سید قطب و تئوری حاکمیت الهی

تئوری قطب در مورد حکومت هم ربطی به اخوان ندارد. اصطلاحاتی همچون جاهلیت، جماعت مسلمه، معنای خاص لا اله الا الله، دار الحرب و دار الکفر و دار الاسلام، حاکمیت، المرحلیه، استعلای ایمان و دیگر مطالبی که سید قطب مطرح کرد در ادبیات اخوان المسلمین وجود نداشت.

از ناحیه فکری، سید قطب شاگرد مکتب حسن البنا و یا ادامه دهنده فکر او نیست بلکه او پدیده خاصی است که آثار خود را داشت و افکار او نقطه عطفی برای اخوان المسلمین گردید. به احتمال زیاد اگر اخوان المسسلمون نبود، سیدقطب به عنوان یک متفکر مسلمان پدید نمی‌آمد، ولی در عین حال او یک مجدد حقیقی است که دارای منهج فکری مختص به خود است.

  ویژگی‌های خاص شیوه سید قطب عبارتند از:

۱- نوشتار او دارای اشراق بیانی و زیبایی در تعبیر است. جملات او در عین ساده بودن، به حد نوشتار روزنامه نگاری تنزل نمی‌کند. مترادفاتی که در نوشتار خود می‌آورد، موجب تنوع معنا است نه تکرار آن.

۲- ویژگی دیگر نوشتار او، مربوط به شدت عاطفه و احساسی است که در قلم او وجود دارد. وی دائماً فکر خود را با عاطفه و احساسش همراه می‌کند وشاید همین امر سبب شدت تأثیر آثار او باشد.

او رد دیدگاه مخالفین، دو نکته مهم در شیوه قطب به چشم می‌خورد:

اول : جای بحث ازفروع، او به مباحث اصلی می‌پردازد. دوم اینکه او در مناقشات خود همواره حالت تهاجمی دارد، حتی در حالت تدافعی و در زمان دفاع. شاید این حالت تهاجمی است که او را به ناقدی شدید تبدیل می‌کند و شیوه او را فائق می‌گرداند.

  قطب در ابتدا در زمینه نقد ادبی و شعر قلم می‌زد. در خلال دهه سی میلادی قطب در نقدهای خود به مسائل اجتماعی و به طور خاص مباحث اخلاقی روی آورد. او در یکی از نوشته‌های خود در سال ۱۹۳۴ می‌گوید: «من مردی هستم که قبل از هر چیزی به دنبال اخلاق است». البته اهتمام جدی او به مسائل اجتماعی از ۱۹۴۰ آغاز شد. بدون توجه به فعالیت‌های روشنفکران بزرگ مصری در آن دوران و بخصوص پس از سال ۱۹۳۶ و ظهور فکر سوسیالیستی در جامعه و مطرح شدن برخی برنامه‌های لیبرال، برای اصلاحات اجتماعی، نمی‌توان این رویکرد قطب را به درستی درک کرد. رویکرد قطب به اسلام و قران در دهه سی را شاید بتوان به نوعی ابزاری نامید. وقتی در سال ۱۹۴۷ از بنیان نهادن جامعه بر فرهنگ اسلامی سخن می‌گوید، در اصل یک رویکرد قومی دارد تا بدین وسیله بتوان عدالت اجتماعی را در جامعه پیاده کرد. در نگاه او اسلام می‌تواند بشر را هدایت و رهبری کند و از توحش جلوگیری نماید اما نگاه او به اسلام به عنوان نظام حیات متعالی انسانی نیست. اما پس از سفر به امریکا است که تحول اصلی در او ایجاد می‌شود. و به تعبیر خودش در سال ۱۹۵۱ متولد می‌شود. برخی گفته‌اند مراد قطب از این کلام، ملحق شدن او به اخوان المسلمین است، اما مطالعه نوشته‌های او حاکی از این است که این مطلب اشاره به ایمان قلبی به اسلام است.

