پیروزی انقلاب اسلامی ایران توجه عموم جهانیان و نیز اروپائیان برانگیخت. چپ‌گرایان و حتی راست‌گرایان ایتالیایی نیز علاقمندی صمیمانه‌ای نشان ‌دادند. جاذبه انقلاب برای راست‌ها بدین سبب بود که آنان خواهان بازگشت به اصالت‌های خویش بودند و با هیمنه امریکا و تسلّط فرهنگ انگلوساکسونی ضدیت داشتند. لوئیجی دمارتینو نیز از جمله راست‌گرایان بود. او به شدت جذب انقلاب شد و با صمیمیتی که تا پایان عمر باقی ماند، به اسلام گروید و خود را «عمّار» نامید. عمّار و همسرش که او نیز اسلام آورد و خود را «سمیّه» نام گذارد، کانونی بودند برای مراجعه دانشجویان و نیز برخی از ایتالیایی‌های علاقمند به اسلام و تشیّع که بعضاً به اسلام نیز درآمده بودند. عمّار و گروه اندکش در رسیدگی به مشکلات گوناگون و فراوان اینان بسیار مؤثر بودند. اگرچه آنان رویکردی تبلیغی داشتند، اما عملاً مشکل‌گشایی‌شان به مراتب پراهمیت‌تر و کارسازتر بود. اصولاً تغییر دین در صورتی موفق و پایدار خواهد بود که فضای زیستی و روانی و اخلاقی فرد در نوعی هماهنگی با آیین جدید و ویژگی‌هایش قرار داشته باشد. نمونه‌های موفقی همچون عمّار و سمیّه را دلایل پیچیده‌ای است که در این نوشتار صرفاً به برخی از نکاتش اشارت رفته است.

مهاجرت مسلمانان به اروپا

آشنایی توده مردم اروپا با اسلام به بعد از جنگ جهانی دوم بازمی‌گردد؛ یعنی زمانی که مهاجران مسلمان برای یافتن کار به اروپا سرازیر شدند و تعدادشان به گونه‌ای فزاینده افزایش یافت، از ترک‌ها و عرب‌ها گرفته تا پاکستانی‌ها و هندی‌ها و افریقایی‌های مسلمان.

البته نخبگان فرهنگی این قاره از قرون ۱۷ و ۱۸ و به ویژه از قرن‌های ۱۹ و ۲۰، از طریق گزارش‌های جهانگردان و ترجمه‌های متون متعلق به حوزه تاریخ و ادبیات ملل اسلامی و نیز تحقیقات شرق‌شناسان و اسلام‌شناسان، با اسلام و سرزمین‌های اسلامی آشنایی داشتند و این جریان پس از استعمّار شدت یافت. اما این همه چندان به توده اروپائیان بازنمی‌گشت و البته نباید فراموش کرد که این آشنایی در نقاط مختلف متفاوت بود؛ کشورهایی چون آلمان و انگلستان و فرانسه – مهاجرت اجباری مسلمانان از قلمروهای استعماری، به ویژه مستعمرات انگلستان و فرانسه، از اواخر قرن نوزدهم آغاز شد – از همان نخستین سال‌های دهه ۵۰ قرن ۲۰ در معرض جریان یادشده قرار داشتند، اما کشورهای عقب‌مانده‌تر اروپایی و نیز شمال اروپایی‌ها و همچنین آنان که سابقه استعمّاری نداشتند، از دهه‌های ۷۰ و ۸۰ و بلکه دهه ۹۰ با پدیده مهاجرت مسلمانان مواجه شدند. در حال حاضر و از یکی دو دهه گذشته «مسئله مهاجرت» و مهاجرت مسلمانان برای عموم اروپائیان مطرح است و در بیشتر موارد به مثابه یک مشکل اجتماعی و فرهنگی و حتی امنیتی که دارای پیامدهای مهم سیاسی و داخلی است، به ویژه که رشد جمعیت در بسیاری از این کشورها منفی و یا در حد صفر می‌باشد.

