ایران و مصر: واقعیت‌ها و آرمان‌ها

ایران و مصر: واقعیت‌ها و آرمان‌ها[۱]

پایان یافتن جنگ سرد همان­گونه که تحولات بزرگی را در صحنه بین‌المللی موجب شد، دگرگونی‌های وسیعی را نیز در سطح ملی به همراه داشت. سیاست ملی و خارجی بسیاری از کشورها شکل جدیدی یافت و بنیادهای تفکر سیاسی آنها نسبت به خود و جهان اطرافشان تغییر کرد. این سخن به ویژه در مورد کشورهایی که دارای فرهنگ و تمدنی تاریخی و شناخته شده و قابل افتخار بودند، صحیح‌تر است. اگر چه به دلایلی که در جای خود باید مورد بررسی قرار گیرد واقعیت‌های فرهنگی و تمدنی و حتی واقعیت‌های هویتی و قومی در تمامی سطوح آن، از ابتدای دهه ۹۰ ناگهان ظهور و تجلی یافت، اما کم و بیش در کشورهای مذکور است که میراث تمدنی، بیانی سیاسی می‌یابد و سیاست را عمیقاً تحت تأثیر قرار داده و به آن شکل می‌بخشد.

بدون شک سیاست خارجی کشورهای بزرگی همچون هند و چین هم اکنون بیش از هر دوره دیگری در طول تاریخ معاصر آنها، متأثر از هویت و غرور تاریخی و فرهنگی آنهاست. آنان هر یک به گونه‌ای احساس می‌کنند که برای حفظ استقلال و سیادت خود مجبورند به میراث خویش تکیه زنند. جریان و ضرورتی که تا قبل از پایان جنگ سرد وجود و حضور نداشت و یا دست کم با این شدت وجود نداشت. واقعیت‌های فرهنگی به عنوان بخشی از واقعیت کل جامعه وجود داشتند و نه بیشتر و نقش آنها در شکل‌دهی سیاسی، مهم نبود.

شکل دو قطبی حاکم بر جهان دیروز، اصلی‌ترین عامل تعیین کننده سیاست خارجی بود، لذا با محاسبه عوامل موجود در چارچوب چنین واقعیتی، هر کشوری متناسب با گرایش و منافع و مصالح خود می‌توانست از استقلال و هویت خود دفاع کند. اما شرایط جدید، الزامات خاص خود را دارد که به کلی متفاوت با گذشته است.

شرایط جدید چیست؟ این خود بحث مستقلی است. از مهمترین عواملی که تکیه بر میراث تاریخی و هویت ملی را موجب می­شود، فشارهای فزاینده‌ای است که از طرف قطب بزرگ سیاسی، اقتصادی و صنعتی موجود و هم‌اندیشان و هم‌پیمانانش جهت پذیرش بی‌چون و چرای اصول و معیارهایشان، تحمیل می‌شود. از مسأله حقوق بشر، دموکراسی، آزادی‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ـ البته بنابر فهم و کیفیت تفسیر خاص آنان ـ گرفته تا موضوع بازار آزاد و تجارت جهانی. به نظر می‌آید این فشار چند جانبه سیاسی و اقتصادی و تبلیغاتی که بیشتر با کمک اهرم‌های رسانه‌ای و غیر رسانه‌ای به فشار داخلی تبدیل می‌شود چنین واکنشی را موجب شده است. فشاری که عملاً استقلال، عزت و غرور ملی دیگران را به مبارزه می‌طلبد و در جهت هضم آنها در درون نظم و نظامی بین‌المللی است که معمار و پشتیبان آن تنها یک قدرت است، قدرتی که بیشترین نفع را از حاکمیت چنین نظم و نظامی خواهد برد.

