در بخش دوم در مورد توسعه سیاسی و نظامی ترکیه و سیاست خارجی­اش در منطقه صحبت شد. در بخش سوم به سیاست «تنش صفر با همسایگان» و «مطلوبیت حاکم مقتدر» و مفهوم «خلافت» از دیدگاه اهل سنت می‌پردازیم.

در بخش دوم در مورد توسعه سیاسی و نظامی ترکیه و سیاست خارجی­اش در منطقه صحبت شد. اینک این سوال مطرح است که ترکیه از چه زمانی سیاست داوود اغلو مبنی بر «تنش صفر با همسایگان» را کنار گذاشت و مسیر دخالت و تأثیرگذاری در منطقه را برگزید؟

تمایل ترکیه به تأثیرگذاری سیاسی در کشورهای منطقه از اواسط انقلاب‌های بهار عربی آغاز شد. گرچه از همان ابتدا به دخالت نظامی هم وسوسه می‌شد، اما عملاً از نیمۀ دوم دهۀ دوم، یعنی از حدود سال ۲۰۱۵ به بعد، بود که دخالت‌های نظامی خود را آغاز کرد. اولین حضور نظامی‌اش در عراق و سوریه بود. سپس اعزام نیروی نسبتاً گسترده‌ای به قطر داشت، اقدامی که البته به درخواست خود قطر بود. سپس به لیبی و شرق مدیترانه و حتی کم‌و‌بیش به سودانِ عمرالبشیر رفت. و بالاخره به قره‌باغ آمد!

آیا این دخالت‌ها محاسبه‌گرانه انجام می‌شود یا اینکه واقعاً فراتر از ظرفیت ترکیه است و خودگم‌کردگی ناشی از احساس قدرت است که موجب آن می‌شود؟

قبلاً توضیح دادم که این اقدامات واقعاً برای ترکیه عایدی دارد و انتقادهایی از این جنس را معمولاً کردها مطرح می‌کنند. توضیح بیشتر اینکه فرنگی‌ها و بعضی از خود ترک‌ها، مانند داوود اوغلو، نیز چنین ایرادی را وارد می‌کنند. اعضای حزب جمهوری ترکیه که عمدتاً معارض حزب حاکم هستند نیز در لفافه و با پچ‌پچ کردن، چنین حرف‌هایی را می‌زنند. اما رویهمرفته و به دلایل مختلف، عموم ترک‌ها در خدمت ترکیسم و قومیت ترک هستند و با حکومت خود همراهی می‌کنند و واقعاً حاضرند برای آن فداکاری کنند!

این به تودۀ مردم ترک مربوط می‌شود. برای نمونه، در طی سال‌های بحرانی جنگ جهانی اول و حتی پیش از آن، شمار فراوانی از ترک‌های بالکان و قلمرو اروپایی عثمانی به ترکیه مهاجرت کردند و صرفاً به دلیل «ترک بودن»، به طور کامل در جامعۀ ترکیه پذیرفته شدند و به خوبی استقرار پیدا کردند. یا مثلاً در دهۀ ۸۰ میلادی و به علت مشکلات بین رژیم کمونیستی بلغارستان و رژیم ترکیه – در آن زمان در ترکیه، سلیمان دمیرل و بولنت اجویت و احزاب غیراسلامی بر سرِ کار بودند که هیچ میانه‌ای با دین و مذهب نداشتند – تعداد قابل‌توجهی از ترک‌های بلغار به ترکیه مهاجرت کردند و جامعۀ ترکیه واقعاً به خوبی آنها را پذیرفت.