این آشنایی دارای نتایج دینی هم بود و برخی از اروپائیان به دلیل ارتباط با مسلمانان و خاصه دانشجویانش، به اسلام علاقمند می‌شدند و احیاناً اسلام را می‌پذیرفتند. اگرچه تعداد این افراد معدود بود، اما این روند سیری فزاینده داشت، جریانی که در دهه ۷۰ شدت گرفت. عامل اصلی، داستان تحریم نفتی ناشی از جنگ اعراب و اسرائیل در ۱۹۷۳ بود که قیمت نفت را تا چهار برابر افزایش داد و اعراب را به عنوان تولیدکنندگان ثروتمند نفت، در مرکز توجه اروپائیان و امریکایی‌ها قرار داد و این مجموعه، کنش‌ها و واکنش‌هایی را موجب شد. در آن سال‌ها تعداد قابل‌توجهی به دلایل اقتصادی و غیراقتصادی اسلام را پذیرفتند و تمایل یافتند با دختران مسلمان ازدواج کنند. اگرچه این مسئله به قبل از دهه ۷۰ بازمی‌گشت، اما از این دهه به بعد روندی فزاینده یافت. این جریان عمومیِ جذب به اسلام، کم‌وبیش در بخش غیرکمونیست اروپا وجود داشت.

آشنایی ایتالیایی‌ها با مسلمانان

در بین کشورهای اروپایی ایتالیا شرایط خاص خود را داشت. تجربیات این کشور از جنگ دوم جهانی یکی تلخ‌ترین‌ها بود. عموم اروپایی‌ها از این جنگ صدمه دیدند، اما داستان ایتالیا متفاوت بود. در ابتدای جنگ آنان متحد آلمان بودند، اما در اثنای جنگ ناگهان به متفقین پیوستند. این پیوستگی به ابتکار پادشاه وقت و اطرافیان وی بود و مردم و ارتش از آن اطلاعی نداشتند و این، هم برای ایتالیایی‌ها و هم برای آلمان‌ها و خصوصاً آن بخش از ارتش آلمان که در خاک ایتالیا حضور داشت، شوک بزرگی بود و بدین ترتیب تعداد فراوانی از سربازان ایتالیایی توسط آلمان‌ها کشته شدند؛ اگرچه رفتار متفقین نیز با آنان در بسیاری از موارد شرم‌آور بود، از بمباران شهرها گرفته تا تجاوز به زنان، که آن را داستان مفصلی است.

گذشته از این همه، این کشور از بخش‌های توسعه‌نیافته اروپا بود و جنگ دوم صدمات فراوانی به او و زیرساخت‌های مدنی و صنعتی‌اش وارد ساخت؛ و ثانیاً به دلیل فقر توده مردم، کشوری «مهاجرفرست» بود نه «مهاجرپذیر». بسیاری از آنان تا دهه ۷۰ به کشورهایی همچون آلمان و هلند و بلژیک و فرانسه مهاجرت می‌کردند و بعضاً حتی در شرایط سختی که به مراتب پایین‌تر از استاندارد شرایط کاری کشورهای پذیرنده بود، کار می‌کردند. برای نمونه، در طی دهه ۶۰ در بلژیک صدها تن از آنان به علت انفجار معادن ذغال‌سنگ کشته شدند. اگرچه امروز تعجب‌آور می‌نماید، اما تا سال‌های دهه ۶۰ بر روی شیشه برخی از رستوران‌های بعضی از این کشورها نوشته شده بود: «ورود سگ و ایتالیایی ممنوع»!

البته ایتالیا در دو سه دهه بعد از جنگ به سرعت خود را بالا کشید و آنچه خود بدان «معجزه ایتالیایی» می‌گویند رخ داد و لذا از دهه ۷۰ به بعد این کشور به یکی از قطب‌های اقتصادی و صنعتی اروپا تبدیل شد، جریانی که اعزام مهاجر را متوقف ساخت و ایتالیا را به کشوری مهاجرپذیر تبدیل کرد. از اواخر دهه ۷۰ و در دهه ۸۰، مهاجران و از جمله مهاجران مسلمان سرازیر شدند. به دلیل نزدیکی به شمال افریقا، بسیاری از مهاجران اولیه از این منطقه بودند، خصوصاً از تونس و مراکش. ایتالیا با این دو کشور و خصوصاً تونس رابطه ویژه‌ای داشت و حتی نخست‌وزیر اسبق سوسیالیست ایتالیا، بتّّینو کراکسی،[۱] که مشکلی دادگاهی داشت، به تونس رفت‌ و در آنجا هم درگذشت.

