اسلام معاصر(جلسه اول): کدام اسلام؟

چکیده

در این درس‌گفتار درباره «اسلام معاصر» بحث خواهیم کرد. بنابراین، لازم است در ابتدا معنای هر یک از واژگان «اسلام» و «معاصر» و همچنین معنای هیئت ترکیبیه «اسلام معاصر» را تبیین نماییم. در خصوص «اسلام» باید توجه داشت که گاهی درباره اسلام «لَو خُلِّیَ و طَبعَه»، یعنی فارغ از اینکه شناسنده و دارنده آن چه کسی باشد، و درباره ویژگی‌های ارتباط این اسلامِ بی‌قید با معاصربودن بحث می‌شود. گاهی هم درباره اسلام به عنوان فهم جوامع و طبقات مختلف مسلمانان از اسلام، گفتگو می‌کنیم و نوعِ ارتباطِ برداشت‌های متفاوت آنان از اسلام با مسأله معاصرت را ارزیابی می‌نماییم.

در حقیقت، مشکلِ امروز اسلام با دنیای معاصر، عمدتاً مشکل برداشت بدویِ منطقه پِترودلار از اسلام است نه مشکل خودِ اسلام. این نوع برداشت خشن از اسلام به منطقه مُدرن‌شده‌ای تعلق دارد که مُدرن‌شدنش نه در نتیجه فعالیت و خلاقیت مردم خود آن منطقه، بلکه به سبب تزریق پول از خارج از جامعه حاصل شده است. امروزه به دلائلی خاص، اسلام بدویِ این منطقه به سیمای غالب اسلام در دنیای معاصر تبدیل شده است؛ و اگر سیطره این نوع اسلامِ بدوی وجود نمی‌داشت، مردم جهان شاهد چهره‌ای کاملاً متفاوت از اسلام می‌بودند.

بسم الله الرحمن الرحیم

برای اینکه بحث دقیق‌تر پیش برود، در ابتدا باید به چند نکته کلی توجه داشته باشیم. ما قرار است در این جلسات درباره اسلام معاصر بحث کنیم؛ بنابراین، اولاً باید ببینیم خود اسلام فی‌نفسه چیست؛ و ثانیاً باید معاصربودن را تعریف کنیم، و در مرتبه بعد هم باید به ترکیب این دو بپردازیم و، به اصطلاح، ببینیم که بررسی اسلام در بسترِ معاصربودن چگونه و با چه روشی باید انجام شود.

در آنجا که به خود اسلام می‌پردازیم، باز دو بحث وجود دارد؛ که البته در اینجا مسأله کمی فلسفی می‌شود. بحث نخست این است که اسلام، «لَو خُلِّیَ و طَبعَه» یعنی فارغ از اینکه شناسنده آن چه کسی باشد، چیست. شناسنده اسلام می‌تواند مسلمان یا غیرمسلمان باشد؛ و اگر مسلمان است می‌تواند به گروه‌ها و یا طبقات متفاوتی تعلق داشته باشد. به لحاظ فلسفی، این مسأله قابل تأمل است که آیا پدیده‌ها فارغ از شناسنده و به طور مستقل از او، واقعیتی دارند یا نه.

اجمالاً، در مورد اسلام باید بگوییم که فارغ از شناسنده‌اش صاحب واقعیتی است؛ بدین معنی که حداقل قرآن کریم و آن بخش از احادیث و مطالبی که از ائمه اطهار (ع) و از پیامبر اکرم (ص) به دست ما رسیده است، فارغ از شناسنده‌شان واقعیت و وجود مستقلی دارند. اسلام، مِنهای اینکه چه کسی آن را بشناسد، به عنوان یک واقعیت مستقل وجود دارد. نکته‌ای هم که برای ما اهمیت دارد این است که ویژگی‌های رابطه این واقعیت مستقل با دوران معاصر چیست.

