضور در کنار قدرتهای غربی برای آنها اهمیت روانی و سیاسی خاصی دارد.
نمونه دیگر این رویکرد، مشارکت هواپیماهای قطری در عملیات بمباران لیبی بود. در آن زمان، اروپاییها، بهویژه فرانسویها، به دلایل خاص خود خواهان حمله به لیبی بودند و قطر نیز اعلام کرد که در این اقدام با آنان همراه است. بنابراین، این مسئله فقط یک ترجیح سیاسی نیست، بلکه نوعی حالت روحی، روانی و حتی اخلاقی نیز در آن نهفته است که در شکلگیری و جهتدهی به سیاست خارجی این کشورها نقش قابل توجهی ایفا میکند. برای فهم دقیق و بیطرفانه سیاستهای این دولتها، توجه به این عوامل ذهنی و روانی بسیار مهم و تعیین کننده است.
پس به عنوان نخستین نکته، به مسئله غربدوستی این کشورها باید مورد توجه قرار گیرد.
۸- نکته دوم این است که این مجموعه ششگانه در مراحل مختلف تاریخی خود، همواره یک پیشقراول و پیشگام داشتهاند. مثلاً در مرحله سوم تحولی یاد شده که مربوط به تمایل این کشورها برای ایفای نقش موثر منطقهای و فرامنطقهای بود، قطر نقش پیشرو را بر عهده داشت. قطر از اواسط دهه نود میلادی با تأسیس شبکه الجزیره، احداث ورزشگاههای مجهز، هتلهای متعدد، سالنهای کنفرانس و مجموعههای ورزشی گوناگون، زیرساختهای لازم را فراهم کرد. همچنین با اختصاص یارانه به هواپیمایی قطر و توسعه فرودگاهها، زمینهسازی وسیعی انجام داد تا بتواند نقش میانجیگرانه و تاثیرگذار در سطح منطقهای و بینالمللی ایفا کند.
علاوه بر این، قطر حتی در حوزههای آکادمیک نیز با صرف هزینههای کلان، شعبههای دانشگاههای معتبر غربی را به دوحه آورد. باید اذعان کرد که در این فرایند، شماری از اتباع قطر نیز در این مراکز علمی به خوبی تحصیل کردند. به طور کلی در مرحله سوم، یعنی مرحله ایفای نقش، قطر عملاً پیشگام بود و سایر کشورهای منطقه به اقدامات و الگوهای قطر چشم دوخته بودند.
در این مرحله جدید، یعنی مرحله گرایش به سمت اسرائیل، پیشقراول امارات است. اگر در مرحله پیشین قطر الگوی پیشرو را در میان کشورهای شورای همکاری داشت، در وضعیت کنونی این امارات است که میتوان آن را پیشقراول برقراری و گسترش ارتباط با اسرائیل دانست؛ البته به آن معنایی که بعداً باید با دقت توضیح داده شود.
اما برای فهم این مسئله، ابتدا باید روشن کنیم که «اسرائیلِ امروز» اساساً به چه معناست. در ایران، اسرائیل عموماً با اوصافی چون رژیم جعلی، رژیم متجاوز و رژیم کودککش شناخته میشود؛ اینها بخشی از واقعیتِ اسرائیل است. با این حال، صرف این اوصاف برای شناخت مفهوم و جایگاه واقعی اسرائیل در جهان امروز کافی نیست. باید دید تداوم موجودیت این کشور، موقعیت فعلی او و نقشی که در صحنه بینالمللی ایفا میکند، تحت تأثیر چه عواملی قرار دارد.
۹- این موضوع زمانی روشن میشود که ابتدا وضعیت کلی جهان معاصر را در سطح کلان بشناسیم و سپس جایگاه اسرائیل را در درون آن تحلیل کنیم. به تعبیر دیگر، برای شناخت اسرائیلِ امروز باید تحلیل را از سطح کلان آغاز کرد و بعد به سطوح پایینتر رسید. اگر تحلیل را فقط از خود اسرائیل آغاز کنیم، به احتمال زیاد به شناختی جامع و کامل دست نخواهیم یافت. بنابراین، ضروری است که ابتدا وضعیت کلی جهان کنونی، تحولات نظم بینالمللی و جایگاه اسرائیل در این منظومه را بررسی کنیم و سپس وارد تحلیل دقیقترِ ویژگیهای داخلی و موقعیت خاص آن شویم.
