عربستان و ناسیونالیسم سعودی

از دهه شصت و هفتاد قرن گذشته بسیاری از رژیم‌های رادیکال و افراطی،‌ اعم از آنکه چپ‌گرا و یا راستگرا باشند، میانه‌روی در پیش می‌گیرند و به عنوانی محافظه‌کار می‌شوند. این جریان را نه تنها در جهان سوم، بلکه در اروپا هم شاهد هستیم. در قلمرو غیر کمونیست آن، پرتقال سالازار، اسپانیای فرانکو و یونان سرهنگ‌ها چنین است. جریان یاد شده در دهه هشتاد شدت و گسترش می‌یابد و با سقوط بلوک شرق مشمول تحولات بزرگتری می‌شود تا بدانجا که احزاب و گروه‌های اجتماعی رادیکال را هم دربرمی‌گیرد. عموم رژیم‌ها و احزاب کمونیست پس از پایان جنگ سرد چنین رویکردی در پیش می‌گیرند و بعضاً به گونه‌ای افراطی محافظه‌کار می‌شوند.

عملاً عکس چنین جریانی را شاهد نیستیم. چنین نیست که رژیم و یا حتی حزب و گروهی محافظه‌کار افراطی و رادیکال شده باشد. احتمالاً استثنای بزرگ عربستان کنونی است و برخی از متحدان خلیج فارسی‌اش. رژیمی عمیقاً محافظه‌کار که برای حفظ وضع موجود و عدم پذیرش تحول آماده بود به هر اقدامی دست یازد و هر هزینه‌ای را بپردازد، به ناگهان رویکردی افراطی در پیش می‌گیرد و حتی از بزرگ‌ترین متحد استراتژیکش صریحاً انتقاد می‌کند و نامه انتقادآمیزش را منتشر می‌سازد – برای نمونه نامه ترکی فیصل سفیر اسبق عربستان در واشنگتن و رئیس اسبق سازمان اطلاعات کشورش به شخص اوباما– و به دلیل کوتاهی‌های سازمان ملل از او انتقاد می‌کند و از عضویتش در شورای امنیت استعفا می‌دهد. – سخنرانی سعود الفیصل وزیر خارجه متوفّی در مجمع عمومی سازمان ملل در اکتبر ۲۰۱۳ – این جریان را به گونه‌ای ملایم‌تر به ویژه در مورد امارات متحده عربی هم شاهد هستیم.

حال باید دید چه حوادثی رخ داده که چنین شده است و این جریان تا چه میزان می‌تواند ادامه یابد و نسبت‌اش با ما و منطقه ما چیست؟ اجمالاً نکاتی را یادآور می‌شود.

  • عربستان در مرزهای کنونی‌اش کشور نوینی است. در طول تاریخ هیچگاه چنین کشوری وجود نداشته و شکل‌گیری آن به دهه‌های بیست و سی قرن گذشته بازمی‌گردد. آنچه عملاً وجود داشته مناطق پنجگانه‌ای بود که مجموعه آن عربستان را می‌سازد. یعنی حجاز، نجد، عسیر،‌ حائل و منطقه شرقیه. مهمترینش به دلیل وجود مکه و مدینه حجاز بوده است و ناسازگارترینش نجد. مناطق یاد شده تا قبل از پیدایش عربستان پیوسته مورد حمله و تجاوز نجدیان بوده‌اند، جریانی که عمدتاً پس از ظهور وهابیت آغاز شد و متناسب با قدرت آنان تشدید گردید.

بر این اساس هویت افراد یا با قبیله و عشیره‌شان تعریف می‌شود و یا تعلّق‌شان به مناطق جغرافیایی پنجگانه. در نتیجه هویت ملی اساساً مفهوم نبود.