بحث دوم درباره اسلام این است که هر ایدئولوژی و هر دینی، از طریق پیروان و معتقدانش است که وارد جامعه و تاریخ می‌شود؛ بنابراین آن چیزی که به عنوان اسلام وارد جامعه‌ مسلمانان می‌شود،‌ در واقع فهم مسلمانان از اسلام است که ویژگی‌های خاص خودش را هم دارد. مسأله این است که مسلمانان چه نوع دریافتی از اسلام دارند و آن دریافت را چگونه به منصه ظهور می‌رسانند و چگونه به آن عمل می‌کنند. این بحث خیلی مهمی است؛ و تفاوت بین مکاتب مختلف اسلامی، مخصوصاً بین شیعه و سنی، از این زاویه خیلی خوب فهمیده می‌شود.

تا بدانجا که به بحث شیعه و سنی مربوط می‌شود، باید گفت که این‌ دو مکتب اصولاً دو نظام فکری و دو نظام اعتقادی و مخصوصاً دو نظام فقهی متفاوت و دو نوع معیارداشتن برای ایجاد نظام‌اند؛ در اینجاست که بحث نظام مطرح می‌شود؛ یعنی مثلاً صِرف احکام فقهی و اینکه فروع فقهی شیعه و اهل‌سنت تا چه مقدار به هم شبیه یا غیرشبیه‌اند به تنهایی مد نظر نیست؛ مهم، آن نظامی است که براساس او اجتهاد یا استنباط فقهی انجام می‌شود؛ مسأله این است که این دو در این مرحله، که مرحله استنباط و اجتهاد است، تا چه اندازه به هم شبیه یا غیرشبیه‌اند.

بنابراین، مهم شباهت کمِّی نیست؛ بلکه مهم کیفیت استنباط است، خواه در مسائل فقهی، خواه در مسائل مربوط به کلام و اعتقادات، و حتی خواه در آنجایی که به شکل‌دادن به آداب و رسومی مربوط می‌شود که آن‌ها را، به اعتباری، سیره‌ متشرعه یا سیره‌ عمومی می‌نامند؛ و تا برسد به پدیده‌های فولکلوریک[۱]، یعنی فولکلورهایی که در میان مردم رواج دارد، مثلاً فولکلوری که در مورد حج و زیارت و کربلا و غیره هست، مثل چاووش‌خوانی یا آیین‌هایی که در ماه رمضان وجود دارد؛ و البته این‌ها در میان اهل‌سنت خیلی بیشتر است، از نوع غذاها گرفته تا بازی‌های شبانه، تا احیاناً مراسم مختلف دعا. بنابراین، فهم خود مسلمانان از اسلام، چیز خیلی مهمی است.

در اینجا باید به نکته‌ای اشاره کنم که البته چون در بحث اسلام معاصر، خیلی مهم است، بعداً باید بیشتر توضیحش بدهم؛ خیلی‌ها هستند که می‌گویند اسلام احتیاج به یک نوع اصلاحات فقهی و حقوقی و کلامی و اعتقادی و امثال اینها دارد؛ کسانی هستند که از این حرف‌ها می‌زنند. گاهی هم ممکن است یک فردی در این زمینه به یک نتایجی برسد و بخواهد که یافته‌هایش را برای مردم بیان بکند تا مردم حرف‌های او را بپذیرند و این منجر به یک اصلاحاتی بشود. در چنین مواردی، نکته‌ مهم این است که در نهایت، فهم توده‌ مردم از حرف‌های او، بیش از اینکه متناسب با حرف‌های او باشد، متناسب با نوع فهمِ خود مردم است، فهمی که متأثر از آن بستری است که آن مردم در آن زندگی می‌کنند. این قضیه نه تنها در جایی که مردم با آن فردِ، به اصطلاح، مُصلح مخالفند بلکه در جایی هم که با او موافق‌اند صادق است. لذا همیشه در اسلام، مخاطبینِ اصلاح‌گرایان، مطالب آنان را تحت تأثیر بستری که خودشان داشته‌اند فهمیده‌اند؛ و آنچه فهمیده‌اند غیر از آن چیزی بوده است که آنان می‌خواسته‌اند القاء کنند یا توضیح بدهند.