  اساساً اخوان تئوری جدی برای حکومت نداشت. قطب معتقد است که اسلام بیش از دو نوع جامعه نمی‌شناسد. جامعه جاهلی و جامعه اسلامی. جامعه اسلامی جامعه‌ای است که اسلام را در تمام ابعاد عقیده و عبادت، شریعت و نظام، سلوک و اخلاق، تحقق بخشیده است. جامعه جاهلی جامعه‌ای است که به اسلام عمل نمی‌کند. اعتقادات، تصورات، ارزش‌ها، ضوابط، نظام، قوانین، سلوک و اخلاق رایج در آن اسلامی نیست. جامعه‌ای که صرفاً مرکب از افرادی باشد که خود را مسلمان نامیده‌اند و نماز بخوانند و روزه بگیرند و به حج بروند، در حالی که شریعت، قانون آنان نیست، جامعه اسلامی قلمداد نمی‌شود. اسلام مشارکت با جاهلیت را نمی‌پذیرد. یا اسلام و یا جاهلیت، هیچ حد وسطی وجود ندارد که نیم آن از اسلام و نیم دیگرش از جاهلیت باشد و اسلام آن را بپذیرد و بدان رضایت دهد… دیدگاه اسلام در اینکه حق واحد و تعدد ناپذیر است و هر آنچه جز آن است ضلالت و گمراهی است روشن است. این دونمی‌توانند به لباس دیگری درآیند و با هم مخلوط شوند. حکم یا حکم خداست ویا حکم جاهلی است. قانون یا قانون خداست ویا هوی و هوس.

  قطب معتقد است که جامعه اسلامی جامعه‌ای نیست که از نزد خود، اسلامی غیر از آنچه خداوند مقرر فرموده و پیامبر تفسیر کرده، ابداع کند و آن را «اسلام متطور» بنامد. جامعه جاهلی ممکن است شکل‌های گوناگون داشته باشد. ممکن است جامعه‌ای باشد که خدا را انکار کند و به تفسیر مادی و دیالکتیکی تاریخ بپردازد و آنچه را خود «سوسیالیسم علمی» می‌نامد به عنوان نظام اجتماعی تحقق بخشد. همچنانکه ممکن است جامعه‌ای باشد که خدا را ا نکار نمی‌کند، اما تنها آسمان‌ها را به او اختصاص داده و از زمین محرومش می‌کند، در حالی که به قوانین و ارزش‌های ثابت الهی گردن نمی‌نهد. به مردم اجازه می‌دهد خداوند را در صومعه و کلیسا و مساجد عبادت کنند، اما بدانها اجازه نمی‌دهد که حاکمیت قوانین دینی را درحیات مادی خود بطلبند و به این ترتیب الوهیت خدا را انکار می‌کند و یا آن را به تعطیل می‌کشاند در حالی که قرآن بدان تصریح دارد: «اوست کسی که در آسمانها معبود است و در زمین معبود است». در نتیجه چنین جامعه‌ای در دین خدا نیست چرا که خدا می‌فرماید: «فرمان داده که جز او را نپرستید. این است دین قیم و استوار.» و چنین جامعه‌ای جاهلی خواهد بود هر چند خدا را بپذیرد…جامعه اسلامی تنها جامعه مترقی است و جامعه جاهلی در شکل‌های مختلف آن، جامعه‌ای عقب مانده است.

  «حاکمیت بخشیدن به خدا و به قوانین الهی بر روی زمین و نابود ساختن حاکمیت انسان وقوانین انسانی وانتزاع قدرت از دست غاصبان و بازگرداندن آن به خداوند سبحان…صرفاً با تبلیغ وموعظه حاصل نمی‌شود. اگر چنین بود پیامبران به سادگی می‌توانستند دین خدا را بر روی زمین مستقر سازند در حالی که تاریخ خلاف آن را نشان می‌دهد. تاریخ این دین همچون تاریخ ادیان گذشته است.[۱] این اعلان عمومی برای آزادسازی «انسان» از هر قدرتی جز خدا بر روی «زمین» است. اینکه الوهیت وربوبیت تنها متعلق به خداست، اعلانی نظری و فلسفی و انفعالی نیست، بلکه اعلانی محرک و واقعی و فعال است. اعلانی است که می‌خواهد قانون خدا را بر روی زمین تحقق بخشد و عملاً انسان‌ها را از بندگی بندگان به بندگی خدا درآورد. پس به ناچار می‌باید در کنار «بیان»، «اقدام» هم وجود داشته باشد، تا بدین وسیله بتواند در تمامی ابعاد با «واقعیت» برخورد نماید.

