امارات و عربستان: مکانیزم تحولی و اخوان(بخش سوم)

تحولاتی که در امارات و عربستان دیده می شود چند علت اصلی دارد. بخشی‌ از آن مربوط به تحولاتی است که در درونِ خودِ جامعه اتفاق می‌افتد. یعنی خودِ جامعه اماراتِ موجود، غیر از آن اماراتی است که در گذشته وجود داشته است. اصولاً کلِ ساختار، کلِ توقعات، کلِ سیستم، کلِ روان‌شناسی و نحوه‌ی تعریفشان از خود و از هویتِ خود، همه‌ی اینها با هم پیش از این ایجاب می‌کرد که سیاستی مستقل داشته باشند، نه اینکه به عنوانِ یک سیاستِ اعلامی بیان کرده باشند که ما در امورِ دیگران دخالت نمی‌کنیم. اما اکنون تغییراتی که در این سیاست دیده می شود،  چه آنهایی که در لیبی و تونس و یمن است و چه آنی که در حال حاضر در شاخ آفریقا است، بخش‌های مختلف و یک سلسله دلائلِ کلی و ریشه‌ای دارد.

امارتِ ۲۰۱۸ با اماراتِ ۲۰۰۸ و مخصوصاً با امارات سال ۲۰۰۰ بسیار فرق کرده است. یعنی نمی توان اماراتِ موجود را با اماراتِ زمانِ فوت شیخ زاید مقایسه کرد و حتی سال‌های اولیه‌ی بعد از فوتِ او.

 بخشی از این دلایل، مسائلی است که مربوط به مکانیزم و منطق تحولی خودِ این کشور است. یعنی این کشور به معنی واقعی کلمه تغییر کرده است. یک سلسله تغییرات در ذهن، فکر، سیاست‌ها و حتی نهادها و نوعِ رویکرد سیاست خارجی و با سیاستِ با غرب و با آمریکایی‌ها رخ داده است.

موضوعِ دوم این است که شرائطِ موجودِ منطقه‌ای، با توجه به مجموعِ فعل و انفعالات و مسائل، به گونه ای نیست که این کشور بدونِ حمایتِ خارجی، بتواند روی پایِ خودش بایستد همان گونه که چندین بار ترامپ گفت که اگر ما نباشیم، این کشورها یک هفته هم نمی‌توانند روی پایِ خودشان بایستند. این یک واقعیت است. در صورتی که پیش از این چنین نبود. امارات به عنوانِ یک کشور در سال ۱۹۷۱ مستقل شد. سال های ۷۱ تا ۷۹ -که همزمان با انقلاب اسلامی در ایران است-  سرپای خودش بود و مسئله‌ای نداشت. حتی بعد از آن هم با وجود جنگ روی پای خودش بود. زیرا شرائطِ جهانی و مخصوصاً شرائطِ منطقه‌ای، به گونه‌ای نبود که برای اینها تهدید باشد. ولی در حالِ حاضر، مسأله متفاوت است. این سخن ترامپ مربوط به اماراتِ زمانِ شیخ زاید نیست. به اماراتِ موجود است.

 امارات از این نظر با عربستان فرق می‌کند. عربستان، پیش از این هم بدونِ حمایت خارجی نمی‌تواند یا نمی‌توانست برسرپا بایستد زیرا در عربستان همیشه یک گروهِ معارض قوی وجود داشته است. عربستان با همه‌ی تجهیزات و امکانات و بزرگی و گاردِ ملی و… ، در قبالِ قیامِ هفتصد نفری جهیمان که خیلی‌ از آن ها بی‌تجربه و کوچک بودند، نتوانست به صورتِ موثر عمل کند و به تنهایی این مسئله را نتوانست حل کند. لذا این حرف در موردِ عربستانِ دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ به دلیلِ مشکلات و شکنندگی‌ها و مخالفت هایی که داشت، درست است اما در موردِ امارات این درست نبود.

مسئله‌ی اصلی نه تنها در موردِ امارات، بلکه تقریباً در موردِ شیخ‌نشین‌های دیگر این است که شرائطِ منطقه‌ای پیچیده شد. به این معنا که در ۲۰ و یا ۳۰ سال قبل، چیزی به نام داعش و گروه‌های تکفیری و گروه‌های برانداز و حتی سازمان‌دهی شده وجود نداشت. زیرا براندازی خلافِ اجماعِ سنی است؛ می‌توان امر به معروف کرد، اما براندازی با اسلحه نه. در گذشته نه اینکه گروهِ برانداز نبود، اصلاً تفکرِ براندازی به معنی داعشی و القاعده‌ای و امثالِ اینها وجود نداشت.