مطالبی هم که چنین افرادی بیان کرده‌اند انواع مختلفی دارد؛ برخی‌ از آن‌ها حجیّت شرعی ندارد؛ اما برخی دیگر که از جانب افراد محقق و فقیه و متکلم و کسانی که از روی مبنا صحبت می‌کنند مطرح شده، دارای حجیت شرعی است؛ یعنی این طور نیست که یک فردی حرف‌های بدون حساب و کتابی به ذهنش رسیده و زده باشد و مردم را به چیز بی‌پایه‌ای دعوت کرده باشد.

برای اینکه بدانید با گفتن این مقدمات به کجا می‌خواهم برسم،‌ این نکته را هم اضافه ‌کنم که اصولاً اسلام معاصر به دلائل عمدتاً اجتماعی و تاریخی و اقتصادی، عملاً تحت تأثیر تلقی کشورهای عرب نفتی قرار گرفته است؛ یعنی اگر شرایط عمومی به نوع دیگری بود، شاید مثلاً  آن اسلامی که اکنون در اندونزی وجود دارد وجهه غالب را بر بیان اسلام پیدا می‌کرد. متأسفانه این اسلامی که امروزه به عنوان اسلام منطقه‌ پِترودلار قدرت یافته، در درون خود مبتلا به بَدَویت است؛ این نوع اسلام با اسلام مثلاً ترکی یا هندی یا حتی با اسلام مغربی و مراکشی تفاوت دارد.

بخشی از مشکلی که در حال حاضر به عنوان مشکل اسلام در زمان ما، یعنی در زمان جدید، مطرح است بیش از آنکه مشکل اسلام یا مشکل فهم مسلمانان از اسلام باشد، به نوعی مشکلِ بین بدویت عربی و نظام جدید تمدنی است. بعدها خواهیم گفت که خیلی از مسلمانان، به دلائل مختلف اقتصادی و غیراقتصادی، این نوع برداشت بدوی از اسلام را پذیرفته‌ و به تعبیر فرنگی‌اش توکسیفه[۲] (مسموم) شده‌اند، یعنی اسلامی که مربوط به این منطقه بدوی است آنان را مسموم کرده است؛ یعنی اگر مسلمانان به دنبال فهم خودشان از اسلام ‌بودند و تحت تأثیر شرائط دهه‌های اخیر و تبلیغات سنگین و پرفشار اسلام بدوی قرار نمی‌گرفتند، اصولاً سیمای امروزین اسلام به گونه دیگری می‌بود. در نهایت، باید بگویم که مشکل اسلام در دنیای امروز تا مقدار زیادی مشکلِ فرهنگ این منطقه بدوی و اسلام این منطقه بدوی است. این نوع اسلام، امروزه به دلائل خاصی سیطره یافته و برای کل مسلمانان جهان صِبغه‌ عمومی ایجاد کرده است.

بدون اینکه بخواهیم انتقاد بی‌جایی بکنیم باید بگوییم که موقعیت جدید مردم این منطقه، ناشی از تلاش‌های تمدن‌سازانه‌ آنان نیست، به خلاف کشوری مثل ترکیه یا برخی از کشورهای دیگری که واقعاً در آن‌ها تلاشی تاریخی برای مدرن‌شدن مشاهده می‌کنیم؛ اینگونه نیست که چنین کشورهایی با پول تزریق‌شده از خارج از جامعه مدرن شده باشند. بنابراین، مثلاً یک تُرک یا یک مالزیایی به دلیل زحمت خودش و پدرانش است که در موقعیت جدید اقتصادی یا توسعه‌ صنعتی و یا اجتماعی قرار گرفته است، نه به دلیل پولی که به او تزریق شده است.

* در این تحلیل، ایران ما چه جایگاهی دارد؟

ایران یک کشور استثنائی است و باید مستقلاً بررسی بشود. مسئله ایران پدیده‌ای پیچیده است؛ واقعاً ایران باید در عموم مسائل به صورت مستقل بررسی بشود.

