امارات و عربستان: تحول یا توسعه ناهماهنگ(بخش دوم)

در حال حاضر جهان شاهد تغییرات بزرگی در عربستان و امارات است، تغییراتی که تا قبل از ده و پانزده سال گذشته بی سابقه بوده است. این تغییرات ناشی از چیست؟ در تفکر و ایدئولوژی حکام چه تغییری رخ داده که چنین عملکرد متفاوتی را نتیجه داده است؟ و تا چه میزان این مسئله مطابق با منافع و مصالح بلندمدتشان است؟

به طور کلی تحوّلاتی که در این منطقه، در زمینه‌ی رشد و توسعه اتفاق می‌افتد، تفاوتِ بزرگی با تحوّلاتی که در کشورهایِ در حالِ توسعه‌ وجود دارد.  اگر این کشورها با نمونه‌های مشابه‌اش در کشورهایِ آسیایی، مقایسه شود، دیده می شود که این توسعه به صورت همگن کشور را به جلو می برد و عناصرِ مختلفش با همدیگر بالا می‌آیند و همدیگر را پشتیبانی می‌کنند و مکمل همدیگر هستند به این معنی که تفکّر و جهان‌بینی‌ آن کشور و واقعیت‌های اقتصادی‌ و معیشتی و اجتماعی‌اش، به صورتِ کمابیش همزمان رشد پیدا می‌کند.

به عنوان مثال در مقایسه بین امارات و سنگاپوریا فیلیپین؛ کشورهایی فقیر و فاقدِ منابع که جمعیتِ زیادی دارند و از مشکلاتِ مختلفی که ناشی از عدمِ توسعه‌یافتگی است، رنج می‌ّبرند. اما علی‌رغمِ همه‌ی اینها، توسعه‌ای که به لحاظِ صنعتی و اقتصادی و اجتماعی پیدا می‌کنند، کاملاً هماهنگ است و تقریباً می‌توان گفت مسیر صحیح را پیدا کرده‌اند.

در منطقه‌ی خاورمیانه، به دلائلِ مختلف، و من جمله به دلیلِ وفورِ ثروتِ ناشی از نفت -البته اگر نفت هم نبود باز هم این منطقه دچارِ مشکلاتِ عدیده‌ای بود- توسعه‌اش یک توسعه‌ی طبیعی نیست. یعنی بخش‌های مختلفِ جامعه، در زمینه‌های مختلف، به طورِ طبیعی رشد و تکامل پیدا نمی‌کنند.

 امارات و سنگاپور، تقریباً به لحاظِ شرائط، تا مقدارِ زیادی مثلِ همدیگر هستند. اما سنگاپور در حالِ حاضر، خودش به اعتباری روی پایِ خودش است. اگرچه دنیایِ امروزدنیایی است که همه به همدیگر مرتبط هستند و نسبت به همدیگر یک نوع وابستگیِ متقابل دارند اما اینها در معنیِ امروزینِ خودش وابستگی نیست. ولی واقع این است که سنگاپور به عنوانِ یک کشور، طرح‌ها و برنامه‌های آن در زمینه‌های مختلف، حتی در زمینه‌ی آکادمیک، علمی و آموزشی و تا قسمت‌هایی توسعه‌ی انسانی و مسئله‌ی خدمات، و بطور کلی آنچه که این کشور را اداره می‌کند به صورت یک مجموعه‌ی هماهنگ عمل کرده است.

اما امارات کنونی-نه امارات ۱۵ سال پیش یا زمان شیخ زاید- اگرچه به لحاظ ظاهری و شهرسازی مدرن شاید توسعه یافته تر از سنگاپور است ولی منطقِ سخنان مقاماتشان و همچنین نحوه‌ی تفکرات و ایده‌آل‌هایی که دارند و عملاً سیاست‌ها و طرح‌هایی که گذاشته می‌شود خیلی متفاوت هستند. یعنی آنچه که سیاستِ اینها را تعیین می‌کند، سیاست در حدِ ملی‌اش، با آنچه که سیاستِ سنگاپور را تعیین می‌کند، به واقع متفاوت هستند.

بخشِ قابلِ توجهی از  مشکلات ناشی از توسعه‌نایافتگی و یا توسعه‌ی  معوج و غلط، ناشی از همین مسأله بوده است اما این مسأله ایست که به آن کم توجه می‌شود و در ایران به آن اصلاً پرداخته نمی‌شود.

بطور کلی در این منطقه، ذهنیت غیرِ مدرن است؛ مدرن به معنی این که متناسب با شرایطِ امروزی نیست، لذا شاهدِ توسعه‌ای  به لحاظِ ظاهری هستیم اما تفکرات، همان تفکراتی است که قبلاً بوده و توسعه پیدا نکرده است؛ همچنان که در رفتار عملکرد سلمان و پسرش دیده می شود.

می توان گفت که بسیاری از مشکلاتی که شیخ‌نشین‌ها از آن رنج‌ می‌ّبرند، به دلیلِ این توسعه ناهماهنگ بوده است. به اعتباری توسعه پرشی و دفعی بوده است نه به صورتِ گام‌به‌گام.

البته کویت کمتر از سایر شیخ نشین ها اینگونه است. تفاوت کویت با امارات و قطر و حتی با عربستان در این است که از ابتدا نوع شکل‌گیری کویت و نوعِ ورودش به تاریخِ جدید و نوعِ حکومتش با اینها فرق می‌کرده است. اگرچه همه این ها شیخ نشین هستند و از نظر ساختار قدرت  یعنی نوع سرکار آمدن رئیس قبیله شبیه هم هستند اما التزام‌هایی که امیر برای خودش در چارچوبِ قانون اساسی قائل است  مانند پارلمان، واقعاً تأثیرگذار بوده است، نه تنها در زنده نگه‌داشتنِ این جامعه، بلکه برایِ توسعه‌ای در مقایسه ی با دیگران خلاق‌تر. زمانی که پارلمان هست، در نتیجه مطبوعات هست و وقتی مطبوعات هست، در نتیجه آزادیِ مطبوعات هست. البته کویت هم دارای مشکلاتِ خیلی زیادی است اما در مقایسه‌ی با بقیه، مخصوصاً بعد از اشغالِ کویت –که ضربه‌ی موثر و خوبی برای کویت بوده است- خیلی متفاوت است. اگرچه کویت همیشه با یک تهدیدِ دائمی، که عبارت است از عربستان، عراق و ایران، مواجه است. (صحیح این است که ایران تهدیدی برای کویت نیست و تهدیدِ اصلی‌ آن دوتای دیگر است به دلیلِ عرب بودن و هم‌مرز‌بودنشان درحاکی که ایران به آن معنی نیست. ولی به هر صورت ایران هم یک وزنه‌ای برای کویت است)

 بطور کلی می توان ضد توسعه بودن را در هرجای این منطقه دید یعنی می‌خواهند با معیارهایِ کاملاً متعارضِ با زندگیِ جدید در دنیایِ جدید زندگی بکنند و با معیارهایی که اصلاً متعلق به دوره‌ی تاریخی دیگری است(منهای درست یا نادرست بودن آن ها) نو تصوّر می‌کند که با مدرن کردن ظواهر، مثلاً ساختمان‌های بلند و مدرن توسعه یافته است. مهم این است که متناسب با شرائط، نظام ارزشی و نظامِ رفتاری و نظامِ تصمیم‌سازی نیز متناسب با ویژگی‌های زمان باشد.

نکته دیگر در کنار این مساله این است که اکنون دستِ خارجی در این منطقه خیلی قوی است. به عنوان مثال یکی از عواملی که واقعاً فرانسوی‌ها را بعد از ۲۰۱۲ خیلی کمک کرد فروشِ کلان اسلحه بوده است، همزمان با دوره اولاند که وضعِ اقتصادی‌شان بسیار ناجور بوده است. آن ها بین ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۵ میزانِ فروش اسلحه‌شان را به این منطقه سه برابر کرده‌اند و یا مثل قراردادهایی که آمریکایی‌ها با سعودی‌ها بسته‌اند نه فقط با سعودی‌ها حتی با قطر مانند فروش هواپیماهای رافائل.

واقع این است که در حالِ حاضر، کشورهای دارایِ قدرت و نفوذ، از موقعیتِ این کشورها برایِ بهره‌برداری‌های مختلف به ویژه در زمینه‌ی اقتصادی،استفاده می‌کنند. حتی بخشی از طولانی شدن مشکلِ بینِ قطر و بینِ آن چهار کشور ویا تشنجِ در رابطه‌ی با ایران به همین سبب است زیرا منافعشان در این است از ایران به عنوانِ یک تهدید استفاده کنند؛ یعنی به تصویری از ایران نیاز دارند تا بتوانند به منافعشان و مصالحشان و منویاتشان برسند.

علی‌رغمِ همه اینها، تحولاتِ داخلی نیز وجود دارد و فقط عواملِ‌ خارجی نیست. این تحوّلِ داخلی عمدتاً به دوره‌ای مربوط می‌شود که اعراب این مناطق می‌باید به یک تعریفِ مدرنی از خودشان می‌رسیدند. پیش از این تعریفشان از خود، تعریفی قبیله‌ای بوده نه تعریفی ملی و نه به عنوانِ شهروندانِ یک کشور، بلکه به عنوانِ افرادِ منتسب به قبایل مختلف؛ چیزی با عنوان قطر یا کویت و یا امارات به عنوان مثال وجود نداشته است. لازمه‌ی آن تعریف، این بود که برای خود تاریخ و هویت تعریف کنند. این تاریخ و هویت در کشورهایِ توسعه‌یافته‌ترِ عربی، مثلِ سوریه، مثلِ مصر، مثلِ عراق پس از مجموعه‌ای از فعل و انفعالات، از اواخرِ قرن نوزدهم شروع می‌شود و در نهایت بعد از جنگِ دوم و بعد از دهه‌ی ۵۰ و ۶۰ قرن بیستم است که به این نقطه می‌رسند که ما عرب هستیم و این تاریخ و فرهنگِ گذشته‌ی ما است و در نتیجه همین هویتِ ما است.

مشکلی که این هویت داشت، بعدِ سیاسی­اش بود. بعد از جنگِ جهانی دوم، این بعدِ سیاسی،  ضد استعماری و ضد امپرالیستی و چپ‌گرا بود. چنین هویتی برای این کشورها مشکل‌ساز بود؛ هم به لحاظِ تاریخی، فرهنگی و فکری، و هم به لحاظِ نیازهای امنیتی و ِ سیاسی. زیرا آنها نیاز داشتند که انگلستان در منطقه حضور داشته باشد بنابراین قبول هویتی که در تعارض کامل با انگلستان است، مشکل ساز بود.

بهترین حالت این بود که آن هویت و میراث عربی و آن مجموعه‌ی عربی که تحتِ عنوان قومیت عربی است، از افکارِ چپ‌گرایانه‌اش جدا شود که این جریان در ۶۷ اتفاق افتاد. جنگِ ۶۷ برای اعراب از این نظر یک موهبت بود و موجب شد آن بخشِ به اصطلاح سیاسی و ضدِ استعماری‌ این هویت رها شود.

این جریان تا اوائلِ سالِ ۲۰۰۰ادامه دارد تا این که تعدادِ تحصیل‌کرده‌های این کشورها در کشورهایِ اروپایی و آمریکا، افزایش پیدا می‌کند. تفاوتی که بینِ تحصیلکرده‌هایِ این کشورها در اروپا و امریکا با سایر کشورهایی همچون هند، چین، ژاپن و کره‌، وجود دارد، تصوّری است که از اروپا و فرهنگِ غرب پیدا می‌کنند؛ در بین سایر کشورها این تصور بیشتر مطابق با واقع‌ است.

اینکه چرا در اینجا به صورتِ دفرمه مطالب غرب و یا اصلاً فرهنگ یا تمدنِ آنها را می‌فهمند، عوامل مفصلی دارد. یکی از آن ها عاملِ‌ تاریخی است؛ عامل دیگر غرورِ فرهنگی و هویتی و به اعتباری دینی است و دیگری، رفاه بیش از حدِ لازم است. دانشجویی که با دسترنجِ خودش و با صرفه‌جویی، درس می‌خواند، با دانشجویی که منابعِ مالی بی‌حساب در اختیارش قرار می‌گیرد فرق می‌کند. البته عواملِ دیگری هم هست. حتی دانشجویان کشورهای شیخ نشین که در داخلِ خودِ کشورهای عربی مانند مصر تحصیل می کردند عموماً به رشته‌هایی مانند پزشکی و فنی و علوم نمی‌رفتند وعمدتاً به رشته‌های ادبی گرایش داشتند زیرا ذهنیتِ شخصی‌ و تاریخی‌شان هماهنگ با علوم به معنی علومِ محضه نیست.