دقیقاً با توجه به همین نکات روشن میشود که همین عوامل برای امارات نوعی جاذبه ایجاد کرده است تا به سمت اسرائیل حرکت کند، بلکه حتی با شتاب به سوی آن برود و بدود.
آنچه در سطح جهانی، بهویژه در طول ده سال اخیر، رخ داده، نوعی رشد شدید راستگرایی در عرصهها و بخشهای مختلف بوده است. یکی از مهمترین جلوههای این تحول، خود ایالات متحده آمریکاست. به این معنا که آمریکا عملاً دچار نوعی راستگرایی شدید شده است. البته این به آن معنا نیست که کل جامعه آمریکا راستگرا شده باشد، بلکه مقصود این است که بخشی که در حال حاضر عملاً در سیاست و جامعه آمریکا تأثیرگذار است، بهشدت راستگرا شده است.
همانگونه که در یکی از جلسات گذشته نیز عرض کردم، این راستگرایی تا حدی ماهیت مذهبی دارد و تا حدی نیز جنبهای ملی پیدا میکند. به هر حال، ما در داخل آمریکا با یک گروه راستگرای افراطی، و بلکه بسیار افراطی، مواجه هستیم که هسته مرکزی آن را همان اونجلیکالها تشکیل میدهند. گروهی که به دلایل دینی در خدمت اسرائیل قرار دارند. البته این وضعیت به این معنا نیست که همه آنان صرفاً انگیزه مذهبی داشته باشند، بلکه بخشی از آنان نیز دارای گرایشهای ملی هستند.
نکته مهم درباره این جریان این است که نه تنها خواهان همراهی و ایستادن در کنار اسرائیل هستند، بلکه فراتر از آن، گویی نوعی تعهد نیز برای خود قائلاند تا دیگر کشورها، بهویژه کشورهای مسلمان، را نیز به نحوی در خدمت اسرائیل قرار دهند؛ همان چیزی که با تعابیری همچون «خانه ابراهیم» و اصطلاحات مشابه از آن یاد میشود. آنان نوعی ولع فوقالعاده در این زمینه دارند. این ولع تا اندازه زیادی ریشه مذهبی دارد که در جلسه گذشته تا حدی درباره آن صحبت شد؛ هرچند همه آن را نمیتوان صرفاً مذهبی دانست. به هر صورت، راستگرایی آمریکایی در شرایط کنونی فقط به معنای قرار گرفتن در کنار اسرائیل نیست، بلکه این جریان به شیوهها و با عناوین مختلف، به کشورهای گوناگون فشار میآورد تا روابط خود را با اسرائیل برقرار کنند و حتی این روابط را فعال کرده و گسترش دهند. و به کسانی که این کار را انجام میدهند نیز، بر اساس منطق و معیارهای خود، امتیاز میدهد.
نکته دوم به راستگرایی در اروپا بازمیگردد. راستگرایی اروپا ذاتاً با راستگرایی آمریکا تفاوت دارد. هدف در اینجا شرح این تفاوتها نیست. اما بهطور اجمال، همان سخنی که از سوی صدر اعظم آلمان مطرح شد ــ مبنی بر اینکه اسرائیل آن کار کثیف، یا آن جنگ کثیفی را که ما خود انجام نمیدهیم، به نیابت از ما انجام میدهد ــ تا حدی بیانگر ماهیت راستگرایی اروپایی است؛ جریانی که ذات آن با راستگرایی آمریکایی تفاوت دارد.
بخش دیگری که بسیار تأثیرگذار است، راستگرایی هندی است؛ بهویژه راستگرایی حاکم بر هندِ کنونی، یعنی جریان وابسته به حزب جاناتا و شخص نخستوزیر فعلی، که گرایشی بسیار شدید به راست دارد. در میان دیگر کشورها، استرالیا نیز از جمله مواردی است که در این زمینه تأثیرگذار است. این روند راستگرایی را حتی در داخل خود اسرائیل نیز، میتوان مشاهده کرد.
بنابراین، ما با گسترش راستگرایی در بخشهای مختلف جهان مواجه هستیم و در این فضای راستگرایانه، اسرائیل در موقعیتی کاملاً متفاوت با گذشته خود قرار گرفته است؛ موضوعی که در ادامه، در ارتباط با امارات، به آن اشاره خواهم کرد.