شما این را مقایسه کنید با مسئلۀ مهاجر مثلاً در پاکستان! مسلمانانی که در زمان تقسیم هند، به پاکستان مهاجرت کردند، هرگز به طور کامل در درون جامعۀ پاکستان جذب نشدند و اصولاً جامعۀ پاکستان تمایلی به جذب آنها نداشت. امروزه این مهاجران به ویژه در شهر کراچی زندگی می‌کنند و جالب است که هنوز به آنها «مهاجر» می‌گویند و با مشکلات فراوانی که ناشی از جذب نشدن است، مواجه هستند! چنین پدیده‌ای واقعاً در ترکیه وجود ندارد و صِرف «ترک بودن» موجب می‌شود که نه تنها دولت، بلکه واقعاً تودۀ مردم نیز فرد را کاملاً قبول کنند.

نظیر چنین حالتی را به ویژه بعد از فروپاشی شوروی، می‌توانید در جامعۀ آلمان نیز ببینید. در آن ایام، شمار فراوانی از آلمانی‌هایی که در قزاقستان و قلمرو شوروی سابق ساکن بودند و مدارکی دال بر اصالت آلمانی خود داشتند، به آلمان مهاجرت کردند و در جامعۀ آلمان جذب شدند. البته به دلایلی، نه به خوبی جذب از جانب ترک‌ها. به هر حال، این ویژگی مهم و شاخص را جامعۀ ترکیه هنوز هم دارد. و لذا تصمیم ترکیه به بسط نفوذ نظامی و امنیتی، یک تصمیم صرفاً حکومتی نیست؛ بلکه دارای پشتوانۀ ترکی و ملی است.

آیا می‌توان گفت که ترکیه واقعاً به دنبال ایجاد نوعی «اتحادیۀ بین‌المللی ترکی» از ترکیه تا آسیای مرکزی و سپس تا ترکستان چین است؟

قطعاً ترکیه به این فکر نمی‌کند که این کشورها را به تصرف نظامی درآورد و ضمیمۀ قلمرو خود کند و مانند دوران عثمانی‌ها، امپراتوری تشکیل بدهد! اما ترکیه واقعاً به این می‌اندیشد که از نظر سیاسی و اقتصادی و ترابری و توریستی و حتی آموزشی و آکادمیک، در این کشورها حرف اول را بزند.

قبلاً از شما شنیده بودم که ایران گرانیگاه تشیع است و امریکا گرانیگاه پروتستان‌های اونجلیکال و فرانسه گرانیگاه فرانکوفون‌ها و عربستان گرانیگاه وهابیت و اسرائیل گرانیگاه یهودیت! ظاهراً ترکیه نیز اکنون دیگر به یک گرانیگاه تبدیل شده است! اما چه گرانیگاهی؟ آیا می‌توان گفت گرانیگاه قوم ترک؟

یک کشور می‌تواند در آنِ واحد، مرکز ثقل واقعیت‌های گوناگونی باشد. در مورد ترکیه، قضیه فراتر و مهم‌تر از قومیت است و تا حدودی به جهان اهل تسنن مربوط می‌شود. در حال حاضر، عموم احزاب دارای گرایش اسلامی-سیاسی در جهان اهل تسنن، از اخوان گرفته تا دیگران، نوعی همدلی و شاید بتوان گفت هماهنگی با ترکیه و اردوغان دارند. عرب و غیرعرب! البته در حال حاضر، عرب‌ها بیشتر! این همدلی یا شاید بتوان گفت هماهنگی، به نزدیکی و دوری جغرافیایی هم ربط زیادی ندارد و حتی مسلمانان اندونزی و مالزی هم تا اندازه‌ای با ترکیه همدل هستند.

البته آماری وجود ندارد. اما شما از جمله با توجه به کامنت‌هایی که در مورد ترکیه و اردوغان در سایت‌های اینترنتی نوشته می‌شود، می‌توانید به نوعی افکار سنجی کنید. و اتفاقاً شما می‌توانید بر اساس کامنت‌هایی که مخالفان گروه‌های اسلامی-سیاسی می‌نویسند،‌ افکار سنجی‌تان را دقیق‌تر کنید. این مخالفان چنان گروه‌هایی را متهم می‌کنند و مزدور اردوغان می‌نامند.

