سلفی و نئوسلفی در بستر تحول

یکی از دردسرهای بزرگ در حوزه علوم انسانی ایران، واژه سازی و کاربرد صحیح آن است. برخی مقاطع تاریخی، تداخل و یا چند وجهی بودن معنای یک واژه، سبب سوتفاهم بین نیروهای مختلف سیاسی اجتماعی را فراهم آورده است. این بحث توسط دکتر حقیقت و برخی دیگر از اهل نظر به عنوان آشفتگی مفاهیم در حوزه علوم انسانی مطرح شده است و برای تبیین آن نیز مفاهیمی مانند دولت، ملت، ایدئولوژی و برخی مفاهیم دیگر در علوم سیاسی بررسی شده است.

شاید بتوان گفت که یکی از اصلی ترین دلایل این وضعیت، ترجمه ها و واژه سازی های مختلف و استخدام این تعابیر توسط افراد غیر حرفه ای باشد. مثال بارز این وضعیت را می توان در استخدام و کاربرد واژه گفتمان دید. این واژه در غیر ما وضع له و به جای واژه گفت و گو به کار می رود که کاملا نادرست است.

واژه سلفیت نیز به علت توسعه ای که در مصادیق یافته و انتساب آن به جریان های مختلف فکری با وضعیتی شبیه به سیالیت در معنا، رو به رو شده است. به طیف وسیعی از جریان های فکری در جهان اسلام، می توان واژه سلفی را اطلاق نمود و بسیاری نیز تمایل دارند که با این وصف شناخته شوند. بی تردید تئوری پرداز و مکتب ساز اصلی در این گستره، ابن تیمیه است. وی با توسعه در مفهوم سلف، توحید، شرک و دعا اقدام به تولید ادبیات و محکم کردن بنیان های سلفیت نمود. قبل از وی کسانی مانند بربهاری از واژه سلف صالح بهره برده بودند اما تا زمان ابن تیمیه کسی مانند او عقاید اهل حدیث را سامان دهی و مدون نکرده بود. از سوی دیگر حدیث مشهور خیر القرون سنگ بنا و پایه اصلی نظریه پردازی برای مکتب سلفیت است. ظاهر حدیث به این معناست که بهترین قرن و یا برترین دوران دورانی پیامبر و سپس تابعین و بعد از آن نیز دوره ما بعد از تابعین است. ابن تیمیه قرن را به معنای همان صد سال در نظر گرفته است. اما تا قبل از ابن تیمیه، همه کسانی که با این حدیث پیامبر رو به رو می شدند از آن بزرگی و عظمت شان و جایگاه صحابه و تابعین را تلقی می نمودند. وی با توسعه در مفهوم سلف صالح بر اساس این روایت، ادعا نمود که فهم صحابه و تابعین از اسلام برترین فهم است. وی هم چنین ادعا نمود که عقاید اهل حدیث با قرائت و منظومه سازی که خود به آن اقدام نموده است، همان عقاید سلف صالح است و هر کس این تلقی را در حوزه عقاید داشته باشد، فهم سلف صالح را داراست و پیرو مکتب سلفیه است. وی در تالیفات متعدد باور اشاعره، شیعه، معتزله، ماتریدیه و صوفیه را به شدت نقد نمود و پایه های مکتب سلفیه را استوار نمود. در تاریخ جهان اسلام هیچ اندیشوری به اندازه ابن تیمیه در ساختن عقلانیت و اندیشه مسلمانان موثر نبوده است. به مرور زمان خوانش های متعددی از ابن تیمیه متداول گردید. می توان گفت در جهان اسلام، همه جریان های فکری، متاثر از اندیشه سلفی گرایی ابن تیمیه هستند. جریان سلفی موجود در شبهه قاره با توجه به خصلت های ماتریدی و صوفی در آن سرزمین، از ابن تیمیه، قرائتی آرام تر دارد اما وقتی این آموزه ها توسط عبدالوهاب به عربستان کنونی می رسد و زمینه توسعه و بارور شدنش فراهم می شود، چهره نجدی و خشن تری به خود می گیرد. اندیشه ابن تیمیه توسط ابن الامیر صنعانی و نیز ابن الوزیر صنعانی در منطقه یمن مورد قبول واقع شد و از مسیر این دو نفر در تفکر زیدی توسعه یافت. اگر کسانی مانند محمد عبده و سید جمال را با وصف سلفی اصلاحی، مسامحتا قبول کنیم، مجددا رد پای تفکر ابن تیمیه را می توانیم در آنها مشاهده کنیم. به عبارت دیگر ابن تیمیه مواد خام و بستر نظری را فراهم نمود که بعد از وی، اکثر قریب به اتفاق جریان های فکری از سلفیه جهادی گرفته تا طالبان و برخی حلقه های صوفیه بر خوان او نشستند. او روش ظاهرگرایی و مخالفت با تاویل را قبول کرد و محصولات فکری خود را از کتاب و سنت بر این اساس استخراج نمود. اکنون می توان به طیف وسیعی از مسلمانان با گرایش های مختلف، عنوان سلفی را اطلاق نمود. تحولات در بستر زمان و ظهور اندیشمندان مختلفی مانند شاه ولی الله دهلوی، رشید رضا، سید جمال و بسیاری دیگر، سلفیت را در بستر زمان به طیف گسترده ای تبدیل کرده است. اکنون می توان برخی جریان ها و مکاتب فکری را ملاحظه نمود که در اولویت ها و نیز استراتژی ها متفاوت هستند اما بن مایه اندیشه آنان سلفیت ابن تیمیه ای است. کسانی مانند سلفی های جهادی که دموکراسی و پارلمانتاریسم را شرک و کفر علنی می دانند، خود را پیرو ابن تیمیه محسوب می کنند و در سوی دیگر طیف، جریان هایی مانند اخوان المسلمین هستند که هر چند آرمان تاسیس خلافت را در سر می پرورانند اما دموکراسی را به عنوان یک روش قبول کرده اند و با مشارکت سیاسی اجتماعی زنان نیز مشکل جدی ندارند.