افزایش تعداد مهاجران و پراکندگی آنها حتی در شهرها و روستاهای دوردست،‌ توده مردم را با آنان و دین و فرهنگ و آداب و رسوم‌شان آشنا کرد و بدین ترتیب تعداد اندکی به اسلام گرویدند. جالب اینجاست که در بسیاری از موارد فهم اینان از اسلام متفاوت با فهم مسلمانان مهاجر بود. گویی آنها موجب برانگیختن کنجکاوی کسانی شده بودند که بعدها اسلام آوردند و نه آنکه دین و اعتقادات آنان مدلی باشد که اینان آن را بپذیرند. البته دلایل و انگیزه‌های پذیرش اسلام بسیار مفصل‌تر و پیچیده‌تر از نکته‌ای است که ذکرش گذشت و پرداختن بدانها فراتر از این مختصر.

پیروزی انقلاب اسلامی

روند حوادثی که به پیروزی انقلاب اسلامی ایران انجامید، به ویژه در آخرین ماه‌های آن، توجه عموم جهانیان و نیز اروپائیان را جلب کرد. در این میان بسیاری از اروپائیانی که گرایش‌های ترقی‌خواهانه و چپ‌گرایانه داشتند هر یک به نوعی و به انگیزه‌ای به پیگیری این حوادث علاقمند شدند. از موارد استثنائی این بود که گروه اندک راستگرایان ایتالیایی نیز نسبت به انقلاب اسلامی علاقمندی صمیمانه‌ای نشان ‌دادند. با توجه به فضای فکری و ایدئولوژیک چپ‌گرایان دهه ۷۰ اروپا و ایتالیا، همراهی آنان با انقلاب قابل درک است؛ مسئله این است که چرا و چگونه انقلاب مورد توجه و اهتمام راست‌گرایان قرار گرفت.

اگرچه ایتالیای امروز همچون بسیاری از کشورهای عضو اتحادیه اروپا «اروپائیزه» شده و ویژگی‌های فرهنگی و هویتی خود را تاحدودی از دست داده است، اما تا قبل از دهه‌های ۷۰ و ۸۰ و حتی دهه ۹۰ داستان اینگونه نبود. در آن ایام راست‌های این کشور همچون چپ‌های افراطی‌اش موضعی ضدحکومتی داشتند و بعضاً به عملیاتی خراب‌کارانه دست می‌یازیدند. اجمالاً آنها خواهان بازگشت به اصالت‌هایی بودند که به تاریخ و فرهنگ و هویت‌شان راجع می‌شد و درست به عکس بسیاری از ایتالیایی‌ها و خاصه چپ‌گرایانش، دوران موسولینی[۲] را یکی از دوران‌های مثبت و بلکه بسیار مثبت تاریخ معاصر خود می‌دانستند. از نظر آنان موسولینی «رهبر و مقتدای» بزرگ بود و او را «Il Duce» می‌نامیدند که همین معانی را تداعی می‌کند و البته با حالتی کاریزماتیک؛ او در زمان خودش معبود هواخواهانش بود.

به علاوه، آنها به شدت بر ضد هیمنه امریکا و به طور کلی تسلّط فرهنگ انگلوساکسونی بودند. نشریات ایتالیایی به ویژه در ایام جنگ دوم آکنده است از شعارها و نیز تحلیل‌ها و حتی کاریکاتورهای ضد انگلوساکسونی و خصوصاً انگلیسی. این میراث تا سالیان دراز در بین راستگرایان وجود داشت. جاذبه انقلاب اسلامی برای آنها بدین دلیل بود که احساس می‌کردند که اندیشه و ایده‌آل‌هایشان به یکدیگر نزدیک و بلکه همسان است و از این زاویه خود را به مراتب بیش از چپ‌گرایان به انقلاب اسلامی و ایده‌آل‌هایش نزدیک‌ می‌دانستند. نزدیکی چپ‌گرایان عمدتاً سیاسی – ایدئولوژیکی بود و از آنِ راست‌گرایان به نوعی فرهنگی – ایدئولوژیکی.

