جامعه‌ای که غدیر را نادیده گرفت

کتاب «زمینه‌های تفکر سیاسی در قلمرو تشیع و تسنن» اثر ارزشمندی است که به سال ۱۳۶۹ از استاد گرامی حجه الاسلام  و المسلمین دکتر محمد مسجد جامعی و با ویراستاری استاد بهاء‌الدین خرمشاهی به چاپ رسیده است. این کتاب در ۳۵۸ صفحه به کالبدشکافی هویت، فرهنگ و ساختمان روحی- روانی شیعه و سنی پرداخته و با ظرافت و ژرف‌نگری کم‌نظیری به تحلیل بنیان هر یک از این دو می‌پردازد. نویسنده تأکید می‌کند که بیان این تفاوت‌ها به منظور ایجاد شکاف و فاصله بین شیعه و سنی نیست، بلکه درک بهتر و شناخت نقاط حساس طرف مقابل به هر یک کمک خواهد کرد تا بدانند که در چه نقاط و زمینه­‌هایی می­توانند همکاری نمایند و از چه اقدامات آسیب‌زایی می‌بایست پرهیز نمایند. شیعه و سنی در پرتو تلقی متفاوت دینی تحت تاثیر دو سلسله خصوصیات متفاوت رشد یافته­‌اند و زمینه سیاسی و اجتماعی و فرهنگی متفاوت دارند. علی رغم شباهت­‌های این دو، تفاوت­‌های باریک و مهمی وجود دارد که درک آنها به فهم عمیق متقابل کمک می­‌کند. یکی از نکات مطرح شده در این کتاب، مسئله حاکمیت دینی در تلقی شیعه و سنی است. مطالعه بسترهای شکل‌گیری رویکرد متفاوت شیعه و اهل سنت نسبت به حاکمیت، به این سوال که چرا بعد از رحلت پیامبر(ص) عموم جامعه اسلامی نسبت به کنار زدن امام علی(ع) بی‌تفاوت بود، پاسخ قابل فهمی ارائه خواهد نمود. آنچه در ذیل می‌آید مختصری است از بحث مفصلی که با جزئیات بیشتر در کتاب مذکور بیان شده است.

از نظر مسلمانانِ نخستین، دوره صدر اسلام و عصر خلفای راشدین دارای ارزش دینی خاصی نبود، اما حوادث بعدی چنین اعتقادی را به وجود آورد. در آن دوران بجز پیامبر(ص) شخص دیگری قداست نداشت. البته امام علی (ع) نزد عده­‌ای اندک، به واسطه سفارش­‌های پیامبر(ص) مقام و منزلت والایی داشت. ابوبکر انتخاب شد تا صرفا جانشین پیامبر (ص) در امور دنیا و مسئول اداره جامعه باشد. البته امور دینی و دنیوی آن جامعه قابل تفکیک نبود. با این حال احراز این سمت نیازمند شرایط خاصی نبود و از نظر مسلمانان آن زمان بدان معنا نبود که این شخص دارای شأن و مرتبه خاص دینی است. همانطور که امروزه لزوما یک استاندار یا شهردار یا رئیس یک اداره جایگاه خاص دینی ندارد و چنین توقعی هم وجود ندارد. علی عبدالرزاق گوید: «مسلمانان حکومت ابوبکر را دنیوی می­‌دانستند و به همین دلیل خروج بر او و مخالفت با او را جایز می­‌شمردند. ابوبکر خود می­گفت: “من هم مردی هستم مانند شما”. اما بعدها به این حکومت صبغه دینی داده شد و ابوبکر نماینده پیامبر(ص)  در امور دین و دنیا معرفی شد و او را خلیفه رسول الله نامیدند». بهترین شاهد بر این مطلب آن است که اهل مدینه و برخی از قریش مانند ابوسفیان و دیگران خلافت ابوبکر را نمی­‌پذیرفتند. برخی از بنی هاشم هم معتقد به امامت امام علی (ع) بودند. در خارج از مدینه هم مخالفت­‌هایی بود که گرچه برخی مرتد شدند، اما گروهی دیگر به انتخاب ابوبکر اعتراض داشتند، که بعدها این‌ها هم مرتد خوانده شدند. اگر آنها از پرداخت زکات امتناع کردند نه بدان معنا بود که همگی از اسلام خارج شده باشند، بلکه برخی از دادن زکات به شخص ابوبکر استنکاف می­‌کردند. هر کس کاندیدای خود را معرفی می­‌کرد و مسئله به رقابتی قبیله­‌ای تبدیل گردیده بود. پس از ابوبکر عمر به خلافت رسید، اما خلافت او هم امری دنیوی تلقی می­‌شد. پذیرش آرام و بی­‌سر و صدای او را علل فروانی است که برخی به شرایط آن روزگار و تجربه جانشینی ابوبکر باز می­‌گشت و برخی به شخصیت و خصوصیات فردی او. بعلاوه در این زمان هنوز خطر برون مرزی ایران و روم وجود داشت و افکار عمومی به چیزی جز این خطرات معطوف نبود. در نیمه دوم خلافت عمر و پس از شکست ایران و امپراطوری روم شرقی، حماسه دینی و شور و هیجان اجتماعی نیز افول کرد. ثروت انبوه حاصل از غنائم و نیز کنیزان و غلامانی که از فرهنگ و تمدن بالاتری برخوردار بودند وارد جامعه بدوی عربستان شده و همه چیز را غرق در خود کردند. او در مقابل این حوادث واکنش نشان می­‌داد که نشان از نارضایتی او از اوضاع بود. اگر حکومتش ادامه می­‌یافت قدرت و نفوذش کاهش می­‌یافت و نمی­‌توانست موقعیت ممتازی را که بعدها برایش ترسیم کردند را به دست آورد. او در بهترین زمان کشته شد.  وصیت عمر به شورای شش نفره قابل تامل است. او مثل ابوبکر به یک نفر وصیت نکرد، چرا که نمی­‌توانست چنین کند . ابوبکر برجامعه­‌ای یکدست حکم می­‌راند و به راحتی می­‌توانست حرف نهایی را بزند. دوم اینکه به دست گرفتن قدرت در آن زمان متضمن امتیازهایی نبود و خلیفه هم فردی مانند دیگران بود و حاکم در آن جامعه فقیر امتیاز چندانی نداشت، اما در زمان مرگ عمر دیگر آن خطرات وجود نداشت و از طرفی ثروت فراوانی به دست آمده بود و طبیعتا افراد ذی­نفوذ برای کسب قدرت، رقابت داشتند. عمر دریافت که دیگر نمی­توان به فرد واحدی وصیت کرد. عمر به اعضای شورا رو کرده و تک تک از آنها خواست که اگر رای آورد قدرت را به دست قبیله خود نیاندازد.  این نشان دهنده  آن است که شرایط سخت و دگرگون شده بود.

پیروزی عثمان پیروزی شخص او نیست بلکه پیروزی جناحی است که او را پیش انداخته بود. نبود خطر خارجی، ثروت انبوه و آثار آن بر جامعه­‌ای با ساختار قبیله­‌ای و نفوذ جناح خلیفه، خودکامگی حکام ولایات  و… همه موجب نارضایتی­‌هایی شد که در نهایت به قتل عثمان انجامید. اگر قرار بود قضاوت نسل­‌های بعد درباره عثمان متأثر از نحوه برخورد مسلمانان زمانش با او باشد، او به مراتب رتبه­‌ای پایین­تر از یک مسلمانان عادی می­‌یافت، نحوه برخورد مسلمانان با عثمان بهترین شاهد است بر اینکه تلقی آنان از منصب خلافت و شخصی که به آن نائل می­‌آمد چگونه بود. اگر از نظر مسلمانان در آن ایام خلیفه شأن و مقامی داشت که بعدها در توصیفش گفته شد، دیگر نمی­‌بایست دربرابرش لااقل بدان کیفیت بایستند. بخصوص که عثمان از خلفای راشدین بود.

بعد از عثمان توده ناراضی به سوی علی(ع) آمد. رجوع مردم به آن حضرت صرفا برای این بود که مشکلاتشان حل شود. تعداد کسانی که به انگیزه عمل به وصیت پیامبر در مورد خلافت امام، اقدام به بیعت کردند اندک بودند.  مدتی بعد مدعیانی که از اواخر دوره عمر در فکر تصاحب قدرت بودند به مخالفت با حضرت پرداختند. آنها توقعی فراتر از ظرفیت خود داشتند و اگر مخالفت مشترکشان با امام نبود در مقابل یکدیگر می­‌ایستادند. نمونه­‌اش درگیری طلحه و زبیر بر سر امامت جماعت در جمل است، یا اینکه مروان دست به قتل طلحه می­‌زند. اگر مخالفت با امام علی(ع) آنها را هم­ داستان نکرده بود، نه معاویه آنها را و نه آنها معاویه را در قدرت تحمل نمی‌­کردند. بعلاوه افراد ذی نفوذی همچون سعدابی­وقاص که با وجود امام(ع) اعلام بی‌طرفی کردند، اگر شخص دیگری در قدرت بود امکان داشت که علیه او شمشیر بکشند. تبدیل شدن یک حکومت کوچک محلی به یک امپراطوری عظیم، اخلاق و افکار و روحیات و توقعات و آمال مسلمانان نخستین را هم تحت تاثیر قرار داد و آنها دیگر نمی­‌خواستند یا نمی­‌توانستند بر ضوابط دینی گردن نهند و دینی را می­‌خواستند که خود مفسر آن باشند. زمانی که عمار می­‌کوشید تا با قانع ساختن مغیره­‌بن­شعبه مانع جنگ شود و او نمی­‌پذیرفت، حضرت فرمود: ای عمار او را رها کن چرا که او از دین نمی­‌گیرد مگر آنچه او را به دنیا نزدیک می­‌کند. او عملا مسئله را برخود مشتبه می­‌کند تا شبهه­‌ها عذر او برای خطاهایش باشند.

مشکلات امام صرفا ناشی از سختگیری او نبود. بسیاری از مشکلات در اوضاع دگرگون شده آن ایام ریشه داشت. موفقیت دو خلیفه اول مرهون شرایط زمانشان بود نه سیاست کلی یا توانایی شخص آنها و اگر امام علی (ع) در دوران آنها به خلافت می رسید به مراتب  موفق­تر از آنها عمل می­‌کرد. این سخن تا حدودی در مورد عثمان هم صادق است و اگر آن دو خلیفه در زمان عثمان بودند هم مشکل داشتند. مشکلات عثمان همان مشکلاتی بود که عمر در سال­‌های آخر خود با آنها درگیر بود و این‌ها عوارض جانبی فتوحات به حساب می­‌آمد. اگر معاویه هم بلافاصله پس از مرگ عثمان به قدرت می‌رسید با مشکلات حضرت  مواجه می­‌شد. بلاشک اصحاب جمل در مقابل معاویه با شدت بیشتری می­‌ایستادند. آنها هم فضایل امام را می­‌دانستند و هم بیعت مردم با حضرت به او مشرعیت می­‌داد، لذا در مقابل حضرت بهانه تراشی می­‌کردند و حتی عایشه چند بار تصمیم گرفت تا از جمل برگردد ولی نگذاشتند، اما معاویه فاقد این ظرفیت­‌ها بود.

چنانکه اگر معاویه بود هم باز مشکل خوارج پیش می­‌آمد. خوارج مولود داستان حکمیت نیست، بلکه در اینجا دمل دهان باز می­‌کند. اینان بدویانی بودند که به پیامبر(ص) هم اعتراض می­‌کردند. اگر معاویه به جای حضرت بود آنان با شدت بیشتری به او می­‌تاختند. تنها اشکال آنها به حضرت پذیرش حکمیت بود، اما شخصی مثل معاویه از نظر آنها مظهر ظلم و تجاوز و کفر بود. عموم رقبا در برخورد با امام علی کشته شدند و نیز تجربیات تلخ آن ایام مردم را خسته کرد و گویی جامعه رام شده و خروش خود را از دست داد و فقط کسی را می­‌خواست که غائله را خاتمه دهد و این کار از معاویه با طرفداران شامی مطیعش بر می­‌آمد.  این شرایط بود که کار را برای خلافت معاویه آسان کرد، نه صرفا خصوصیات فردی او. امنیتی که معاویه برپا کرد مرادف با سلب تمام کرامت‌های انسانی و از بین رفتن اصول  وارزش­‌های اسلامی بود.

 

Print Friendly, PDF & Email
مرتضی آقامحمدی
مرتضی آقامحمدی
استاد سطوح عالی حوزه و دانشگاه دکتری مطالعات اسلامی دکتری شیعه شناسی پژوهشگر مطالعات راهبردی