بنابراین امارات، کشوری است که با توجه به تحوّلاتی که در مجموعِ منطقه اتفاق افتاده است و تهدیدهایِ طبیعی‌ای که در منطقه وجود دارد، باید مقابله کند. فقط مسئله‌ی گروه‌های تروریستی هم نیست؛ اگر قرار باشد که یک گروهِ خیلی قوی، مانند هکرهای قوی، به صورتِ سیستماتیزه امارات را فشل کنند، می‌توانند فشل کنند و ظرفیتِ بالایی برای مقابله و مقاومت نیاز دارد.

زمانی که رژیمی این مقدار آسیب‌پذیر باشد، بخواهد یا نخواهد، مستقیم یا غیرِ مستقیم، به عنوانِ عامل آن کسی که از او حمایت می‌کند، قرار می‌گیرد. یعنی اینکه تصور شود امارات بدونِ هماهنگی، بلکه بدونِ درخواست و بدونِ حتی دستورالعملِ آمریکایی‌ها یا غربی‌ها واردِ یمن شده است و اینکه صرفاً یک اراده‌ی ملی و اراده‌ی گروهِ حاکم بوده است، تصوری اشتباه است. واقعش این است که مجموعه‌ای از او خواسته‌اند و او هم تبعیت کرده است و البته قابلِ انکار نیست که آن چیزی که از امارات می‌خواهند تا مقدارِ زیادی در هماهنگی با تصورات و خصوصیات و آرمان‌های خودش هم است.

بنابراین بخشِ دوم مکانیزم تحولی مربوط به، دستورالعملِ خارجی است. البته این نیست که صرفاً دستورالعمل را اجرا می‌کند، دستورالعمل را اجرا می‌کند اما خودش هم تمایل به انجامِ این مأموریت را دارد.

بخش سوم مربوط به احساسِ تهدیدی است که در ابتدا در خودِ امارات نسبت به اسلامِ سیاسی در مفهومِ عربی سنی خودش و به ویژه در مفهومِ اخوانی­اش وجود دارد. یعنی احساسِ تهدیدی از جانبِ رژیم حاکم نسبت به اسلامِ سیاسی در مفهومِ عربی خودش.

گاهی تهدید، تهدیدی است که به صورتِ ریشه‌ای عمل می‌کند و گاهی تهدیدی است که به صورتِ آزاردهنده عمل می‌کند. در موردِ شیعه، مانند حزب الله، تهدیدی نیست که جاکن باشد بلکه به معنی آزاردهنده است اما در موردِ اخوان و ایدئولوژی اسلامِ سنی، تهدید ریشه‌ای است. به طورِ کلی نوع این تهدید و ساختار و مسائل و خصوصیاتش، تهدید کننده است و تهدید کننده‌ی ریشه‌ای است. به این معنی است که حکومت حق نیست و باید قدرت را از او گرفت. اما در مورد شیعه اینگونه نیست، هیچ شیعه‌ای در امارات این تصور را ندارد که قدرت را در دست بگیرد، لذا آزاردهنده است.

امارات چگونه این تهدید را احساس کرد؟ چه شد که از جانبِ اخوان و گرایش‌های اخوانی احساسِ خطر کرد؟

به طورِ خلاصه، در کلِ شیخ‌نشین‌ها، من جمله در خودِ امارات، اخوانی‌ها یکی از مهم‌ترین کاتالیزورها برایِ ورودِ به آموزشِ جدید، به فرهنگِ جدید، به جامعه‌ی جدید و حتی بعضاً به تجارت و نظامِ بانکی جدید، بوده­اند.  اخوانی ها به این کشورها می‌آمدند و مشاغلی را هم داشتند وبسیاری نیز ثروتمند شدند.

تا زمانی که در یک جامعه‌ افرادی که وارد می‌شوند، هم بافت با آن جامعه باشند، یعنی همسان و هم‌گون با جامعه باشند،  به طورِ طبیعی احساسِ دوگانگی بوجود نمی آید و احساسِ خطر نمی­شود. لذا آن کسانی که با گرایش اخوانی می‌آمدند، نه تنها از جانبِ اینها احساسِ خطر نمی‌شد، بلکه به دلائلِ پایبندی‌شان به ارزش‌های دینی، تأیید کننده‌ی نظامِ حاکم نیز بودند. اماراتِ زمانِ شیخ زاید، با سوریه، اردن و  مصرِ آن موقع فرق می‌کرد. مشروباتِ الکلی اگر هم وجود داشت، در هتل‌ها بود و مسائلِ مربوط به نماز و روزه و  مظاهرِ دینی به طورِ عام، در این کشور رعایت می‌شد. یعنی به نوعی تطبیق شریعت -به اصطلاحِ سنی خودش- داده بودند ولذا موردِ تأییدِ گروه‌هایی مانند اخوان قرار می‌گرفتند.

لذا  نه تنها اخوانی‌ها در امارات و کشورهایِ دیگر خلیج فارس، مثلِ بقیه‌ی مردم بودند، بلکه بیشتر مطلوب بودند چون به نوعی کار، افکار و اقداماتشان، در تقویتِ رژیمِ حاکم بود؛ و نه تنها همگن با توده‌ی مردم بودند، بلکه به نوعی مقدمشان گرامی داشته می‌شد.

بنابراین هم آن تطبیقِ شریعتی که در جامعه وجود داشت، مطابقِ نظرِ اخوانی‌ها بود و هم رفتارِ اخوانی‌ها مطابقِ نظرِ حاکمیت بود. به دلیل اینکه کدهایِ اسلامی، عملاً بیشتر در امارات-در زمان شیخ زائد- رعایت می‌شد برای اخوانی‌ها نسبت به بسیاری از کشورهای عربی به مراتب برتری داشت.

این جریان را ما داریم.

اخوانی‌های امارات نیز دو گروه کلی هستند. یک گروهی که ریشه‌هایِ مصری، سوری، اردنی، سودانی و … دارند، و یک گروهی که اماراتی هستند. در ، اخوانی‌های  کویت به دلیل اینکه جامعه آزادتر و توسعه‌یافته‌تر است، خیلی قوی هستند؛ زیرا زمانی که جامعه بازتر است، معمولاً گروه‌های اسلامی، فعال‌تر و جاافتاده‌تر هستند.

اما در امارات این گونه نیست. تعدادی از اماراتی‌ها، اخوانی شدند ولی اخوانی شدنشان به معنی سیاسی در مفهومِ کویتی‌اش نبود. به عنوان مثال اخوانی‌ها در کویت و درر پارلمان موقعیت تأثیرگذاری دارند نه فقط در حال حاضر که در گذشته هم این‌ گونه بوده است؛ در بخش‌های مختلف، دواعی‌ای دارند اما در امارات اصلاً به این صورت نبوده است. یعنی  اماراتیِ اخوانی هست اما به اندازه‌ی اخوانیِ کویتی، سیاسی نیست.

این مسأله مرتبط است با نوعِ جامعه و نهادهای آن، زمانی که در آن پارلمانی نباشد، یا یک گروه قویِ لیبرال آن‌طور که در کویت است نباشد، گروه‌های اسلامی نیز به طورِ طبیعی آن نضج و پختگی را ندارند. مضافاً که کویت در مقایسه‌ی با دو دهه‌ی گذشته از امارات توسعه‌یافته‌تر بود.

بهار عربی در امارات

آن مقدار که جسته و گریخته از مسائلِ داخلی امارات برمی‌آید، این است که اولاً جریانِ بهارِ عربی، خیلی غیرِ مترقبه بود. یعنی یک مرتبه اواخرِ ۲۰۱۰ تونس، دچار آشوب و شلوغی شد و به صورتِ غیرمترقبه، این شلوغی به مصر رسید و در مصر از کنترل خارج شد و اوضاع به نوعی شد که مصر به عنوانِ مهمترین کشورِ عربی در دستِ نیروهای اسلامی و اخوان قرار گرفت.

 بعد از سقوطِ مبارک هم شرائط هم به نوعی شد که برای نیروهای اسلامی وضع آماده بود. البته سرکار آمدن اخوان هم در زمان اوباما مطرح هم بود.  جناحی هم در آمریکا بودند که طرحشان برایِ مقابله‌ی با یازده سپتامبر، سرکار آمدن گروه‌های اسلامی بود. مک کین با اینکه تندرو است، از آن کسانی است که طرفدارِ سرکارآوردنِ اخوانی‌ها بود.

تا آنجا که به امارات مربوط است، این است که اخوانی‌ها اشتباهات و ناپختگی‌های زیادی داشتند. بخشی‌ از آن مربوط به سیاستِ داخلی بود. اخوانیزه کردن، سختگیری کردن، اجازه دادن به گروه‌هایِ مرتجع و عمیقاً ضدِ زن و ضدِ آزادی‌های فردی. بخش دیگر آن مربوط به سیاستِ خارجی‌شان می‌شد.

در بابِ سیاست خارج -بدون اینکه واردِ سیاستِ خارجی بشویم- دچارِ یک بلندپروازیِ غیرواقع‌بینانه شدند، آن هم این بود که  اخوان را یک مجموعه‌ی جهانی می دانستند نه یک مسئله‌ی محلی به معنی مصری، بدونِ اینکه این را بگویند. ولی در درجه‌ی اول، یک مجموعه‌ی عربی است و باید این مجموعه را فتح شود و در همه‌جا قدرت داشت.

بنابراین مصر به عنوانِ مرکزِ سیاسی، ترکیه به عنوانِ مرکزِ صنعتی و پشتوانه‌ی نظامی، امارات و قطر و کویت، به عنوانِ پشتوانه‌ی اقتصادی و تجاری – مالی. لذا اخوان بین‌المللی که عمیقاً تحتِ تأثیرِ اخوانِ مصری بود، شروع کرد به فعال شدن و انجام یک سری اقدامات.

قطر از قبل از بهارِ عربی، به عنوانِ یک کشورِ اگرچه کوچک، ولی خود را به اعتباری تأثیرگذار و فعال در مسائلِ منطقه‌ای و حتی جهانی، می دید و در طیِ این تحولات و جریان‌ها، ایدئولوژی خود را ایدئولوژی گذارِ اخوانی برگزید.

البته قبل از بهارِ عربی ایدئولوژی اخوانی‌ قطر ضعیف تر بود و  واقع هم این است که انتخاب این ایدئولوژی تصمیمِ خودشان به تنهایی نبود بلکه کسانی که هدایت ‌کننده بودند، از قطر چنین ‌خواستند و حتی شاید نوع عملکردشان را نیز دیکته می‌کردند. اگرچه شاید به معنی صدور دستورالعمل نبوده اما به­هرحال قطر با میل و خواست خویش در این چارچوب عمل می کرد.

اخوان به عنوانِ ایدئولوژی سیاسی‌شان، معتقد به انتخابات هستند، یعنی از نظرِ شاکله‌ی سیاسی، معتقدِ به نظامِ پارلمانی هستند.

آن­ها به دنبالِ خلافت به معنی داعشی‌­اش نیستند و بعد از بهارِ عربی، مدل سیاسی شان همان مدلی است که در مصر عملاً انجام شد.

وقتی مبارک سقوط کرد یک خلاء قدرتی در مصر به وجود آمد. اخوان نیز به سرعت به دنبالِ انتخابات بودند. براین اساس، به دنبالِ قانونِ اساسی جدید و تنظیمِ آئین‌نامه‌ی داخلِ پارلمان و  بالاخره انتخابِ رئیس‌جمهور بودند.

در موردِ عربستان و خصوصاً امارات، داستان این‌گونه نبود یعنی نوعِ شکلِ سیاسی‌ اخوان با آنچه که در شیخ‌نشین‌ها وجود داشت کاملا متفاوت بود. اصولا چیزی به عنوانِ ساختارِ سیاسی و حقوقی و مدنی، به آن معنی که مثلاً در مصر وجود دارد، وجود ندارد؛ در کشور همان اجرا می شود که امیر دستور می دهد و با مرگ امیر امیر بعدی می آید. بنابراین ایدئولوژی اخوان یک تهدید و بلکه اولین تهدید بود.  سعودی‌ها بعد از مدتِ کمی احساس کردند که کنترل اوضاع از دستشان درمی‌رود. مخصوصاً که طبقه‌ی جدید مثل سفر الحوالی و سلمان العوده – طبقه‌ی جدیدِ عالمان سعودی که بعد از دهه‌ی ۹۰ بعد از اشغالِ کویت می‌آیند- در واقع صحوه‌ای‌ها هستند که به لحاظِ ایدئولوژیکی وهابی اما به لحاظِ تفکر سیاسی، خیلی شبیهِ اخوان هستند اما عیناً‌ مثلِ‌ هم نیستند. لذا دست به بازداشت این افراد زدند، حتی در امارات هم گروه هایی را بازداشت کردند که بر اساس بیانات خود اماراتی ها برنامه‌های زیادی برایِ ایجادِ تغییراتی که عملاً به سست شدن نظامِ حاکم منجر می‌شد، داشتند.