واقعیت این است بیش از آنکه ترک‌ها بخواهند مرکز اهل تسنن باشند، این عموم اهل تسنن هستند که می‌خواهند ترکیه رهبر آنها باشد! و این برمی‌گردد به موضوع «مطلوبیت حاکم مقتدر» در جوامع اهل سنت، که ریشه‌های عمیق جامعه‌شناختی و فقهی و اعتقادی دارد و با موضوع بسیار قدیمی «خلافت» ارتباط می‌یابد. و این دیگر توضیحش خیلی مفصل است!

خلافت در معنی کنونی‌اش به معنی رهبری فرامرزی داشتن است؛ یعنی من در عین حال که رئیس‌جمهور دارم، یک رهبر فرامرزی هم دارم. در حال حاضر، خلافت در چارچوب اعتقادی و کلامی و فقهی و حتی در اعتقادات مردمی، به این معنی است. و تقریباً همۀ مسلمان‌هایی که به اسلام سیاسی گرایش دارند، به این ایده توجه دارند و در همین چارچوب، رئیس‌جمهور ترکیه برای آنها مطلوب است.

«رژیم»‌های کشورهای مسلمان چطور؟ آیا ترکیه برای آنها نیز مطلوب است؟

به طور طبیعی، رژیم‌ها «خلافت» را نمی‌خواهند؛ اما به دلیل رقابت‌هایی که با همسایگانشان دارند و همچنین در ارتباط با قدرت‌های بزرگ و بر اساس مشکلات و منافع سیاسی‌شان، به سوی ترکیه می‌آیند. ترکیه برای آنها نقش تعدیل‌کننده و تکیه‌گاه را دارد. مثلاً الجزایر، هم در برابر فرانسه و هم در برابر مراکش، به ترکیه اتکا می‌کند. الجزایر که یک دعوای قدیمی سنتی با فرانسه دارد و یک ترکیۀ نیرومند برای او فرصت بزرگی است. این کشور در مشکلش با مراکش نیز که همیشه رو به سوی غرب داشته است، از پشتوانۀ ترکیه کمک می‌گیرد.

در روابط قطر با کشورهایی که چند سال است او را بایکوت کرده‌اند نیز ترکیه یک تعدیل‌کننده و تکیه‌گاه بزرگ است و واقعاً اگر حمایت ترکیه نمی‌بود، قطر به شدت تحت فشار قرار می‌گرفت و بعید نبود علی‌رغم وجود پایگاه امریکایی‌ها در قطر، عربستان و امارات بدان دست‌اندازی نظامی بکنند. به هر صورت، یک ترکیۀ نیرومند برای تعدادی از کشورها مهم است و آنها به کمک او نیاز دارند.

آیا همۀ اهل سنت در این زمینه مانند هم فکر می‌کنند و استثنایی وجود ندارد؟

سلفیانِ اهل حدیث که حنبلی‌مسلک هستند، استثنا به شمار می‌آیند. مهم برای آنها اطاعت از «اُولی‌الأمر نزدیک» است، یعنی همان حاکم کشورشان. اطاعت از او بر آنها واجب است و بدیلی ندارد. آنها عمدتاً در عربستان و برخی از مناطق شیخ‌نشین‌ها حضور دارند. هم‌اینک به لحاظ اعتقادی، بر آنها واجب است که از همین بن‌سلمان، علی‌رغم تمامی اقدامات غیراسلامی‌اش، اطاعت کنند. یکی از آنها اخیراً گفته بود که حتی اگر او در برابر تلویزیون مشروب بخورد و فسق و فجور مرتکب شود، باز واجب‌الأطاعۀ است. این تا مقدار زیادی ناشی از مبانی فقهی و کلامیِ حنبلی و سلفی است.