  • چگونگی شکل‌گیری عربستان به مثابه یک کشور بیش از همه به سیاست منطقه‌ای انگلیس‌ها مربوط می‌شود. آنان از اوائل قرن نوزدهم به قدرت مسلّط در خلیج فارس تبدیل شدند و رقبای اروپایی‌شان را اخراج کردند و از اواخر قرن نوزدهم قدرتی بلامنازع یافتند. تابدانجا که خلیج فارس را «دریاچه انگلیسی» نامیدند. پیدایش شیخ‌نشین‌های موجود عمدتاً نتیجه طراحی آنها است. این سخن در مورد چگونگی پیدایش عربستان هم صحیح است. برای از میدان بدر کردن شریف حسین پس از جنگ جهانی اول که خواهان به رسمیّت شناختن شدنش به عنوان«خلیفه عرب» بود و نیز امنیت مرزهای عراق و اردن و کویت – که هر سه تحت سیطره انگلیس‌ها قرار داشت – و پیوسته مورد هجوم اخوان وهابی بود،‌ آنها عبدالعزیز که نجد را در اختیار داشت، تقویت کردند تا نفوذش را تا مرزهای کنونی گسترش دهد.
  • معروف چنین است که در آن ایام از عالمان و متنفذان منطقه شرقیه که عموماً شیعه بودند و ارتباطی وثیق با بحرین و سواحل جنوبی ایران داشتند پرسیدند مایل هستند به عربستان ملحق شوند و یا همچون شیخ‌نشین‌های دیگر تحت قیمومیت انگلستان بمانند و آنان به دلیل مسلمان بودن عبدالعزیز، گزینه اول را برگزیدند. و بدین ترتیب عربستان تولد یافت.
  • ایدئولوژی حاکم بر کشور، ایدئولوژی وهابی امّا در تفسیر عبدالعزیزی آن بود و لذا با اخوان وهابی که به وهابیت عبدالوهابی ملتزم بودند جنگید و آنان را از صحنه خارج ساخت و با کمک همان ایدئولوژی کشور را آرام ساخت و امنیت بخشید. کشوری فقیر و فاقد منابع مالی. تنها جریان حج و کمک‌های انگلیس‌ها بود که مبالغ اندکی به اقتصاد کشور تزریق می‌کرد. در سال‌های نخستین جنگ دوم جهانی که تعداد حجاج کاهش فراوان یافت،‌ آنان به استیصال رسیدند و از انگلیس،‌ و نیز آمریکا که به تازگی به منطقه راه یافته بود،‌ کمک بیشتری تقاضا کردند.

نکته این بود که ایده وهابی فراتر از منطقه نجد طرفداری نداشت و آرامش کشور صرفاً به دلیل نیروهای وفادار به عبدالعزیز که کلاً‌ نجدی بودند، بود که با خشونتی بدویانه رفتار می‌کردند.

