امارات و عربستان: تحول یا توسعه ناهماهنگ(بخش اول)

در طی سال های گذشته، خصوصا پس از جریان بهار عربی، جهان شاهد تحولاتی در کشورهای امارات، قطر و عربستان است. این تغییر و تحولات نه تنها در سیاست خارجی بلکه حتی در سیاست داخلی آن‌ها در قبال مسائل مختلف، به چشم می خورد. این تحولات در سال های اخیر کمابیش رشدِ فزاینده و عمیقی داشته است و فزاینده‌تر و عمیق‌تر نیز می‌شود. به طورِ مشخص، کشورهای شورای همکاری خلیج فارس، هر یک پس از این جریان، در شرایطِ متفاوتی قرار می‌گیرند.

چرا در طیِ خصوصاً پانزده‌ سال اخیر این مقدار تحوّل ایجاد شده است و این تحوّلات چگونه و به چه صورت هستند، سوالاتی است که در این مبحث به دنبال پاسخ برای آن هستیم.

کشورهای شورای  خلیج فارس که شامل شیخ نشین ها و عربستان می شود، دارای مشترکات و شباهت های زیادی هستند و از دهه‌ی پنجاه و شصت قرنِ گذشته، یعنی ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، خصوصاً بعد از دهه شصت، یعنی پس از کشف نفت در کشورهای مختلف و استخراج آن و وارد شدن پول آن در جامعه، می‌ توان گفت تقریباً یک نوع هماهنگیِ ناشی از شرائطِ کمابیش همسان را دارند.

تحوّلات در عربستان از زمانِ عبداللّه شروع می‌شود ولی اوجِ این تحوّلات بعد از آمدنِ سلمان و بعد از قدرت یافتن بیشترِ پسرش محمد دیده می شود. لذا عربستان در این زمان در شرایط کاملا جدیدی قرار می گیرد. این شرائط در امارات و به نوعی در قطر هم هست. اما در کویت ما چنین تغییرِ بزرگی را -آنگونه که در عربستان و در امارات می‌بینیم- نمی‌بینیم. اصولاً جامعه‌ی کویت در مقایسه‌ی با شیخ‌نشین‌های دیگر، جامعه‌ی رشد یافته‌تر و پخته‌تری است و منطق تحوّلی خودش را دارد. هم نوعِ شکل‌گیری کویت و هم تحوّلاتش از اواخرِ قرنِ نوزدهم و اوایلِ قرنِ بیستم و مخصوصاً بعد از کشفِ نفت به نوعی بوده است که این جامعه را خیلی متفاوت رشد داده است. به هر صورت در کویت در حال حاضر و بعد از انقلاب‌های عربی، تحوّل به آن شکل که در عربستان و یا امارات می‌بینیم، مشاهده نمی‌کنیم؛ اما آنچه که هست، ناشی از مکانیزم‌هایِ داخلی خودش است.

 بحرین هم اصولاً کشوری تابع است؛ یعنی دارایِ  ظرفیت چنین تحولاتی نیست؛ اگرچه از نظرِ فرهنگی جامعه‌­ای توسعه‌یافته است ولی قدرتِ امنیتی و ابزارهایِ به اصطلاح حکومت به نوعی است که سیاست آن در چارچوب‌هایِ برون‌مرزی-عمدتا توسط عربستان- اداره می‌شود. بحرین کشوری بسیار کوچک و به لحاظِ تاریخی همیشه قطبی بوده است یعنی دارای اکثریتِ بزرگ شیعه با اقلیتِ کوچکِ سنی. نکته مهم در مورد بحرین این است که رژیم حاکمش بحرینی نیست. اینها حدودِ دو قرنِ پیشتر از منطقه‌ی نجد به بحرین آمدند و با حمایت انگلیسی‌ها به قدرت رسیده و توانستند قدرتشان را تثبیت کنند. لذا علی‌رغمِ توسعه‌ی فرهنگی، ادبی و معماری -منظور آن خلاقیت‌هایِ مختلفِ فرهنگی و هنری و تمدنی در بحرین است- عملاً تحتِ سلطه‌ی یک رژیمِ دیکتاتور صفت است و آنچه که این کشور را مدیریت می‌کند، عملاً یک دیکتاتوری فوق‌العاده شدید و بی‌رحمی است که اصولاً ریشه‌ی داخلی هم ندارد. یعنی یک نوعِ اجماعِ غربی برای اداره‌ی بحرین که از طریقِ عربستان خودش را نشان می‌دهد، بحرین در یک چنین شرایطی است.