طبیعتاً چنین شرایطی برای هر کشوری که به اصالت، هویت و نیز سیادت و آزادی عمل خویش می‌اندیشد، مطلوب نیست و نخواهد بود. اما در عمل کسانی در برابر این فرآیند مقاومت می‌کنند و یا می‌توانند بکنند که در درجه اول نخواهند در درون نظام بین‌الملل یاد شده هضم شوند ـ چرا که بسیاری چنین می‌خواهند و حتی برای نیل به آن، شتاب می‌کنند ـ در درجه دوم میراث و هویت تاریخی و فرهنگی آنان بتواند تعیین کننده راهشان به سوی آینده باشد و در درجه سوم از امکانات مادی و معنوی کافی از قدرت، جمعیت و مساحت ارضی گرفته تا ظرفیت‌های تاریخی و سایر توانایی‌های ملی، برخودار باشند. مهم این است که در اینجا بیش از آنکه اراده نظام حاکم مطرح باشد، ظرفیت اراده ملی مطرح است. تا آنها که نظام‌های حاکم برای تحکیم موقعیت خود مجبورند آن را لحاظ کنند.

دریافت صحیح این نکته، از اولویت‌های سیاست خارجی ماست. ایران به دلایل مختلف و نیز ماهیت و اهداف انقلابش به استقلال و سیادت ملی خود بیش از هر عامل دیگری حساس است و اهمیت می‌دهد. حتی در دوران سخت حاکمیت نظام دو قطبی، پیوسته به این آرمان ملتزم بود. در آن زمان متحدان ایران تعریف خاص خود را داشتند که به هر صورت متأثر از نظام دو قطبی حاکم و گرایش‌های ضد استعماری و ضد امپریالیستی کشور بود. اما با توجه به تحولات پس از جنگ سرد و بروز و ظهور واقعیت‌های نوین باید تعریف جدیدی برای دوستان و متحدان عرضه شود. تحقق امر مزبور به معنای آن نیست که اینان از نظر مصداق تفاوت پیدا کرده‌اند. ممکن است بسیاری از آنها هنوز هم از دوستان و متحدان ما باشند، اما این امر به دلیل وقایع و شرایط دهه ۸۰ نیست، بلکه دلایل و ویژگی‌های دهه ۹۰ نیز آنها را به ایران نزدیک می‌سازد.

به هر صورت در موقعیت کنونی کسانی به ما نزدیک و نزدیکترند که تمایل بیشتری برای مستقل بودن و مستقل ماندن داشته باشند. این به معنی نادیده انگاشتن عوامل دیگر نیست، اما قابل انکار نیست که این عامل از تعیین کننده‌ترین عوامل است.

مصر در حال حاضر از جمله کشورهایی است که به دلایل تاریخی، تمدنی و هویتی تمایل به داشتن سیاست مستقل است و حتی با توجه به ویژگی‌های اجتماعی و فرهنگی‌اش می‌تواند در نهایت، چنین سیاستی را در پیش گیرد. از این منظر سیاست مصر دهه ۹۰ و به ویژه مصر نیمه دوم دهه ۹۰ در امتداد سیاست مصر دهه ۸۰ نیست. البته نه به علت شرایط داخلی و فشار گروه‌های اسلامی طی این دو دوره. اگر چه باید گفت که فشارهای گروه‌های مبارزه‌جو موجب شد تا مسأله مورد اشاره، دیرتر از زمانی که باید به طور جدی مطرح شود، مطرح شود. اما این جریان در حال حاضر وجود دارد و سیاست این کشور را تحت تأثیر قرار می‌دهد و در آینده نیز با شدت و وسعت بیشتری عمل خواهد کرد.

از این دیدگاه، مصر به عنوان یک کشور تقریباً مستقل از گرایش نظام حاکم آن، ـ هر چند که نظام حاکم هم مجبور است واقعیت‌های نیرومند برآمده از کشورش را لحاظ کند ـ به نوعی در کنار ما و سیاست‌های کلان منطقه‌ای و بین‌المللی و راهبردی ماست و این در درجه اول ناشی از سیاست عدم تمایل این کشور به هضم شدن در درون نظام جهانی طراحی شده توسط قدرت بزرگ موجود است. سیاستی که از عمق تاریخ، فرهنگ و غرور ملی برمی‌خیزد و نه از مسأله سیاست ضد اسرائیلی. اگر چه که سیاست‌های اخیر مصر نیز عامل مهمی در نزدیکی این کشور و ایران است، به ویژه که اگر این ضدیت در آینده تشدید نشود، قطعاً تضعیف نخواهد شد.