سید قطب پس از ارائه مفاهیم جامعه اسلامی و جاهلی، به بررسی این مسئله پرداخت که چگونه می‌توان جامعه جاهلی را نابود کرد و بر مخروبه‌های آن حکومت اسلامی برپا کرد، او نوشت که برای اعاده اسلام به یک انقلابی واقعی تحت رهبری یک «امت پیشتاز» نیاز است که از تنها نسل قرانی یعنی صحابه پیامبر الگو بگیرد. از نظر تحلیلی از تولد امت پیشتاز تا استقرار جامعه اسلامی، دو مرحله را می‌توان مشخص کرد: مرحله اول رسیدن به بلوغ معنوی و سپس مرحله دوّم، نبرد علیه جامعه جاهلی است. به طور خلاصه، قطب تئوری خود در کتاب معالم را اینچنین طرح می‌کند:

  بشریت امروز در لبه پرتگاه قرار دارد، آن هم به سبب اهمال بشریت در مورد ارزشهایی که حیات انسانی می‌تواند در سایه آن رشد و نمو داشته باشد. بدین منظور، باید رهبری وارد عمل شود که توانایی رشد دادن به این تمدّن مادی را داشته باشد و آن تنها اسلام است که این برنامه را دارد. امّا اسلام زمانی می‌تواند نقش خود را ایفا نماید که در یک جامعه و یک امّت تجسم پیدا کند پس باید این امّت را دوباره به وجود آورد.امروزه تمام جهان در جاهلیت به سر می‌برد. این جاهلیت بر اساس تجاوز به فرمانروایی خداوند در زمین و تجاوز به مهمترین ویژگی الوهیت یعنی حاکمیت شکل گرفته است.از اینروی برای امّتی که برای برپایی این ارزش‌ها پیشتاز باشد، من این کتاب «نشانه‌های راه» را نگاشتم.

  با ظهور اسلام نسلی از انسانها به بار آمدند (نسل صحابه) که در تاریخ و تمام بشریت ممتاز بودند. آن‌ها فقط و فقط از قرآن و احادیث رسول الله استفاده کردند. پیامبر خدا (ص) اوّلین گام‌هایش را با دعوت مردم به پذیرفتن اصل «لا اله إلاّ الله» شروع نمود. توحید به معنای اختصاص دادن الوهیت به خداوند است.بنابراین ابتدا باید یک جامعه مسلمان بنا گردد که به عقیده اسلام یعنی «لا اله إلاّ الله» اقرار نماید و تنها حاکمیت خداوند را بپذیرد و حاکمیت همه کس جز او را نفی کند و شریعت هر نظامی را که مبتنی بر این قاعده نباشد، مردود بداند.

  اوّلین ویژگی «جامعه اسلامی» آن است که تمامی امور این جامعه بر اساس قاعده عبودیت محض خداوند، پی ریزی می‌شود. اصولاً هر جامعه‌ای غیر از جامعه اسلامی، جامعه جاهلی است، و با عبارت دقیق‌تر می‌توان گفت: هر جامعه‌ای که عبودیّت خود را در بینش اعتقادی و در شعائر تعبّدی و در قانونگذاری به خداوند منحصر نگردد جاهلی است، بر اساس این تعریف، تمام جوامع فعلی موجود در جهان، در چهارچوب «جامعه جاهلی» قرار می‌گیرند. اینکه جوامع اسلامی در چنین چهارچوبی قرار می‌گیرند به معنای آن نیست که به الوهیت غیر خدا اعتقاد داشته باشند و یا شعائر تعبّدی را برای غیر خدا بجای بیاورند، بلکه بدان جهت است که در نظام زندگی خود زیر بار عبودیت خدای تعالی نمی‌روند. (این بیان قطب، تصریحی بر جاهلی و کافر بودن تمام جوامع مسلمان موجود در زمان اوست. او به صراحت تمام بیان می‌کند که اقرار به کلمه توحید و انجام نماز و روزه هم این جوامع و مردمان آنها را مسلمان نمی‌کند)