نکته دیگر اینکه آنها به اُولی‌الأمری فراتر از حاکم سرزمین خود قائل نیستند. و این یعنی عدم پذیرش خلیفه‌ای فرامرزی! حال آنکه بسیاری از اهل سنت این موضوع را می‌پذیرند. به واقع، یکی از مهمترین دلایل اهل حدیث برای طرد اخوان‌المسلمین و خصومت با آنها این بود و هست که اخوان‌المسلمین مسلمانان را به رهبر و تشکیلاتی «فرامرزی» دعوت می‌کنند. البته اینکه واقعاً اخوان چنین می‌کنند یا نمی‌کنند، مسئله دیگری است؛ اما سعودی‌ها و اماراتی‌ها بر اساس چنین ادعایی، بر علیه آنها اقدام کرده‌اند و آنها را رانده‌اند.

یکی از تحلیلگران داخلی، اردوغان را به صدام تشبیه کرده بود! به هر حال، صدام نیز سودای رهبری جهان مسلمان را در سر داشت و قهرمان عرب بود! وجوه اشتراک و افتراق میان این دو چیست؟

این دو تقریباً هیچ ربطی به هم ندارند! جامعۀ ترکیه با جامعۀ عراق فرق می‌کند. منابع قدرت ترکیه با منابع قدرت عراقِ آن زمان فرق می‌کند. اصولاً عراق و ترکیه از زمین تا آسمان با هم فرق دارند! البته یک وجه شباهت مهم وجود دارد که بیش از آنکه به شباهت خود این دو مربوط بشود، به تلقی دیگران از این دو مربوط است. و این برمی‌گردد به همین مطلبی که در مورد «مطلوبیت حاکم مقتدر» و مفهوم «خلافت» گفتم!

منظور حضرتعالی از «دیگران» چه کسانی است؟

عموم اهل تسنن!

ظاهرا باید از شما درخواست کنیم که دربارۀ مبانی «خلافت» و «مطلوبیت حاکم مقتدر» کمی بیشتر توضیح دهید! زیرا اینها موضوعاتی اساسی و بنیادین به نظر می‌رسند!

این موضوعی بسیار گسترده است. به اجمال، داستان خلافت سه مقطع بزرگ تاریخی دارد: مقطع اول به ایام خلفای راشدین مربوط می‌شود؛ مقطع دوم به دوران بنی‌امیه باز‌گردد؛ و مقطع سوم به زمان بنی‌عباس راجع می‌شود. خلافت و نظریۀ خلافت عمدتاً‌ در زمان بنی‌عباس بود که شکل گرفت و به یک نظریه تبدیل شد و بلکه یک رکن رکین اعتقادی شد. و آنچه به بحث ما مربوط می‌شود، همین نظریۀ خلافتی است که در زمان بنی‌عباس شکل گرفت. و همین نظریه است که تا به امروز ادامه یافته است.

در این نظریه، یک اصل مهم وجود دارد. و آن «قدرتمند» و «اقتدارگرا» بودن خلیفه است. خلیفه باید «قدرت» و «جلال» و «شکوه» داشته باشد و با این قدرت، مخالفان و معارضان داخلی را بر جای بنشاند و از هرج و مرج و ناامنی جلوگیرد و در برابر دشمنان غیرمسلمان، از سرزمین­های اسلامی و آحاد مسلمانان دفاع کند. عملاً «قدرت» مهمترین رکن در نظریۀ خلافت است و این، نتایج سیاسی مختلفی را به بار می‌آورد.

ناگفته نماند که این حاکم نیرومند ممکن است ظالم و ستم‌پیشه باشد! این چندان مهم نیست! مهم این است که او قوی‌شوکت و قَدرقدرت باشد! و اگر بخواهیم این را با شرایط امروز تطبیق بدهیم، مهم این است که مثلاً او بتواند در برابر قدرت‌های غربی بایستد و به آنها «نه» بگوید!