  • در اواخر دهه سی منابع نفت توسط شرکت‌های آمریکای کشف شد و اینکه از جمله غنی‌‌ترین منابع شناخته شده است. در طول جنگ متفقین تلاش داشتند که مانع از نزدیکی آلمان‌ها به منابع شوند و در پایان جنگ ملاقاتی بین روزولت و عبدالعزیز صورت گرفت و از آن پس عربستان به مثابه کشوری استراتژیک شناخته شد که می‌باید از آن در برابر هر آنچه آن را تهدید می‌کرد، حمایت شود. از کمونیسم و سوسیالیسم و قومیت عربی گرفته تا ناصریسم و اندیشه‌های رادیکالی همچون حزب بعث.
  • پس از جنگ استخراج نفت آغاز شد. به ناگهان ثروتی نسبتاً انبوه به کشوری که از جمله فقیرترین‌ها بود، وارد گردید. کشور فاقد تأسیسات و ساختارهای حکومتی بود. عبدالعزیز همچون رئیس قبیله کشور را اداره می‌کرد و طبیعتاً تمامی ثروت در اختیار او قرار می‌گرفت و عملاً همه آن صرف کامجویی او و فرزندانش می‌شد و البته بخشی از آن به خرید سلاح و تجهیزات نظامی و امنیتی اختصاص می‌یافت.
  • عبدالعزیز در ۱۹۵۳ درگذشت و فرزند بزرگش سعود به قدرت رسید. او ادامه دهنده سیاست پدر بود، بدون آنکه قابلیت‌های وی را داشته باشد. عایدات نفتی در اختیار او و هوس‌هایش بود که داستان‌های شگفتی در این باره نقل می‌کنند. افراط او در کامجویی و عدم اهتمام او به مسائل کشور موجب برکناری وی از جانب مجموعه‌ای از عالمان دینی و افراد موثر در خاندان سلطنتی در ۱۹۶۴ شد. پس از وی فیصل قدرت را به دست گرفت. او به واقع معمار عربستان جدید است. می‌توان گفت که عربستان و ناسیونالیسم سعودی از زمان او است که متولد می‌شود، تحول می‌یابد و به پیش می‌رود.
  • از جمله نخستین اقدامات او تشکیل وزارت‌خانه‌ها و نهادهای حکومتی است. هیئت وزیران را تشکیل می‌دهد که خود در رأس آن قرار دارد. می‌کوشد آموزش و خدمات را گسترش دهد و جامعه را مدرن سازد. یکی از اولویت‌های او مدرن‌سازی آموزش دینی است که با کمک عالمان کشورهای عربی و تا حدودی هندی و پاکستانی انجام می‌پذیرد. عموم این عالمان به دلیل فشارهای رژیم‌های چپ‌گرایشان به عربستان رفتند و یا بدان پناهنده شدند. اولویت دیگر او دست یازیدن به ابتکاراتی است که خصوصاً دو منطقه نجد و حجاز را به یکدیگر نزدیک سازد و نظام اداری حجازی را که سابقه‌ای طولانی داشت به مناطق دیگر و خاصه نجد سرایت دهد. بدین معنی که نجد را به لحاظ اداری و بلکه تمدنی حجازی نماید.
  • با توجه به تهدیدهای بالفعل چه از جانب ناصر و ناصریسم و چه از جانب احزاب و رژیم‌های چپ‌گرا که عموماً تحت تأثیر شوروی‌ها بودند، عربستان سیاست خارجی فعال‌تری در پیش می‌گیرد. مهم‌ترین کمک کننده بدین سیاست به ویژه در قلمرو مسلمان نشین تکیه به دیپلماسی دینی است. وجود حرمین شریفین در این کشور و تعهد مطلق او در مقابله با اندیشه‌های مارکسیستی و سوسیالیستی که در هماهنگی کامل با آمریکا و سیاست‌های ضد کمونیستی دهه‌های پنجاه و شصت و هفتاد او قرار داشت، این دیپلماسی را تأثیر‌گذارتر می‌کند. متناسب با اتخاذ چنین سیاستی اقدامات مختلفی صورت می‌گیرد. از ایجاد و تقویت موسسات و دانشگاه‌های علوم دینی گرفته تا نهادهای عرضه کننده خدمات دینی و سازمان‌هایی که مسئول تربیت مبلغ و اعزام آنها هستند.
  • بدین ترتیب نطفه نخستین ناسیونالیسم سعودی منعقد می‌شود. ناسیونالیسمی که تنها در لایه محدود کسانی که با سیاست خارجی و دیپلماسی دینی آشنا هستند، وجود دارد و نه توده مردم و نه حتی توده مردمان شهرنشین که در آن روزگار اقلیتی کوچک بودند.

جنگ اعراب و اسرائیل در ۱۹۶۷ نقطه عطف بزرگی است. رقیب اصلی یعنی ناصر و ناصریسم در برابر فیصل تسلیم می‌شود و از این به بعد این او است که به مصر و ناصر کمک می‌کند. طبیعتاً عربستان در مجموع دنیای عرب و مسلمان به موقعیتی به مراتب فراتر ارتقاء می‌یابد و این کمک بزرگی است برای تعمیق و گسترش ناسیونالیسم سعودی در داخل و توسعه دیپلماسی دینی او در خارج. خصوصاً که کشورهای مسلمان فراوانی هستند که مایلند برای مقابله با اندیشه چپ از دیپلماسی دینی سعودی‌ها بهره برند.

  • نقطه عطف بزرگتر جنگ ۱۹۷۳ است. قیمت نفت چهار برابر و تحریم نفتی اعراب آغاز می‌شود. تحریم نفتی انعکاسی جهانی دارد و خصوصاً‌ کشورهای صنعتی را تحت تأثیر قرار می‌دهد. در این نقطه است که آنان احساس می‌کنند اعرابی وجود دارند که صاحبان نفت هستند. نفتی که خون دنیای صنعتی و مهمترین عامل رفاه و زندگی روزمره آنها است. تک خال این اعراب عربستان است و از این تاریخ به بعد است که افکار عمومی جهانیان و غربیان با ویژگی‌های پوششی اخلاقی و رفتاری شیخ‌نشین‌ها و عربستانی‌ها، اعراب را تداعی می‌کند.