بعد از این مطالب، نوبت به مسأله‌ معاصربودن و مسأله اسلام معاصر می‌رسد. در این زمینه، مفهوم معاصربودن باید خیلی خوب تحلیل بشود و مشخص گردد که آیا به معنای غربی‌بودن است یا اینکه معنای دیگری دارد؟ اجمالاً در حال حاضر که در سال ۲۰۱۷ هستیم، معاصربودن به معنای غربی‌بودن نیست و ویژگی‌های دیگری دارد.

نکته‌ دیگر هم به این مسأله مربوط می‌شود که فرد یا جامعه برای معاصرشدن، باید چه مسائلی را انجام دهد یا رعایت کند. در اینجا هم دو حالت وجود دارد: گاهی شما معاصر می‌شوید، ولی به گونه‌ای خلّاق؛ به این معنی که در ایجاد فرهنگ و تمدن و صنعت و حقوق و علم و مسائل مختلفی که مربوط به معاصرت است، شرکت فعّال و خلّاق دارید؛ مثلاً در حال حاضر، آلمان کشوری است که سهم خلّاق و فعّالی در این زمینه دارد؛ هند هم به گونه‌ای، در ایجاد تمدنی که وجود دارد و رو به جلو می‌رود،‌ مشارکت فعّال و خلّاق دارد.

ولی گاهی معاصربودن به این معنی است که شما معیارهای معاصربودن را رعایت می‌کنید و خودتان را به نوعی با آن تطبیق می‌دهید، بدون اینکه سهم خلّاقی در آن داشته باشید. در حال حاضر، بسیاری از کشورهای شرق اروپا و همچنین کشورهای توسعه‌یافته‌تر آمریکای لاتین اینگونه‌اند. برای نمونه، رومانیایی‌ها و بُلغارها در ایجاد نظامِ معاصرِ فعالِ موجود، سهم زیادی ندارند؛ شاید هم اصلاً ندارند- البته به تاریخ گذشته‌شان کاری نداریم. ولی این نوع کشورها با معاصربودن هم مشکلی ندارند و خودشان را با آن تطبیق می‌دهند.

* آیا در آمریکای لاتین، برزیل اینگونه است؟

البته بحث آمریکای لاتین مقداری متفاوت است، چون بخشی‌ از این کشورها خودشان اصالتاً اروپایی و غربی‌اند و با بخش‌های سنتی دنیا مثل هند و آسیا و آفریقا فرق دارند. ممکن است در آینده این را هم بررسی کنیم.

* آیا منظور شما این است که چنین کشورهایی نقش پیرو دارند؟

بله! معاصرت را صرفاً تلقی به قبول می‌کنند. البته برخی‌شان بینابین‌اند، مثلاً کره جنوبی در حال حاضر بینابین است؛ یعنی هم خلاقیت دارد و هم اینکه تلقی به قبول می‌کند.

بنابراین، در مفهوم معاصربودن نکات زیادی نهفته است که موارد اصلی‌اش را بیان کردم.

حال سوال این است که اسلام به عنوان یک دین- که متأسفانه در حال حاضر عملاً بخش بدوی و پترودلاری‌، آن را نمایندگی می‌کند و در آن حاکم و مُسیطِر است- یا به عنوان مُعتَقَد مسلمانان، چه مشکلی با مسأله معاصربودن دارد؛ مشکل این مجموعه که مسلمانان یا اسلام نام دارد با مسأله معاصرت چیست؟ و در اینجا چه نسبتی وجود دارد؟

* آیا شما معتقدید که اسلام به خودی خود با معاصربودن تعارضی ندارد؟ یعنی معتقدید که اگر هم تعارضی هست، ریشه در این بدویتی دارد که بر آموزه‌های اسلام تحمیل شده است؟ یا اینکه نه، حتی اسلام اندونزی هم ولو به موجبه‌ جزئیه، مثلاً شاید ده درصد یا بیست درصد، با معاصرتی که می‌فرمایید مشکل دارد؟ یا حتی اسلام ایرانی هم ولو پنج درصد مشکل دارد؛ ولی آن اسلام بدوی مشکلش نود درصد است؟

بله! همین طور است که می‌فرمایید؛ این مطلب باید بعداً به طور مفصل توضیح داده شود.