با توجه به نکات یاد شده باید گفت که این دو کشور به ناچار به سوی نوعی تقارب و همگرایی پیش خواهند رفت. هم اکنون بسیار از نخبگان فکری، اجتماعی و سیاسی دو کشور با احساساتی مثبت، این روند را انتظار می‌کشند و حتی می‌توان گفت آن را آرزو می‌کنند. اما در عمل باید دید آیا موانعی بر سر راه هست یا نیست؟ و اگر هست، چیست؟

حقیقت این است که این راه پیچیده‌تر و پر فراز و نشیب‌تر از آن است که در ابتدا به نظر می‌آید. تذکر این موضوع به طرفین کمک می‌کند که با واقع‌بینی بیشتری به سوی یکدیگر حرکت کنند و مشکلات گوناگون، آنها را سرخورده و مأیوس نسازد. در زیر به مهمترین عوامل اشاره می‌شود:

  1. تلقی طرفین در مورد اهمیت و ضرورت توسعه رابطه متقابل یکسان نیست. حتی زمینه‌های ایجاد کننده این اندیشه و گرایش در دو کشور متفاوت است. نخبگان سیاسی و رسانه‌ای مصر احساس می‌کنند که در ارزیابی خود درباره ایران و آنچه «خطر ایران» می‌نامیدند، اشتباه کرده‌اند و عموماً به این مسأله اعتراف می‌کنند. اما واقعیت این است که این اعتراف صرفاً اعتراف به یک اشتباه نیست، بلکه احساس می‌کنند که دیگر نمی‌توانند از آن تصویرسازی سود جویند. بخشی از سودجویی سیاسی و اقتصادی مصریان در منطقه ما در دهه ۸۰ ناشی از القای تفسیر و ارزیابی خاص خودشان نسبت به ایران به کشورهای کوچک و حتی بزرگ منطقه بود. همچنان که بخش مهمی از کسب وجاهت سیاسی و بین‌المللی آنان نیز در گرو ترویج همین تفسیر و البته در چارچوبی جهان‌پسندتر، برای نزدیکی به جوامع غربی بود. وجاهتی که کمک‌های فراوان اقتصادی را به دنبال آورد.

از این گذشته آنها احساس می‌کنند تحولات به سویی می‌رود که حداقل رودررویی سیاسی و تبلیغاتی آنان و اسرائیل اجتناب­ناپذیر است که در حال حاضر به عنوان یک همسایه نیرومند در صدد تحمیل دیدگاه‌های خود به تمامی همسایگان و حتی به مصر است. از این گذشته مصری‌ها احساس می‌کنند استفاده از برگ ایران جهت متعادل کردن گرایش غربیان و به ویژه آمریکایی‌ها نسبت به اسرائیل بسیار کارساز خواهد بود. این عوامل که به مهمترین آن اشاره شد، آنان را به سوی ایران می‌کشاند.

به جز این نکات آنها به واقع از خود اسرائیل به عنوان یک ابر قدرت نظامی، سیاسی، اقتصادی و صنعتی منطقه‌ای، می‌هراسند. چنین اسرائیلی در درجه اول عرصه را بر آنها تنگ خواهد کرد و قدرت مانور سیاسی و فضای تنفسی اقتصادی را از آنان خواهد گرفت. دو واقعیتی که مصر را زنده و سرپا نگاه داشته، حضور بین‌المللی و منطقه‌ای و رفاه نسبی آن است. به ویژه که ترکیه در این مورد همکار و متحد اسرائیل محسوب می‌گردد. نوعی همکاری که مورد استقبال و حمایت کامل آمریکایی‌ها نیز هست و این، مصر را در درون خفه خواهد کرد.

ایران به عنوان یک قدرت بزرگ و با امکانات فراوان ملی و راهبردی بیشتر و مؤثرتر از هر کشور دیگری می‌تواند مانع از شکل‌گیری اسرائیل به عنوان یک ابر قدرت منطقه‌ای شود. از نظر مصریان حتی اجماع و وحدت عربی کمتر از این قادر به جلوگیری از این روند است. اگر چه ممکن است این موضوع را به طور علنی بیان نکنند، اما در اعماق ذهن و فکر خود چنین می‌اندیشند و این از دلایلی است که آنها را به سوی ایران می‌کشاند و برخی از آنها بسیار تعیین کننده و راهبردی می‌باشد.