عربستان به ناگهان در اوج قرار می‌گیرد. همه برای انعقاد قرارداد نفتی با وی و نیز اجرای پروژه‌های مختلف عمرانی و زیربنایی، صف می‌کشند. همچنانکه این کشور می‌کوشد سیاست خارجی برون‌‌گرایانه‌تری در پیش گیرد و در کنار آن دیپلماسی دینی فعال‌تری اتخاذ کند. بسیاری از مساجد و موسسات دینی موجود در اروپا و آمریکا با توجه به همین دیپلماسی است که پدید آمده است. این مجموعه احساسات ناسیونالیستی سعودیان را بیش از پیش شکوفا و تقویت می‌کند.

  • فیصل به گونه‌ای ناباورانه توسط برادرزاده‌اش در ۱۹۷۵ ترور می‌شود. برادرش خالد به قدرت می‌رسد که تفاوت فراوانی با او دارد. خط مشی ترسیم شده توسط فیصل ادامه می‌یابد، امّا در آنجا که به سیاست خارجی مربوط است با افتخار و شکوهی به مراتب کمتر و لذا ناسیونالیسم سعودی در نوعی سکون قرار می‌گیرد. در ۱۹۷۹ انقلاب اسلامی در ایران پیروز می‌شود و این ضربه‌ای است به موقعیت دینی سعودیان. چند ماهی بعد جهیمان و هوادارانش که اعتقاداتی همچون اخوان وهابی داشتند، در مسجدالحرام قیام می‌کنند و این ضربه‌ای است هولناک به رژیم حاکم. قیامی که برای نخستین بار مشروعیت رژیم را به زیر سئوال می‌برد و ناتوانی مطلق او را در مقابله با خوب نمایش می‌گذارد.

در اواسط ۱۹۸۰ جنگ تحمیلی آغاز می‌شود و مدتی بعد ارتش سرخ افغانستان را به اشغال درمی‌آورد. این مجموعه حوادث منجر به اتخاذ سیاست خارجی و دیپلماسی دینی نوینی می‌شود. این دیپلماسی در جهان مسلمان و کشورهای غربی به دو گونه کاملاً متفاوت عمل می‌کند.

در جهان مسلمان می‌کوشد خود را وفادار به مبانی اعتقادی و فقهی اهل سنت در محافظه‌کارترین شکلش نشان دهد و در کشورهای صنعتی می‌کوشد خود را نماد و نماینده اسلامی که متناسب با ویژگی‌های تمدن جدید و معیارها و ارزشهایش هست، بنمایاند. اصل مقابله با نفوذ ایران بود. این دو قلمرو به کلی متفاوت بودند و برای انزوای ایران لازم بود از دو روش کاملاً متفاوت استفاده شود. این سیاست تا مقدار زیادی موفق بود و به نوبه خود به تقویت و گسترش اندیشه‌های ناسیونالیستی عربستان کمک فراوانی کرد.