به‌هر‌حال، اسلام در هر دو حالتش، یعنی اسلام به معنای تئوریکش و نیز به معنای معتقدات مسلمانان، باید تحلیل بشود و مشخص گردد که هر کدام از این‌ها چه نسبتی با مفهوم معاصرت دارد؛ و همچنین باید معلوم شود که نسبت اسلام و معاصربودن در جوامعی که جنبه خلّاقشان قوی است و همچنین در جاهایی که حالت پَسیو[۳] (غیرفعّال و غیرخلّاق) دارند و معاصربودن را صرفاً مراعات و تلقی به قبول می‌کنند چگونه است.

البته نمی‌توان گفت که این نسبت، جنبه مشترک دارد و در همه جا یکسان است؛ بلکه شما هر مقدار که از این منطقه، به اصطلاح، بدوی دورتر می‌شوید،‌ عموماً و نه دقیقاً،‌ این مشکل به مراتب کمتر می‌شود؛ نوعی سرکشی و نوعی بدویت در این منطقه وجود دارد که در مواردی به صورت رفتارهای غیر قابل پذیرش، و در حالت‌هایی هم به شکل بهانه‌تراشی‌ها‌ و «دَغل‌بازی»های بی‌پایان بروز می‌یابد. به هر حال، این بحث دو بخش دارد.

البته بخش دیگری هم هست که به این مربوط می‌شود که خود اسلام «بما هو اسلام»، هر طور که تعریف بشود، نمی‌تواند بدون اینکه یک سامانه‌ اجتماعی یا حتی، به اعتباری، تمدنی برای خود تعریف کند، وجود خارجی بیابد. البته این، خاصِّ اسلام هم نیست؛ بلکه به طور کلی، خاصِّ ادیانی است که شریعت دارند. لذا این نکته درباره یهودیت هم کاملاً صادق است. البته تفاوت اسلام با یهودیت در این است که یهودیت یک دین بسته است، دینی است که همیشه اقلیت بوده و بلکه حتی اقلیت در اقلیت بوده است. کلیت این مسأله به دین مربوط می‌شود؛ مثلاً جامعه بودائی هم باید فضای متناسب با بودیسم را ایجاد کند تا بتواند بودائی باشد. ولی درباره اسلام، این مسأله خیلی قوت دارد.

* آیا این تحلیلِ شما سر از مسأله قبض و بسط تئوریک شریعت در نمی‌آورد؟

نه! به آن مسأله ارتباط نمی‌یابد.

این حالت درباره اسلام خیلی قوی است؛ یعنی این دین به شدت طالب این است که فضای متناسب با خودش را ایجاد کند.

مسأله این است که این فضای مطلوب، در گذشته، حداقل در مناطقی که اسلام دارای شأن و سابقه‌ تاریخی بود، به طور طبیعی در جامعه مسلمانان وجود داشت؛ در هر منطقه‌ای متناسب با همان فهمی که مسلمانانِ آن منطقه از دین خود داشتند، آن فضا نیز به طور طبیعی موجود بود. حال سؤال این است که با توجه به ویژگی‌هایی که معاصربودن دارد، آیا شما باز هم می‌توانید آن فضای مطلوب اسلامی را ایجاد کنید؟

در اینجا سه حالت وجود دارد: گاهی این فضا به کشورهایی مربوط می‌شود که اکثریت مطلقشان مسلمان‌ است‌؛ این‌ها کشورهای اسلامی‌اند؛ گاهی هم به کشورهایی مربوط می‌شود که درصدِ زیادی مسلمان دارند، کشورهایی مثل اوگاندا یا مثلاً هند؛ و گاهی هم به کشورهایی مربوط می‌شود که مسلمانانشان در اقلیت‌اند، مثل عموم کشورهایی که مسلمانان به آن‌ها مهاجرت کرده‌اند.

پس اینکه آیا این فضا را می‌شود ایجاد کرد یا نه، و اگر می‌شود چگونه می‌شود، در سه حالت قابل بررسی است. شاه‌کلید بحث ما کمابیش به همین مسأله برمی‌گردد: به اینکه شما مسلمانید و می‌خواهید به معیارهایتان ملتزم باشید و این التزام، به فضای خاص خودش احتیاج دارد؛ حال، آیا شما می‌توانید این فضا را معاصر بکنید یا نه؟

به طور خلاصه و تا جایی که به بحث ما مربوط است، باید گفت که بله، این فضا را در کشورهای مسلمان می‌شود معاصر کرد؛ ولی مشکلی که وجود دارد مقاومتی است که از جانب مردم صورت می‌گیرد؛ البته این مقاومت بیش از آنکه دینی باشد، صرفاً شکلش دینی است؛ و در خیلی از موارد حتی شکل دینی هم ندارد؛ یعنی فرد چون تنبل و قانون‌گریز و مسئولیت‌ناپذیر است و به دلائل شخصی نمی‌تواند جامعه‌ مدیریت‌محور و مسئولیت‌دار را تحمل کند، به طور مداوم بهانه‌تراشی می‌کند و در خیلی از موارد هم به بهانه‌اش شکل دینی می‌دهد.

* آیا امکان دارد مثالی بزنید؟

مثلاً در جامعه‌ای که معاصرت دارد، افراد باید قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت کنند؛ ولی برخی چون حال وحوصله‌اش را ندارند، رعایت نمی‌کنند و بعد توجیه دینی هم می‌آورند و مثلاً می‌گویند: «الضَّرورات تُبیح المَحظورات» یا «الناس مسلطون علی أعمالهم». یا مثلاً در جامعه‌ای که معاصرت دارد، به منظور حفظ تعادل اقتصاد ملی، گاهی باید سرمایه‌گذاری‌ها به جهت خاصی سوق داده شود؛ یا مثلاً در برخی زمینه‌ها سرمایه‌گذاری نشود؛ مثلاً وقتی کشاورزان به اندازه کافی پیاز کاشته‌اند، شما دیگر نباید پیاز بکارید؛ یا اگر کارخانه‌ پتوبافی به اندازه‌ کافی تأسیس کرده‌اند، شما باید کارخانه ‌دیگری بسازید. در چنین مواردی، برخی که نمی‌خواهند زیر بار بروند. مثلاً می‌گویند که نه! «الناس مسلطون علی أموالهم». این در واقع نوعی حُقِّه‌بازی است که شکل دینی به آن می‌دهند.

اجمالاً تا اینجا من اسکلت بحث را گفتم. البته اگر بخواهیم می‌توانیم مسأله را به نوع دیگری هم تقسیم‌بندی کنیم؛ در آن بخش که به خود اسلام مربوط است، به لحاظ فقهی‌، مسائل زیادی هست که به آن وارد نمی‌شویم چون جوانب فقهی دارد.

* ظاهراً مراد شما از برداشت بدوی از اسلام، همان اسلام نَجدی است. به نظر شما مؤلفه‌های اسلام نجدی چیست؟ اسلام نجدی نسبت به اسلامِ مثلاً اندونزیایی یا اسلام ایرانی یا اسلام‌های دیگر چه ویژگی‌هایی دارد؟ چه چیزهایی در این نوع اسلام بیشتر متبلوراست؟ مثلاً آیا اگر امروزه اسلام اندونزیایی سیطره می‌داشت دیگر شاهد حضور و فعالیت جهادی‌ها نمی‌بودیم؟

اسلام ایرانی که البته به صورت مبنایی، متفاوت است. ولی بحث اسلام نجدی را که فرمودید، بحث مفصلی است و یک جلسه مستقل می‌طلبد. مهمترین مؤلفه‌اش هم خشکی و بدویت است؛ خشن است. البته مسئله‌اش فقط جهاد نیست. امروزه معمولاً به محض اینکه این نوع اسلام مطرح می‌شود، ذهن‌ها به سوی مسأله جهاد و جریان حدود منصرف می‌شود، ولی انصافش این است که این دو موضوع، بخش‌های خیلی کوچکی‌ از مجموع فقه این نوع اسلام‌اند.

و السلام علکیم و رحمه الله و برکاته

[۱] Folkloric

[۲] Toxifié

[۳] Passive

Print Friendly, PDF & Email