 با حضور تحلیل گران و مراکز علمی غربی و تلاش آنان برای فهم تحولات فکری جهان اسلام و نیز دسته بندی گروه ها و جریان های مختلف، با انبوهی از واژگان و ادبیات تولید شده توسط این مجموعه ها رو به رو هستیم. یکی از واژگان مهم که توسط این مراکز متولد و پا به عرصه گذاشت، واژه نئوسلفی است. کسانی مانند الیویه روا، هیگهامر و لاکروا در عرصه تولید ادبیات تحلیلی برای فهم جریان های سلفی، بسیار فعال بودند. قبل از دهه پنجاه و شصت میلادی که عربستان سعودی در حال تکون فکری و تحول عینی برای حضور به عنوان یک کشور است، هیچ گزارشی از این واژه وجود ندارد. هرچند گروه های رادیکالی مانند اخوان التوحید حضور دارند اما عمدتا برای توضیح آنها، کلماتی مانند وهابیت و وهابی به کار می رود. با توجه به نزدیکی زمانی به دوران عبدالوهاب این نامگذاری کاملا منتطقی به نظر می رسد. در دورانی که عبدالعزیز، موسس عربستان کنونی برای متحد کردن قبایل نجد و ریاض تلاش می نمود، موسسه رسمی دینی، توسط نوادگان عبدالوهاب و با همان رویکرد حضور داشت. اخوان التوحید با مظاهر مدرنیته به شدت مشکل داشتند و معتقد بودند حضور مستشاران، نظامیان و متخصصان خارجی در عربستان، حرام بوده و زمینه نفوذ و استحاله اسلام و فرهنگ ناب اسلامی را فراهم می کند. آنان هم چنین با رویکرد نوگرایانه عبدالعزیز برای تغییر در نظام قضایی و آموزشی نیز مخالفت می کردند. هیچ گزارشی وجود ندارد که این گروه و نیز موسسه محافظه کار دینی در عربستان تا دهه شصت با واژه نئوسلفی توصیف شده باشد. در دهه هفتاد و هشتاد برخی رهبران و کادرهای متخصص اخوان المسلین که از نظام مصر و سوریه متواری شده بودند به عربستان پناه آوردند. حضور این افراد و اندیشه انقلابی و تحول خواهی که داشتند و برخی تحولات درونی عربستان، زمینه برخی نارضایتی ها را فراهم کرد. اندیشه سیاسی اهل سنت، زمامدار کشور را به عنوان ولی امر معرفی می کند و هرگونه مخالفت با او را مشروع نمی داند. این وضعیت در عربستان به شدت محافظه کارانه تر و گروه ها مذهبی در خصوص ورود به امر سیاسی در بستر دین، حساس هستند. گروه های موسوم به سلفیه جامیه هر گونه مخالفت با ولی امر و نیز تحزب را حرام می دانند. در چنین بستری، جریان جهیمان العتیبی در سال ۱۴۰۰ به عنوان قیام برای دعوت به مهدی موعود، متولد شد. جهیمان ریشه در گروه موسوم به سلفیه محتسبه دارد و مبانی اعتقادی آنان به جریان اخوان التوحید باز می گردد. این گونه مخالفت خشن و مسلحانه با حکومت در دل جریان محافظه کار مذهبی عربستان برای تحلیل گران بسیار سوال برانگیز بود. بسیاری القاعده و داعش را با حرکت افغان العرب به رهبری عبدالله عزام در ارتباط می دانند. به طور طبیعی جهاد در افغانستان و حضور نیروهایی با گرایش اخوانی و نیز سلفی، سبب پاگرفتن جریان سلفی جهادی شد. مجموعه تحولاتی که در عربستان دهه هفتاد شکل گرفت و به نوعی سبب تحول در اندیشه سیاسی برخی جریان های سلفی شد، همیشه تحت عنوان الصحوه الاسلامیه و یا بیداری اسلامی معرفی می شود. این جریان شامل همه جریان های سلفی معترض به خاندان سلطنت و خواهان اصلاحات در عربستان بر پایه دین و مکتب وهابیت است، البته هر گروهی خوانش خاص خود را از وهابیت و اولویت هایش ارائه می کرد. به عبارت دیگر جریان نئوسلفی ها برای توضیح حرکت جهیمان و نیز تبیین سیر تکون