 عمان، به دلائلِ تاریخی و همچنین جغرافیایی، با سایر شیخ نشین ها متفاوت است. عمان منتهی الیهِ مشرق عربی است، همان‌طوری که موریتانی و مراکش منتهی الیهِ غربِ عربی و اسلامی هستند. عمان کشوری است با توجه به شرائطِ ارتباطی در گذشته، خیلی دور و به عنوانی منزوی و واقع این است که مردمِ عمان تا مقدارِ زیادی به دلیل اینکه، در پایانِ سرزمینِ اسلامی بودند، هنوز اباضی هستند؛ چون اگر قرار بود در بخش‌های دیگر در قسمت‌های مرکزی‌ترِ سرزمین اسلامی باشند، نمی‌توانستند ادامه پیدا کنند. لذا عمان به همین دلائل خیلی تحتِ تأثیرِ تحوّلاتِ ده سال و پانزده سال اخیر قرار نگرفته  و کمابیش تحوّلاتش باز هم در چارچوبِ منطقِ تحوّلی کشورِ عمان است.

بنابراین این سه کشور عملاً از بحث خارج می‌شوند و چنان که گفته شد هرکدام منطقِ تحوّلی خودشان را دارند.

در ادامه به بررسی سه کشور عربستان، امارات و قطر می پردازیم. این سه کشور، ساختارِ قویِ قبیله‌ای دارند، البته اکنون شاید این ساختار با توجه به گسترشِ شهرنشینی، خیلی ملموس نباشد ولی تا حدودِ سه و چهار دهه‌ی گذشته این‌گونه بوده است و البته هنوز هم هست؛ یعنی با اینکه شهر نشین هستند و به اعتباری متجدد شده‌اند، ولی علقه‌هایِ قبیله‌ای و عشیره‌ای هنوز هم در بینشان قوی است.

می توان گفت هر سه کشور بعد از جنگِ دوم و حتی خیلی بعد از آن، دنیایِ جدید را کشف می‌کنند و با آن آشنا می‌شوند. آن مقداری که به مسائلِ هویتی‌شان مربوط است، مربوط به تعریفی است که از خودشان و از نظامِ حاکم و سیاست داخلی و خارجی‌شان دارند. آنچه که در اینجا حاکمیت داشته، عملاً یک نوع هویتِ قبیله‌ای بوده است، نه یک هویّتِ ملی.

کشورِ جدید در دنیایِ جدید، احتیاجِ به پرچمِ و سرزمین واحد دارد همچنین به قدرتِ واحد. همه اینها ایجاب می‌کند که یک هویتِ واحدی هم داشته باشد. اما عربستان هیچ وقت یک کشور نبوده است، چنان که امارات هم نبوده است. امارات، هفت امارت مختلف هستند. قطر هم که خیلی دیر به اعتباری به عنوانِ یک کشور متولّد می‌شود.

بنابراین به لحاظِ تاریخی، آنچه که وجود داشته، یک هویتِ قبیله‌ای است؛ قبیله‌ای که البته در ضمن عربی هم است؛ هویتی عربی – قبیله‌ای – عشیره‌ای است. این هویت، خیلی هماهنگ با دنیایِ جدید نیست. همچنان که هویتی نیست که شما بتوانید براساسِ آن یک کشور بسازید. بتوانید براساسِ او یک نظامِ سیاسی و یک واحدی که در صحنه‌ی بین‌المللی حضور داشته باشد، بسازید. می‌باید این هویت تعدیل شود، یا به اعتباری باید تعریف شود.