  • از دهه پنجاه به بعد تعداد زیادی از جوانان به دانشگاه‌های کشورهای عربی توسعه‌ یافته‌تر راه یافتند و از اواسط دهه شصت فرزندان خاندان سلطنتی و افراد ثروتمند راهی اروپا و آمریکا شدند. با توزیع ثروت از دهه هفتاد به بعد تعداد دانشجویان افزایشی تصاعدی یافت. علی‌رغم آنکه بخشی از اینان تمایلات ضد حکومتی می‌یافتند، اما شرائط به گونه‌ای بود که به عربستانی بودن خود مفتخر بودند. اینان سهم مهمی در گسترش ناسیونالیسم بومی داشتند.
  • در ۱۹۹۰ کویت به اشغال عراق درآمد و عربستان مورد تهدید قرار گرفت. رژیم مجبور شد از آمریکائیان و عربستان کمک بخواهد. با توجه به گسترش گرایش‌های اسلامی در عربستان ناسیونالیسم سعودی تحت الشعاع اعتراض به کمک‌خواهی از کفار قرار گرفت. این جریان در تمامی دهه نود ادامه یافت. صرفنظر از نکته اخیر مشکل بزرگ این بود که اکثریت اعراب به دلیل متکبر و خودبزرگ‌بینی، فساد و زن‌بارگی سعودیان، کویتیان و به طور کلی شیخ‌نشین‌ها در جریان اشغال کویت از صدام حمایت می‌کردند. مضافاً‌ که رژیم حاکم هم به دلائل مختلف که بخشی مخالفت‌های داخلی بود در موقعیتی انفعالی قرار گرفته بود. چنین واقعیت‌هایی ناسیونالیسم سعودی را هم تحت تأثیر قرار داده بود.
  • حادثه یازده سپتامبر ۲۰۰۱ ضربه بزرگی بود به تمامی جهان عرب و به خصوص به سعودی. موضع آمریکایی‌ها و مخصوصاً در ماه‌های نخستین به گونه‌ای بود که توده مردم را عملاً در کنار رژیم و نظام دینی قرار داد. آنها احساس می‌کردند نژاد و فرهنگ و دین‌شان مورد تهاجم است و نه صرفاً نظام حاکم‌شان و این به نوبه خود به تقویت ناسیونالیسم سعودی که مدتها در رکود و سکون قرار داشت، کمک فراوانی کرد.

مقدماتی که به جنگ دوم عراق و آمریکا انجامید و حوادث پس از آن نیز جریان ناسیونالیستی را شدت بخشید. در ابتدا سخن در این بود که سقوط صدام مقدمه‌ای است برای ایجاد رژیم‌های دموکراتیکی که در آینده خاورمیانه بزرگ را تشکیل خواهند بود و مدتی بعد احساس کردند که رقیب دائمی‌شان یعنی ایران در حال پیشروی و گسترش دامنه نفوذ است.

  • میراث اسلامی که عموم اعراب عربیش می‌دانند و می‌نامند در شکل دادن به ناسیونالیزم عربی حتی در آنجا که به مسیحیان و غیر مسلمانان عرب راجع می‌شود، سهمی اساسی دارد. در مورد عربستان در آنجا که ناسیونالیسم بومی‌اش متأثر از عرب بودن و ناسیونالیسم عربی است، داستان به همین گونه است. اما چنانکه گفتیم به دلیل تولد و رشد این ناسیونالیسم در بستر دیپلماسی دینی، سهم اسلام در تعیّن بخشیدن بدان به مراتب بیش از کشورهای دیگر است.

نکته این است که کدامین اسلام در این میان ایفای نقش می‌کند؟ این عملاً اسلامی وهابی و سلفی و حنبلی است و متأثر است از تمامی میراث آنان که به هر حال عمیقاً ضد شیعی است. مضافاً‌ که عناصر ضد ایرانی آن به دلائل مختلف تاریخی و فرهنگی و هویتی فراوان است. این بدین معنی است که اتخاذ سیاستی که در ضدیت با ایران یادشده است، عملاً به تقویت ناسیونالیسم سعودی می‌انجامد. خصوصاً‌ در آنجا که رژیم حاکم بدین ناسیونالیسم احساس نیاز کند، به ضدیت به آن دو تظاهر بیشتری خواهد کرد.

  • پس از سقوط صدام تا هنگام سقوط بن علی حوادث فراوانی اتفاق افتاد که منجر به تقویت تعصبات مذهبی در قلمرو عربستان شد. تعصباتی که به نوبه خود ناسیونالیسم سعودی را تحریک و تهییج کرد تا بدانجا که خود ملک عبدالله و اطرافیانش تحت تأثیر قرار گرفتند.

اصولاً اخلاق و روحیات فرزندان عبدالعزیز عمیقاً متأثر از میراث قبیله‌ای و عشیره‌ای بود که سنخیّت چندانی با ناسیونالیسم سعودی آنچنان که هم اکنون وجود دارد، نداشت. احتمالاً عبدالله نخستین پادشاهی است که به فضای ناسیونالیستی یاد شده، نزدیک می‌شد. علی‌رغم آنکه او بیش از اسلافش ویژگی‌های تربیت و فرهنگ قبیله‌ای داشت و حتی کیفیت سخن گفتن‌اش نیز چنین بود. بدون شک تعارض مذهبی تحریک شده از حوادث مابین دو سقوط صدام و بن علی در این میان بیشترین تأثیر را داشته است و البته جنگ سی و سه روز حزب الله و اسرائیل و پی‌آمدهای ناشی از آن که عملاً اسرائیل را به زانو درآورد، در این میان سهمی اساسی است.