  اسلام تنها دو جامعه را به رسمیّت می‌شناسد، جامعه اسلامی و جامعه جاهلی. جامعه‌ای که شریعت خداوند قانون آن نباشد ولو آن جامعه را مردمانی تشکیل بدهند که خویشتن را «مسلمان» بنامند و حتّی نماز به جای آورند و روزه بگیرند و به حج بروند، جامعه اسلامی نخواهد بود. تنها یک میهن وجود دارد که «دار الاسلام» است، و آن دیاری است که شریعت خداوند بر آن حکم می‌راند و خارج از قلمرو دار الاسلام نیز «دار الحرب» است و رابطه مسلمان با آن یا جنگ و مبارزه و یا صلح بر اساس معاهده می‌باشد و البته در این حالت نیز دار الاسلام به حساب نمی‌آید و در بین اهالی آن و مسلمانان ولاء وجود ندارد.

  از نظر قطب جامعه‌ای که بر اساس احکام الهی اداره نشود دار الحرب است و وظیفه مسلمان، جنگیدن با اهل دار الحرب می‌باشد و حتی اگر امکان جنگیدن با آنها را نداشته باشند بازهم نمی‌توان ساکنان این کشورها را مسلمان دانست. مخاطب قطب که جوانان تحریک شده مصر بودند، برای عمل به تکلیف الهی خود، راهی جز کشتار و قتال مسلمانان نداشتند. از سخنان قطب در این کتاب به خوبی می‌توان دریافت که چگونه این مطالب که با بیانی جذاب ذکرشده بود، توانست جوانان را تحریک و به تکفیر جامعه اسلامی و کشتار مردم مسلمانان سوق دهد.

  قطب در این عبارات حق و باطل را با هم خلط کرد و هم خود به خطا رفت و هم موجب تشدید افراطی‌گری در جهان اسلام گردید. اینکه خداوند به پیامبر دستور می‌دهد که در بین مردم به حق حکم کند به این معنا نیست که هر آن جامعه‌ای که به تمام اسلام عمل نکند جامعه جاهلی و خارج از حدود اسلام است. اگر جامعه اسلامی در مقام عمل به احکام کوتاهی نماید به منزله خروج از ولایت خداوند نیست و نمی‌توان به صرف کنار زدن برخی احکام دین، حکم به کفر یک جامعه کرد، چرا که مقام عمل اعم از اعتقاد است. همانطور که گذشت، فقها در طی قرن‌ها در عصر عثمانی مانع تحول و پیشرفت جامعه بودند و در نتیجه برای نجات از نابودی کامل چاره‌ای به نظر نمی‌رسید.

مخاطبی که این مطالب قطب را می‌خواند برداشتی فاجعه آمیز از این کلمات داشت. محمد قطب ادعا می‌کرد که مکرر از برادرش این جمله را شنیده است که: « همانا حکم به کفر مردم نیازمند قرینه و دلیل قطعی است که هیچگونه شک و شائبه‌ای در آن نباشد».  بر فرض که این جمله پذیرفته شود، نکته این است که یقین و شناخت قرینه در دست شما نیست و این یقین برای افرادی همچون شکری مصطفی به راحتی پیدا می‌شد و تا جایی پیش می‌رفت که هر کسی در خارج از گروه و جماعت خود را کافر می‌دانست. این مطلب حاکی از آن است که قطب حتی شناخت درستی از فضای مصر و ذهنیت مخاطبان خود نداشت. جوانانی که این کتاب را خواندند به این باور رسیدند که جوامع مسلمان خارج از نام و حدود اسلام بوده و کافر هستند و می‌توان در مقابل آنها جهاد کرد و آنان را کشت. بعلاوه آنچه محمد قطب و طرفداران قطب ادعا می‌کنند برخلاف نص و تصریحات سید قطب در جای جای کتاب معالم است. او با تمام وضوح تصریح دارد که امروز هیچ جامعه اسلامی وجود ندارد و همه این جوامع جاهلی و دارالحرب هستند. قطب معتقد است کسی که گمان کند که اسلام با این جوامع موجود به اصطلاح مسلمان کنار می‌آید خود را فریفته است، نه آنچه اینان دارند اسلام است و نه این مردمان مسلمان هستند. پس به تصریح سید قطب جامعه مصر و دیگر جوامع مسلمان، اسلامی نیستند. او معتقد است که فقط و فقط یک جامعه اسلامی وجود دارد و آن جامعه‌ای است که شریعت اسلام بر آن حاکم است و مابقی هر چه هست دارالحرب است و شخص مسلمان یا باید با این جامعه قتال و جنگ نماید و یا با آن پیمان صلح ببندد، اما در هر حال این جامعه اسلامی نیست و این جامعه ربطی به مسلمانان ندارد. خلاصه از نظر سید قطب، مسلمان واقعی کسی است که خود را از این جوامع کافر به ظاهر مسلمان جدا کند و در صورت امکان به جدال و قتال با آن برخیزد.