مشروعیت حاکم ظالم ولو قدرتمند، چگونه قابل توجیه است؟

این نکته‌ای است که ما ایرانی‌ها و بطور کلی شیعیان مشکل می‌توانیم دریابیم. در بین ما و در تاریخ ما، بیشترین حساسیت نسبت به «عدالت» وجود داشته است و نه «قدرت». مطلوبِ ما حاکم عادل است و نه حاکم نیرومند. مطلوب ما عدالت است و مطلوب اهل سنت قدرت. به همین دلیل، پتانسیل طبیعی حرکت‌های اسلامی در دوران جدید در بین ما «عدالت‌خواهانه» بوده است و در بین آنها «قدرت‌طلبانه». کسانی که در زمان اشغال کویت از صدام حمایت می‌کردند، عموماً از ظلم وی مطلع بودند؛ مهمترین ظلم صدام تجاوز به کشور همسایه و اشغال کامل آن بود. اما به دلایلی که گفته شد، صدام برای آنها مطلوب و بلکه محبوب بود.

آیا در دوران جدید، حساسیت عموم اهل سنت نسبت به اصل یا نظریۀ خلافت، همانند گذشته است؟

بله، واقعیت همین است. آنها خواهان حاکم قدرتمندی هستند که از حیثیت و کیان مسلمانان دفاع کند و در برابر زیاده‌خواهی و تحقیر و توهینِ خصوصاً فرنگیان بایستد. نمونۀ آن، همانطور که گفتم، محبوبیت بی‌نظیر صدام پس از اشغال کویت در سال ۱۹۹۱ بود. عموم شخصیت‌ها و احزاب و گروه‌های اسلامی و حتی گروه‌هایی که توسط سعودی‌ها و با هزینه آنها ایجاد شده بودند، از وی حمایت می‌کردند. و این نشان‌دهندۀ تشنگی آنها برای حاکمی نیرومند است. و البته در آن زمان، صدام در نگاه آنها حاکمی نیرومند بود.

آیا اهمیت قدرت در نظریۀ خلافت، در اذهان عمومی اهل سنت، به همان شکلی است که توسط نظریه‌پردازان پرداخته شده است؟

بله، در این مورد، افکار و اعتقادات عمومی اهل سنت کم‌و‌بیش همانند و منطبق بر افکار نظریه‌پردازان تئوری خلافت است. البته انطباق افکار این دو با هم، خیلی کم اتفاق می‌افتد؛ اما به دلیل مورد ابتلا بودن مسئلۀ خلافت،‌ این دو کاملاً بر یکدیگر منطبق شده‌اند. برای نمونه، می‌دانید که عموم اهل سنت نماز جمعه را واجب می‌دانند و در خطبه‌های این نماز می‌باید برای خلیفۀ وقت دعا شود،‌ اگرچه برای سلطان حاکم هم دعا می‌شود. حتی در دوران آل‌بویه که شیعه بودند،‌ هم نام پادشاه در خطبه‌ها می‌آمد و هم نام خلیفه.‌ به جز این، نام خلیفه و سلطان بر سکه‌ها نیز ضرب می‌شد. و اینها نشان‌دهندۀ جایگاه بسیار مهم خلافت در میان عموم مردم است.

امروزه در نزد تودۀ اهل سنت، اردوغان و خلافت چه نسبتی با هم دارند؟ آیا واقعاً تودۀ مردم او را خلیفه می‌دانند؟!

واقعیت این است که اردوغان به دلایلی که اجمالاً گفته شد، می‌تواند برای تودۀ اهل سنت یک رهبر ایده‌آل باشد و آنها زیر چتر او درآیند؛ زیرا از نگاه آنها، او واجد ویژگی‌هایی است که بیان شد. صِرف نیرومند بودنِ ترکیۀ کنونی نه تنها اخوان‌المسلمین، بلکه عموم مسلمانانی را که گرایش سیاسی-اسلامی دارند، به زیر چتر او می‌آورد. آنها او را واجد بسیاری از خصوصیات ایده‌آل خود می‌یابند و به عنوان یک «حاکم فرامرزی» که عملاً همان خلیفه است، می‌پذیرند. چهرۀ او برای آنان تداعی‌کنندۀ همان خلیفه‌ای است که بدان اعتقاد دارند. از این دیدگاه، بیش از آنکه او به دنبال آنها برود، آنها به سویش می‌شتابند.

حتی این احتمال وجود دارد که تکفیری‌ها در آینده با او بیعت کنند. و با عنایت به اینکه ایده‌آلِ بسیاری از آنها خلافت است، این احتمال به مراتب قوی‌تر می‌شود و حتی بعید نیست که چنین جریانی تا کنون اتفاق افتاده باشد! اما مسئله فراتر از تکفیری‌هاست، و همۀ طرفداران اسلام سیاسی را در قلمرو اهل سنت شامل می‌شود.

با توجه به مطالبی که بیان فرمودید، و با توجه به سابقۀ خلافت عثمانی‌ها، آیا خود اردوغان نیز به خلافت می‌اندیشد؟ و آیا تمایل او به تأثیرگذاری در منطقه، ناشی از میل به بازگشت به میراث تاریخی ترکیه است؟ آیا خود ترک‌ها نیز به دنبال احیای خلافت هستند؟

به هر صورت، ترک‌ها سابقۀ خلافت را دارند. امپراتوری آنها بیش از شش قرن و خلافت‌ آنها در حدود چهار قرن طول کشید. شاید آنها به طور صریح نگویند، اما آنها عملاً مایلند که آن خلافت و آن میراث تاریخی مربوط به خلافت را احیا کنند. و این عاملِ مهمی در تعیین ایده‌آل‌های سیاسی آنها و تنظیم سیاست خارجی ترکیه است.

البته نه بدین معنی که آنها می‌خواهند، مانند سلطان سلیم و سلیمان، سرزمین‌های دیگران را با قوای نظامی تصرف کنند! بلکه آنها به دنبال این هستند که در قلمرو پیشین خود در خاورمیانۀ عربی و شمال افریقا و منطقۀ بالکان، نفوذ حداکثری داشته باشند. البته نفوذ نظامی و امنیتی آنها در منطقۀ بالکان چندان مقدور نیست، زیرا اکثر این کشورها یا به اتحادیۀ اروپا پیوسته‌اند و یا عضو ناتو شده‌اند؛ اگرچه نفوذ اقتصادی ترکیه در آنها کاملاً ممکن است، چنان‌که در روسیه و اوکراین و بلاروس و مولداوی اتفاق افتاد.

ترکیه به جمهوری‌های ترک‌نشین آسیای مرکزی نیز توجه زیادی دارد. اصولاً رویکرد ترکیه قومی-دینی است: رویکرد قومی او در جایی است که نژاد ترک وجود داشته باشد. و رویکرد دینی‌اش در قبال اهل تسنن در خاورمیانۀ عربی و شمال افریقاست.

در این میان، جمهوری آذربایجان برای ترکیه یک موضوع مستقل است؛ چون آذری‌ها غالباً نه سنی هستند و نه ترک‌نژاد! بهتر است در مورد جمهوری آذربایجان بگوییم که این زبان آنهاست که باعث جلب توجه ترکیه می‌شود. آذری‌های بدان معنی که ساکنان آسیای مرکزی ترک هستند، ترک به شمار نمی‌آیند. نظریه‌های مختلفی در این زمینه وجود دارد؛ بعضی می‌گویند آنها «اغوز» هستند، اما صحیح‌تر این است که بگوییم آنها عموماً ایرانی و آریایی هستند و صرفاً تحت تأثیر زبان ترکی قرار گرفته‌اند.

واقعیت این است که خود ترک‌های ترکیه نیز ترک خالص نیستند. آنها ترکیبی هستند از ترکان سلجوقی و بومیان آناتولی که عموماً یونانی‌نژاد و آرامی‌نژاد بودند. البته آرامی‌ها سامی بودند و نه آریایی. و جالب اینجاست که سلاجقه نیز اقلیتی بودند که از ایران گذشتند و به آناتولی رسیدند و بر آنجا مسلط شدند.

اصولاً ترک‌های ترکیه از ایران به ترکیه رفتند و در نتیجه، فرهنگ ایران و به ویژه فرهنگ دینی و ادبی و عمومی ایران، هنوز در ترکیه جایگاه مهمی دارد. تصنعی هم نیست و واقعی است. مثلاً هنوز خیلی از ترک‌ها به وضو می‌گویند «دست‌نماز»، که خود ما کم استفاده می‌کنیم و امثال اینها! یادم است هنگامی که مدیرکل فرهنگی وزارت امور خارجه بودم، در سفری رسمی به ترکیه، ملاقات مفصلی با رئیس اسبق سازمان دیانت ترکیه، آقای ایلماز، داشتم. او می‌گفت که تا سال ۱۹۷۵، در مدارس امام خطیب – مدارس دینی ترکیه را می‌گفت – یکی از درس‌هایشان زبان فارسی بوده است. سپس شروع کرد به خواندن شعرهایی از سعدی و حافظ، شعرهایی که خود من حفظ نبودم، ولی او حفظ بود! به هر حال، فرهنگ و تمدن و ادبیات ایران بخشی جدایی‌ناپذیر از میراث ترکیه است، اگرچه در دوران جدید، این نقش کم‌رنگ شده است.

این را نیز بگویم که عامل مهم دیگری که ترکیه و جمهوری آذربایجان را به هم نزدیک می‌کند، اشتراک آنها در رقابت با ارمنستان است. ارمنی‌ها از زمان عثمانی‌ها با ترکیه رقابت داشته‌اند. نزدیک شدن ترکیه و آذربایجان به هم، در اوایل استقلال آذربایجان، بیشتر از سوی آذربایجان بود؛ اگرچه هم‌اکنون بیشتر از جانب ترکیه است. در اوایل استقلال، آذربایجان مایل بود که به ترکیه متصل شود تا بتواند در برابر ارامنه بایستد؛ اما گویا اکنون داستان عکس شده است و از جانب ترکیه تمایل بیشتری وجود دارد.

آیا مایلید در پایان گفت‌و‌گو، نکته یا نکاتی را اضافه کنید.

واقعیت این است که جامعۀ ترکیه در کلیت خود توانمند شده و ممکن است چالش‌آفرین شود. جهت رفع آن ضروری است که با سرعت و عمق بیشتری توسعه یابیم. بارها از عراقی‌ها شنیده‌ام که مواد غذایی درجه یک در فروشگاه‌های عراق، محصول ترکیه است، اگرچه گران است؛ درجه دو از عربستان می‌آید؛ و درجه سه از ایران. درست است که تولیدات ایران قیمت مناسب‌تری دارد، اما در یک بازار آزاد، مشتری همیشه به دنبال جنس ارزان نیست و بالاخره کالای مرغوب را انتخاب می‌کند. این رقابت می‌تواند به نفع ما و خصوصاً به نفع پیشرفت ما باشد.

با این وجود، فراموش نکنیم که ترکیه جدی‌ترین و مهمترین همسایۀ ماست. و از معدود همسایگانی است که واقعیت دولت-ملت در آن شکل گرفته و دارای نهادها و مؤسسات مختلف حکومتی است. بسیاری از همسایگان ما فاقد چنین نهادهایی هستند و عملاً کشورشان توسط یک فرد و در بهترین حالت، توسط یک خانواده اداره می‌شود. ترکیه چنین نیست و واقعاً کشور مدرن و مهمی است و رابطۀ سالم دوجانبه با او بسیار پراهمیت و بلکه ضروری است.

به نظر شما، به منظور اجتناب از بحران احتمالی با ترکیه در مواردی مانند ماجرای آن شعرخوانی، چه اقدامی باید انجام بشود؟

این سؤال بسیار خوبی است. به نظرم می‌باید بین ایران و ترکیه، یک سلسله کانال‌های کاملاً رسمی و در عین حال محرمانه وجود داشته باشد تا مسائل فیمابین بیش از حد رسانه‌ای نشود. البته رسانه‌ای شدن تا اندازه‌ای خوب است؛ اما اگر از حد بگذرد، هم نامطلوب می‌شود و هم خطرناک. واقعاً این دو کشور در حال حاضر، در شرایطی هستند که می‌باید یک سلسله کانال‌های کاملاً «نهادینه‌شده» و نه «موردی» بین آنها وجود داشته باشد، کانال‌هایی که به رابطۀ دوجانبه نظارت داشته باشند.

منظور شما از «نهادینه‌شده» و «موردی» چیست؟

یعنی فقط بین آقای «الف» و «ب» که با هم رفیق هستند، نباشد؛ بلکه در قالب تشکیلات باشد. متأسفانه در ایران تا می‌گویید «تشکیلات»، یک ساختمان بیست طبقه به ذهن بعضی‌ها می‌رسد با کلی نیروی انسانی. منظور این نیست. چنین تشکیلاتی واقعاً می‌تواند در قالب چند کارشناس دقیق و مسئولیت‌شناس محقق شود، افرادی که واقعیت‌ها را بی‌طرفانه می‌فهمند و از ظرفیت‌های آینده آگاهند و حساسیت‌ها و گسل‌ها را می‌شناسند.

طرف مقابل نیز باید چنین تشکیلاتی را داشته باشد و این دو گروه می‌باید با هم در ارتباط باشند و رابطۀ دو کشور را در کانال قابل‌قبول و کنترل‌شده‌ای حفظ نمایند. البته منظورم از «کنترل‌شده»، «سانسورشده» نیست. بهتر است یک نمونه بگویم. هفتۀ گذشته، در یکی از روزنامه‌ها که اتفاقاً روزنامۀ وزین و معتدلی هم هست، شعر خیلی بدی در مورد ترکیه چاپ شده بود. واقعاً دوست ندارم این را بگویم؛ اما چنین چیزی خلاف تمدن است! این چه شعری است که شما در مورد همسایۀ خود می‌گویید! در عین حال، می‌باید طرف مقابل نیز ملتزم باشد و واقعاً ملتزمش کنیم. نه اینکه فقط ما کوتاه بیاییم! بلکه در آنجایی که او نیز اشتباه می‌کند، می‌باید مُصراً و دقیقاً به او بفهمانیم که اشتباه کرده است و نباید چنین کند.

مسئله فقط اشتباه رسانه‌ای نیست. مقامات رسمی نیز باید مورد توجه باشند. مسائل اقتصادی و مسائل مختلف مربوط به استراتژی نیز همین‌طور. به ویژه مسائل مربوط به استراتژی! اصلاً منطقی نیست که دو همسایۀ واقعاً مهم و دو قدرت مهم منطقه‌ای فقط بر اساس شرایط روزمره و آن هم در کف خیابان و پشت بلندگو با هم حرف بزنند! این خیلی بد است!

به هر حال، همان‌طور که ترکیه برای ایران مهم است، واقعاً ایران نیز برای ترکیه مهم است. اکنون نمی‌خواهم این را باز کنم؛ اما به هر صورت، ایران ایران است! ایران اردن نیست! یکی از مشکلاتی که در ایران وجود دارد، این است که عموماً اهمیت ظرفیت‌های مختلف ایران را نمی‌شناسد. این مشکل عمومی ماست و ربطی هم به این و آن ندارد.

برگردم به آن کانال ارتباطی ضروری! در دهه‌های ۵۰ و ۶۰ میلادی، مواردی پیش آمد که امریکا و شوروی تا مرز جنگ اتمی جلو رفتند. در نتیجه، طرفین به این تصمیم مشترک رسیدند که یک «خط تلفن قرمز» بین آنها ایجاد شود. چنین راهکاری برای رابطۀ ایران و ترکیه نیز لازم است. چنانکه با همسایگان دیگر هم لازم است! مخصوصاً همسایگان بزرگی مانند عربستان.

پایان

Print Friendly, PDF & Email