در اینجا لازم است به عنوان یک نکته معترضه، به موضوع جهان چندقطبی اشاره کنم که درباره آن بسیار سخن گفته شده و واقعیتی انکارناپذیر است. در حال حاضر، چین و متحدانش در یک سو و قطبهای دیگر در سوی دیگر قرار دارند. به اعتباری، شمال و جنوب دو قطب کاملاً متفاوت را شکل دادهاند. اما نکته کلیدی این است که در داخل خودِ «شمال» نیز انشقاقهایی ایجاد شده است؛ به این معنا که اگرچه راستگرایان آمریکایی یا اروپایی در کنار اسرائیل ایستادهاند، اما بهویژه پس از جنگ غزه، تعداد قابل توجهی از جریانها پدید آمدهاند که میزان و شدت مخالفتشان با اسرائیل به مراتب بیشتر از گذشته است. بنابراین، انشقاق تنها میان شمال و جنوب نیست، بلکه در درون خودِ شمال نیز وجود دارد. اگر بیطرفانه نگاه کنیم، در مورد اسرائیل هم کسانی هستند که به هر قیمتی موافق آنند و هم کسانی که بهویژه پس از جنگ غزه، کاملاً در برابر آن موضع دارند.
در این جریان راستگرایی که پیشتر عرض کردم، دو نکته بسیار کلیدی وجود دارد که برای امارات نیز اهمیت حیاتی دارد: نخست، موضوع تکنولوژیهای جدید، بهویژه تکنولوژی دیجیتال و هوش مصنوعی است و در مرحله بعد از آن، تکنولوژی کوآنتومی. دوم، مسئله توسعه مسیرهای مواصلاتی است؛ گویی نوعی رقابت میان راست افراطی جهان امروز و چین در حوزه توسعه مواصلات در جریان است. اینان درصدد رقابت با چین خصوصاً در زمینه راههای مواصلاتی هستند.
۱۱- این موارد را از آن جهت مطرح کردم تا دقیقاً به نقطه اصلی بحث برسم. امارات و در کنار آن سایر شیخنشینها، احساس میکنند که اگر بخواهند در بطن تحولاتی قرار گیرند که منجر به توسعه آنها میشود ــ یعنی همان مرحله چهارم یا «توسعهمداری» ــ و اگر بخواهند از مواهب این تحولات در ابعاد تکنولوژیک، اقتصادی و تجاری، نظامی، آکادمیک و غیره بهرهمند شوند، این امر تنها در صورتی محقق میشود که در درون این شبکه نانوشته اما واقعی، قرار گیرند. این شبکه عمدتاً از بخش راستگرای آمریکا، هند و بهویژه اسرائیل تشکیل شده است. امارات بر این باور است که تنها با حضور در درون این منظومه به اهداف توسعهای خود دست مییابد و برای تثبیت جایگاهش در این شبکه، اقداماتی را نیز انجام داده است؛ از جمله دعوت بسیار پرسر و صدا از پاپ فرانسیس.
بهطور معمول، هنگامی که از شخصیتی مذهبی یا سیاسی دعوت به عمل میآید، شخصیت همتای داخلی او با وی سند همکاری امضا میکند؛ اما امارات برای آنکه به این اقدام اعتبار جهانی بیشتری ببخشد، شیخ الازهر را فراخواند تا «سند برادری» در امارات توسط پاپ فرانسیس و شیخ الازهر بهطور مشترک امضا شود. حتی برای این مناسبت، روزی را در سازمان ملل تعیین کردند و تبلیغات و سر و صدای رسانهای بسیاری پیرامون آن به راه انداختند. هدف اصلی از تمامی این اقدامات این بود که امارات هرچه بیشتر در متن تحولاتی قرار بگیرد که از نظر او به نفعش است.
در کنار اینها، امارات دست به یک سلسله اقدامات غیرمنتظره و نمادین زد؛ از جمله اینکه با وجود نبودِ پیشینه تاریخیِ حضور یهودیان در این کشور، کنیسهای مجلل ساخت و برای جلوگیری از حساسیتها یا ایجاد توازن، کلیسا و مسجدی بزرگ در کنار آن و با هزینه دولت بنا کرد. اقدامات دیگری نیز در همین راستا انجام شد که در نوع خود عجیب بود؛ برای نمونه، حتی در معتبرترین هتلهای جهان نیز بهندرت پیش میآید که لزوماً گوشت «کوشر» (ذبح بر اساس آیین یهود) عرضه شود، اما پس از برقراری رابطه با اسرائیل، وزارت کشور امارات طی بخشنامهای تمام هتلهای ابوظبی و دبی، و شاید سراسر امارات، را موظف کرد که گوشت کوشر داشته باشند. این اقدام را میتوان نوعی «خوشرقصی» قلمداد کرد؛ چرا که چنین الزامی حتی در کشورهایی با جمعیت فراوان یهودی و روابط بسیار نزدیک با اسرائیل نیز، سابقه ندارد.