  • در اواخر ۲۰۱۰ رژیم بن علی به گونه‌ای ناباورانه فرومی‌پاشد و او کشور را ترک می‌کند. پس از آن مصر و کشورهای دیگر و از جمله خود عربستان ناآرام می‌شود. تلاش‌های سعودی برای حفظ مبارک و جانشین‌اش عمر سلیمان موثر نمی‌افتد و رژیم سقوط می‌کند. این جریان به ناآرامی‌ها دامن می‌زند. رگه‌هایی از ناآرامی شهرهای جدّه و ریاض را فرا می‌گیرد و بحرین که حساس‌ترین کشور برای سعودی‌ها است، با تظاهرات بزرگ مردمی مواجه می‌شود.

بهترین وسیله برای دفع خطر استفاده از ابزار دینی است. نهاد دینی تجمع و تظاهرات را حرام اعلام می‌کند و مقابله با آن را واجب، و بدین ترتیب مشکل داخلی با استفاده از روشی «سخت و نرم» تا حدودی حل می‌شود. در مورد بحرین تصمیم می‌گیرند با استفاده از شبکه عظیم رسانه‌ای و تبلیغاتی مسئله را مسئله‌ای طائفی جلوه دهند و نه حرکتی برای احقاق حقوق و در راستای اهداف انقلاب‌های عربی.

این تبلیغات ادامه می‌یابد و اعتراض‌های نخستین سوریه را که در پی آزادی و اصلاحات بود، قطبی می‌کند. بدین معنی که مفتیان رسمی عربستان از مردم می‌خواهند نظام حاکم را به دلیل علوی بودن سرنگون کنند. دیگر سخنی از دولت و نظام سالم و مستقل نیست، آنها به دلائلی طائفی می‌باید قدرت را وانهند.

  • یک بار دیگر اعتقادات مذهبی در خدمت رژیم قرار می‌گیرد و غلظت آن در ناسیونالیسم سعودی افزایش می‌یابد. دفاع ایران از رژیم سوریه به این جریان کمک می‌کند. این همه در چارچوب بعد مذهبی ناسیونالیسم سعودی است. بعد غیر مذهبی و ملی آن نیز واجد اهمیت است و این عمدتاً به سیاست منطقه‌ای اوباما خصوصاً در دور دوم ریاستش مربوط می‌شود.

سیاست ملایم اوباما در دور اول ریاستش با کشورهای منطقه و خود سعودی مورد استقبال گرم قرار گرفت که با زبان و منطقی به کلی متفاوت با جورج بوش صحبت می‌کرد. اگرچه حمایت تلویحی از انقلاب‌های عربی شکوکی را در نزد سعودیان برانگیخت.

سیاست خاورمیانهای او در دوم و به ویژه مذاکراتش در چارچوب ۱+۵ با ایران و انتقادهای موردی‌اش از نظام‌ سیاسی حاکم بر عربستان برای سعودیان غیر قابل هضم و تحمل بود. این جریان موجب تحریک ناسیونالیسم سعودی در مفهوم ملی آن شد.

  • آنچه بیش از عوامل دیگر منجر به تحریک ناسیونالیسم سعودیان شد حوادث سوریه بود. از ابتدای ناآرامی در این کشور هدف انتخاب شده براندازی رژیم بود. نهاد دینی، اعم از رسمی و غیر رسمی در این میان بیشترین نقش را داشت. و این به دلائل اعتقادی و نیز تاریخی بود. هم عالمان وابسته به نظام و هم عالمان مستقل و احیاناً معترض و هم دیگرانی که تحت تأثیر آنان بودند در پی ساقط کردن حکومت سوریه بودند و حتی بخش خصوصی با تشویش عالمان دینی در این زمینه مشارکت داشت و بخشی از کمک‌ها برای معارضان توسط آنان تأمین می‌شد.