دمارتینو و همسرش

شخصیت مورد بحث، یعنی آقای لوئیجی دمارتینو،[۳] متعلق به راست ایتالیایی بود. او مدتی پس از پیروزی انقلاب به اسلام درآمد و دلیل اصلی این بود که به شدت به انقلاب جذب شده بود. آن جاذبه او را به اسلام و تشیع و ایران علاقمند ساخت، صمیمیتی که تا پایان عمر باقی ماند و همسر و اعضای خانواده‌اش را نیز با خود همراه ساخت.

طبیعتاً عوامل دیگری نیز وجود داشت؛ یکی از مهمترین‌هایش این بود که او با دانشجویان ایرانی در ارتباط بود و رابطه‌ای به غایت صمیمانه و بلکه برادرانه بین آنان ایجاد شده بود. او این فضا را دوست می‌داشت و می‌کوشید خود را با این فضا همراه و بلکه در آن منحلّ نماید و لذا علاقمندی‌اش به تمامی آنچه موجب جذب او به اسلام و تشیع شده بود تا پایان عمر ادامه یافت؛ حال آنکه بسیاری از کسانی که در روزهای نخستین انقلاب به اسلام جذب شدند، در سال‌های بعد یا در اندیشه خود تجدیدنظر کردند و یا آن را رها ساختند.

البته قابل انکار نیست که ویژگی‌های شخصی او و همسرش که او نیز مسلمان شد و نام اسلامی «سمیّه» را برای خود برگزید، در این جریان بسیار مؤثر بود. خودش زاده ناپل[۴] بود و با تمامی خصوصیاتی که ناپل، به عنوان شهری مدیترانه‌ای و کمتر اروپائی و حتی ایتالیایی، دارد. طبیعتاً ساکنان اصلی این شهر هم با سایر هموطنانشان متفاوت بودند. همسرش نیز از منطقه تریسته[۵] واقع در شمال ایتالیا بود که منطقه‌ای است واقع بین ایالت کروواسیِ یوگسلاوی سابق و ایتالیا. تریسته سرزمینی بود مورد اختلاف و نزاع بین این دو کشور و به دنبال آن و پس از جنگ دوم، جابجایی جمعیّتی در آن رخ داد. تا جایی که به یاد می‌آورم، همسر عمّار در کودکی به همراه خانواده‌اش از بخش یوگسلاوی، به ایتالیا منتقل شده بود.

در طول مأموریتم برخی از کسانی را که چنین تجربه‌ای داشتند، دیده بودم. آنها روحیات خاصی داشتند که عمدتاً به دلیل شرایط زیستی و جابجایی‌شان بود. یکی از مهمترین‌ها، خانم ماریا اسکارجیا[۶] بود. ایشان همسر یکی از بزرگترین ایران‌شناسان و فارسی‌دانان دهه‌های ۷۰ و ۸۰ دانشگاه‌های ونیز و رم، یعنی آقای اسکارچیا بود و خودش هم استاد اسلام‌شناسی بود. تحقیقات او عمدتاً درباره تشیع بود و به همین دلیل ارتباط زیادی با سفارت ما داشت و کتاب و متون شیعه‌شناسی فراوانی در اختیارش قرار گرفت. او یکبار گفت: «من از تریسته هستم و محرومیت در “اقلیت بودن” را چشیده‌ام و بنابراین اصولاً نسبت به اقلیت‌ها احساس نزدیکی می‌کنم و به همین دلیل بر روی مطالعات تشیع متمرکز هستم.»

در حال حاضر «حقوق اقلیت»ها، همچون حقوق زن و کودک، خاصه در کشورهای عضو اتحادیه اروپا، بسیار مورد توجه و تأکید است؛ حتی برخی از مدافعان حقوق همجنس‌گرایان بدین علت از آنها دفاع می‌کنند که می‌پندارند آنها در اقلیتند و لذا حقوق‌شان تضییع می‌شود. اکثریت کسانی که در اروپا از اقلیت‌ها حمایت می‌کنند خود به گروه‌های اقلیّت قومی متعلقند، از انگلستان و سوئیس گرفته تا اسپانیا و بلژیک.

