سیاست خارجی؛ موقعیت موجود: اهداف و آرمان ها

سیاست خارجی؛ موقعیت موجود: اهداف و آرمان‌ها[۱]

 

علی‌رغم روشن و مشخص بودن اهداف و آرمان‌های سیاست خارجی ما، واقعیت این است که استراتژی ما و راه‌کارهای نیل به اهداف و آرمان‌های مذکور چندان معلوم نیست. تمامی کسانی که سیاست خارجی را در عمل تجربه کرده‌اند به‌خوبی می‌دانند که صرف مشخص بودن اهداف به گونه‌ای کلی، به تنهایی نم‌ی‌تواند راه‌حلی ارائه دهد و یا سیاستی را تعیین و تدوین کند. در میدان عمل نتیجه نهایی تابع مجموع اقدام‌هایی است که انجام می‌گیرد و نه تابع مسائلی که به‌طور مداوم تکرار می‌شود.

به عبارت دیگر هنگامی به نتیجه مطلوب دست می‌یابیم که روشی صحیح و متناسب با مقاصد و ایده‌آل‌های خود انتخاب کنیم. نتیجه نهایی در حقیقت نتیجه طبیعی و قهری اقدامات انجام شده است و نه تابع اراده و احساس و تمایل ما. از این دیدگاه باید گفت اهداف سیاست خارجی تنها در پرتو وجود یک استراتژی هماهنگ با آن بدست خواهد آمد، در غیر این صورت چه بسا که راه‌ها و روش‌های اتخاذ شده به نتیجه‌ای مغایر و بلکه متضاد با آنچه منظور بوده، برسد.

اما مشکل بزرگ، تدوین استراتژی است. خصوصاً استراتژی‌ای هماهنگ با اهداف و ارزش‌هایی که در هر حال باید در مد نظر باشد و مهمتر آنکه در شرائط سیاسی و اجتماعی بین‌المللی سخت متغیر امروز، انجام این مهم به مراتب دشوارتر است. چرا که روش‌ها و سیاست‌ها می‌باید متناسب با تحولات سریعاً تغییر کند، به گونه‌ای که هم ارزش‌ها رعایت شود و هم نیل به اهداف یاد شده به حداکثر ممکن امکان‌پذیر گردد.

دقیقاً به همین دلیل است که حتی بسیاری از کشورهای بزرگ و پیشرفته‌ای که سابقه‌ای طولانی در تنظیم و تدوین سیاست خارجی خود داشته‌اند، هم‌اکنون دچار نوعی ابهام و سردرگمی هستند، این جریان به دلیل تحولات عظیم و غیرقابل پیش‌بینی دهه نود است. گویی در سالهای اخیر همه چیز دستخوش دگرگونی شده و کم و بیش تمامی معیارهای شناخت واقعیت‌ها و نیروهای سیاسی، تغییر کرده است و اینکه چگونه شکل می‌گیرند و رشد و تحول می‌یابند و تأثیر می‌گذارند.

مسئله، تغییر شرایط نیست، مسئله نارسایی و عدم کارآیی بسیاری از اصول و معیارهای گذشته برای فهم و تحلیل موقعیت جدید است. مسلماً سقوط بلوک شرق را در این میان نقشی اساسی است. اما موضوع تنها فروپاشی و حذف یک بلوک سیاسی نیست تا نتیجه گرفته شود که تعادل به نفع بلوک دیگر و سیطره کامل آن به هم خورده است. اگرچه این سخن تا حدی درست است، اما مسئله این است که اساساً آن سلسله بنیادهایی که نیروها واقعیت‌های سیاسی را تکوین می‌داد و قوام می‌بخشید و به صحنه می‌آورد، به کلی تغییر کرده است.

دو بلوک قدرتمند حاکم بر جهان ما تا قبل از دهه نود، عملاً واقعیت‌های درونی کشورهای مختلف را، متعلق به هر بلوکی که باشند و یا حتی کشورهای خارج از بلوک‌های مذکور را، بر اساس اندیشه و اصول و منافع و مصالح خود شکل می‌دادند. حتی در برخی از موارد این شکل‌گیری بر اساس وجود دو تفکر و گرایش مختلف و به طور طبیعی تحقق می‌یافت. اندیشه چپ و راست، حداقل آن چپ و راستی که شرقیان و غربیان داعیه‌داران و سمبل‌هایش بودند، کم و بیش در همه جا حضور و نفوذ داشت، از آمریکای لاتین گرفته تا آفریقا، و از اروپا گرفته تا آسیا. و حتی می‌توان گفت که انشقاق و رقابت سیاسی آن ایام تا حدی ناشی از انشقاق و رقابتی بود که در بطن جامعه بین‌المللی آن روزگار وجود داشت.

در چنین شرایطی طبیعتاً سقوط یک بلوک معتقدان و هواداران آن، اعم از افراد و احزاب و گروه‌ها را در بحران فرو می‌برد و به ویژه تعادل اجتماعی جوامعی را که افراد و تشکل‌های یادشده در آن نفوذ بیشتری داشتند، به هم می‌ریخت.

به همین ترتیب حامیان بلوک دیگر را به دلیل پیروزی به دست آمده، از تعادل روانی و شخصیتی خارج می‌کرد، چنانکه یک چند چنین کرد. این نکته خصوصاً در آن نقاطی که دو ابرقدرت صرفاً به منظور مراقبت و کنترل یکدیگر حضور داشتند، همچون بسیاری از ممالک جهان سوم و مخصوصاً آفریقا صحیح‌تر بود. در کنار این جریان باید به نقش بسیار مؤثر تحولات اقتصادی و صنعتی خاصه در دهه کنونی اشاره شود. این تحولات اصولاً روابط سیاسی را از شکل سنتی خود خارج کرد و حتی مفهوم قدرت را تغییر داد. جریانی که کماکان ادامه خواهد داشت. بر همین اساس بود و هست که تشکل‌های کنونی به عکس گذشته بر اساس منافع و مصالح مشترک اقتصادی و خصلت جبران‌کنندگی صنعتی و اقتصادی یک کشور برای دیگر کشورهای عضو آن تشکل شکل گرفته و می‌گیرد. شرائط به گونه‌ای درآمده که بسیاری از کشورها را مجبور می‌کند تا برای حفظ منافع و مصالح و احیاناً حیثیت و موقعیت خود در درون این تشکل‌های جدید اقتصادی قرار بگیرند و به الزامات و محدودیت‌های سیاسی و غیرسیاسی ناشی از آن تن در دهند.

در این میان می‌باید به سیر تحولی و تکاملی عناصری که هویت ملی و قومی و فرهنگی و دینی را تشکیل می‌دهند و در روزگار جدید به نوعی مورد غفلت و یا اتهام و تضییق قرار می‌گیرند، اشاره شود. عناصر مذکور در عموم کشورها و حتی در بسیاری از ممالک جهان اول و دوم، مورد بی‌مهری و تضییق بودند. اما این بدان معنی نبود که رخت بربسته و مضمحل شده‌اند. آن‌ها در طی دوران جدید به عناوین مختلف خود را حفظ کردند و سیر تحولی خاص خود را داشتند. دهه نود شرائط مناسب برای تجلی آن سلسله واقعیت‌های پنهان و در عین حال نیرومند و پرجاذبه را فراهم آورد و این واقعیت‌ها در خلاء اندیشه‌ها و نهادهایی که بتوانند مردم رها شده از قیود فکری و اجتماعی و سیاسی مسلط بر جامعه دوران دو قطبی را به سوی خود جذب کند، آن‌ها را به سوی خود کشیدند و به مهم‌ترین نیروهای اجتماعی و سیاسی بدل گشتند. اگرچه در مواردی آن‌ها صرفاً ظاهر خارجی و شکل بیرونی واقعیت سیاسی و اجتماعی موجود را تعیین می‌کردند نه ماهیت درونی آن را.

و این است بخشی از واقعیت سیاسی اجتماعی جهانی که در آن زندگی می‌کنیم. البته در این مورد مباحث بسیار مهم دیگری هم وجود دارد: مسئله افکار عمومی و آنچه آن را شکل و قوام می‌دهد و عدم تأثر یکسان بخش‌های مختلف جهان امروز از رسانه‌هایی که مایل به جهت دادن به افکار عمومی هستند. تفاوت اخلاق و روحیات و آداب و رسوم و فرهنگ‌ها و سبک‌های زندگی و ساختارهای روانی و اجتماعی گروه‌های مختلف اجتماعی و تعارض واقعی بین اندیشه متمایل به خودباوری و خود حق‌انگاری مطلق فرهنگ غرب و ادیان و فرهنگ‌های سنتی. این مسائل اگرچه در گذشته هم وجود داشته است. اما کیفیت حضور آن در طی سالهای اخیر به کلی متفاوت است با آنچه قبلاً وجود داشته است. در گذشته سیاست عمدتاً در چارچوب رقابت و خصومت دو بلوک حاکم شکل می‌گرفت و در حال حاضر تقریباً تمامی عوامل یاد شده سهمی در شکل بخشیدن به واقعیت سیاسی موجود را دارند. سهمی که به احتمال فراوان در آینده بیشتر و مؤثرتر خواهد شد.

در این کشاکش است که باید سیاست خارجی خود را تنظیم کنیم. اما این هنوز تمامی داستان نیست. اولاً بسیاری از تحولات یادشده برای ما و با توجه به هویت انقلاب و نظام ما، بسیار مهم و مغتنم است و لذا می‌باید آن‌ها را از درون و به گونه‌ای دقیق و همه جانبه بشناسیم و این سخن در مورد حرکت اسلامی موجود و چرائی پیدایش و کیفیت تداوم آن صحیح‌تر است. و ثانیاً می‌باید به‌خوبی بدانیم که تلقی دیگران از ما چیست؟ واکنش مثبت و یا منفی دیگران در قبال اقدامات ما صرفاً متناسب با حجم و ابعاد اقدام ما نیست.، بلکه این اقدام و یا سخن در بستر تصوری آن‌ها از ما و از تاریخ جدید و قدیم ما و منطق رفتاری ما، فهمیده می‌شود. و ثالثاً باید بدانیم که خود کیستیم و چه می‌خواهیم و کدامین آینده مطلوب ما است؟ و منافع و مصالحمان کدام است؟ بدون روشن کردن صریح مفهوم ایران اسلامی و نسبتی که این دو با یکدیگر دارند و می‌توانند داشته باشند و یا باید داشته باشند، نمی‌توان استراتژی دقیقی برای سیاست خارجی ترسیم کرد. این کار را می‌توان به تأخیر انداخت. اما نمی‌توان برای همیشه نادیده‌اش انگاشت.

نکته مهم دیگر این است که تصور ما از واقعیت‌های موجود عموماً تصوری است سنتی و مربوط به دهه هشتاد و قبل از آن. مثلاً تصور ما درباره کشورهایی همچون روسیه و عراق و پاکستان و رابطه‌ای که می‌توانند با ما داشته باشند، کم و بیش چنین است. ما هنوز این کشورها را در چارچوب‌های قبل از دهه نود ارزیابی می‌کنیم، حال آنکه تحولات سالهای اخیر واقعیت این کشورها را به ویژه در آنجا که به رابطه‌شان با ما مربوط می‌شود، به کلی دگرگون کرده است. و لذا بدون دریافت درست وضعیت جدید قادر به سیاست‌گذاری نیستیم و این سخن نه تنها در مورد سه کشور یاد شده بلکه در عموم موارد صحیح است.

در اینجا خواهیم کوشید تا اهم مسائل مبتلا به سیاست خارجی با توجه به اهمیت و فوریت آن‌ها و نیز منافع و مصالح کوتاه و بلندمدت ما و سیر تحولی حوادث و تحولات کنونی به اجمال مورد بررسی قرار گیرد. طبیعتاً ابتدا می‌باید به همسایگان پرداخت.

لازم به یادآوری است که هدف نهایی در طی این نوشتار صرف بیان برخی از نکات است و نه بیشتر. سیاست‌گذاری در مفهوم عملی و اجرایی آن می‌باید در محیط‌های بسته کارشناسی و با رعایت تمامی مسائلی که بسیاری از آن‌ها را نمی‌توان علناً در افکار عمومی مطرح ساخت، انجام گیرد.

۱.روسیه: ملت ما پیوسته خاطرات تلخی از روسیه، چه در دوران تزاری و چه در دوران کمونیستی، داشته است. توسعه‌طلبی و مطامع روس‌ها پیوسته در تعارض کامل با استقلال و قدرت و پیشرفت ما بود. ایران برای آن‌ها هم به لحاظ خودش اهمیت داشت و هم به دلیل وسیله بودنش جهت نیل به اهداف دیگری که همیشه در مد نظر روس‌ها بوده است که مهم‌ترینش دسترسی به آب‌های گرم بود. اما حقیقت این است که روسیه امروز دیگر چنان نیست و تا سالیان دراز نمی‌تواند چنان باشد. این لزوماً بدان معنی نیست که آن‌ها نسبت به ما حسن نیت پیدا کرده‌اند، شرائط آن‌ها به گونه‌ای نیست که به آن‌ها اجازه دهد تا همچون گذشته سیاست‌گذاری و عمل کنند.

بدون شک غربیان و آمریکایی‌ها در سقوط بلوک شرق و امپراتوری شوروی نقش مهمی داشته‌اند، اما اشتباه است اگر بپنداریم که غربیان خواهان الحاق روسیه به جمع خود هستند. این اشتباه را یک چند روس‌ها نیز مرتکب شدند، اما در حال حاضر مسئله برای همه روشن شده است. آن‌ها حتی مایل نیستند کشورهای حوزه اروپای مرکزی را که به لحاظ تاریخی و فرهنگی پیوسته بخشی از اروپا بوده‌اند، در جرگه خود جای دهند، تا چه رسد به روسیه که هم رقیب تاریخی آن‌ها بوده و هم واقعیتی است غیراروپایی و در نهایت اروپایی ـ آسیایی است.

به هر حال روسیه نه می‌تواند به بلوک غرب ملحق و به بخشی از آن تبدیل شود و نه مصالح و منافعش می‌تواند کاملاً در راستای مصالح و منافع آن‌ها قرار گیرد. واقعیت جغرافیایی و ژئوپلیتیکی و تاریخی روسیه خط مشی متفاوتی با خط مشی غربیان را ایجاب می‌کند. تعادل روسیه در این است که هر چه بیشتر به این واقعیت‌ها نزدیک شود. چنانکه تحولات داخلی سالهای اخیر به ویژه در محافل ناسیونالیستی و روشنفکری، آنان را به چنین نتیجه‌ای رسانیده است. اگرچه آن‌ها چه به دلیل مشکلات داخلی و چه به علت دخالت و کارشکنی غربیان به سادگی نمی‌توانند به این نقطه نزدیک شوند.

آنچه در این میان برای ما واجد نهایت اهمیت است این است که در جهانی چند قطبی زندگی کنیم. کشوری چون کشور ما بیش از هر کشور دیگری از جهان تک قطبی و یا جهانی که قطب‌هایش منافع و مصالح اقتصادی و استراتژیکی مشترک فراوانی داشته باشند. زیان خواهد دید. مسئله این نیست که مثلاً ما به یکی از این قطب‌ها ملحق شویم، این مخالف با اصل انقلاب و بنیادهای استقلال ما است، بلکه این است که صرف وجود قطب‌های متفاوت برای ما فضای تنفسی بیشتری ایجاد می‌کند.

بدون شک روسیه علی‌رغم تمامی ضعف‌هایش مهم‌ترین کشوری است که می‌تواند به مثابه یک قطب جدید و تا حدودی ناهمسان و غیر هماهنگ با بلوک غرب حضور داشته باشد و عمل کند. از این دیدگاه سوق دادن روسیه به سوی انطباق سیاست‌هایش با منافع استراتژیک و ژئوپلیتیکش برای ما واجد بیشترین اهمیت است و چنانکه گفتیم از این نقطه نظر، صرف حضور روسیه به عنوان یک قطب جدید اهمیت دارد و نه اینکه مثلاً چه رابطه‌ای با او داشته باشیم، این خود مسئله دیگری است.

کسانی که روسیه کنونی را می‌شناسند به خوبی می‌دانند که این کشور، کشوری است در حال غلیان. مهم‌ترین مشغله ذهنی عموم متفکران و ملی‌گرایان روسیه در حال حاضر یافتن استراتژی و سیاستی است متناسب با موقعیت جدید این کشور، و جالب اینجاست که اینان تقریباً بر اساس چنین تصور و تفسیری به سوی ما متمایل هستند. از نظر آنان ایران یکی از مهم‌ترین و کلیدی‌ترین کشورهایی است که می‌تواند به روسیه در جهت یافتن سیاست مستقل و برآمده از منافع ملی‌اش، کمک کند. کشوری که از نظر آنان به دلائل فراوان و پیچیده‌ای در عمق منافع و مصالح استراتژیک روسیه قرار دارد ـ گروه اخیر به جز ایران به آلمان و ژاپن، و البته هر یک به دلائل خاص خودش، نیز می‌اندیشند. از نظر آنان این سه مهم‌ترین کشورهایی هستند که رابطه ویژه با آنان می‌تواند مصالح آینده روسیه را تأمین کند[۲] ـ و دقیقاً به همین دلیل است که گرایش روسیه به سوی ما در طی دو سه سال اخیر به عنوانی بیشتر از گرایش ما به سوی آن‌ها بوده است و با توجه به روند تحولات فکری و اجتماعی و سیاسی روسیه بعید به نظر می‌آید که این جریان در آینده کند شود. اگر پذیرفته‌ایم که حضور روسیه مستقل و متکی به خویش و متفاوت با غرب، به نفع ما است، باید به آن در جهت نیل به اهداف مذکور کمک کنیم و می‌توانیم چنین کنیم. ارتباط سنجیده ما با محافل روشنفکری و ناسیونالیستی و نیز رهبران و متفکران کلیسای ارتدوکس که پیوسته مهم‌ترین عامل حفظ هویت مستقل روسی بوده است، می‌تواند بسیار مؤثر و سازنده باشد و آن‌ها هم استقبال خواهند کرد. همچنان که این جریان می‌تواند موجب ارتقای موقعیت اقلیت بزرگ مسلمان داخل روسیه شود. به هر صورت در مورد روسیه اشتباه است اگر بخواهیم اهمیت رابطه دوجانبه را تا حد منافع مشترک اقتصادی و تجاری و یا سیاسی تقلیل دهیم.

۲.ترکیه: شرایط اجتماعی و سیاسی و دینی ترکیه که حائز بیشترین اهمیت برای ما است، از موقعیت این کشور در این مرحله تاریخی نشأت می‌گیرد، و لذا ریشه در عمق تاریخ و جامعه ترکیه دارد. موقعیت کنونی ناشی از تصادف و یا حوادث جزئی سیاسی و یا غیرسیاسی نیست و لذا نمی‌باید به گونه‌ای شتاب‌زده و عجولانه با آن برخورد کرد و عکس‌العمل نشان داد که چنین برخوردی به احتمال فراوان نتایجی منفی برای خود ما و گرایش اسلامی ترکیه در بر خواهد داشت.

مدرنیزه شدن جوامع اسلامی با فرهنگ و میراث غنی و قابل افتخار اسلامی و شکسته شدن حصار جامعه مذهبی این جوامع، کل جامعه را به سوی اصالت‌های دینی و تاریخی‌اش سوق می‌دهد. خاصه که تاریخ قابل افتخار دوران عثمانی نمی‌تواند جای خود را در اندیشه ناسیونالیستی و آرمان‌های فراملی باز نکند و پیوسته تحت‌الشعاع تفسیر ناسیونالیستی کمالیسم بماند که عملاً هدفش تجزیه هویت تاریخی و فرهنگی ترکیه است.

همچنان که توسعه آزادی‌های اجتماعی و سیاسی در عموم این جوامع اسلامی، خاصه در آنجا که دین و فرهنگ دینی تحت فشار و تضییق نظام حاکم قرار دارد، در نهایت بیشتر به نفع روی‌آوری به دین است تا گرایش به بی‌بندوباری و یا روی آوردن به افکار و عقاید غیردینی و احیاناً ضد دینی. به ویژه در شرایط کنونی که در همه جا شاهد اقبال به سوی هویت فرهنگی و قومی و ملی هستیم و بدون تردید اسلام مهم‌ترین عنصر هویت‌بخش عمومی ملت‌های اسلامی است.

از همه گذشته جنبش اسلامی ترکیه تا مقدار زیادی از گرایش اسلامی ترکهای مهاجر به اروپا و آلمان متأثر است و این گرایش مستقل از تصمیم قدرت به دستانی که خواهان توقف آن در درون کشور هستند، ادامه می‌یابد و بلکه تقویت می‌شود. و با توجه به ارتباط وسیع و وثیق این مهاجران و ترک‌ها داخل ترکیه، به طور طبیعی آنان را تحت تأثیر قرار خواهد داد. نکته مهم در این میان کیفیت گرایش اسلامی مهاجران مسلمان موجود در غرب و به ویژه ترک‌ها است.

کم و کیف و ابعاد این گرایش و دلایل پیدایش و تداوم آن با گرایش‌های اسلامی موجود در ممالک اسلامی متفاوت است. به طور خلاصه می‌توان گفت گرایش اسلامی مذکور دقیقاً و عمیقاً از مجموع شرایط اجتماعی و زیستی و معیشتی آنان نشأت می‌گیرد. مسلمان مهاجری که در غرب زندگی می‌کند و مخصوصاً اگر از افراد نسل دوم باشد و زندگانی غربی را از نزدیک تجربه کرده و در عین حال تحت فشار جبرهای اجتماعی و الزامات خانوادگی غیر هم‌جهت قرار دارد و طعم توهین ناشی از متفاوت بودن خود با آنان را چشیده و به حقوق خویش به عنوان یک شهروند و یا یک مهاجر مقیم آشنا است، به دلایلی متفاوت با دلایلی که هم‌وطنانش در وطن خویش به اسلام روی می‌آورند ، بدان گرایش می‌یابد. چنانکه گفتیم مجموع این اوضاع و احوال درونی و برونی است که او را به سوی دین و فرهنگ و هویت خود می‌کشاند و لذا گرایشی است پایدار که مرور زمان به بلوغ و شکوفائیش کمک می‌کند.

در اینجا باید به موضوع دیگری نیز اشاره شود و آن اینکه به دلائلی که لازم است در جای خود مورد تحلیل قرار گیرد، در ممالک اسلامی هنگامی که قدرت‌بدستان و نیز آن گروهی که به نوعی قدرت را، اعم از سیاسی و نظامی و اقتصادی، در دست دارند، احساس قدرت می‌کنند، به اسلام و میراث اسلامی خود روی می‌آورند. مهم‌ترین دلیل این جریان، ترس و یا شرم از مسلمان و پایبند بودن است و وقتی این دو عامل حذف و یا تضعیف شود، اعتقادات سر بر می‌آورد. دلیل اساسی را می‌باید در کیفیت شکل‌گیری تاریخ معاصر مسلمانان جستجو کرد. تسلط سیاسی و نظامی و حتی فکری و فرهنگی تمدن جدید موجب طرد و به انزوا کشانیده شدن اعتقادات دینی شد. این جریان نوعی عدم تعادل را در تاریخ نوین آن‌ها موجب شده است. در طی یکی دو دهه اخیر مکرراً شاهد ترکیدن این بغض‌های فرو خورده شده بوده‌ایم و و در آینده نیز خواهیم بود. در مواردی این جریان موج‌های سیاسی و اجتماعی نیرومند و تهدید کننده‌ای ایجاد می‌کند. مضافاً که ادعای اسلامی داشتن یک حکومت و از موضع قدرت، در مناطقی که مسلمانان زندگی می‌کنند، زمینه بسط نفوذ آن را به طور طبیعی، چه به‌طور مستقیم و یا غیرمستقیم، فراهم می‌آورد. بدین معنی که یا قدرت‌بدستان از طریق تظاهر به اسلام‌پناهی در پی توسعه نفوذ خویش بر می‌آیند و یا مسلمانانی که در موضع ضعف قرار دارند، از آنان یاری مادی و یا معنوی می‌طلبند.

واقعیت این است که علی‌رغم تظاهر قدرت فعلی ترکیه به تعهد به میراث جدای از اسلام کمالیسم، بخش مهمی از کسانی که به نوعی در قدرت- قدرت در مفهوم عام آن- سهیم هستند، گرایشی اسلامی دارند، ملاک جهت شناخت و ارزیابی گرایش‌های واقعی و تعیین‌کننده دریافت اندیشه و تمایلات کسانی است که بدنه قدرت را تشکیل می‌دهند و نه اظهارات افرادی که در رأس قدرت هستند و چه بسا که به منظور حفظ موقعیت ، مطالبی خلاف منویات راستین خود بیان دارند.

به هر صورت، گرایش به اسلام در ترکیه بسیار ریشه‌دارتر و نیرومندتر از آن است که با اقداماتی عجولانه و احیاناً لجوجانه متوقف شود. کسانی که چنین می‌خواهند، مایل به انتخابی گزینشی در بین عناصری هستند که روند تحول جامعه سخت متحولی چون ترکیه از درون می‌زاید و یا آنکه موقعیت کنونی این کشور رعایتش را الزام می‌کند و این کار در نهایت ممکن نیست. نمی‌توان از جامعه باز و آزاد سخن گفت، اما آزادی را از اکثریت عظیمی که به اسلام متمایل هستند دریغ داشت. همچنان که نمی‌توان درباره ناسیونالیسم ترک و پاسداری از آن داد سخن داد و کسانی را که تفسیر کامل‌تر و واقعی‌تری از این ناسیونالیسم ارائه می‌دهند، منزوی ساخت و خائن نامید.

البته نباید فراموش کرد که ویژگی‌های حرکت اسلامی در ترکیه به دلائلی تاریخی و فرهنگی و تا حدودی قومی با ویژگی‌های این حرکت در ایران و یا سایر کشورهای منطقه متفاوت است و حقیقت این است که این حرکت به عللی بیش از حرکت‌های اسلامی دیگر می‌تواند برای کشورهای آسیای مرکزی و تا حدودی قفقاز آموزنده و قابل بهره‌برداری باشد و لذا توفیق آن به تقویت اسلامیت در تمامی این سرزمین‌ها کمک خواهد کرد. دقیقاً به دلیل همین ویژگی‌ها است که حرکت اسلامی ترکیه در مقایسه با سایر حرکت‌های اسلامی موجود نسبت به اختلاف و انشقاق درونی آسیب‌پذیرتر است. این حرکت نمی‌تواند در برابر اختلافات بین گروه‌ها و جریان‌های مختلف اسلامیش مقاومت کند. این مسائل کل حرکت را تحت تأثیر قرار می‌دهد. خصوصاً که ترکیه به دلیل خصلت دین‌ستیزانه نظام‌های حاکم آن در طول تاریخ معاصر، دچار خلاء شخصیت‌های بزرگ دینی، اعم از عالمان و یا روشنفکران جامع دینی است و این خلاء مشکل یاد شده را دو چندان می‌کند، به ویژه اگر در خارج از کشور و بین مهاجران باشد.

  1. جهان عرب: اعراب بیش از هر ملت دیگری به ما از منظری تاریخی می‌نگرند و اقدامات سیاسی و یا غیرسیاسی ما را در پرتو این چشم‌انداز ارزیابی می‌کنند.

توضیح این نکته آسان نیست، چرا که ما متقابلاً چنین نیستیم و چنین نمی‌کنیم و تجربه مشابهی نداریم. شاید تلقی ما نسبت به غرب نمونه خوبی باشد، ما اقدامات سیاسی و یا غیرسیاسی غربیان را عموماً در بستری تاریخی در می‌یابیم.

اما این سخن به هیچ عنوان در مورد تلقی ما نسبت به اعراب مصداق ندارد. ولی چنانکه گفتیم آن‌ها به ما این‌گونه می‌نگرند.

حال اینکه تلقی تاریخی آنان نسبت به ایران (و بهتر است بگوییم فارس، چرا که این کلمه از نظر آنان بیشتر نشان‌دهنده واقعیت و تمامیت تاریخی ما است) چیست خود بحث دیگری است. اما از آن هم چاره‌ای نیست. بدون درک این موضوع نمی‌توان دریافت که اعمال و گفتار و سیاست‌های ما توسط آنان چگونه فهمیده می‌شود و این همه شرط لازم برای سیاست‌گذاری است.

مهم این است که اعراب درباره ما حافظه بسیار سرشاری دارند که مشتمل بر عناصر گونه گونه سلبی و ایجابی است، اگرچه عناصر سلبی آن به مراتب بیشتر است. این حافظه در مواقع بحرانی می‌تواند به سرعت بالفعل شود و در خدمت سیاست و تبلیغات قرار گیرد. کسانی که با کتاب‌ها و رساله‌ها و جزوات و مطبوعات و مقالات و یا گفتارهای رادیویی و تلویزیونی که پس از پیروزی انقلاب و خاصه در ایام جنگ با عراق، به زبان عربی، و حتی غیرعربی اما توسط اعراب، منتشر و پخش شد، آشنا هستند به خوبی می‌دانند که چگونه این حافظه عظیم تاریخی در خدمت سیاست‌های ضد ایرانی و ضدانقلابی و حتی ضد شیعی بدان دلیل که مذهب اکثریت ایرانیان است، قرار گرفت. حافظه‌ای که ارتباط تنگاتنگی با مسائل مذهبی و قوم و نژادی پیدا کرده است و مانع بسیار بزرگی است برای ایجاد اعتماد و تفاهم و همکاری چه در زمینه سیاسی و چه در زمینه فرهنگی و مذهبی و چه در زمینه همکاری‌های اقتصادی و سیاسی و امنیتی منطقه‌ای که در حال حاضر به نفع همگی ما است. متأسفانه این حافظه، آکنده از اندیشه‌ای است که آنان خود آن را توسعه‌طلبی ایران می‌نامند و تا حدود زیادی هم به آن باور دارند. از نظر آن‌ها این یکی از وجوه پایدار سیاست خارجی ایران است از زمان هخامنشیان و ساسانیان گرفته تا ایام صفویان و رژیم گذشته و تا دوران انقلاب اسلامی.

چنانکه گفتیم در این حافظه عناصر مثبت فراوانی هم یافت می‌شود. اما در طی سالیان طولانی اخیر کمتر مناسبتی یافت شده تا این عنصر فعلیت یابد. فعلیت عناصر مذکور عمدتاً موردی است و بیشتر جنبه فردی دارد. افرادی که آن‌ها را به خوبی می‌شناسند می‌دانند که آن‌ها بعضاً از برخی کارها و احیاناً قابلیت‌های ما اظهار شگفتی می‌کنند که اموری عادی و لااقل برای خود ما، عادی است. این عمدتاً به دلیل همان خاطره تاریخی و البته در شکل ایجابی آن است. و به هر حال در تنظیم سیاست خود نمی‌توانیم این ویژگی را نادیده گیریم.

در اینجا لزوماً باید درباره تصور خود از اعراب و دیدگاهی که از ورای آن، به آن‌ها می‌نگریم، نیز سخن بگوییم. تصوری که برای آن‌ها عموماً تعجب‌آور و سؤال انگیز و غیرقابل درک است. ما عموماً آن‌ها را از دیدگاهی سخت سیاسی و رادیکال و ضد امپریالیستی می‌نگریم و ارزیابی می‌کنیم. حال آنکه آن‌ها از سیاست و واقعیت‌های سیاسی جهان امروز و کیفیت تعامل با آن‌ها، تصور دیگری دارند. این نکته حتی در مورد احزاب و گروه‌های رادیکال و انقلابی و اسلامی هم صحیح است تا چه رسد به قدرت‌بدستان، که در سیاست خارجی عمدتاً با آن‌ها مواجهیم. مسئله این نیست که آنان دست‌نشانده و مزدور هستند، اولاً این سخن قابل تأمل است و ثانیاً حتی در آنجا هم که مسئله چنین نیست و یا با آن شدت و حدّتی که ما می‌انگاریم نیست، فهم آن‌ها از مسائل سیاسی و بین‌المللی و الزاماتش به گونه دیگری است.

فهم آن‌ها از واقعیت‌های موجود و نیز احساس ناتوانی و سرخوردگی عمیق آن‌ها در راه نیل به اهداف و آرمان‌هایشان در صورتی دریافت می‌شود که تجربه کم و بیش کاملاً تلخ و دلسردکننده آنان در طی روزگار معاصر در مد نظر باشد. آن‌ها احساس می‌کنند که زمان علیه آن‌ها است و پیوسته مجبور به عقب‌نشینی شده‌اند. هر چه بیشتر خواسته‌اند، کمتر گرفته‌اند و بلکه تحقیر شده‌اند. عموم قهرمانان ملی و قومی آن‌ها در نهایت شکست خورده‌اند. قهرمانی آن‌ها به دلیل فداکاری‌شان است و نه پیروزی‌شان. در چنین شرایط و موقعیتی آن‌ها به فکر مصالحه با زمان افتادند. مصالحه در همه چیز و حتی در اصول غیرقابل تغییر و جهت به دست آوردن حداکثر ممکن از تمامی چیزهایی که با مقابله و مواجهه نتوانستند به چنگ آورند. از حیثیت و اعتبار گرفته تا زمین و تکنولوژی و در کنار قدرتمندان بودن و در نظم نوین جهانی سهم داشتن.

و این است خلاصه‌ای از داستانی که باور کرده‌اند و چرایی و چگونگی انتخاب مسیری که در آن قرار گرفته‌اند. به دلائلی کاملاً روشن این راه آن‌ها را به مقصد نمی‌رساند و در طی یکی دو سال اخیر هم تا حدودی آن را دریافته‌اند. آن‌ها به درستی نتوانسته‌اند دلایل شکست‌های قبلی خود را تحلیل کنند و در نتیجه عکس مسیر قبلی را برگزیده‌اند. اگرچه دنیای عرب دارای آن مقدار پیچیدگی و به‌هم‌پیوستگی‌های فلج‌کننده و پر تضاد است که به فرض دریافت مستقیم مسائل، قادر به تعقیب راه درست نیست. اما فارغ از صحت و یا عدم صحت مسیر انتخاب شده، برای ما مهم این است که دریابیم در کدامین شرایط عینی و ذهنی چنین انتخابی صورت گرفته است. اگر این نکته بخوبی دریافت شود، قادر خواهیم بود تا منطق رفتار سیاسی و بلکه منطق تفکرات سیاسی آنان را کشف کنیم. مستقیماً در پرتو این کشف بهتر می‌توانیم رابطه متقابل را تنظیم و تدوین کنیم.

اما علی‌رغم این همه قابل انکار نیست که مشکلات ما و جهان عرب ادامه خواهد یافت، این مشکل وجود داشته و هم‌اکنون نیز وجود دارد. اشتباه است اگر تصور کنیم که این مشکلات مثلاً ناشی از فتنه‌انگیزی غربیان و یا اسرائیلیان است و با توصیه و موعظه و نصیحت حل و رفع می‌شود. اگرچه اشتراک‌های فراوانی بین ما وجود دارد، اما در نهایت دو گونه هستیم و مخصوصاً دوران جدید را به دو گونه تجربه کرده‌ایم و این بیش از هر عامل دیگری در دو گونه کردن ما نقش داشته است.

از این گذشته، ناسیونالیسم عرب به گونه‌ای شکل گرفته و بالیده است که تعارضش با ایران بیش از هر ملت دیگری است و واقعیت این است که ما در این میان هیچ تقصیری نداشته‌ایم و این همه در غیاب ما انجام شده است. پشتوانه اصلی ناسیونالیسم عرب فرهنگ و تمدنی است که آن‌ها پیوسته عربی‌اش قلمداد می‌کنند و ما بیش از هر ملت دیگری در ایجاد و تحول بخشیدن و شکوفائیش نقش داشته‌ایم. آنچه آنان تاریخ و فرهنگ خود معرفی می‌کنند، بخشی از تاریخ و فرهنگ ما است و به این ترتیب آن‌ها مدعی تاریخ ما و شخصیت‌های علمی و فرهنگی ما هستند.

این ادعا تا آنجا به پیش می‌رود که مسلمات جغرافیایی را هم در بر می‌گیرد و دگرگون می‌کند. عربی کردن عنوان «خلیج فارس» نمونه گویایی است از این توسعه‌طلبی. توسعه‌طلبی‌ای که دقیقاً در ناسیونالیسمی ریشه دارد که هویت اعراب امروز و خاصه عرب‌های منطقه خاورمیانه را می‌سازد و سامان می‌دهد.

بر این اساس باید در مورد رابطه با اعراب واقع‌بین بود و به کاهش مشکلات و سوءتفاهم‌ها اندیشید و نه ریشه کن کردن آن‌ها.

کسی که موقعیت فعلی ایران و و اعراب را به‌خوبی بشناسد می‌داند که منافع و مصالح استراتژیک این دو هم‌راستا نیست ـ البته این هم هست که منافع خود اعراب هم متناسب با موقعیت جغرافیایی و شرایط سیاسی و تاریخی و امکانات مالی، متفاوت است ـ اما با تلاشی پیگیر و شناخت تمامی عواملی که موجب همگرایی و واگرایی این دو می‌شود، می‌توان به نقاط مشترک بیشتری دست یافت. ولی فراموش نشود که این مهم به سهولت و با چند توافق سیاسی به دست نخواهد آمد.

  1. مهم‌ترین نکته در مورد رابطه با عراق، موقعیت کنونی آن است. اوضاع داخلی و موقعیت خارجی عراق بیش از هر کشور دیگری طی تحولات دهه نود و جنگ دوم خلیج فارس، تغییر کرده است و چنانکه گفتیم نکته اساسی دریافت درست همین تغییرات درون مرزی است.

جنگ دوم خلیج فارس این کشور را در موقعیت کاملاً جدیدی قرار داد و عراق امروز در پرتو این شرائط است که معنی پیدا می‌کند. اشتباه است اگر واقعیت‌های موجود فراموش شود یا صرفاً ماهیت دولتمردان آن در مد نظر باشد، و انگاشته شود که واقعیت امروز آن، توسط آنان تعیین می‌شود و شکل می‌گیرد. نباید عراق به عنوان یک کشور مساوی با قدرت به دستانش پنداشته شود. این سخن به معنای دفاع از حاکمان موجود نیست، ماهیت آن‌ها تغییر نکرده، اما شرائط عینی به کلی تغییر کرده است. آنچه ماهیت و ویژگی‌های یک کشور را تعیین می‌کند، همین واقعیت‌های درونی است و نه اراده و یا تمایل زمامداران آن.

حال باید دید موقعیت داخلی چگونه است؟ طبیعت این مسئله تا آنجا که به سیاست خارجی ارتباط پیدا می‌کند، می‌باید مورد توجه و بررسی قرار گیرد.

یکی از مهم‌ترین عواملی که سیاست بعد از انقلاب ما را نسبت به عراق تعیین می‌کرده، فهم ما نسبت به اوضاع داخلی عراق بود. ساختار اجتماعی در عراق قبیله ایست. سلول اجتماعی قبیله است و این سلول در ایران شهر و روستاست. هنگامی که ساختار اجتماعی شهری و روستایی باشد می‌توان به جنبش‌های مردمی، حتی اگر خودانگیخته هم باشد، جهت و شکل داد و از آن در جهت اهداف سیاسی سود جست، ولی در مورد اول چنین کاری ممکن نیست. چرا که عنصر قبیله‌ای که در ذات آن تعارض با قبیله دیگر نهفته است اجازه نمی‌دهد که اولاً چنین حرکت خودجوش و فراگیری ایجاد شود و ثانیاً در صورت پیدایش آن، اجازه نمی‌دهد تا متمرکز و کانونی شود؛ و قبل از نیل به هدف، آن را به سوی تسویه حساب‌های خونین می‌کشاند. اگر این نکته به خوبی روشن شود توقع نیل به پیروزی هر گونه حرکت مردمی براندازانه، منتفی خواهد شد. گرچه عوامل دیگری هم وجود دارد که نکته یاد شده را تقویت می‌کند.

نکته دیگر هویت نامتجانس و به عنوانی دوگانه عراق است، که بدون توجه به آن نمی‌توان حیات سیاسی و اجتماعی عراق و جنبش‌های معارض را شناخت. این جریان معلول ایرانی ستیزی ناسیونالیسم عربی و به ویژه ناسیونالیسم عراقی است. گویی رهبران و روشنفکران این کشور، از تمامی عناصر ضد ایرانی موجود در ناسیونالیسم عربی، چه در شکل جدید و یا در شکل قدیمش، و در افراطی‌ترین نوع ممکنش سود جسته‌اند تا ناسیونالیسم عراقی را ایجاد کنند و پرورش دهند. غافل از آنکه بدین ترتیب جامعه و تاریخ و فرهنگ خویش را مثله کرده و هویت نامتجانس و بلکه پرتضادی را برای خود، و لااقل برای بخش بزرگی از مردم خود، به وجود آورده‌اند.

ایرانیان در طول تاریخ پیوسته به عتبات عالیات تعلق خاطر عمیقی داشته‌اند و این جریان از زمان صفویه به بعد تشدید شده و فعلیت یافته است. ثروت و آبادی و آبادانی و علم و فرهنگ در عموم این مناطق مرهون وجود ایرانیان بوده است. از عالمان و فقهایش گرفته تا کشاورزان و صنعتگران و هنرمندانش، از مساجد و مدارس و کتابخانه‌ها و مشاهد مشرفه‌اش گرفته تا کاروانسراها و باغات و مزارعش. به همین ترتیب تعداد زیادی از ایرانیان یا به قصد مجاورت و یا تحصیل و یا کار و تجارت به آنجا رفته و در آن متوطن شده‌اند. لذا تاریخ حداقل چهار قرن اخیر عراق بدون توجه به این مسائل قابل درک نیست.

اما علی‌رغم این همه، حاکمان عراقی خصوصاً از زمان عبدالکریم قاسم و مخصوصاً پس از قدرت یافتن بعثی‌ها کوشیدند تا تعریف جدیدی از عراق و عراقی بودن عرضه دارند. هدف اصلی این تلاش حذف عنصر ایرانی از تاریخ و فرهنگ عراق و بلکه تعارض همه جانبه با آن بود. تا بدانجا که مهم‌ترین وجه عراقی بودن و تعهد عراقی داشتن مخالفت با ایران و هر آنچه صبغه ایرانی داشت، بود.

صرف‌نظر از نتایجی که این اقدامات برای ثبات اجتماعی و اقتصادی و سیاسی عراق در برداشت، بخش عظیمی از جمعیت این کشور را که یا ایرانی بودند و یا ریشه ایرانی داشتند و حتی بسیاری از شیعیان عرب را به دلیل شیعه بودنشان، دچار نوعی بحران هویت و شخصیت کرد. به هر حال، چنانکه گفتیم این جریان نتایج مهمی برای حرکت‌های اسلامی عراق و نیز چگونگی رابطه متقابل ما و آن‌ها داشته است.

واقعیت این است کسانی که دچار ابهام در شخصیت و هویت خویش هستند، نمی‌توانند بار سنگین یک حرکت اجتماعی و سیاسی را به ویژه اگر انقلابی و براندازانه باشد، به دوش کشند. ما پیوسته این نوع مسائل را از دیدگاهی اخلاقی و در چارچوب اخلاق و رفتار و اعتقادات فردی بررسی می‌کنیم و شرط پیروزی را صرف داشتن فداکاری و استقامت و اراده و ایمان راسخ می‌دانیم. مسلماً این‌ها از عوامل اساسی هستند. اما این همه شرط لازم جهت کسب موفقیت است و نه شرط کافی. توفیق یک حرکت سیاسی و انقلابی به شرط‌های فراوان دیگری نیاز دارد که در معارضه عراقی کمتر یافت می‌شود. چه معارضه دهه هفتاد و چه معارضه پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و چه معارضه پس از جنگ دوم خلیج فارس.

عموم معارضان عراقی از مشکلی که اجمالاً بیان شد، به شدت رنج می‌برند و لذا نمی‌توانند درگیر و دار مبارزه‌ای واقعی پیروز شوند. نه صرفاً بدان علت که پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، قدرت‌های بزرگ و نیز کشورهای منطقه را هوشیار کرده تا از تکرار نمونه مشابه جلوگیری کنند، بلکه دقیقاً به دلیل همان خلأها و مشکلاتی که ذکرش گذشت.

معارضه عراقی به سبب همین خصوصیت به فرض پیروزی در قبال ما و در تمامی مواردی که به منافع ملی ما راجع می‌شود، همان سیاستی را در پیش خواهد گرفته که سایر قدرت‌بدستان عراقی در پیش گرفته‌اند و حتی می‌توان گفت با روشی تندتر و افراطی‌تر، چرا که برای فرار از اتهام خیانت به آرمان عربی و عراقی، مجبور است سیاستی افراطی‌تر در پیش گیرد. حتی اگر قلبا هم چنین نخواهد. آن‌ها مجبورند به دلیل ویژگی دو شخصیتی خویش و نیز به دلیل فرار از متهم شدن، چنین روشی را در پیش گیرند.

گذشته از تمامی آنچه گفته آمد طبیعت عراق به گونه‌ای است که با چیزی جز یک ایدئولوژی رادیکال، آرام نخواهد گرفت. اگرچه شرایط بسیار سخت سال‌های پس از جنگ دوم خلیج فارس به احتمال قریب به یقین در این طبیعت تغییراتی ایجاد کرده، اما هنوز هم آنچه گفته شد، تا حدود زیادی صحیح است.

رادیکالیسم عراقی در بطن این جامعه و در روانشناسی تند مردمش ریشه دارد و یک نمود سیاسی صرف نیست. بسیار بعید است که یک نظام به تعبیر امروزه معتدل بتواند در این کشور دوام بیاورد. خصوصاً که در اینجا ارتش سیاسی است و داعیه‌های سیاسی دارد و در هر حال دگرگونی‌های سیاسی نمی‌تواند ارتش را نادیده گیرد و یا نسبت بدان بی‌اعتنا بماند. و در عموم مواردی که ارتش دواعی سیاسی دارد، نوعی رادیکالیسم سیاسی وجود دارد و نمی‌تواند وجود نداشته باشد.

آنچه که در این میان برای ما اهمیت دارد این است که به هر صورت رژیم‌های حاکم بر عراق خصلتی رادیکال خواهند داشت و به همین ترتیب سیاست آن‌ها در قبال ما هم رادیکال خواهد بود. اگر این موضوع را به عنوان کم و بیش یک اصل بپذیریم بهتر می‌توانیم درباره آینده عراق و سطح رابطه‌ای که می‌توانیم با آن داشته باشیم قضاوت کنیم، همچنان که بهتر می‌توانیم درباره احتمالات مختلف آینده و اینکه کدام‌یک بیشتر به سود ما است، قضاوت نماییم. یکی از مشکلات بزرگ این است که ملاک‌ها و معیارهای سنجش احتمالات متفاوت، برایمان چندان روشن نیست و لذا ترجیح‌هایمان عموماً تحت تأثیر مسائل عاطفی است.

البته عراق طی سالهای اخیر دستخوش تحولات سنگین و فراوانی شده است. تسلط همه جانبه فاتحان جنگ دوم خلیج فارس بر امور و مقدرات این کشور به گونه‌ای است که در بسیاری از موارد مقومات مستقل بودن آن را هم تحت تأثیر قرار داده است. شرایط در حال حاضر به گونه‌ای است که حتی معارضان متعهد عراقی هم نمی‌توانند سیاست کاملاً مستقلی در پیش گیرند و به فرض موفقیت که بدون موافقت و بلکه مساعدت فاتحان به دست نخواهد آمد باز هم مجبور خواهند بود ملاحظات آنان را لحاظ کنند.

رژیم کنونی عراق می‌باید با عنایت به این مجموعه واقعیت‌ها مورد ارزیابی قرار گیرد. این به معنای دفاع از او نیست که هیچ کس حاضر و قادر بدان نیست. بلکه به معنای دریافت کامل و بی طرفانهٔ واقعیت‌هایی است که وجود دارد. مشکل می‌توان پذیرفت که معارضان در عمل استقلال رأی و عمل بیشتری از رژیم فعلی داشته باشند. این نه به دلیل مثلاً وابستگی یا عدم تعهد آن‌ها است. بلکه اوضاع به گونه‌ای نیست که آن‌ها بتوانند با تکیه بر پشتوانه ملی خود که به شدت آسیب دیده است به پای خود بایستند و بر اساس مصالح و اعتقادات و تعهدات خود عمل کنند.

چنانکه گفته شد عراق در جریان جنگ دوم خلیج فارس و حوادث پس از آن مقومات استقلال و سیاست خود را از دست داد. نظام حاکم در صورتی می‌تواند مستقل تصمیم بگیرد و مستقل عمل کند که گذشته از تمایل و تعهد به آن، بر کشوری حکومت کند که حداقل ظرفیت‌های لازم برای مستقل بودن را داشته باشد.

به جز این همه، نباید فراموش کرد شانس ایجاد ائتلافی واقعی و پایدار در بین گروه‌های معارض عراقی بسیار ضعیف است. همچنان که آنان فاقد شخصیت و یا شخصیت‌های بزرگ و شناخته شده و قابل اعتمادی هستند که بتواند ائتلاف آنان را به سامان آورد. و مهم‌تر اینکه به فرض پیروزی، آنان قبل از پرداختن به تمشیت امور به کشمکش خواهند پرداخت و احتمالاً اوضاعی مشابه افغانستان و یا لبنان دهه هفتاد و هشتاد و شاید الجزایر امروز به وجود آید.

ورود عراق و جامعه عراقی به زندگی جدید در حقیقت در پرتو ایدئولوژی عربی ـ بعثی موجود صورت پذیرفته است و لذا حاکمان کنونی، ابزارها و نهادهای لازم جهت اداره امور و کنترل آن را، به مراتب بیش از مخالفان در دست دارند. به ویژه که بعثی‌ها به دلیل خصلت تشکیلاتی‌شان از ابتدا در پی تربیت کادر و ایجاد نهاد بوده‌اند و معارضان از داشتن چنین ابزارها و نهادهایی محروم‌اند، چرا که استبداد مطلق حاکم مانع از هر نوع عمل و بلکه تحرکی بوده که هدفش ایجاد چنین ابزارها و نهادهایی باشد. و چنانکه گفتیم ساختار قبیله‌ای عراق و عوامل دیگر مانع از آن بود که ساختارهایی دینی و یا اجتماعی و فرهنگی و خدماتی و در سطح ملی شکل بگیرد تا معارضان از آن بهره‌برداری کنند، آن چنانکه در ایران اتفاق افتاده و بگذریم.

در اینجا همچنین باید به واقعیت خارجی عراق هم اشاره کرد. در اینکه عراق در ایام پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران پیوسته مهم‌ترین اهرم غرب و کشورهای منطقه علیه ما بوده است، سخنی نیست و اصولاً بر مبنای همین وظیفه و تعهد بوده که عراق اهمیت می‌یافت و مورد پشتیبانی قرار می‌گرفت.

اما حادثه اشغال کویت و سایر دواعی این کشور که در ایام این اشغال و حتی پس از آن هم اعلام می‌شد، از این کشور چهره دیگری عرضه داشت و این چهره جدید است که هم‌اکنون واقعیت دارد و سیاست غربیان و کشورهای منطقه نسبت به این کشور بر اساس همین چهره است که تعیین می‌شود. لذا می‌باید این چهره شناخته شود و نه آنچه در گذشته وجود داشته است.

عراق امروز از نظر فاتحان جنگ و متحدان منطقه‌ای‌شان کشوری است ناآرام و خطرناک و غیرقابل اعتماد، کشوری که می‌باید مهار شود. دیدگاه غربیان و خاصه آمریکائی‌ها درباره ما هم کم و بیش چنین است و کشورهای منطقه نیز تحت تأثیر وسوسه آنان و به دلائل دیگر مایل‌اند ما را این‌گونه ببینند. اما مهم این است که غیرقابل اعتماد بودن عراق و شرایط روحی و روانی زمامداران و مردمان منطقه، عراق را از حیّز انتفاع به عنوان مهارکننده ایران، ساقط کرده است. اگرچه عراقی‌ها چنین می‌خواهند و بارها به‌طور مستقیم و غیرمستقیم آن را ابراز داشته‌اند تا بلکه بدین وسیله خود را از انزوا بدر آورند. اما نه اینان می‌توانند با شعار و رفتار ضد ایرانی اعتماد فرنگیان و همسایگان عرب خود را جلب کنند و نه آنان می‌توانند به عراقی‌ها اعتماد کنند.

از نظر غربیان مطلوب‌ترین شکل رابطه ما و عراق رابطه سرد و خصمانه است. اما سؤال این است که آیا چنین رابطه‌ای به نفع ما هم هست؟ مسئله این نیست که قدرت به دستان عراق چگونه‌اند و یا چه اهداف و نیاتی دارند، مسئله این است که در شرائط کنونی کدامین سیاست بهتر و بیشتر منافع و مصالح ما و نیز مسلمانان منطقه را تأمین می‌کند. مسلماً تمایل ما به بهبود رابطه‌مان با عراق و عملی کردن تدریجی آن، علی‌رغم تمامی مشکلاتی که دارد و می‌تواند داشته باشد، موجب کاهش فشار سیاسی و غیرسیاسی غربیان و آمریکایی‌ها علیه ما می‌شود و حتی می‌تواند رابطه ما و همسایگان عربمان را بهبود بخشد. اشتباه است اگر تصور شود که ایجاد تحول مثبت در رابطه ما و همسایگانمان صرفاً با تأکید بر حسن نیت میسر خواهد شد، در بسیاری از موارد چنین کاری نتیجه عکس در بر دارد و این نکته در مورد اعراب منطقه ما صحیح‌تر است.

بدون شک این موضوع می‌باید مورد بررسی کارشناسانه قرار گیرد و تمامی وجوه و جوانب آن سنجیده شود که پرداختن بدان در اینجا نه ممکن است و نه مطلوب. اما نمی‌توان از اصل سود جستن از رابطه با همسایه جنوب غربی جهت کاهش فشارهایی که به‌طور مستقیم و یا غیرمستقیم علیه ما است، بهره نگرفت. اگر این اصل پذیرفته شود، آنگاه می‌توان رابطه دو جانبه را بر اساس آن تعریف و تحدید کرد.

  1. پاکستان: اگرچه پاکستان به عنوان بخشی از شبه قاره هند در طی قرون اخیر پیوسته بخشی از قلمرو فرهنگی ایران بوده است و در طی دوران پس از استقلالش نیز همیشه یکی از متحدان طبیعی ما بشمار می‌رفته، اما در طی دهه‌های هشتاد و نود دستخوش تحولاتی گردید که دیگر مشکل می‌توان نکات مذکور را پذیرفت. واقعیت این است که نه منافع پاکستان همچون گذشته در راستای منافع ما است و نه اندیشه نسل جدید حاکمان پاکستان همچون نسل گذشته است. تغییراتی بزرگ در تفکر و اهداف و آرمان‌های نخبگان یعنی کسانی که به نوعی در قدرت سهم دارند، به وقوع پیوسته و هم واقعیت پاکستان به عنوان یک کشور و نیز موقعیت ژئوپلیتیکی و منطقه‌ای و بین‌المللی‌اش دگرگون شده است.

مهم این است که ما با پاکستان موجود مواجهیم و نباید سخنان تکراری و کلیشه‌ای آن‌ها که بیشتر بیان‌گر پاکستان قبل از دهه هشتاد و احیاناً بیان‌گر پاکستان نیمه اول دهه هشتاد است، ما را بفریبد. سخنانی که صرفاً برای خوشایند ما بیان می‌شود و کمتر بیانگر مکنون قلبی گویندگان آن و مهم‌تر از آن، کمتر بیانگر واقعیت پاکستان کنونی است.

حال باید دید چرا و چگونه پاکستان به چنین نقطه‌ای رسیده است؟ این نکته را تا آنجا که به رابطه متقابل باز می‌گردد، به اجمال بررسی خواهیم کرد.

پاکستان تا قبل از آغاز دهه هشتاد کشوری بود پرجمعیت، فقیر و به لحاظ ژئوپلیتیکی غیر مهم و در بهترین حالت، ارزش و اهمیتی در حد متوسط داشت. تنها عاملی که آن را در صحنه بین‌المللی مطرح می‌ساخت رقابت و درگیری آن با هند بود.

پیروزی انقلاب اسلامی ایران و کودتای کمونیستی در افغانستان و از آن مهم‌تر، اشغال این کشور توسط شوروی‌ها، به ناگهان پاکستان را در کانون توجه قدرت‌های جهانی و به ویژه آمریکایی‌ها قرار داد. مسئله این بود که هم پاکستان به عنوان یک کشور مستقل و نزدیک به غرب حفظ شود و در برابر روس‌ها سقوط نکند و هم به مثابه پایگاهی باشد که از طریق آن مبارزان افغانی تقویت شوند و روس‌ها تحت فشار قرار گیرند.

و این است سرآغاز تحول در اندیشه و آرمان سیاست‌مداران و قدرت‌بدستان پاکستانی. آن‌ها به ناگاه خود را در کانون توجه نه تنها غربیان که به دلایلی حتی در کانون توجه کشورهای محافظه‌کار عرب منطقه یافتند. آنچه این جریان را تشدید می‌کرد این بود که آنان در طی سالیان متوالی خود را رابط و بلکه تنها رابط بین ایران و کشورهای غربی و آمریکا و بعضاً کشورهای محافظه‌کار منطقه می‌دانستند. جریانی که هم تلقی تاریخی آن‌ها نسبت به ایران را تغییر داد و هم تلقی‌شان نسبت به اهمیت و شأن و منزلت خودشان را.

در کنار این جریان مسائل اجتماعی و سیاسی دیگری هم اتفاق افتاد که به نوبه خود ذهنیت یاد شده را تقویت کرد. سلاح برتر افغان‌ها در برابر تهاجم وحشیانه روس‌ها اسلام بود و این جریان در جامعهٔ پاکستان بی‌تأثیر نبود. خصوصاً در اوایل دهه هشتاد که پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، موج اسلام گرایی را به اوج خود رسانیده بود و پاکستان که خود نیز حربه دیگری برای مقاومت در برابر روس‌ها نداشت، کوشید تا از آن به حداکثر سود جوید. این مجموعه شرایط موجب شد تا اسلام گرایی در پاکستان مورد استقبال حتی نظام حاکم قرار گیرد و پدیده‌ای استثنایی بود. در مجموع جهان اسلام کمتر کشوری را می‌توان سراغ گرفت که به اسلام‌گرایی دهه اخیر روی خوش نشان داده باشد. عموماً این جریان را جریانی بی‌ثبات کننده که حتی در براندازی نظام سیاسی و ایدئولوژیک و ارزشی حاکم است، ارزیابی می‌کردند و لذا به عناوین مختلف در برابرش می‌ایستادند. اما در پاکستان وضع به کلی متفاوت بود. بدن شک این صرفاً به دلیل شرایط جدیدی که در افغانستان و کل منطقه پدید آمده بود، نبود. اسلامیت پاکستان و حضور بسیار نیرومند اسلام در ناسیونالیسم و هویت این کشور و عدم وجود عناصر ضد دینی اسلامیی که توسط توده مردم درک شده و مورد انتقاد و معاوضه قرار گیرد، عامل بسیار تعیین کننده‌ای بود و اتفاقاً در آن ایام ضیاء الحق با کودتایی نظامی قدرت را به دست گرفته بود و تعهد نخستین خود را اسلامی کردن پاکستان معرفی می‌کرد. شعاری که پیوسته در پاکستان موجب تثبیت قدرت و حکومت می‌شد.

به عبارت دیگر دلیلی نداشت که پاکستان از موج اسلام‌گرایی آن دوران بترسد و چنانکه گفتیم این موج حتی به نفع او و قدرت موقعیت او بود. تنها عامل تهدیدکننده بُعد ضد امپریالیستی و ضدآمریکایی این جریان بود و این بُعد در کشوری چون پاکستان و با توجه به سوابق و تجربیات تاریخی‌اش و خصومتش با هند که پیوسته مورد حمایت شوروی‌ها بود، و خاطرات غیرمنفی‌اش نسبت به غرب و آمریکایی‌ها و نیز حضور شوروی‌ها در کنار مرزهایش که با اشغال افغانستان اتفاق افتاده بود، و نیز ملاحظات خود غربی‌ها و آمریکایی‌ها در مورد پاکستان، چندان خطرناک و غیرقابل کنترل نبود. آمریکایی‌ها به ویژه در دهه هشتاد می‌کوشیدند با پاکستان به گونه‌ای رفتار کنند که انتقاد و اعتراضی را برنینگیزانند و به این ترتیب بُعد اخیر هم کم و بیش کنترل شده بود و به این ترتیب پاکستان خود به یکی از داعیان بازگشت به اسلام، حداقل در سیاست داخلی، تبدیل شد. واقعیت این است که این جریان چندان توده مردم را تحت تأثیر قرار نداد، پاکستانی‌ها پیوسته احساسات نیرومند دینی داشته‌اند و لذا اقدامات و سیاست جدید برای آن‌ها امر تازه‌ای نبود. تحول سیاسی به آن گروهی راجع می‌شد که قدرت اعم از سیاسی و نظامی و امنیتی و حتی اقتصادی و فرهنگی را، در دست داشت و این تحول، تحولی بود در اندیشه سیاسی آن‌ها و تلقی‌شان نسبت به موقعیت و اهمیت کشورشان، و این تحول در پرتو تمامی آنچه گفته آمد روی داد. احتمالاً این برای اولین بار بود که اسلام‌گرایی، طبقه حاکمه را بیش از توده مردم، تحت تأثیر قرار داد.

البته قابل انکار نیست که نخبگان پاکستان بیش از همتایانشان در سایر ممالک اسلامی به اسلام تعلق خاطر دارند و بدان عمل می‌کنند. این سخن تقریباً همیشه درست بوده است. آنچه از دهه هشتاد به بعد اتفاق افتاد این بود که اسلام به تدریج برای آنان به نوعی ایدئولوژی سیاسی که در خدمت منافع و مصالح ملی قرار می‌گرفت، تبدیل شد و این پدیده جدیدی بود. و متفاوت با اسلام به عنوان رکن ناسیونالیسم پاکستانی از زمان تأسیس این کشور تا دهه هشتاد. در اینجا اسلام پشتوانه ناسیونالیسم پاکستانی و دلیل اصلی جدایی‌اش از هند بود. فلسفه وجودی آن را تعریف و تعیین می‌کرد و بدان به عنوان یک کشور مستقل هویت می‌بخشید. اما در مورد اخیر اسلام خط‌مشی و اهداف و آرمان‌های سیاسی آن را تعریف می‌کرد. البته اسلامی که خود مفسرش بودند و در خدمت منافع و حیثیت و موقعیت و کیان پاکستان بود.

چنانکه گفتیم اهمیت یافتن ناگهانی پاکستان پس از اشغال افغانستان توسط شوروی و انقلاب اسلامی در ایران و نیز اهمیت یافتنش پس از سر برآوردن کشورهای آسیای مرکزی و اینکه راه ارتباطی بین آن‌ها و آب‌های گرم است، در نیل به نقطه نظرات یاد شده بسیار مؤثر افتاد. صرف‌نظر از تمامی نکات، آنچه فی‌الجمله برای ما واجد اهمیت است این است که تحولاتی را که در افکار و ایده آل‌های نخبگان، اعم از دینی و یا سیاسی، رخ داده، با دقت بشناسیم.

لازم به یادآوری است که اندیشه اسلامی آن‌ها به عکس اندیشه دینی اسلافشان که مشحون از عناصر عرفانی و صوفیانه بود، به اندیشه سلفی و تا حدودی وهابی نزدیک است. شرایطی که نخبگان پاکستانی در آن زندگی می‌کنند و تمایلشان به داشتن ایدئولوژی اسلامی ـ سیاسی موجب شد تا آنان اندیشه سنتی خود را فرو نهند و به اسلامی که متأثر از افکار و ایده‌های سلفی است، روی آورند. چرا که اسلام سنتی شبه قاره توان آن را ندارد که شکل و ماهیتی ایدئولوژیک پیدا کند.

اسلام این منطقه فاقد مراحل گذار از اسلام به عنوان یک اعتقاد و میراث مشترک، به سوی اسلام به مثابه یک ایدئولوژی سیاسی بود. در خلأ این تجربه و با توجه به ضرورت نیل به اسلام سیاسی که در عین حال هماهنگ با نیازهای جدید کشوری که در آستانه بلندپروازی سیاسی بود، باشد، آنان به اندیشه‌هایی که تا حدودی صبغه سلفی داشت، روی آوردند. خصوصاً که گرایش‌های سلفی‌گرایانه در تاریخ شبه‌قاره بی‌سابقه هم نبود. البته اشتباه است اگر پنداشته شود که تبلیغات هواداران وهابیت در پاکستان چنین تحولی را به وجود آورده است.

اولاً علی‌رغم شباهت بین اندیشه دینی نخبگان این کشور و وهابیت، تفاوتی بزرگ بین این دو وجود دارد و ثانیاً تفکر اسلامی آن‌ها ناشی از مجموع شرائطی است که در آن زیست می‌کنند و نه از القائات خارجی، و برای شناخت آن باید اوضاع و احوال موجود شناخته شود. مضافاً که به دلایلی فقهی و کلامی و نیز تاریخی، اندیشه سیاسی اسلام در قلمرو اهل سنت در حال حاضر متأثر از تفکر و میراث سلفی است. عموم روشنفکران و تحصیل‌کرده‌ها و تکنوکرات‌هایی که مایل‌اند بین اسلام و تمدن جدید تلفیقی ایجاد کنند، تمایلات سلفی‌گرایانه دارند.

چنانکه می‌بینیم هم اندیشه اسلامی این طبقه چندان در توافق با ما نیست و هم اداراکش نسبت به موقعیت و اهمیت کشورش. و در مورد اخیر احساس می‌کند که رقیب ما است و تا حدود زیادی چنین هم هست. حضور گسترده آن‌ها در افغانستان و تغییراتی که در ساختار سیاسی و نظامی آن ایجاد کردند و کماکان و با تمام نیرو از آن پشتیبانی می‌کنند، همه ناشی از دگرگونی‌هایی است که بیانش گذشت. سیاست افغانی آن‌ها دقیقاً از تفکر سیاسی و استراتژی کوتاه و بلندمدت آن‌ها نشأت می‌گیرد و لذا علی‌رغم تمامی مشکلات، آن را پی می‌گیرند. سیاستی که مورد توافق تمامی گروه‌ها و احزاب بزرگ است.

در اینجا به ناچار می‌باید به موضوع مهم دیگری که با منافع و حیثیات و مسؤولیت‌های ما اصطکاک فراوانی دارد، اشاره رود و آن مسئله شیعیان است. شیعیان در پاکستان اقلیت بزرگی هستند. طبیعتاً موج انقلاب اسلامی آن‌ها را نیز متأثر کرد. بررسی کیفیت این تأثر خود موضوع مستقلی است و هدف پرداختن بدان نیست. آنچه مهم است اینکه آن‌ها در جریان این دگرگونی‌ها داعیه‌های سیاسی یافتند و این مشکلات فراوانی برای آن‌ها به وجود آورد.

اصولاً در عموم مواردی که اقلیتی بزرگ داعیه سیاسی پیدا می‌کند و سهم بیشتری از قدرت سیاسی می‌طلبد، نظام حاکم به سوی اکثریت گرایش می‌یابد و هویت قومی و مذهبی و فرهنگی اکثریت در اندیشه ناسیونالیستی حاکم جایگاه رفیع‌تر و ممتازتری پیدا می‌کند. و این به انزوا و بلکه اتهام اقلیت یاد شده کمک می‌کند، این جریان را در خود هند در آنجایی که به اقلیت بزرگ مسلمانش راجع می‌شود و یا در سریلانکا در آنجا که به تامیلی‌ها مربوط می‌شود، شاهد هستیم. این نکته حتی در آنجا هم که اکثریتی که در قدرت سیاسی سهمی ندارد و یا سهمی متناسب با نسبت جمعیتی و منزلت تاریخی و اجتماعی خود ندارد و داعیه سیاسی پیدا می‌کند، صحیح است. عراق و بحرین و حتی سوریه نمونه‌های خوب این داستان هستند.

به هر حال اقدامات شیعیان برای نیل به موقعیت بهتر که البته حق آن‌ها هم هست، واکنش‌هایی را در داخل جامعه پاکستان موجب شد و در نتیجه واقعیت این جامعه را در آنجا که به ما مربوط می‌شود، از شکل سنتی خود که پیوسته به ما متمایل بود، خارج ساخت. در کشوری چون پاکستان که حکومت مرکزی قدرت کافی در کنترل تنش‌های اجتماعی ندارد، این پدیده به مراتب خطرناک‌تر است. بدون تردید این تغییرات مطلوب بخشی از قدرت حاکم و اگر نگوییم کل آن، می‌باشد و از آن پشتیبانی می‌کنند. به نظر می‌آید که آنان به جدّ خواهان کاهش نفوذ مردمیِ ایران در کشور خویش‌اند و بسیار بعید است که سوء قصدهایی که در این کشور علیه اتباع ما صورت گرفته علی‌رغم خواست و حداقل تمایل قلبی آن‌ها باشد. در اینکه شیعیان باید در موقعیت شایسته‌تری قرار گیرند، سخنی نیست، مهم یافتن مناسب‌ترین راه است و مشکل می‌توان پذیرفت که مناسب‌ترین راه در پیش گرفتن اقدامات سیاسی باشد.

و این است اجمالی از واقعیت پاکستان امروز. چنانکه دیدیم این واقعیت به کلی متفاوت است با آنچه وجود داشته و پیوسته در کنار ما و احیاناً به دنبال ما بود. این تغییرات در بطن واقعیت این کشور و تفکر سیاسی و تا حدودی دینی نخبگانش ریشه دارد. مهم این است که این دگرگونی‌ها مدّ نظر باشد و بر اساس آن سیاست‌گذاری گردد. هم چنانکه می‌باید رابطهً دوجانبه به گونه‌ای تنظیم شود که در آینده به نقاط مشترک بیشتری دست یابیم. بدون شک در آن سوی نیز کسان فراوانی هستند که چنین احساس و تمایلی دارند و مایل‌اند در این موارد همکاری و همفکری کنند. عدم توجه به این موضوع و عدم اقدام به موقع ممکن است موجب افزایش تفاوت‌ها شود و حتی به تعارض‌های بیشتری بیانجامد.

[۱]. این مقاله در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۷۶توسط روزنامه اطلاعات منتشر شده است.

[۲] نکات یاد شده در طی دو ملاقاتی که در رم در سال ۱۹۹۵ با آقای الکساندر دوگین روشنفکر معروف و صاحب نفوذ در روسیه، داشتم بیان شد. او و گروهش گزارش مفصلی درباره سیاست خارجی روسیه تهیه کرده بودند که مشتمل بر این مسائل بود.

Print Friendly, PDF & Email