بخشی از این دانشجویان گرایش‌هایِ اسلامی پیدا می‌کنند که این گرایشِ اسلامی‌ هم گرایشی غربی اسلامی است. بخش دیگر گرایش‌هایِ روشن‌فکرانه به تعبیرِ امروزی پیدا می‌کنند ولی شرائط در جوامعِ شیخ‌نشین، منهایِ کویت، اجازه‌ی بروز و ظهورِ این افراد را نمی‌دهد؛ یعنی افرادِ لیبرال مزاج. لیبرال مزاج در این کشورها به این معنی نیست که لیبرالیسمِ فرنگی را فهمیده است یا به آن معتقد است و یا آن را ایده‌آل می‌داند. چون لیبرالیسم فرنگی عمدتاً براساسِ حق است؛ اینکه شما به عنوان شهروند حقوقی دارید و نظامِ حقوقی و نظامِ اجتماعی به دنبال این است که شما به عنوانِ شهروند بتوانید به حقوقتان برسید. لذا سیستمِ انتخابات و سیستمِ پارلمانی و نظارتی و مقابله‌ی با فساد در آنجا قوی است. اما برای اینها لیبرالیسم به معنیِ آزادیِ از قیودِ سنتی و دینی است، نه به آن معنی. البته در غرب هم در نهایت به همین آزادی از قیودِ به اعتباری سنتی و تاریخی می‌رسد.  ولی آنچه که برای او مهم و مطرح است، یک نوع فکرِ انتقادی است. یک نوع فکر حق‌مدار براساس حقوق شهروندی است. اما برای اینها، اصلاً این امور مطرح نیست.

تا سال ۲۰۰۱ شرائطِ اجتماعی، اجازه‌ی ظهور و بروز این گروه را نمی‌دهد اما در این سال تحولاتی اتفاق می‌افتد که اوضاع تغییر می کند. نکته ای که لازم است بیان شود این است که رژیم‌های حاکم این کشورها -حتی کویت- برایِ اینکه بتوانند ثبات و استقرار و استمرارِ خودشان را حفظ کنند، باید حالتِ شریعت‌مدارانه بگیرند؛ اینکه خود را به اسلام ملتزم نشان دهند، در معنی بسیار منقبض‌اش. به طورِ کلی کشورهایِ عربی و کشورهایِ حوزه‌ی خلیجِ فارس، یک تجربه‌ی خیلی فشرده‌ای را با اسلام و گروه‌های اسلامی دارند. اما خصوصاً بعد از بهارِ عربی افکارِ عمومی به ویژه در بخشِ زنان، ، خاطره‌ی تلخ و بعضاً بسیار تلخی از گروه‌های اسلامی پیداکرد. در مسئله‌ی زنان، هر مقدار به شهرهایِ بزرگ بیشتر نزدیک می‌شویم این خاطره تلخ‌تر است. در حالِ حاضر در مطبوعات و یا رسانه‌ها می‌گویند که هنوز هم اسلامی‌ها طرفدار دارند، صحیح است ولی این عمدتاً در شهرهایِ کوچک و قسمت‌هایِ روستایی است.

برای نمونه هم در انتخابات مصر و هم در انتخابات مرسی، اکثرِ مردم آن موقع به رقیبِ مرسی رأی دادند و یا در موردِ آن رفراندومی که می‌خواستند بکنند، اکثرِ کسانی که مخالفِ‌ مرسی بودند و درخواست رفراندوم را امضاء کردند، از شهرهای بزرگ اسکندریه، اسماعیلیه و قاهره بودند. یعنی این جوامع خصوصا در بخش زنان، به دلائلی که لازم به ذکر نیست، از گروه‌های اسلامی به شدت منزجر می‌شوند و در نهایت پس از بهار عربی، تعادلِ طبیعیِ جهان عرب به هم می‌ریزد.