علاوه بر این، برقراری پروازهای مکرر به تلآویو و تلاش برای نزدیکی به اسرائیل با بهانههای گوناگون در دستور کار قرار گرفت. حتی پیش از رسمی شدن روابط، زمانی که تعدادی از مسافران اسرائیلی در جایی گرفتار شده بودند، امارات بلافاصله هواپیمایی را برای انتقال آنها به تلآویو اعزام کرد. همچنین، شخصیتهای مختلف یهودی و حتی چهرههای افراطی آنان را دعوت میکرد تا به زعم خود، روابطِ برقرار شده را تقویت کرده و عمق ببخشد. در این میان، امارات آگاهانه و متعمدانه سعی میکرد برخی تظاهرات و رفتارهای ضد عربی در اسرائیل را نادیده بگیرد.
۱۲- در همان اوایل برقراری رابطه، امارات یک باشگاه فوتبال اسرائیلی را خریداری کرد. در جریان یکی از مسابقات، عدهای شعارهای «مرگ بر عرب» سر دادند که البته در اسرائیل متداول است، اما امارات کاملاً به این موضوع بیاعتنایی کرد. همچنین، چهرهای مانند آقای «ضاحی خلفان» (رئیس پلیس پیشین دبی) که هرچند بازنشسته است اما پیامهایش جنبه رسمی و نمادین دارد، در توئیتی از یک خبرنگار اسرائیلی پرسیده بود: «بالاخره شما از ما چه میخواهید؟» و آن خبرنگار صراحتاً پاسخ داده بود: «ما به دنبال تأسیس اسرائیل بزرگ هستیم.» امارات تمامی این موارد را آگاهانه نادیده میگرفت.
جهتگیری اصلی امارات بر این پایه استوار است که احساس میکند برای حضور در عمق تحولات جهانی ــ که فرمان آن در دست آمریکاییهاست و کشورهایی مانند هند و استرالیا نیز در آن نقشآفرین هستند ــ الزماً باید رابطه حسنهای با اسرائیل داشته باشد؛ این رابطه طیف وسیعی از اهداف، از دستیابی به جنگندههای اف-۳۵ تا مسائل دیگر را شامل میشود. لذا با توجه به جایگاه کنونی اسرائیل در معادلات قدرت، امارات تلاشی فوقالعاده برای نزدیکی به آن داشته و دارد.
دلیل اصلی این رویکرد دو چیز است: نخست اینکه با این کار در کنار غرب قرار میگیرد که همواره مطلوب و ایدهآلِ تمامی شیخنشینها بوده است. دوم اینکه از این طریق میتواند به تکنولوژیهای نوین دست یابد و نقشآفرینی منطقهای و بینالمللی خود را تقویت کند. برای نمونه، امارات از جمله کشورهایی بود که تلاش کرد در بحران اوکراین نیز به نوعی ایفای نقش کند که البته جزئیات آن بسیار مفصل است.
آنچه به این روند شتاب بخشید، تفسیر جدیدی است که خصوصاً امارات از اسلام ارائه میدهد. در سالهای اخیر، بخشی از نخبگان دینی و فرهنگی این کشور مانند وسیم یوسف، کوشیدهاند قرائتی از اسلام عرضه کنند که از نگاه منتقدان حتی نسبت به جریانهای نواندیش اوایل قرن بیستم ــ که اسلام را عیناً همچون غرب میدانستند و این چنین معرفی میکردند، ــ افراطیتر و غربگراتر است.
بنابراین، مجموعهای از عوامل دست به دست هم دادهاند تا امارات را به سمت اسرائیل سوق دهند؛ تا جایی که امروزه میتوان گفت این کشور به نوعی در یک «تله» قرار گرفته است؛ شاید این تعبیر تندی باشد، اما واقعیت این است که امارات اکنون در شرایطی قرار دارد که بازگشت از این مسیر برایش بسیار دشوار شده است.