حاکمان سعودی به نوبه خود تحت تأثیر فتاوا و اقدامات بخش دینی قرار گرفتند و ساقط کردن قطعی نظام را در دستور کار قرار دادند. چه به لحاظ سیاسی و چه به لحاظ رسانه‌ای و تبلیغاتی. توقع‌شان آن بود که دوستان عرب و غربی‌شان با آنان همراهی کنند. این همراهی نیز تا میزان زیادی انجام شد. اما خواسته آنان مداخله نظامی آمریکایی‌ها و غربی‌ها بود، بدان گونه که در لیبی انجام شد. عدم این اقدام آنان را عصبانی کرد. مضافاً که آنان عملاً به افکار عمومی داخلی و خارجی وعده داده بودند که رژیم ساقط خواهد شد و عدم تحقق آن آنها را با مشکلاتی مواجه می‌ساخت و نمی‌توانستند به راه حلّی سیاسی تن در دهند.

  • مسائل مختلف دیگری اتفاق افتاد. موجی از ناآرامی‌ها بسیاری از کشورهای عربی دربرگرفت. مرسی و اخوان المسلمین بر کنار شدند و سیسی نتوانست کشور را استقرار بخشد. انقلاب در لیبی سرانجام نیافت و اوضاع عراق پیچیده بود. در این میان گروه‌های تکفیری سربرآوردند که بسیاری از آنان با کمک خود سعودیان و متحدانشان به صحنه آمدند. اعتراضات در بحرین ادامه یافت و اوضاع یمن از کنترل خارج گردید. در باور سعودیان و متحدانشان این هرج و مرج ناشی از تئوری «هرج و مرج خلّاقانه» و یا «هرج و مرج سازنده» وزیر خارجه اسبق آمریکا، خانم کوندو لیزا رایس بود و سکوت و بی‌تحرکی دولت اوباما این شک را تقویت می‌کرد.
  • احتمالاً این برای نخستین بار بود که گروه قدرت بدست سعودی، اعم از قدرت بدستان خاندان سلطنتی، احساس کردند که می‌باید به خود تکیه کنند و منتظر کمک دیگران نبانشد و نمانند. آنها بارها در گذشته با خطراتی مواجه شده بودند. امّا در تمامی این موارد به پشتیبانی دوستان و متحدان‌شان مطمئن بودند. از سرکوب قیام جهیمان گرفته تا تهدیدهای صدام حسین و لذا هیچگاه به اینکه به خود تکیه زنند به ذهن‌شان خطور نکرده بود.

به جز عوامل خارجی مطمئناً زمینه‌های داخلی را برای پدیداری این اندیشه سهم بزرگی است. جامعه عربستان در طی سالیان اخیر دگرگون شده است و اوضاع هرج و مرج‌گونه منطقه و سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا را در این میان نقشی است. مجموع این عوامل است که پایه‌های رادیکالیسم و ناسیونالیسم تهاجمی شده موجود را تشکیل می‌دهد.

  • اینکه زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی و تربیتی نسل متفاوت امروز چیست خود بحث مستقلی است. مهم این است که چنین جریانی وجود دارد و در حال گسترش است. عموم کسانی که از عربستان دیدار کرده‌اند بدان اشارت دارند و اینکه در مقایسه با سالیان گذشته با عربستان جدیدی مواجه شده‌اند.

اینان می‌خواهند به خود تکیه کنند و در عین حال مایلند دوستان و متحدانی در کنار داشته باشند. حلقه نخست این متحدان شیخ نشین‌ها هستند و حلقه دوم اعراب و حلقه سوم مسلمانان. واقعیت این است که این تفکری ایده‌آلیستی است. چنین ایده‌آل‌هایی پیوسته در بین اعراب و نیز مسلمانان وجود داشته است و اینکه جهت نیل به اهدافی ملی از همکاری دیگران بهره گیرند و چنین جریانی در خارج از محیط‌ها و ملاقات‌های احساساتی و مجاملاتی نمی‌تواند اتفاق افتد. هر یک از این متحدان منافع‌ خاص خود را دارند و این منافع به دلائل مختلف همراستای با یکدیگر نیست و لذا نمی‌تواند پایدار باشد و پایدار بماند. به ویژه که این کشورها به دلیل نوعی عقب‌ماندگی فاقد زمینه‌ها و نهادهایی هستند که بتوانند منافع و مصالح متفاوت را به گونه‌ای قابل قبول در کنار هم قرار دهد و اینکه منفعت هر یک در نهایت در همکاری با یکدیگر باشد.