مرکزِ ثقل این مجموعه‌ی پیچیده و در هم تنیده، تغییر پیدا می‌کند. ارتباطات متقابل نیروهایش تغییر پیدا می‌کند و شرائطی ایجاد می‌شود -البته با پشتیبانی خارجی- که رژیم‌های حاکم توانِ نزدیک شدن با بخشِ لیبرالِ جامعه را پیدا می‌کنند، حتی در کویت. رژیم‌های حاکم که جرأت و توان نزدیکی به بخش‌های لیبرال را نداشت -نه اینکه قبلاً آنها را دوست نداشت- شرائط به نوعی شد که توانست نسبت به شعارها و ایده‌آل‌های گروه‌های لیبرال سمپاتی نشان دهد، به آنها نزدیک شود و حتی اینها را در داخلِ حاکمیت بیاورد. عملاً این اتفاقات در مخصوصاً امارات و عربستان واقع شده است. البته در قطر به نوعی دیگر انجام شده است و علت این تفاوت همان انتخاب ایدئولوژی اخوانی برای دوران گذار است.

این مسائل کمابیش منجر به یک نوع تغییرِ ایدئولوژیک به ویژه در امارات و عربستان می‌شود. به این معنی که در امارات،  گروهِ حاکم، تلقی‌ای که نسبت به خود داشت و تعریفش از خویش، دیگر مانندِ تعریف و تلقی شیخ‌زاید نیست و ما فقط شاهد جابجایی قدرت یا طبقاتی که قدرت به آن تکیه دارد نیستیم بلکه با یک تغییر در ایدئولوژی مواجه هستیم.

در این تغییرِ ایدئولوژی، آن قومیتِ عربیِ موردِ نظر که بیان شد، کاملاً از صحنه خارج می‌شود و یک عربیتِ جدیدی جانشین می‌شود که این عربیت جدید، به عکسِ آن عربیتِ قبلی، خیلی حدِ و مرز و تعریفِ مشخصی هنوز ندارد و به یک بیان دیگر هنوز تعریف ندارد؛ ولی  نقطه‌ و ثقلِ اصلی‌اش، خواستن زندگی معاصرانه با جهانِ امروز و با تمدنِ امروز است.

در این دیدگاه، به طورِ طبیعی، آن که مطلوب و بلکه متحدش است، عملاً اسرائیل است نه فلسطین. آن چه مطلوبش است، قلیل من الدین لا یضر است، آن چه مطلوبش است، سخن یوسف العتیبه است که ما مشکلمان با قطر، مشکلِ فلسفی است.

البته مفاهیمی نضج نگرفته و کامل نشده در ذهن دارند که کامل هم نمی‌شود. چون این تعاریف، قابلیت و توانِ اینکه تبدیل به یک مکتب فکری بشوند را ندارد و فقط کمپلکسی است از یک فکر کامل نشده و یک سلسله مسائلِ اجتماعی و فکری و فرهنگی.

به واقع فکرِ افراد تصمیم‌ساز و تصمیم‌گیر، حتی اگر مخفی و غیرعلنی هم باشد، با گذشته فرق کرده است. اما با توجه به شرائط اینها، اگر حمایتِ امنیتی و نظامی خارجی نباشد، قدرت آن را ندارند که بتوانند در مقابلِ سایرِ واقعیت‌های جامعه‌ی خویش -به ویژه در عربستان- بایستند. واقع این است که مجموعه‌ی سلمان و پسرش محمد و گروهش را یک گروهِ فنی ، امنیتی، سیاسی و آینده‌نگر پشتیبانی می‌کند؛ و الا این تفکر واقعیتی نیست که جامعه‌ی عربستان دارد. حتی تا زمانِ عبدالله، مجموعِ افکار و سیاست‌هایش حتی در آنجایی که ضدِ ایران بود تا مقدارِ زیادی مجموعِ جامعه‌ی عربستان را نمایندگی می‌کرد ولی اکنون چنین نیست و اگر آن حمایتِ از بیرون نباشد، توانِ ادامه ندارند. به عنوان مثال سلمان العوده شخصیت محبوب عربستان بود و در زندان به صورت نامعلومی فوت شد. جامعه عربستان  جامعه‌ای نیست که این را تحمل کند و اگر آن قدرتِ قاهره‌ی بیرونی نباشد، حکومت قادر به انجام چنین اعمالی نیست.

Print Friendly, PDF & Email