خواننده محترم مسلماً با دلایلی که طرف ایرانی را به سوی مصر می‌کشاندو خواهان رابطه فعال‌تر و سازنده‌تری با آنان است، آشنا می‌باشد و لذا از تحلیل آن درمی‌گذریم. آنچه مهم است، این که این دو نه تنها تلقی‌های متفاوتی درباره اصل بهبود و گسترش مناسبات با یکدیگر دارند، بلکه تحت تأثیر دو دسته تحولات و اندیشه‌های مختلف به چنین نتیجه‌ای رسیده‌اند. مصر پرجمعیت‌ترین و مهمترین کشور عربی است. هنوز هم جمله معروف «قلب جهان عرب در مصر می‌تپد» صحیح است. اما این صرفاً یک توصیف نیست، بلکه تعیین کننده سیاست متقابل ما و مصر و نیز ما و اعراب است. سیاست عربی ما بدون لحاظ کردن مصر و نیز سیاست مصری ما، بدون در نظر گرفتن اعراب، نمی‌تواند تنظیم شود.

ما واعراب دو واقعیت هستیم. تلاش برای نادیده گرفتن این تفاوت و یا کم اهمیت جلوه دادن آن به سود رابطه دو جانبه ما و آنها نیست و البته این تفاوت در مقاطع تاریخی مختلف تجلیات متفاوتی داشته است. خوشبختانه طی تحولات پس از جنگ سرد این تفاوت‌ها به میزان قابل توجهی کم شده، امکان همفکری و همکاری را بیشتر کرده است. اما نباید فراموش کرد که حتی در بهترین حالت این همکاری از حد معینی فراتر نمی‌رود و نمی‌تواند فراتر رود.

مسلماً احساس همبستگی عربی پدیده جدیدی نیست. ریشه در تاریخ، فرهنگ و دین دارد،‌ ولی همبستگی و وحدت عربی در مفهوم کنونی آن پدیده‌ای قرن بیستمی است. این پدیده به دلیل مشکلات و تعارض‌های فراوان درونی، تنها به هنگام تهدید از طرف قدرتی غیر عربی به منصه ظهور می‌رسد. در حالت عادی یا وجود ندارد یا بسیار ضعیف است و لذا نتوانسته و نمی‌تواند در خدمت سازندگی جمعیت اعراب باشد و تنها در خدمت دفع خطر است. مشکل این‌جاست که هر آنچه برای یک کشور عربی، اگر چه کوچک و بی‌اهمیت، تهدید تلقی شود منجر به بسیج همگانی می‌شود و در اینجا آن فرد و یا کشوری حماسه و غرور عربی بیشتری دارد، که واکنش شدیدتری نشان دهد. اما این تمامی داستان نیست. در طی قرن بیستم و به ویژه نیمه دوم آن، جهان عرب با تهدیدهای مختلف مواجه بود، که گاهی در مقابل برخی از این تهدیدها موضعی همگانی اتخاذ کرد. اما تجربیات و نیز ناکامی‌ها و شکست‌ها به همراه سلطه نظامی و سیاسی غرب و متحدانش که اعراب آن را به گونه خاصی تجربه کرده‌اند، موجب شده که آنان بسیاری از آنچه را که در گذشته تهدید تلقی می‌کردند، خطر تلقی نکنند و یا آنکه نسبت به آن واکنش نشان ندهد. در نتیجه در ارزیابی اعراب هم تعداد تهدیدها کمتر شده، هم تهدیدهایی که باید در برابر آن پاسخی جمعی نشان دهند، کاهش یافته است. اما متأسفانه به دلایلی، این نکته در آنجا که به ایران مربوط می‌شود، کمتر صحیح بوده است.

در بسیاری از موارد تنها صحنه بروز و ظهور حماسه عربی در آنجا پیدا می‌شود که ایران یک طرف مسأله است. مشکل دیگر این که به علل تاریخی و نیز دلایل دیگری که ریشه در کیفیت شکل‌گیری تاریخ معاصر دارد، بسیاری از قلمروهای فرهنگی، تمدنی و حتی تاریخی و جغرافیایی ایران یا به اعراب منسوب می‌شود و یا توسط آنان تصاحب شده است. عرب دانستن عموم شخصیت‌های علمی و دینی ایران و تغییر دادن نام تاریخی خلیج فارس و نمونه‌های فراوان دیگر از جمله این مسائل هستند.