جریان سلفی جهادی به کار می رود. از سوی دیگر گروهی از سلفی ها، از اندیشه سنتی تبعیت تام از ولی امر، عبور کرده و به نحوی نصیحت و نیز مخالفت غیر مسلحانه و غیر حزبی را تجویر نمودند که تحت عنوان جریان الصحوه معرفی می شوند. کسانی مانند سلمان العوده و سفر الحوالی و امثال آنها که ساختار فعلی را قبول کرده و خواهان اصلاحات جزیی و نیز کمی فضا برای انتقاد به حکومت هستند به عنوان جریان الصحوه و یا صحوی ها معرفی می شوند. با توجه به اینکه ادبیات مربوط به این تحولات توسط غربی ها تولید و سپس به فارسی برگردان می شود، بین دو مفهوم سلفیان جدید و یا همان نئوسلفی ها و نیروهای الصحوه خلط صورت می گیرد. نئوسلفی اصطلاحی است که غربی ها عمدتا برای توضیح حرکت های سلفی ضد حکومت که شکل خشن و براندازنده به خود گرفت، به کار می رود. جریانی که به صحوی ها موسوم است و عمدتا رویکرد فرهنگی و اخلاقی داشته و صرفا اولویتش امکان نصیحت حاکم و مشروع بودن اعتراض غیر مسلحانه است به جریان الصحوه موسوم شده است. اکنون در بسیاری از ترجمه های فارسی که به تحلیل این حوادث می پردازد، بین جریان الصحوه و بین نئوسلفی ها خلط صورت می گیرد. جریان نئوسلفی خواهان تغییرات بنیادین در حکومت سعودی بوده و راه حلش برای عقب ماندگی و نیز هویت یابی، جهاد مسلحانه در بستر آموزه های وهابی است. در حالی که جریان الصحوه یک رویکرد فرهنگی و اجتماعی داشته، بیشتر خواهان یک فضای باز سیاسی محدود و امکان نصیحت به حاکم هستند. در دهه هشتاد میلادی تعدادی از علما سعودی نامه سرگشاده ای به پادشاه نوشتند و خواهان یک سری اصلاحات شدند. آن نامه به مذکره النصیحه یعنی یاداشت نصیحت آمیز، مشهور شده و امضا کنندگان نیز طیف گسترده ای بودند که برخی به دامان سلفیه سروری رفتند و برخی توبه کرده و جامی شدند و حتی تعدادی نیز در زندان مانده و رادیکال تر شده و بعدها به سلفیه جهادی پیوستند و حامی القاعده شدند. اما طیفی که بعد از تحمل زندان، شکست عینی جریان جهادی و تجربه خسارت بار آن را دیدند، رویکرد فرهنگی پیدا کردند و در قالب نگاه اجتماعی دینی پروژه خود را پیش بردند. سلمان العوده شخصیت برجسته این طیف است و هر گونه خلط بین طیف نئوسلفی و صحوی به خلط و اشتباه در تحلیل و تاریخ تحول منجر می شود. واژه صحوی اصطلاحی است که در بستر عربستان و تولید ادبیات ژورنالیستی عربی متولد شده است در حالی که نئوسلفی یک واژه ترجمه ایست و ابتدا توسط غربی ها برای توضیح سلفی های معترض به حکومت استخدادم شد و بعدا توسط تحلیل گران عرب به سلفیون الجدد ترجمه گردید و از اساس با سیر تحول جریان الصحوه کنونی متفاوت است. در این واژه نیز خلط بین دو مفهوم و استخدام نامناسب به علت ترجمه های غیر کارشناسانه مشاهده می شود. در واقع آشفتگی مفاهیمی که ابتدا طرح شد در این دو واژه نیز خودنمایی می کند. شاید بتوان گفت ریشه ای ترین دلیل این اضطراب مفهومی آنست که دانشگاه ها و مراکز علمی ایران تولید کننده ادبیات علوم انسانی نیستند و بیشتر مصرف کنند هستند حتی در حوزه هایی از علوم انسانی که در جهان اسلام سابقه دار است باز هم تولید دانش به دوش مراکز علمی غربی است.

Print Friendly
محمدجواد خلیلی
محمدجواد خلیلی
دانش آموخته حوزه علمیه قم دانشجوی دکتری علوم سیاسی پژوهشگر اندیشه سیاسی اسلامی و جهان عرب

دیدگاه ها بسته شده است