علی‌رغم مجیزهای مرسی، خطر اخوان را حس کردند و لذا از همان اوائل دوران ریاست مرسی -مرسی کلا یک سال و چند ماه رییس جمهوربود- ضدیتشان را شروع می‌کنند و هرچه جلوتر می رفت این ضدیت بیشتر می شد. بنابراین از همان ماه های اول اخوان به دشمن اولشان تبدیل شد، زیرا بر خلاف رقبای سابقشان یعنی چپی ها و قومی ها، اندیشه اخوان در داخل رشد کرده بود و سمپاتی کمی هم نداشتند مضافا اینکه صرفا با تبلیغات وهابی نیز نمی توانستند آن ها را منزوی کنند. بنابراین امارات و عربستان از همان ابتدا تصمیم به مقابله‌ی تمامِ عیار با مسئله‌ی اخوان گرفتند –در کویت، عمان و بحرین داستان به گونه ای دیگر بود- و گامِ اول نیز این بود که تا آنجایی که توانستند اعضای اخوان و فعالانشان را دستگیر کردند  و بعضاً هم به حبس‌های طولانی دچار شدند. اخوان نیز به این مسأله خیلی واکنش نشان نمی دادند. تا آخرین لحظه‌ای که مرسی ساقط شد، باز هم اخوانی‌ها نسبت به سعودی، حرفِ انتقاد آمیزی نزدند. حتی زمانی که سعودی، اخوان را به عنوانِ مجموعه‌ی تروریستی معرفی کرد، خیلی محترمانه انتقاد کردند. انصافش این است که طرف اخوانی برای اینکه جلبِ حمایتِ سعودی را بکند خیلی مدارا می‌کرد اما عملاً طرف سعودی و اماراتی، در مقابل آن حالتِ مدارایی که اخوان داشتند، تبلیغاتشان را شدیدتر می‌کردند. پس از این احساس ‌کردند که دستگیری اخوانی‌های داخلی و محدود کردن منابعِ مالی‌شان یا اقداماتِ داخلی، کافی نیست بنابراین به شکست اخوان در کلِ منطقه و در همه جا و در جبهه‌های مختلف اقدام کردند. اگرچه مشکل داخلی بود، ولی برای اینکه این مشکل داخلی را مداوا کنند، لازم دیدند مشکل را در مجموعِ دنیای عرب مداوا کنند لذا هر جایی که اخوانی بود، مقابلش ایستاند از موریتانی گرفته تا جاهای دیگر و هر جایی که ضدِ اخوانی بود، به آن کمک کردند. کمک‌هایِ زیادشان به سیسی، عمدتاً به دلیلِ ضدِ اخوان بودن وی بود. به همین ترتیب سعی کردند جبهه‌ی اخوان را در بخش‌های مختلف، از تونس گرفته تا لیبی ویمن تضعیف کنند.

اما در مورد حضور امارات در یمن و اینکه گفته می شود این حضور در پی معارضه‌ی با عمان است، مساله چنین نیست. بین امارات و عمان درباره‌ی تنگه‌ی هرمز معارضه‌ وجود دارد زیرا بخش پایینی درون تنگه –حالت ایزوله دارد و متصل نیست- از آن عمان است اگرچه توی زمینِ و توی خاکِ امارات است. یک سری مسائلِ مرزی دیگری نیز دارند. اما چنین دیدگاهی درباره حضور امارات در یمن اغراق است. البته حضور گروه اصلاح بسیار قوی است اما داستان یمن در یک چارچوب دیگری باید دیده و فهمیده بشود و همچنین شرکت امارات و عربستان در ائتلاف عربی، که عملا در این ائتلاف همین دو کشور حضور دارند. در هر صورت در یمن، مسئله خیلی به مسئله‌ی سیاستِ ضد اخوانی که اینها در مجموع پیگیرش هستند، متفاوت است.

Print Friendly, PDF & Email