مصر در این میان، حتی اگر بخواهد ـ که بسیار بعید است ـ نمی‌تواند نسبت به آنچه اعراب «تهدید عربی» و یا «میراث عربی» تلقی می‌کنند، بی‌تفاوت بماند. به نفع مصر نیست که تهدید را همچون دیگر کشورهای عربی «هر آنچه که موقعیت کنونی و یا تاریخی آنها به خطر افکند» تلقی نماید. حفظ جایگاهِ «قلب امت عرب بودن» تا حدودی وابسته به تعهد رهبران این کشور در دفاع از آن چیزی است که خود «حق عربی»‌اش می‌نامند. با توجه به این نکته که می‌توان مسأله ارضی ما و همسایه جنوبی‌مان ـ امارات متحده عربی ـ را که مصر به گونه‌ای جانبدارانه در قبال آن موضع گرفته، دریافت.

  1. منطقه خاورمیانه هر گونه که تعریف شود، ایران و مصر را در برمی‌گیرد. مسائل این منطقه عمدتاً به دلایل سیاسی، بین‌المللی و نیز تاریخی، قومی و جغرافیایی به یکدیگر مرتبط است. این مجموعه مسائل به هم پیوسته موجب شده که این منطقه به عنوان یک واقعیت وجود داشته باشد. صرفاً یک قطعه جغرافیایی نیست که برای آن عنوان خاصی تبیین شده باشد بلکه یک واقعیت زنده و جان‌دار است.

در این منطقه ایران و مصر دو کشور کم و بیش هم ظرفیت و هم پتانسیل هستند. چه به لحاظ تعداد جمعیت و وسعت کشور و چه قدمت و اصالت تاریخی و تمدنی و چه پویایی واقعیت‌های اجتماعی و فرهنگی و داشتن تحولات بزرگ و اثرگذار سیاسی و دینی. اگر چه هر یک از این دو، در تاریخ عموماً با یکدیگر مرتبط بوده‌اند، اما هم وزن و هم‌سنگ بودن نسبی آنها در حال حاضر، به طور طبیعی نوعی رقابت را موجب خواهد شد.

رقابت دو کشور هم­وزنی که متعلق به یک حوزه واحد سیاسی، اقتصادی و تاریخی باشند، امر طبیعی است و البته این امکان هم وجود دارد که از این رقابت در جهت مثبت و سازنده استفاده شود. اما این جریان چندان در اختیار هیأت حاکمه دو کشور نیست. این مجموع شرایط منطقه‌ای و البته شرایط دو کشور است که مثبت و یا منفی بودن کیفیت رقابت را تعیین می‌کند.

متأسفانه شرایط منطقه‌ای ما به علت‌های مختلف برای ایجاد نوعی رقابت مثبت همه جانبه و سازنده مناسب نیست. لذا اراده هیأت حاکمه دو کشور در ایجاد چنین فضایی چندان کارساز نمی‌باشد، اگر چه نمی‌توان اهمیت آن را نادیده انگاشت. به این معنی که اگر اراده‌ای جدی برای مثبت کردن رقابتی که به هر حال گریز ناپذیر است وجود داشته باشد، مسلماً نتایج ایجابی خود را اگر چه به طور نسبی، به دنبال خواهد داشت.