نکته‌ای که هست، این است که اینها از زمانی احتیاج پیدا کردندکه بگویند “ما عرب هستیم، وابسته‌ی به اعراب هستیم و وابسته‌ی به علوم و تمدن و فرهنگِ عربی”. چون این وابستگی به آنها هم هویّت می‌داد و هم این هویّت شکوهمند و قابلِ افتخار بود. اما مشکلی که این هویت در کشورهایی که توسعه یافته‌تر بودند مانند سوریه ،عراق و مانندِ خودِ مصر داشت -حتی قبل از جنگِ دوم- این بود که این هویت، یک خصلتِ ناسیونالیستی به اعتباری ضدِ غربی و ضدِ امپریالیستی و ضدِ استعماری و حتی اشباع شده‌ از مفاهیم چپ داشت. یعنی به اعتباری ترّقی‌خواه بود.

در فترتی پس از جنگ دوم، جوان هایی که برای ادامه تحصیل به قاهره، بیروت و بغداد رفته بودند و یا تحتِ تأثیر رادیوهای عربی خصوصاً صوت العرب بودند -که از بعد از انقلابِ افسرانِ جوان در مصر، خیلی پرشنونده شد- دچار نوعی تعارض در پذیرش این هویت شدند. زیرا این هویت یک سلسله تعهداتِ به اعتباری ضدِ استعماری و امپریالیستی داشت حال آن که هنوز خیلی‌ از این کشورها مستقل نشده بودند و شرائطشان به گونه ای نبود که بتوانند انگلیسی‌ها را طرد کنند و بدون مساعدت  آنها ادامه دهند. انگلیسی‌ها نیز در آنجا حاکم و حاضر بودند و این نکته‌ی مهمی است. عدمِ طردِ انگلیسی‌ها از جانبِ این کشورها، فقط یک جریانِ مربوط به حکّام نبود بلکه خودِ مردم نیز از حاکمیتِ انگلیسی‌ها راضی و بلکه خیلی راضی بودند.

علت این رضایت هم این است که اصولاً نوعِ استعمارِ انگلیس در این کشورها، با نوعِ استعمارِ انگلیس در هند و یا آفریقا و یا سایرِ کشورهای آسیایی، واقعاً فرق می‌کرد. انگلیسی‌ها در اینجا بیشتر از آنکه به عنوان یک نوع استعمارگر باشند، به عنوانِ یک نوع حکم بودند. به عنوانِ قدرتی که برای اینها ایجادِ امنیت کرده، مشکلاتِ بینشان را حل کرده و به وضعِ ناامنی‌شان، سامان داده است. این یک واقعیت است که قبل از حضور انگلیسی‌ها، این منطقه اشباع شده‌ از دزدان دریایی بود مضافاً که قبائلِ مختلف، در یک نوع برخورد و جنگ بودند. البته همه‌جا به این شدت نبوده اما در بسیاری از نقاط اینگونه بوده است و همیشه ترسِ از حمله‌ی یک قبیله به قلمروِ قبیله‌ی دیگر وجود داشته است. به عنوان مثال در قرن نوزدهم  فردی به نام مهنّا که به دلیلِ خشونت طبع و تمایل به خونریزی، جذبِ ایدئولوژی وهابی ‌شد و این ایدئولوژی وهابی وسیله‌ای ‌شد برای اینکه او به هر نوع کشتار، غارت و جنایتی دست بزند. وی واقعاً همه‌ی مناطق را ناامن کرده بود. فقط مسئله‌ی مهنّا نبوده است، کویت هم تا دهه‌ها از حمله‌ی سربازان، یا همان مطوّعین نگران بود. آنکه در این سرزمین‌ها عملاً امنیت را حاکم کرد، عمدتاً و بلکه کلاً انگلیسی‌ها بوده‌اند. نگاهِ مردم نه اینکه نگاهِ رؤسای قبائل یا حکام، به اینها، مانند نگاه یک کنیایی یا یک هندی و یا یک ایرانی نبود؛ آنها حضور انگلیسی ها را لازم می‌دانستند. حتی موقعی که انگلیسی‌ها در سال ۱۹۶۸خواستند از منطقه عقب‌نشینی کنند، مکرر گفتند که ما همه‌ی هزینه‌های شما را می‌دهیم ولی شما بمانید.