  بنابراین وقتی هیچ کدام از کشورهای به ظاهر اسلامی، اسلامی نباشند و مردمانشان حتی اگر نماز بخوانند و لااله الا الله بگویند مسلمان نباشند و اهل دار الحرب محسوب شوند وظیفه چیست؟ البته او خود، وظیفه را هم بیان می‌کند که یا باید با این جامعه جنگید و یا اگر مقدرو نبود پیمان صلح داشت همانطور که مسلمانان با کفار پیمان صلح می‌بندد. حال این ادعا که مراد قطب از این مطالب، تکفیر جوامع اسلامی نبود و او با حرکتهای افراطی جوانان مصری و کشتار مردم مسلمان و بی‌گناه مخالف بود، امری خلاف ظاهر است و اگر ما هم این ظهور را منکر شویم جوانان مصر همچون عبدالسلام فرج و شکری مصطفی و پیروانشان به آن باور داشتند. هر چه که باشد در بهترین حالت باید پذیرفت که سید قطب شناخت درستی از جامعه خود و مخاطب کلامش نداشت.

  قرضاوی در رد دیدگاه قطب در مورد جاهلی نامیدن جامعه مسلمانان می‌گوید: «جامعه ما شبیه به جامعه مکه‌ای که در مقابل پیامبر ایستاد نیست. بلکه جامعه‌ای مرکب از اسلام و جاهلیت است یعنی برخی عناصر اسلامی و بعضی از عناصر جاهلی در آن وجود دارند. تعداد کمی مرتد و منافق هستند، اما اکثریت افراد جامعه ملتزم به اسلام هستند. این افراد دیندارند و البته گاهی هم مرتکب معصیت می‌شوند، ولی اجمالاً از خدا می‌ترسند و توبه را دوست دارند و با موعظه متنبه می‌شوند و به قران احترام می‌گذارند و محبت به رسول خدا دارند. پس حکم به اینکه همه اینها همانند جاهلان مکه در عصر نبوی باشند بی انصافی است. عبدالقادر عوده معتقد است که اکثر مسلمانان به ارکان اسلام مثل صلاه و صوم و حج و زکات ملتزم هستند و بسیاری از آنها که در این اعمال قصور دارند آنها را منکر نیستند و آن را کوچک نمی‌شمارند. بیشتر ناقدین شریعت اسلامی جهالی هستند که باید به آنها تعلیم داد نه اینکه آنها را کشت. مسئولان بیشتر کشورهای اسلامی در ذهنشان مخالفت با اسلام نبوده و نیست ولی علی رغم آن قوانین مخالف شریعت وضع شده است. باید این حقیقت را پذیرفت که علمای اهل سنت در طی قرن‌ها با پیشرفت مخالف بودند و افرادی که دلسوز جامعه اسلامی و نگران نفوذ استعمار بودند چاره‌ای جز کنار زدن برخی قوانین دینی نداشتند. این بدان معنا نیست که همه آن‌ها لزوماً مخالف شریعت بودند بلکه راه دیگری برای نجات از فاجعه نمی‌شناختند. [۲]

[۱] – باز هم سخنان قطب حاکی از نداشتن ذهنی روشن در مورد واقعیتهای تاریخ است. اینکه پیامبر (ص) مجبور شد در مقابل کفار بجنگد و یا جدیت در اجرای احکام اسلام داشته باشد درست است اما هرگز برخورد نظامی از او در مقابل امت اسلام و جامعه اسلامی سراغ نداریم.

[۲] -منابع در نزد نویسنده موجود است.

Print Friendly, PDF & Email
مرتضی آقامحمدی
مرتضی آقامحمدی
استاد سطوح عالی حوزه و دانشگاه دکتری مطالعات اسلامی دکتری شیعه شناسی پژوهشگر مطالعات راهبردی