  1. بدون توجه به ماهیت و چگونگی شکل‌گیری سیاست خارجی ایران و مصر، نمی‌توان مشکلات و نارسایی‌های همگرایی این دو را دریافت. در اینجا صرفاً به مورد مصر اشاره می‌کنیم:

سیاست خارجی کنونی مصر عملاً پس از ترور سادات شکل و قوام گرفت. ترور سادات در حقیقت آخرین نقطه عطف سیاست خارجی این کشور بود. سادات پس از آغاز مذاکرات صلح با اسرائیل عملاً راه خود را از اعراب جدا کرد و در پی نزدیکی هر چه بیشتر با غرب برآمد و لذا نه به مسأله عربی می‌اندیشید و نه در پی استفاده از پیوندهای عربی و سودجویی از اهرم‌های آن بود. هدف آن بود که سیاست خارجی مصر را بر اساس یک کشور مستقل و بدون توجه به پیوندهای تاریخی و دینی و قومی آن، تنظیم کند. او حتی نکوشید از سیاست مشت آهنین که علیه گروه‌های اسلام‌گرا به کار می‌گرفت، در نزد غربی‌ها سود جوید و آن را در خدمت اهداف اقتصادی و سیاسی و تبلیغاتی خود درآورد.

در تمامی موارد، سیاست بعد از سادات دگرگون شد. سعی شده برای آنکه منافع و مصالح مصر تأمین شود و ثبات اجتماعی و داخلی ایجاد شود و از منافع تظاهر به «در خدمت آرمان عربی بودن»، حداکثر استفاده شود، مصر به جهان عرب بازگردانده شود. همچنان که می‌کوشید بحران خاورمیانه را به سود یافتن راهی که خود عادلانه می‌نامید، مدیریت کند. مدیریتی که در سایه آن بیشترین عایدات سیاسی، بین‌المللی و تبلیغاتی را به دست آورد. به این معنی که به عنوان تنها وزنه سنگین و سنجیده و قابل مذاکره درآید و اعتماد تمامی طرف‌ها را به خود جلب کند. خاورمیانه‌ای که اهمیت ثبات آن هر روز برای اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها بیشتر می‌شد و دیگر نمی‌خواستند و نمی‌توانستند نسبت به آن بی‌تفاوت باشند.

افزایش تشنج در خاورمیانه و احساس ناتوانی از کنترل آن توسط غربی‌ها، به هیأت حاکمه مصر کمک کرد تا در پشت پرده مدیریت بحران، به حداکثر منافع دست یابند. به این ترتیب مصر از یک کشور کم اهمیت و حاشیه‌ای در زمان سادات، به یکی از بازیگران مهم منطقه‌ای و بلکه بین‌المللی تبدیل شد و بالاخره مصری‌ها کوشیدند در چارچوب مبارزه با اصلالت‌گرایی اسلامی که دقیقاً ریشه داخلی داشت، بیشترین منفعت را کسب کنند. عموم کشورهای منطقه هر یک به نوعی با اسلام‌گرایان درگیر بودند، اما هیچ یک به اندازه مصر‌ی‌ها به آن تظاهر نکردند و از آن کسب حیثیت نکرده، موقعیت خود را تثبیت ننمودند. چنانکه گفتیم تحولات دهه ۹۰ و به ویژه سال‌های آخر آن، موقعیت را تا حد زیادی دگرگون ساخت، اما مشکل می‌توان قبول کرد که سیاست‌های خارجی مصر بتواند خود را به طور هم‌زمان با تحولات سریع و عمیقی که رخ می‌دهد، سازگار نماید. به اضافه این که هنوز عوامل یاد شده اهمیت خود را به کلی از دست نداده‌اند.

مهم این است که در تمامی موارد یاد شده مصری‌ها از «برگ ایران» و «تهدید ایران» استفاده می‌کردند. مشکل می‌توان پذیرفت که کشور دیگری تا به این حد از این برگ استفاده کرده باشد. آنچه اشاره شد بخشی از موانع بود. اهمیت روابط حسنه با مصر بر هیچ کس پوشیده نیست و احتمالاً عموم مصری‌ها نیز چنین می‌خواهند. اما نباید در کناره ایده‌ال‌ها، واقعیت‌ها را نادیده انگاشت. ترکیب سنجیده این دو و پیشروی گام به گام یقیناً بهترین وسیله نیل به هدف است. مشکلات رابطه دو جانبه عمیق‌تر و نهادینه شده‌تر از آن است که صرفاً با حسن نیت و یا تصمیم جدی مرتفع شود.

[۱] این مقاله در مجله مطالعات آفریقا، شماره ۲، پاییز و زمستان ۱۳۷۹، ص ۱۵۹ منتشر شده است.

Print Friendly, PDF & Email