بنابراین با اینکه اعراب با توجه به ضرورتِ زمان، احساس می‌کردند که به این قومیتِ عربی و به این ناسیونالیسم عربی و به این فرهنگ و تمدنِ عربی نیاز دارند اما در عینِ حال در یک تعارضی مانده بودند زیرا این فرهنگ -حداقل تا قبل از سالِ ۶۷ که ناصریسم به شدت شکست ‌خورد- به شدت ضدِ غربی و ضدِ استعماری بوده است و بهتر است بگوییم ضد امریکایی و خصوصا ضد انگلیسی؛ و این در حالی است که شیخ نشین های خلیج فارس به هر دوی آن ها نیاز داشتند یعنی هم به حضور نیروهای غربی و هم به قومیت عربی.

این قومیتِ عربی، به نوعی بود که یک تعهدِ ذاتی ضدِ استعماری داشت و کم و بیش یک مفهومی بود که منجر به فاصله گرفتنِ از مجموعه‌ کشورهایی می‌شد که با غربی‌ها نزدیک هستند و منجر به نزدیکی به آن کشورهایی می‌شد که با غربی‌ها مشکل دارند و چپ‌گرا هستند. چه شوروی، چه بلوک شرق وچه دیگرانی مثل کوبا.

جنگِ ۶۷ یک نقطه‌ی عطف بزرگ است. ناصر شکست می‌خورد و آن جاه‌طلبیِ قومیتِ عربی خیلی کم می‌شود. جنگِ ۶۷، برای آنها به اعتباری یک موهبت نیز بود به این معنی که آن قومیتِ عربی، با آن خصوصیاتِ سیاسی و ضدِ امپریالیستی‌اش کم‌رنگ و کم‌فروغ شد و شکست خورد؛ لذا از آن حالتِ خطرناک بودنش در‌آمد.

پس از آن عملاً قومیتِ عربی، منهایِ بعدِ سیاسی‌اش، جذب می‌شود و بلکه خوب هم جذب می‌شود. این جذب شدن، یک نوع آرامشِ طبیعی را در جامعه ایجاد می‌کند. آرامش طبیعی به معنی این است که طبقات جدید، جوان‌ها، دانشگاهی‌ها، نخبگان، ژورنالیست‌ها و قدرت به دست‌ها، همگی با یکدیگر در این ایدئولوژی قومیتِ عربیِ غیرِ سیاسی، مشترک باشند. یعنی به عنوان مثال در اوائلِ دهه‌ی ۶۰ یا ۵۰ تعارض‌هایی دیده می شد که در برخی از این کشورها، از شدت و حدت آن کم شد. در آن زمان قهرمان این قومیت کویت بود و حجمِ کارها و کمک‌هایی که به تعبیر خودش، در جهتِ اعلایِ کلمه‌ی عربی داشت ، خیلی زیاد بود.

پیش از این به دلائلی که بیان شد شیخ‌نشین‌ها برای جذب این ایدئولوژی مشکل داشتند ولی زمانی که این ایدئولوژی تعهدِ سیاسی‌اش را از دست داد، مورد استقبال واقع شد زیرا به آن ها که چیزی برای عرضه کردن نداشتند هویت و افتخار می داد. عرب بودن، یک مفهومِ کم و بیش قابلِ افتخارِ منطقه‌ای و بین‌المللی است  درحالی که وابستگی به چند قبیله افتخاری به ارمغان نمی آورد. بنابراین این مفهوم را گرفتند و آن قسمتِ مزاحمش را که کم‌فروغ شده بود، کنار گذاشتند و این ناسیونالیسم عربی و قومیتِ عربی، بدون مزاحمت تعهدِ سیاسی‌اش عملاً جذب شد.

چند ضربه‌ی مهم قبل از سالِ ۲۰۰۰ بر این کشورها وارد شد؛ انقلابِ اسلامی در ایران و بعد از آن بلافاصله جنگِ ایران و عراق که ضربه‌ی مثبتی برای آنها است، منجر به انسجام و تقویت هویت و قومیتِ عربی برای شیخ‌نشین‌ها ‌شد.

یک ضربه، که خیلی کارساز نیست، مربوط به اشغالِ کویت است. البته اشغالِ  کویت، ضربه‌ی خیلی موثری برای خودِ کویت بوده است، مخصوصاً در ده سال اول بعد از اشغال، به اندازه‌ای که کویتی‌ها می‌گفتند ما عرب نیستیم و کویتی هستیم. این سخن در مدارک‌شان وجود دارد.

شکل‌گیری القاعده در دهه‌ی ۹۰، را نمی‌توان گفت یک ضربه بود ولی به نوعی وسیله‌ی تخلیه روانی بوده است. ضمنِ اینکه یک وسیله‌‌ای برایِ تشدیدِ حالت‌هایِ ضدِ امپریالیستی و حداقل در بخشی از طبقاتِ مردم بوده است.

ضربه‌ی بعدی ۲۰۰۱ است و آن مقدار که به بحثِ ما مربوط است، این است که غربی‌ها به ویژه آمریکایی‌ها، احساس می‌کنند که مشکلشان با اعراب و حتی با متحدینِ عرب‌شان، صرفاً سیاسی نیست بلکه مشکلی عمیق‌تر است و می‌باید ساختارهایِ فرهنگی و اجتماعی این مجموعه را به هم بریزند و نوعِ برخوردشان به نوعی است که نه فقط تحصیل‌کرده‌ های عرب که حتی بعضاً توده‌های عرب و مخصوصاً آن کسانی که جنبه‌های مذهبی دارند، احساس می‌کنند که دینشان و هویتشان و فرهنگشان، موردِ تحقیرِ آمریکایی‌ها قرار گرفته است. که علت ایجاد چنین حالتی، بحث مفصلی است.

سقوطِ صدام نیز یک ضربه‌ی مؤثر است. بیش از اینکه سقوطِ صدام مهم باشد، از نظرِ آنها توسعه‌ی نفوذِ ایران مهم بوده است. به این معنا که تأثیرِ اصلی‌ای این حادثه به قدرت رسیدن شیعه در عراق و توسعه نفوذ ایران بود. اگر این فرض و این همزمانی نبود، این میزان تأثیرگذاری را نداشت؛ اگرچه از سقوطِ صدام  همه‌شان خوشحال بودند زیرا واقعاً از او می‌ترسیدند. اگر صدام سقوط نمی‌کرد، از نظرِ آنهانفوذ ایران توسعه پیدا نمی‌کرد. می‌توانم بگویم یک سومِ شرائطی که پس از سقوط وی، به لحاظِ فکری و ذهنی ایجاد شده بود، ایجاد نمی‌شد.

حادثه تأثیرگذار بعدی عملیاتِ سی و سه روزه است و پس از آن داستان بهار عربی.

نکته‌ای که هست، منهایِ این انقلاب‌های عربی، مدرن شدنی که این سه‌  کشور تجربه کردند در خلاء نهادهایی است که آن نهادها را در کویت می‌بینیم. چنین شرائطی را حداقل سی سال است که اینها دارند؛ یعنی وجود ثروت و مکنتی که کلاً نسلِ جدیدی را در فضایِ کاملاً متفاوتی رشد داده است.

قبل از اینکه وارد این بحث شویم، نسلِ قبلی -که البته بعضی‌هایشان هنوز در غیرِ این سه کشور هستند- اصل در اداره امور و اختلافات بر این بود که ساکت و آرام از کنار قضیه بگذرند. گاهی نیز برای این شیوه خیلی هزینه می‌کردند. مثلاً در مورد مسائل ایران و مسائلِ فلسطین و مشکلاتی که با عراق و مصر و به طورِ کلی با یمن جنوبی داشتند عمدتاً از این طریق استفاده می‌کردند.

اما نسلی که (نسل جدید) در فضایِ دیگری از نظرِ تربیتی و از نظرِ حتی سابقه‌ی تحصیلی رشد کرده است، نسلی است که دیگر آنگونه با مسئله برخورد نمی کند یعنی اتفاقاً اصرار دارد که با مسئله برخورد کند؛ و به عنوانی حتی برخورد با مسئله را افتخارِ خودش می‌داند. مانند نوع سیاست‌گذاری در جنگِ یمن که در تعارض کاملِ با آن نوع سیاست‌گذاری است که نسل گذشته داشته است. یعنی بطورکلی منطقِ رفتاری‌شان در جنگِ یمن، با گذشته‌اش کاملاً فرق می‌کند. آنها می‌توانستند به نوعِ دیگری در یمن عمل کنند ولی می‌خواهد بگوید من تو را شکست دادم. یعنی در نهایت، بخشِ مهمی از این جنگ، برای این است که بگوید من تو را شکست دادم. این حالت یک عاملِ مهمی است که در بین ایشان ایجاد شده است.

نکته‌ی دوم اینکه بطور کلی رژیم‌هایِ مسلمان، در چارچوبِ سنی خودش، وقتی احساسِ قدرت می‌کنند، به دلائلِ خیلی پیچیده‌ای توسعه‌طلب می‌شوند. مثال‌های خیلی زیادی هم وجود دارد؛ نمونه آن ناصر که البته نوعِ متمدنانه‌اش است و قذافی نوعِ بدوی‌ترش، صدام هم نوعِ واقعاً بدوی‌اش است و به همین ترتیب.

به واقع مشکل این است  که امارات و عربستان با همین منطق به یمن حمله می کنند و یا در امور سومالی و یا  جزایر کومور دخالت می کنند. این درحالی است که کشورهای خلیج فارس که بالغ ترهستند مانند کویت چنین تظاهراتی ندارند ولی آنهایی که فاقدِ آن قوامِ اجتماعی هستند، با چنین منطقی عمل می کنند که نمونه‌ی کاملِ این به اعتباری بدویتِ فکری و رفتاری خلفان است. به عنوان نمونه از حرفهای خلفان به عنوانِ رئیس سابقِ پلیس دوبی که عملاً سخنگوی امارات است، بدویت می‌بارد.

 نکته‌ی دیگر، یک نوع غرب‌زدگی سیاسی یا یک نوع غرب‌زدگی فرهنگی است. به این معنا که تصور نسل گذشته از غربی ها و رؤسایشان این بود که آن ها همگی در استخدام من هستند و در عوض پول، به من خدمت می کنند. به هیچ وجه تصور استعمارگری از آن ها نداشت؛ اما در حالِ حاضر، تصوّری که این طبقه‌ی جدید در این کشورها دارند، دیگر آن نیست. بلکه به نوعی می‌خواهد با او همراهی و همگامی کنند، با او مشارکت کند. این داستان را می توان خیلی خوب در اتفاقات اخیر مشاهده کرد؛مانند ماجرای سوریه و یا بمباران لیبی. این نسل متوجه نیستند که توجه غرب به آن‌ها و درخواست همراهی، برای مشروعیت بخشی به کارهای خود است زیرا به واقع طرف غربی نه فقط نیازی به کمک آنها ندارد بلکه اصلا قبولشان هم ندارد.

پیش از این این ها نمی‌خواستند به اعتباری در دنیایِ جدید، مشارکت کنند اما الان یک چنین توهّمی برایشان وجود دارد که در جریان‌های مختلفِ بین‌المللی، با غرب مشارکت می‌کنند، با آنها همفکری و همگامی می‌کنند. درحالی که  غرب از عنوان و موقعیت و عرب بودن  و از پولِ آنها استفاده و سوء استفاده می‌کند.

Print Friendly, PDF & Email