این وضعیت، خلاصهی تجربهی کنونی امارات است. سایر شیخنشینها نیز منتظر بودند تا نتایج این تجربه را مشاهده کنند. میتوان گفت اگر واقعه هفت اکتبر و مسئله غزه پیش نمیآمد، تمامی این کشورها ــ که کموبیش مقدمات لازم را داشتند ــ همان راهی را میرفتند که امارات رفت. اما بحران غزه، معادلات را کاملاً تغییر داد و تنشهای اخیر با ایران نیز این تفاوت را دوچندان کرد.
امیدوارم با وجود طولانی شدن کلام، موضوع به اندازه کافی روشن شده باشد. قصد داشتم مختصری هم درباره نگاه این کشورها نسبت به ایران و ریشههای تفکراتشان صحبت کنم که متأسفانه دیگر وقتی باقی نمانده است.
پرسش و پاسخ
آینده روابط کشورهای حوزه خلیج فارس را چگونه ارزیابی میکنید؟
مسائل را در میانه جریانی که در حال وقوع است، بهسختی میتوان پیشبینی کرد؛ یعنی در این شرایط، پیشبینی علمی چندان ممکن نیست. اکنون ما در وسط یک جریان هستیم و به همین دلیل، واقعاً دشوار است که با قاطعیت درباره آینده سخن بگوییم.
در اینجا مایلم به نکتهای اشاره کنم؛ نکتهای که شاید بسیاری با آن موافق نباشند. یکی از مشکلات بزرگی که ما در رابطه با این شیخنشینها داریم ــ و این مشکل را با دیگر همسایگانمان، دستکم به این شکل، نداریم ــ این است که به یک اعتبار، نهتنها سیاست ما، بلکه رفتار، گفتار، و بهویژه رفتار دیپلماتیک ما با این کشورها بیش از اندازه با مجامله، تعارف، و تأکید بر برادری، اخوت و امثال اینها همراه است. به نظر من، این درست نیست.
ایران بهعنوان یک کشور، با توجه به حجم، وزن تاریخی، وزن تمدنی، وضعیت موجود، مساحت، ظرفیتهای انسانی و همه مؤلفههای دیگر، باید سیاستی در شأن کلیت خودش داشته باشد. اینکه مدام بگوییم ما با هم رفیق هستیم، برادریم، اخوت اسلامی داریم، بیش از آنکه در عمل تأثیر مثبت داشته باشد، گاه نتیجه معکوس میدهد.
شما نباید بیش از اندازه در پی لبخند طرف مقابل باشید و تصور کنید چون از این حرفها خوشش میآید، پس رابطه بهدرستی پیش میرود. در چنین وضعی، طرف مقابل دیگر شما را آنگونه که باید و در آن حجم و جایگاهی که واقعاً دارید، تحویل نمیگیرد و احترام لازم را برای شما قائل نمیشود.
یک مشکل بزرگ همینجاست. نگاه کنید به ترکیه؛ ترکیه با اینکه همسایه این کشورها نیست، اما در قبال همه آنها، با وجود اینکه همکاری میکند و با آنها کار میکند، در عین حال بسیار محکم برخورد میکند.
بهعنوان مثال، یکبار وزیر خارجه امارات، عبدالله بنزاید، گفت که فخرالدین پاشا، آخرین حاکم عثمانی در مدینه، مرتکب جنایت و سرقت اموال آنها شده است که با واکنش کالین، سخنگوی ریاست جمهوری ترکیه مواجه شد. سپس توییتی را باز نشر کرد که ترکها اموال و داراییهای ساکنان شهر پیامبر را دزدیده و با قطار (که در آن زمان بین مدینه و دمشق برقرار بود) به شام و استانبول بردند و آنها اجداد اردوغان بودند.
بهمحض اینکه این حرف را زد، مقامات ترکیه، از سخنگو گرفته تا شخص رییسجمهور، واکنشی بهشدت تند نشان دادند. اردوغان در سخنانی خطاب به او گفت: «حد و حدود خود را بدان. زمانی که فخرالدین پاشا برای دفاع از مدینه رفته بود، اجداد تو کجا بودند؟!» همزمان با این موضعگیری، دولت ترکیه نام خیابانی را که سفارت امارات در آنکارا در آن قرار داشت، به «فخرالدین پاشا» تغییر داد.
ببینید، کشوری مانند ترکیه متناسب با وزن، حجم، موقعیت و تاریخش واکنش نشان میدهد. همین صراحت و قاطعیت، طرف مقابل را به انفعال وامیدارد. اما حالا برخورد ما را ببینید؛ در جریان ادعاهای مربوط به جزایر، مدام میگوییم: «آقا، سوءتفاهم شده است!» چه سوءتفاهمی؟ مسئلهای که از منظر تاریخی، حقوقی و جغرافیایی روشن است، نباید با ادبیاتی بیان شود که گویی خود ما نسبت به موضعمان تردید داریم. دفاع از منافع ملی و حقوق تاریخی کشور، نیازی به تندروی ندارد، اما مستلزم صراحت، اعتماد به نفس و ایستادگی بر مواضع اصولی است.
نمیخواهم افراطی صحبت کنم، اما این نوع گفتوگو و این حجم از مجامله و تعارفات بیمورد، گاهی نگرانکننده است. در یکی از سفرهای رسمیام به یکی از این کشورها، آنقدر مقام مسئول وزارت خارجه در برابر طرف مقابل مجامله و تعارف کرد که وقتی بیرون آمدیم، به او گفتم: «شما حق نداری بهعنوان مقام رسمی، این مقدار تعارف کنی و عملاً خودت را کوچک نشان دهی و طرف مقابل را بزرگ و حکیم و دانشمند».
ما باید بپذیریم که رفتار، گفتار و سیاست ما میباید متناسب با «حجم و وزن» واقعیمان تنظیم شود. این به معنای زیادهخواهی نیست، اما هر کشوری میباید متناسب با جایگاهش رفتار کند. سیاست خارجی ما باید با توجه به «کلیت ایران» و با توجه به تمامی ابعاد تمدنی و تاریخی آن تعریف و تنظیم شود؛ نه بر اساس بخشی از تاریخ. متأسفانه برخی آقایان، ایران را فقط از یک مقطع خاص به بعد میشناسند و به کلیت آن اشراف ندارند.
لذا در پاسخ به آن سؤال درباره آینده چنانکه گفته شد چون در وسط یک جریان هستیم، پاسخ قطعی دشوار است؛ اما به طور کلی معتقدم اگر قرار است رابطهی خوبی با همسایگان جنوبی داشته باشیم، این رابطه صرفاً با تعارف و مجامله و شعارهای برادری به دست نمیآید. ما باید خودمان را آنگونه که واقعیتِ تاریخی و اهمیتِ راهبردی ماست، به دیگران بقبولانیم و در همان چارچوب با آنها رفتار و عمل کنیم.
آیا نفوذ قطر و پیوندش با اخوانالمسلمین در فلسطین، سوریه و مصر و همچنین نزدیکی قطر به ترکیه، مانعی برای رویکرد جمعی کشورهای حاشیه خلیج فارس به سمت رژیم صهیونیستی محسوب نمیشود؟ و آیا شرط عربستان مبنی بر به رسمیت شناختن دولت فلسطین برای عادیسازی روابط، پابرجا خواهد ماند؟
ببینید، شاید باز هم برخی از این سخن خوششان نیاید، اما بیایید واقعیتها را مرور کنیم. در زمان آقای مرسی که اخوانیها در مصر به قدرت رسیدند، مدتها بود که مصر در اسرائیل سفیر نداشت. اما آقای مرسی سفیری اعزام کرد و نامهای بسیار صمیمانه برای «شیمون پرز» (رئیسجمهور وقت اسرائیل) نوشت که مایه تعجب شد. لحن آن نامه، لبریز از همان مجاملهها و تعارفات افراطی عربی بود. وقتی رسانهها لحن و خصوصیات آن نامه را افشا کردند، اعتراضهای زیادی به مرسی شد که این چه نوع تعابیری است که به کار بردهای و اصولاً مرسوم نیست که به هنگام تسلیم استوارنامه رئیس دولت فرستند برای طرف مقابل نامه نویسد؛ اما او از کار خود دفاع کرد.
نمیدانم چرا ما اصرار داریم واقعیتها را بر اساس «ایدههای ذهنی» خودمان تحلیل کنیم؛ ایدههایی که عموماً نه با واقعیتهای تاریخی هماهنگ است و نه با واقعیتهای میدانی. منظور من لزوماً انتقاد از یک گروه خاص نیست، بلکه نقدِ این نوع نگاهِ کلیشهای است.
همین الان نگاه کنید؛ «اتحادیه جهانی علمای مسلمان» (که به این جریانها نزدیک است) حدود دو سه هفته پیش بیانیهای درباره تنشهای اخیر صادر کرد. در آن بیانیه عملاً ایران را متهم کردند! لحن آنها بسیار بیانصافانه بود؛ متأسفانه گویا کسی پاسخ شایستهای به آن نداد. این غیر از آن نامهای است که الازهر نوشت (که شاید بگویید الازهر نهادی دولتی است و تابع حاکمیت مصر)؛ امّا اینان که به اصطلاح مستقل هستند.
به هر حال، امیدوارم این تصورات پیشساخته و کلیشههای ذهنی که به شکل نادرستی در ذهن افراد نسبتاً فراوانی شکل گرفته، شکسته شود. باید یاد بگیریم واقعیتهای عریان ببینیم، نه براساس آن مسائلی که به دلایل مختلف در ذهنمان رسوب کرده است.
راهبرد ایران در دوران پس از جنگ، در خصوص روابط سیاسی و اقتصادی با کشورهای حاشیه خلیج فارس چگونه باید باشد؟ و گذار از فضای تهدید به فضای مشارکت با همسایگان را چگونه میبینید؟
بههرحال، این کشورها همسایگان ما هستند و ما نیز همسایه آنها هستیم. مرز مشترک ما هم یک مرز آبیِ بسیار حساسی است؛ مرزی که نهفقط امروز، بلکه از گذشتههای بسیار دور نیز همواره حساس و مهم بوده است. منظورم از گذشته، صرفاً دههها یا سدههای اخیر نیست؛ این مسیر آبی، یعنی خلیج فارس و تا حدی دریای عمان، در طول هزاران سال تاریخ، همواره از اهمیت ویژهای برخوردار بوده و امروز این اهمیت به اوج خود رسیده است.
بنابراین، ما هم با این کشورها همسایهایم و هم با نوعی از مرز مواجهیم که به دلیل آبی بودن، فوقالعاده حساس است. در نتیجه، ناگزیر از زندگی در کنار یکدیگریم. نمیگویم حتماً باید در همه زمینهها با هم کار و همکاری کنیم، اما حداقل این است که باید بتوانیم با هم زندگی کنیم.
اما اینکه چگونه باید این همزیستی را سامان دهیم، نخستین گام این است که ما در چارچوب وزن و حجم واقعی خودمان و در کلیت کشورمان، سیاستمان را تنظیم کنیم. فقط هم سیاست نیست؛ گفتار ما، رفتار ما، رفتار دیپلماتیک ما، نوع سخن گفتن ما، همه اینها باید بر همین اساس تنظیم شود. این گام اول و اساسی است.
پس از آن، در حوزههای دیگر، واقعیت این است که اگر ایران بخواهد با این کشورها در بخشهای مختلف همکاری کند، در بسیاری از زمینهها میتواند مکمل آنها باشد. این مکملبودن در حوزههایی همچون کشاورزی، صنایع غذایی، بخشهایی از صنایع ساختمانی، برخی خدمات مهندسی، و نیز در حوزههای علمی و فنی و حتی حقوقی، معنا پیدا میکند. ظرفیتهای متنوعی وجود دارد که میتواند مبنای همکاری قرار گیرد.
به نظر من، این جنگ یک نقطه عطف بزرگ است؛ نقطهای که باید پس از آن، بسیاری از امور را از نو تعریف کرد. در این بازتعریف، باید مشخص شود که بخش سیاسی روابط چگونه باید تنظیم شود، بخش امنیتی چه صورتی باید پیدا کند، روابط اقتصادی و تجاری بر چه مبنایی باید شکل بگیرد، و حتی حوزههای اجتماعی و آکادمیک چگونه باید بازطراحی شوند.
اینها دیگر موضوعاتی نیستند که بتوان بهصورت موردی و در چند جمله دربارهشان صحبت کرد. ما با یک نقطه عطف جدی مواجهیم؛ هم برای خودمان و هم برای کشورهای جنوبی خلیج فارس. از عربستان که مهمترین آنهاست تا عمان که به اعتباری ضعیفترین یا کمتوانترینشان بهشمار میآید، همه در برابر شرایطی جدیدی قرار گرفتهاند. واقعاً همهچیز باید به نوعی بازتعریف شود.
به عنوان پرسش پایانی، عمق مناسبات امارات و مراکش و تأثیر آن بر کشورهای منطقه، بهویژه الجزایر، ایران و موضوع صحرای غربی را چگونه ارزیابی میکنید؟ همچنین تأثیر سیاست خارجی امارات در کشورهای بحرانزدهای مثل سودان و لیبی بر منافع رژیم صهیونیستی چیست؟
این دقیقاً بخشی است که من در تحلیلهای قبلی به آن ورود نکرده بودم؛ یعنی ویژگی خاص امارات در دنبال کردن نوعی «توسعهطلبی نامفهوم» که بسیار فراتر از ظرفیت واقعی این کشور است. این مرا به یاد سخن فیصل میاندازد که وقتی درباره تعداد ابرقدرتها از وزیر خارجهاش پرسید، با طعنه میگفت سومیاش کویت است (اشاره به بلندپروازیهای بیتناسب)؛ حالا حکایت امارات هم تا حدی شبیه به همین است.
سیاست خارجی امارات و اصولاً شیخنشینها بسیار پرنوسان و غیرقابل پیشبینی است. اینها گاهی با یک مویز گرمیشان میکند و با یک غوره سردی. برای نمونه، درست دو یا سه هفته پیش از تحریم و محاصره قطر، بزرگترین و با شکوهترین مراسم استقبال را برای مَلِک سلمان (پادشاه عربستان) در قطر برگزار کردند، اما تنها دو هفته بعد، آن اختلافات شدید و قطع روابط رخ داد. یعنی در این منطقه، اینکه امروز قربانصدقه هم بروند و فردا علیه یکدیگر اسلحه بکشند، امری رایج است.
در مورد مداخلات امارات، واقعیت این است که این کشور بسیار فراتر از وزن و ظرفیتش عمل میکند. یمن که به آنها نزدیک بود، اما ببینید در سودان چه فجایعی رخ میدهد. گزارشهای نهادهای حقوق بشری بهشدت از امارات انتقاد میکنند؛ چرا که این کشور از گروههای متمرد (نیروهای پشتیبانی سریع) در مقابل دولت مرکزی سودان حمایت میکند. امارات نهتنها هزینههای کلان این جنگ را تأمین میکند، بلکه طبق گزارشها، مزدوران کلمبیایی را در کنار این نیروها به کار گرفته و آموزش آنها را نیز در خاک خود انجام میدهد.
اینکه کشوری مانند امارات از آن سوی دنیا آدم بیاورد، آموزش بدهد و پول بدهد تا علیه یک دولت عربی و افریقیایی بجنگند، کاملاً نامفهوم است. آن هم گروههایی که مرتکب جنایات هولناکی همچون تجاوز و تعدی به زنان و کودکان میشوند. این رویکرد قابل دوام نیست، چون امارات ظرفیتِ چنین نقشآفرینیهای بزرگی را ندارد. حتی در جریان یمن، عربستان از مداخلات امارات عصبانی شد و در مقطعی بخشی از تجهیزات نظامی آنها را بمباران کرد.
در مورد مراکش، بله، ارتباطات وجود دارد، اما مراکشیها ذاتاً بسیار محتاط و محافظهکار هستند. اصلاً منطق تحولات در شمال آفریقا با منطق خاورمیانه متفاوت است. مراکشیها تا جایی جلو میآیند که منافعشان اقتضا و ایجاب کند و اجازه نمیدهند اماراتیها آنها را به هر سمتی که میخواهند بکشند. البته در این میان، اسرائیل هم حضور و دخالت دارد.
مراکش درگیر یک معادله بسیار پیچیده است؛ از روابط با موریتانی، الجزایر و مسئله صحرای غربی گرفته تا چالشهای منطقه «ساحل» (مالی و نیجر) و حتی مناسبات با اسپانیا و سنگال. در این فضای سنگین، اماراتیها مایلند خیلی نفوذ کنند و جلو بروند، اما طرف مقابل (مراکش) در چارچوب خاص خودش و تنها تا مرز تأمین منافعش همکاری میکند، نه بیشتر.
در نهایت، این جنس از سیاست خارجیِ تهاجمی و پرهزینه که امارات در پیش گرفته، با واقعیتهای ژئوپلیتیکی این کشور همخوانی ندارد و در بلندمدت دچار فرسایش خواهد شد.