به هر حال، این ویژگی در همسر عمّار بسیار نیرومند بود. به هنگام پایان مأموریتم، او و عمّار برای خداحافظی به اقامتگاه آمدند و آن بانو به شدت گریست، به گونه‌ای که فضای مجلس را که مجموع خانواده ما در آن حضور داشتند، متأثر ساخت؛ حال آنکه گریستن بدین کیفیت اصولاً در عرف و فرهنگ و اخلاق ایتالیایی‌ها، و حتی زنانشان موجود نیست.

چنانکه گفتیم، این خصوصیاتِ روحی و فکری در انتقال آنان به اسلام و زندگانی اسلامی بسیار مؤثر بود؛ اگرچه ارتباط مداومشان با گروهی از دانشجویان ایرانی که به لحاظ دینی و اخلاقی افرادی متدین و صمیمی بودند، نیز تعیین‌کننده بود. متأسفانه همسر عمّار سال‌ها پیش در یک سانحه رانندگی درگذشت، حادثه‌ای که شوهر را به شدت آزرده ساخت. او به واقع زنی کاردان، صمیمی، باهوش و توانمند بود و به عموم هنرهایی که زنان ایتالیایی دهه‌های پنجاه و شصت بدانها آشنا بودند، تسلط کامل داشت. از آشپزی و خیاطی گرفته تا مدیریت داخلی منزل. اینان کدبانوان زحمت‌کشی بودند که عموم احتیاجات خانه را خود فراهم می‌آوردند، از انواع و اقسام ماکارونی‌ها گرفته تا مشتقات لبنی و مربّاجات را.

جمع یاران

این مجموعه خصوصیات که بخشی از آن به عمّار مربوط می‌شد و بخشی دیگر به همسرش، آنها را به کانونی تبدیل کرده بود برای مراجعه دانشجویان و نیز برخی از ایتالیایی‌هایی که به اسلام و تشیّع علاقمند شده و بعضاً آن را پذیرفته بودند. کسانی که به این دو رجوع می‌کردند، تشابه فراوانی با آنها داشتند و به واقع جمع آنها جهت تخفیف مشکلات و آلام آنان بسیار تأثیرگذار بود. البته این سخن در صورتی به خوبی دریافت می‌شود که شرایط سختی که چنین افرادی با آن مواجه بوده‌اند، مدّ نظر قرار گیرد. بد نیست نمونه‌ای ذکر شود.

یکبار عمّار تماس گرفت و گفت که یکی از دوستان ایرانی‌اش که مقیم تورینو است مشکل پیچیده‌ای دارد و می‌خواهد با من دیدار کند. وقت ملاقات تعیین شد و او و همسر ایتالیایی‌اش آمدند. نامش ابوالفضل بود و پیش از انقلاب برای تحصیل به ایتالیا آمده بود، اما به دلیل مشکلات عدیده از تحصیل انصراف داده و ازدواج کرده بود. او در یک کارگاه مکانیکی تعمیرات اتومبیل کار می‌کرد و به علت فشار کاری از دیسک کمر رنج می‌برد. هر دوی آنها به واقع درهم شکسته بودند؛ مرد به آهستگی می‌گریست و زن بغض کرده بود و پیوسته عمّار را دعا می‌کرد که به اصطلاح به «داد» او رسیده است.

پرسیدم: «مشکل چیست؟» مرد گفت: «ما دو دختر داریم. پانزده ساله و یازده ساله. مدتی است کشیش کلیسای محله ما این دو را و خصوصاً دختر بزرگتر را به کلیسا دعوت می‌کند و می‌خواهد مسیحی‌شان کند و ما هم مجبوریم سکوت کنیم، چون نمی‌توانیم آنها را از ارتباط با کشیش بازداریم.» ظاهراً یکبار هم پلیس بدانها اخطار داده بود که نباید فرزندانشان را محدود کنند.

عجیب اینکه مادر نیز از آن مسئله ناراحت بود. این نخستین باری بود که با چنین جریانی مواجه می‌شدم. به رغم آنکه با گروه‌ها و طبقات مختلف مرتبط بودم و با بسیاری از مسائل و مشکلات درونی جامعه مهاجر، خصوصاً در آنجا که به موضوع ازدواج‌های مختلط مربوط می‌شد، آشنایی داشتم، اما در طول مأموریت این موردی استثنائی بود.

فردای آن روز به کارشناس سفارت، آقای بهرام مسعود، گفتم که به ملاقات معاون کاردینال روئینی[۷] که رئیس شورای اساقفه ایتالیا بود، برود و موضوع را مفصلاً توضیح دهد. این شورا بر فعالیت‌های خلیفه‌گری‌های داخل کشور نظارت می‌کرد. این کار انجام شد و معاون مربوطه که نامش را فراموش کرده‌ام، گفت که مراتب را پیگیری و نتیجه را به اطلاع می‌رساند و چنین هم کرد.

این نیز مهم بود که آنها بدانند ما نسبت به هموطنانمان بی‌تفاوت نیستیم. این نکته مهی است. بخشی از اهمیت هر سفارتی در نزد کشور پذیرنده و نهادهای مختلف آن متناسب است با حساسیت آن سفارت نسبت به شهروندان متعلق بدان کشور و پیگیری جدی حقوقی و غیرحقوقی مسائل مورد ابتلای آنان؛ اگرچه بعضاً و به دلایلی، عکس آن را تصور می‌کنند و می‌پندارند که چنین پیگیری‌هایی به کاهش موقعیت نمایندگی می‌انجامد که مطلقاً اشتباه است.

مدتی بعد با قرار قبلی به ملاقات کاردینالِ تورینو، آقای سالدارینی،[۸] رفتم که ملاقاتی دوستانه بود و برای اولین بار بود که ایشان را می‌دیدم. سخنی درباره مشکل یادشده نگفتم، اما آنان به فراست دلیل ملاقات را دریافته بودند. در بازگشت از کلیسا به همراه آقای مهندس قندی که ساکن تورینو بود و همسری ایتالیایی داشت و مرا همراهی می‌کرد، به مغازه طلافروشی رفتم و دو جفت گوشواره کوچک خریدم و به منزل ابوالفضل رفتم و به دخترانش هدیه دادم که شدت هیجان‌زدگی دختران و مادرشان وصف‌ناشدنی بود.

آقای قندی از بنی‌اعمام شهید دکتر قندی بود که در بمب‌گذاری حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسید. او از نخبگان علمی ایران بود، فارغ‌التحصیل مهندسی برق از دانشکده فنی دانشگاه تهران که به امریکا رفت و دکتری الکترونیک گرفت و به واقع از لحاظ اخلاقی و دینی هم نخبه بود. اینان از یکی از خانواده‌های اصیل و شناخته شده تهران قدیم هستند و هر دو آنان از متانت و تدین و اخلاق و مرّوت آن خانواده بهره‌های فراوانی برده‌اند.

همسر مهندس قندی خانمی ایتالیایی بود که اسلام آورده بود، اما به عکس بسیاری از خانم‌هایی که اسلام می‌آورند حالتی انفعالی و پوزش‌طلبانه نداشت، زنی فعال و بلکه چالش‌گر و خروشنده بود و از صاحب منصبان شهرداری تورینو. شخصیتی نیرومند و مردانه داشت. علی‌رغم آنکه اسلام را قلباً پذیرفته بود، سؤالات زیادی داشت و در مواردی از اخلاق و رفتار مسلمانان انتقاد می‌کرد، خصوصاً از عدم رعایت نظافت آنها و بی‌مبالاتی‌شان در پوشیدن لباس. این زوج در آن زمان در کاهش مشکلات ابوالفضل و همسرش نقش بزرگی داشتند که تنها بخشی از آن به دو دخترشان مربوط می‌شد. و البته دیگرانی هم بودند که از کمک این دو بهره می‌بردند.

از اینگونه موارد فراوان می‌توان به دست داد. او و گروه اندکش در رفع مشکلات گوناگون و فراوان کسانی که با آنان ارتباط داشتند، بسیار مؤثر بودند. اگرچه آنان رویکردی تبلیغی داشتند، اما عملاً مشکل‌گشایی‌شان به مراتب پراهمیت‌تر و کارسازتر بود.

تغییر دین پایدار

موضوع تبلیغ دین و بلکه مذهب پیوسته در فکر و ذهن طبقات متدین و علاقمند جامعه ما و اصولاً جامعه مسلمانان وجود داشته و در دهه‌های اخیر بعضاً‌ در چارچوب نهادها و سازمان‌های خصوصی و یا غیرخصوصی تجلی یافته است. عموماً تصور می‌کنند که تغییر دین کم‌وبیش همانند مثلاً تغییر لباس و تغییر مسکن است و این نکته فراموش می‌شود که این تغییر و تحول در صورتی موفق و پایدار خواهد بود که فضای زیستی و روانی و اخلاقی فرد حداقل در نوعی هماهنگی با آیین جدید و ویژگی‌هایش قرار داشته باشد؛ چراکه اگر چنین نباشد، این انتقال به گونه‌ای موفقیت‌آمیز صورت نخواهد گرفت و حتی در بسیاری از موارد پیامدهای منفی آن بسیار فراوان خواهد بود، پیامدهایی که از محدوده خود فرد گذشته و به عاملی تبلیغی و رسانه‌ای علیه اسلام و تشیع تبدیل خواهد شد.

بد نیست خاطره‌ای را از یکی از دوستان مسلمان ایتالیایی‌ام، آقای پالّاویچینی، نقل کنم. ایشان در اوائل دهه ۷۰ و به دلیل آشنایی‌اش با آثار «رنه گنون»[۹] مسلمان شد و به دلیل علاقه فراوانش به گنون نام فرزندش را «یحیی» گذاشت که نام اسلامی گنون بود.

او گلایه می‌کرد که هر زمان با مسلمانان، اعم از افراد عادی و عالمان دینی و شخصیت‌های سیاسی و افراد ثروتمند، برخورد می‌کند، از او می‌پرسند: «چند نفر را مسلمان کرده‌ای؟» می‌گفت: «آنها درنمی‌یابند که ملاک، پذیرش «اسمی» اسلام نیست و پذیرش واقعی نیز به مقدمات فراوانی نیاز دارد که قابل آمار دادن نیست. آنها فقط به دنبال آمارند و تنها با آن خوشحال می‌شوند.» او این موضوع را با عصبانیت بیان می‌کرد و البته حق هم داشت. او شکایت می‌کرد که سخنش را نمی‌فهمند و تصوّر می‌کنند که او قلباً و عمیقاً به اسلام معتقد نیست؛ چراکه اگر چنین می‌بود به افزایش تعداد مسلمانان همّت می‌گماشت. حتی یکبار گفت که برخی از ثروتمندان شیخ‌نشین‌ها کمک خود را به او و مؤسسه اسلامی‌اش منوط به تعداد مسلمان‌شدگان کرده‌اند. مؤسسه اسلامی او در میلان قرار دارد و هم‌اکنون توسط فرزندش اداره می‌شود.

نمونه‌های موفقی همچون عمّار و همسرش را دلایل پیچیده‌ای است که صرفاً به برخی از نکاتش اشارت رفت؛ مضافاً‌ که آنان در زمانی به اسلام گرویدند که اصولاً فضای رسانه‌ای و امنیتی سنگین سال‌های اخیر وجود نداشت.

عمّار حتی در خصوص نگاه سلفی‌اندیشان نسبت به شیعیان نیز توجیه بود. او و چند تن از دوستان ایتالیایی‌اش می‌خواستند به حج مشرف شوند، اما سفارت عربستان در رم بدانها ویزا نمی‌داد. موضوع را با من در میان گذاشت و با سفیر عربستان، آقای خالد الترکی، صحبت کردم و ویزا گرفتند. او هیچگاه از مواضع همراه با شک و تردید غیرشیعیان نسبت به خود و گروهش ناراحت نمی‌شد و چنین حالتی کمتر اتفاق می‌افتد. غیرمسلمانانی که تشیع را برمی‌گزینند عموماً‌ از آنچه ذکرش گذشت آزرده‌خاطرند و نسبت بدان توجیه نیستند.

خداوند سبحان این زوج را غریق رحمت واسعه خویش گرداند و به بازماندگان و میراث‌داران معنوی‌شان سلامتی و موفقیت عنایت فرماید.

[۱] Bettino Craxi

[۲] Benito Mussolini

[۳] Luigi Ammar De Martino

[۴] Naples

[۵] Trieste

[۶] Maria Scargia

[۷] Camillo Ruini

[۸] Giovanni Saldarini

[۹] René Guénon

Print Friendly, PDF & Email