  • واقعیت این است که ایده‌آل‌های طبقه جدید سعودی تا مقدار زیادی متأثر از شرائط خاص منطقه است که همگان به دلائل رسانه‌ای و سیاسی و دینی در برابر ایران صف کشیده‌اند و او را مهمترین رقیب و مزاحم خویش می‌پندارند. چنین جریانی عمدتاً تحت تأثیر سیاست و تبلیغات خود آنها است و لذا بیش از آنکه واقعیت باشد، توهم است. در اینکه تغییراتی در اندیشه و رفتار و اهداف رهبران سعودی رخ داده سخنی نیست، اما اینکه ایده‌آل‌هایشان قابل تحقق است، قابل تأمل است. چرا که نیل به این ایده‌آل‌ها تا مقدار زیادی وابسته به همکاری و همگامی متحدانی است که تعریف‌شان گذشت. اگر تحقق برنامه‌ها در آنجا که به منابع و ظرفیت‌های داخلی مربوط می‌شد قابل حصول است در صورتی که علمی و علمی باشد.
  • صرف‌نظر از تمامی آنچه گفته آمد، عدم توفیق عربستان و متحدانش در به سرانجام رساندن مشکل یمن و فرسایشی شدن آن جناح افراطی قدرت بدست را تا حدودی واقع‌بین ساخته است و مایلند یک‌بار دیگر به آمریکا نزدیک شوند. حال آنکه قبلاً در پی فراموش کردنش بودند. مسئله صرفاً انتقاد آنان از سیاست اوباما نبود، طرز فکرشان به گونه‌ای بود که مایل بودند برای متحد قدیمی و استراتژیک‌شان اهمیت کمتری قائل شوند و علی‌رغم بدگویی‌های ترامپ از آنان، چه قبل از انتخابات و چه در روزهای نخستین ریاست جمهوری، با تمامی امکانات و بلکه با قول و قرارهای بیش از امکانات واقعی کوشیدند به او نزدیک شوند که در این میان اسرائیلیان را تعیین کننده‌ترین سهم بود.
  • مطمئناً عربستان فراز و فرودهای مهمی را تجربه خواهد کرد،‌ امّا در نهایت مجبور است به واقعیت‌ها تن در دهد. چنانکه تا حدودی تن در داد. ناسیونالیسم سعودی در طی مدت اخیر عمیقاً تحت تأثیر افراطی‌گرایی سلفی و وهابی بوده است. این افراطی‌گری تنها به وهابیت تکفیری محدود نمی‌شود، وهابیت رسمی و دولتی هم افراطی شده است. بخش مهمی از فتاوای تحریک کننده برای ساقط کردن رژیم‌های سوریه و عراق و یا تشویق گروه‌های تکفیری به انسجام و اتحاد توسط عالمان رسمی صادر گردید. اینان همچنین در برانگیختن احساسات ضد ایرانی و ضد شیعی نقشی بی‌ّبدیل دارند.

این جریان نمی‌تواند تا بی‌نهایت ادامه یابد. نمی‌تواند سیاست خارجی یک کشور براساس پراکندن حس نفرت علیه یک گروه و یک ملت و یک فرهنگ شکل بگیرد. مضافاً که سلفیان و وهابیان یاد شده عملاً مایلند سیاست داخلی را هم همچون سیاست خارجی تحت تأثیر قرار دهند و چنین جریانی با بن‌ بست مواجه می‌شود.

حاکمان مجبورند جهت تحقق برنامه‌های ۲۰۲۰ و ۲۰۳۰ تغییراتی را در اصول و رفتارهای پذیرفته شده و یا تحمیل شده کنونی ایجاد کنند. چنین اقدامی آنها را در مواجهه با نهاد دینی قرار خواهد داد که احتمالاً مهمترین مواجهه پس از پیدایش کشور عربستان است.

۲۸/۲/۹۶ – محمد مسجدجامعی

Print Friendly, PDF & Email

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *