عربستان تهاجمی شده: تحول در سیاست سنتی

عربستان تهاجمی شده: تحول در سیاست سنتی[۱]

سعودی­ها در میان بهت و حیرت همگان و همچنین مقامات سازمان ملل، عضویت دو ساله خویش در شورای امنیت را نپذیرفتند. مسئله صرفاً این عدم پذیرش نیست، مسئله کیفیت برخورد آنها با موضوع و نحوه استدلال­شان نیز هست. اصل این عدم پذیرش و به ویژه دلایل ذکر شده آنان که توسط وزارت خارجه این کشور بیان شد، نقطه عطف بزرگی در سیاست خارجی عربستان است.

عدم کارآیی شورای امنیت در برخورد با مسائل جهانی، عدم حل مسئله فلسطین، عدم توان آنها در خلع سلاح اتمی منطقه و بالاخره عدم اراده جدی آنها در برخورد با رژیم سوریه، از جمله دلایلی است که در بیانیه ریاض آمده است. چنین سخنانی بیشتر به سخنان قذافی شبیه است تا سعودی. کسانی که با تفکرات و جهان بینی سعودی‌ها و کیفیت سیاستگذاری آنان آشنا هستند به خوبی می دانند که این همه، در تعارض و بلکه در تضاد کامل با روش قبلی آنها است.

کسانی که پیوسته می کوشیدند بیشترین توافق و هماهنگی را با سیاست های قدرت های مسلط جهانی داشته باشند، هم اکنون به گونه ای دیگرعمل می کنند و سخن می گویند. عجیب اینجاست که سعودی‌ها حاضر بودند هر بهایی را برای این توافق و هماهنگی بپردازند و هر اتهامی را به جان بخرند، اگرچه مزدوری و وابستگی باشد. فارغ از تمامی این نکات، اصولاً در طول تاریخ سازمان ملل، هیچگاه هیچ کشوری از پیشنهاد عضویت در شورای امنیت انصراف نداده است.

مهمتر آنکه در اواخر دهه ۹۰ قرن گذشته، سعودی ها با تمامی امکانات کوشیدند به عضویت این شورا در آیند و چنین معروف است که چهار سال پیشتر، کوشیدند با پرداخت رشوه­های کلان به لبنان،جایگزین این کشور در این شورا شوند.

حال باید دید چرا چنین شده است و سیاست سعودی به کدامین سوی می­رود؟ این موضوع در ابعاد مختلف با منافع و مصالح ما اصطکاک دارد. هم به دلیل جغرافیایی، منطقه­ای و ژئوپلیتیک و هم به دلیل موقعیت سعودی در مجموع جهان مسلمان و به ویژه ارتباط وثیقش با فعالیت‌های تروریستی و تکفیری موجود، اعم از آنکه در منطقه ما باشد یا خارج از آن و نیز ارتباطش با تمامی مراکز صدور فتاوای جهادی و ضد زن و مشمئزکننده.

به اختصار نکاتی را متذکر می‌شود:

  1. از هنگامی که عبدالعزیز، بنیانگذار کشور سعودی، به قلع و قمع اخوانی‌های وهابی مخالف خود پرداخت و رهبرشان، «فیصل‌الدویش» را به قتل رسانید، پادشاهان این کشور در زمینه سیاست خارجی پیوسته، سیاستی عمیقاً محافظه­کارانه داشته‌اند.

داستان بدینگونه است: عبدالعزیز با تحریک و کمک انگلیسی ها در دهه ۲۰ قرن گذشته، تمامی منطقه حجاز و دو شهر مکه و مدینه را که تحت سلطه «شریف حسین» بود، تصرف کرد. لشکریان او عبارت بودند از بدویان وهابی. پس از تصرف این دو شهر و براندازی تمامی رقبای موجود در سرزمین وسیع عربستان، او کوشید تا کشور واحدی تأسیس کند و لازمه این کار، تن دادن به سلسله الزاماتی بود که در تعارض با افکار و اعتقادات اخوانی های وهابی قرار داشت و این، مخالفت آنان را برانگیخت. از مهمترین دلایل مخالفت آنان، رابطه گرم و صمیمانه عبدالعزیز با انگلیسی‌ها و نیز این نکته بود که اینان برای ابلاغ آیین وهابی می­باید از مرز عبور کنند و مشرکان کشورهای همسایه را با قوه قهریه و شمشیر به دین خود در آورند.

حال آنکه عبدالعزیز، هم به حمایت مالی، سیاسی و تسلیحاتی انگلیسی ها نیاز داشت و هم انگلیس مخالف حمله وهابیان به قلمرو همسایگان خصوصاً اردن و عراق بود که در آن زمان تحت سیطره­شان قرار داشت. او نمی­خواست و نمی‌توانست برخلاف نظر آنان عمل کند. کشمکش بین عبدالعزیز و وهابیان معترض در نهایت به جنگ انجامید. او بسیاری از آنان را کشت و برخی را گوش و بینی برید و داستان پس از کشته شدن رهبران آنان، خاصه «الدویش» که قبلاً از فرماندهان ارتش عبدالعزیز بودند، خاتمه یافت. سیاست خارجی سعودی از همین نقطه است که شکل می­گیرد. اصل برای آنان، جلب حمایت و رضایت قدرت‌های غربی، در آن زمان انگلیس و سپس آمریکا و انگلیس، مماشات با همسایگان و قدرت های محلی و منطقه­ای بود.

  1. خصلت عمیقاً محافظه کارانه سیاست خارجی سعودی دلایل دیگری هم دارد. عبدالعزیز شخصاً «بدو» بود با تمامی ویژگی‌های بدو. علت موفقیتش هم همین بود. فرزندانش هم چنین بودند. آنها فرزندان صحرا بودند و میراث داران فرهنگ بدوی. واقعیت این است که ثروت و رفاه و نعمت بعد از نفت نیز این اخلاق و رفتار و طرز فکر را چندان تغییر نداد.

عبدالعزیز نسبت به انگلیسی‌ها به شدت احساس اعجاب داشت و این موضوع را صریحاً بیان می‌کرد. مشاور شخصی او در امور سیاست خارجی، «حافظ وهبه» که اصلاً مصری بود، اما به خدمت عبدالعزیز درآمد، در کتاب معروفش «جزیره ‌العرب فی قرن العشرین» این نکته را در جای جای کتاب بیان می‌کند و می­گوید گذشته از اعجاب، او به آنها اعتماد فراوانی داشت. یک بدوی به طور طبیعی نسبت به همسایگانش سوءظن دارد. این سوءظن به همراه آن حسن ظن و اعجاب، موجب تقویت وابستگی عبدالعزیز به انگلیس شد که تا آخر عمر دوام یافت. جالب این که این جریان، محمل دینی هم یافت. در رقابت سهمگین بین قدرت غربی و قدرت بالنده نظام کمونیستی قبل و بعد ازجنگ دوم جهانی، رهبران سعودی به دلایلی دینی، غرب را فرشته نجات و کمونیست­ها را مظهر شر و بدی تلقی کردند؛ خواه این کمونیست‌ها از آن شوروی و بلوک شرق باشند یا وابستگان و مزدوران منطقه‌ای­شان.

  1. در اواخر دهه ۳۰، قرن گذشته شرکت نفتی کالیفرنیا، نفت را در عربستان کشف کرد و مهمتر آنکه دریافت که این سرشارترین منابع نفت شناخته شده است و به همین علت آمریکایی‌ها به اقداماتی جهت مصون ساختن سعودی از تعرض آلمان ها در اثنای جنگ دست یازیدند.

در روزهای پایانی جنگ، ملاقاتی بین عبدالعزیز و روزولت در ناو آمریکایی صورت گرفت. از آن پس پیوندی عمیق بین این دو کشور ایجاد شد تا بدانجا که آمریکا کم و بیش جایگزین انگلیس شد. اگرچه انگلیس به دلیل آشنایی عمیق و همدلانه­اش با ویژگی­های استثنایی سعودیان، کماکان به حضور خود ادامه داد. این آشنایی، سیاست سعودی را محافظه کارتر و غرب محورتر کرد.

همزمان، سیاست غرب، خصوصاً آمریکا و انگلیس را نسبت به سعودی، مدارا مدار ساخت و آنچه را که از دیگران تحمل نمی‌کردند، از آنان می­پذیرفتند. در سال ۱۹۵۳عبدالعزیز درگذشت. فرزندش «سعود» جانشین وی شد. به لحاظ خوی بدوی، او شبیه ترین فرزند به پدرش بود، اما کیاست و قابلیت‌های وی را نداشت و لذا کشور با مشکلات فراوانی مواجه شد. اما مهم این بود که سیاست خارجی سعودی شکل گرفته و بلکه نهادینه شده بود. در اواخر دهه ۵۰ و اوایل دهه ۶۰، رابطه قهرمان آن دوران جهان عرب، «ناصر» و سعودی‌ها به شدت متشنج شد. نفوذ اندیشه چپ و احزاب چپ­گرا در منطقه و در داخل سعودی، اوضاع بغرنجی ایجاد کرده بود. اصل برای آنها که در آن ایام به ثروت نفتی هم دست یافته بودند، تکیه به آمریکا و غرب و اجتناب از برخورد فیزیکی مستقیم با مخالفان و رقبای منطقه­­ای بود. اصل دیگر این بود که بکوشند با پادرمیانی و پرداخت پول و بعضاً باج، مشکلات اطراف خود را حل و فصل کنند. مسئله، حفظ وضع موجود بود و نه بیشتر.

آنها به ناگهان به ثروتی سرشار رسیده بودند و مایل نبودند کسی عیش­شان را مُنقّص کند. مجموع شرایط تاریخی، تربیتی، فکری، تجربی و بلکه دینی، آنان را به چنین نتیجه­ای رسانیده بود. چنین خط مشی­ای در زمان معمار عربستان نوین، «ملک فیصل» تبلور بیشتری یافت. شکست ناصر در سال ۱۹۶۷ و نیمه پیروزی و نیمه شکست ۱۹۷۳ که صحنه را برای حضور فعال و حتی ماجراجویانه سعودی آماده کرده بود هم نتوانست در این خط مشی تغییر مهمی ایجاد کند. کماکان اصل، همراهی با غرب و تلاش برای آرام کردن محیط‌های مجاور جهت بهره بردن از زندگی بود. آنها به عکس برخی از رهبران عرب تولیدکننده نفت چون صدام و قذافی، اهداف سیاسی و بلندپروازانه را به کنار گذاشته بودند.

نگارنده مکرر از دیپلمات‌ها و سفرای عرب و حتی سفرای همسایگان جنوبی مقیم تهران، شنیده­ است که اصل برای سعودی و شیخ­نشین­ها، آرام کردن وضع و اجتناب از ورود به هر مسئله­ای است که علنی شدن آن ایجاد هیاهو کند. بعضاً لحن این دیپلمات­ها گلایه­آمیز بود، بدین معنی که می‌گفتند با چنین روشی، آنها صورت مسئله را پاک می‌کنند، اما مسئله همچنان وجود دارد و ممکن است به گونه‌ای غیرقابل پیش­بینی سر باز کند. همچنانکه در حمله صدام به کویت اتفاق افتاد.

  1. با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران این سیاست به چالش افتاد. مخصوصاً که رئیس جمهور وقت آمریکا «کارتر»، اراده‌ای جدی برای حمایت از سعودی‌ها نداشت و بعضاً سخنانی گفت که آنها را رنجانید و بلکه لرزانید. این مشکل با انتخاب «ریگان» حل شد و توافق معروف بین ریگان و سعودی‌ها در مورد افغانستان و مقابله با کمونیست‌ها و شوروی، خود مهمترین پشتوانه حمایت بدون چون و چرای آمریکا بود. مضافاً که مسائل دیگری چون مقابله با ایران و کمک به عراق، به این جریان کمک می­کرد. طی جنگ ۱۹۹۱، سعودی ها بار دیگر به اهمیت حیاتی در حوزه حمایتی بلوک غرب و آمریکا بودن، پی بردند. این جنگ موجب پیدایش «سلفی­گری جهادی» و سپس «تکفیری» شد. این سلفیت، صحنه داخلی و دینی را در سعودی به شدت تحت تأثیر قرار داد، اما این همه، تغییری در سیاست خارجی آنان در دهه ۹۰ به دنبال نیاورد. حادثه ۲۰۰۱ شوک بزرگی بود. اهمیت مسئله صرفاً در وقوع آن نبود که سعودیان متهمان ردیف اولش بودند. مسئله مهمتر، فشار بعدی آمریکایی­ها برای باز کردن و مدرن کردن ساختارهای جامعه سعودی و اصلاح نظام سیاسی، مدیریتی و آموزشی آن بود. در کنار این همه، اندیشه سلفی جهادی از درون وهابیت موجود در جامعه سعودی، سربرآورد.

بخش دوم

رفتار سیاسی حاکمان عربستان در یک دهه گذشته، به ویژه در سطح خاورمیانه، نشان از چرخش دیدگاه سنتی آنان دارد و این امر، ذهن آگاهان سیاسی و ناظران مسائل منطقه را معطوف به خود کرده است. اینان در صدد یافتن پاسخ برای چند سؤال کلیدی هستند که مهمترین آنها این است که چرا ریاض پس از چند دهه پیروی بی‌چون و چرا از راهبردهای منطقه‌ای قدرت‌های غالب جهانی، به ناگهان، چنان از آنان روی می‌گرداند که حتی عضویت در شورای امنیت را با بهانه‌هایی که هیچگاه جزو دغدغه‌های سیاسی حکام سعودی نبوده است، رد می‌کند؟ مقاله پیش رو، کنکاشی است در ریشه‌ها و روند تغییر نگرش سیاسی عربستان و تبعات آن برای منطقه و خود این کشور، در شرایطی که جهان عرب، مقطع حساسی از تاریخ خود را سپری می‌کند.
جدی ترین جریان، حادثه «جهیمان العتیبی» و اشغال مسجدالحرام در ۱۹۷۹ بود. اما در آن زمان این جریان سرکوب وکم و بیش فراموش شد، اما این بار پشتوانه «افغان العرب» بازگشته از افغانستان را به همراه داشت، مضافاً که حضور پررنگ نظامی غربی‌ها و آمریکایی‌ها تحریک کننده بود.

به جز این همه، سلفیت وهابی، آن ایام صبغه­ای ضد غربی و ضد آمریکایی یافته بود. به ویژه که این سلفیت سنتزی بود از افکار «سیدقطب» و وهابیت «ابن عبدالوهابی» نخستین و نه وهابیتی که عبدالعزیز تعدیل و تئوریزه کرد و به ایدئولوژی نظام حاکم بدل ساخت.

نحوه برخورد تحقیرکننده آمریکایی‌ها و شخص بوش با اعراب و خاصه سعودی­ها، زمینه اجتماعی مناسبی برای جذب این افکار به وجود آورده بود.

این جریان مشکلات فراوانی در جامعه سعودی ایجاد کرد. هم به لحاظ اجتماعی و سیاسی و هم به لحاظ دینی و آموزشی.

انفجارهایی در ریاض و برخی شهرهای دیگر رخ داد. اگرچه دولت کوشید به آمریکا نشان دهد که همچون آنها قربانی تروریسم است؛ اما این جریان به گونه­ای دیگر سیاست خارجی سعودی را متأثر ساخت .

جنگ دوم عراق وآمریکا در۲۰۰۳ اتفاق افتاد. سعودی ها موافق این جنگ نبودند. از نظر آنها اوضاع با ۱۹۹۱ به کلی تفاوت داشت. با توجه به اوضاع شکننده داخلی خود، نمی­دانستند چه رخ خواهد داد، مضافاً که هر نوع تغییری در عراق به مثابه تهدیدی علیه آنان بود. آمریکایی­ها می­خواستند عراق را به عنوان مدل مطلوب در جهان عرب درآورند؛ جامعه­ای باز و دموکراتیک. صدام سقوط کرد. در جامعه جدید، شیعیان و کردها به موقعیتی نسبتاً متناسب با شأن تاریخی و جمعیتی خود دست یافتند.  دموکراسی چنین ایجاب می­کرد. سعودی نمی­توانست به روش­های دموکراتیک اعتراض کند. بهترین بهانه، قدرت یافتن شیعیان و نیز توسعه نفوذ سیاسی و مذهبی ایران بود. در این هنگام حجم عظیمی از تبلیغات دینی و سیاسی سر بر آورد که عمدتاً با ابتکار سعودی‌ها بود. در همین زمان است که مسئله «هلال شیعی» و بازسازی «امپراتوری فارس‌ها» و «ظهور مجدد صفویان» مطرح می‌شود. در کنار این جریان، تمامی میراث ضدشیعی و ضدایرانی موجود در تاریخ و فرهنگ و ادبیات غیرشیعیان، دوباره زنده می­شود و به صحنه می‌آید.

  1. سقوط صدام به واقع سیاست سنتی سعودیان را در قبال مسائل منطقه‌ای تغییر داد. این تغییر به جهت حل مسائل داخلی بود، در آنجا که به گروه‌های برانداز سلفی راجع می­شد.در عین حال، سعودی‌ها احساس می‌کردند در شرایط جدید، نمی‌توانند به سیاست مدارای با همگان تا حد امکان و وساطت برای آرام کردن آشوب‌های تهدیدکننده، ادامه دهند. سیاست و لحن ایران در نیمه دوم قرن حاضر، این جریان را تشدید می­کرد. برای نمونه، سعودی در عراق، در کنار و بلکه در پشت «زرقاوی» و تمامی سازمان­های تروریستی که با مردمان عادی می‌جنگیدند، قرار گرفت.هدف این بود که دموکراسی عراقی که به عنوانی، ایده­آل آمریکایی‌ها بود، به شکست کشانده شود. شکست این تجربه به معنای شکست تمامی طرح­هایی بود که به دنبال دمکراتیزه کردن کشورهای عربی بود.

حال مسئله این بود که چگونه باید این تجربه ناموفق شود؟ با توجه به ساختار اجتماعی عراق و اصولاً منطقه عربی، از نظر آنها بهترین عامل، راه­اندازی جنگ طائفی بود. حال این جنگ در کشوری چون عراق که شیعیان و اهل سنت آن پیوسته در کنار یکدیگر زیسته­اند و با یکدیگر معاشرت و مزاوجت داشته­اند، چگونه می­باید ایجاد شود؟

از طریق نامسلمان جلوه دادن شیعیان، عجم و ایرانی جلوه دادن شیعیان عراق و به طور کلی تمامی شیعیان، ترسانیدن افکار عمومی از ایران و خطر ایران و مسائلی دیگر از این دست، تا به این وسیله پتانسیل ناراضی سلفی داخلی به خارج صادر شود و افکار عمومی منطقه در کنار سعودی و رقابتش با ایران قرار گیرد.

به مرور زمان عربستان در قبال عراق سیاست خصمانه­تری در پیش گرفت. قتل عام وسیع مردمان عادی توسط افراد انتحاری و ماشین­های بمب­گذاری شده، بیشتر شد و هزاران زن و کودک و پیر و جوان طعمه آن شدند. این انفجارها بعدها به مساجد و حسینیه­ها و حتی حرم مطهر عسکریین(ع) رسید و مسئله تا آنجا پیش رفت که محکومان جنایی و زندانیان خطرناک را در مرز عراق و سعودی رها می­کردند تا به هر جنایتی دست یازند.

در این میان تحولات عربی اتفاق افتاد. سعودی­ها به حداکثر کوشیدند تا مانع سقوط مبارک و پس از او جانشینش «عمر سلیمان» شوند، اما نتوانستند. جامعه سعودی در ماه­های اول تحت تأثیر این جریان قرار گرفت. در آن ایام فیلمی از شبکه­های اجتماعی پخش شد که زنی سعودی را نشان می‌داد که از سفیر عربستان در قاهره می‌خواهد به او کمک کند تا سریع­تر قاهره را ترک کند.

در آن هنگام قاهره به دلیل قیام مردم علیه مبارک، اوضاع آشفته­ای داشت، اما سفیر با بی­اعتنایی به او می‌گوید که نمی‌تواند کاری انجام دهد.

نمایش این فیلم در آن دوران، اعتراض جوانان را به آن دلیل که سفیر از درخواست یک شهروند سعودی بی­تفاوت گذشته بود، برانگیخت، تا آنجا که رژیم مجبور شد سفیر را تغییر دهد، علی­رغم آن­که سفیر از شخصیت­های معروف بود. مدتی بعد سعودی­ها تصمیم گرفتند از حالت انفعالی و تماشاگر درآیند. باز هم بهترین وسیله، دمیدن به نفرت طائفی بود. اوضاع ناآرام سوریه آنها را به دخالت تشویق کرد و به ناگهان انبوهی از فتاوای عالمان رسمی مبنی بر ضرورت و بلکه وجوب مبارزه با نظام «علوی» و «نصیری» حاکم، به صحنه آمد و کوشید از تمامی داوطلبان چه سعودی و چه غیرسعودی مایل به جنگ با رژیم سوریه، به عناوین مختلف حمایت کند. مبالغ کلانی در اختیار امامان مساجد و مراکز اسلامی این کشور قرار داد تا به این وسیله، آنها را به سوی خود جلب و جذب کند.

از این گذشته سعودی­ها میدان­داران اصلی ائتلاف­های مختلف منطقه­ای و بین­المللی برای کمک به معارضان سوری بودند. بعضاً این تلاش‌های دیپلماتیک و کمک‌های سخاوتمندانه آنها بود که غربیان را به اقدام علیه سوریه تشویق می‌کرد و به گفته «برژینسکی» این سعودی و قطر بودند که آمریکا را به صحنه سوریه وارد کردند.

  1. مهم در اینجا تغییر رویکرد سیاسی سعودی است. یک دهه است که از عمر این تغییر می‌گذرد و روندی کند و البته پیش­رونده داشته است و انصرافش از پذیرفتن عضویت شورای امنیت، نقطه اوج آن است. کشوری که پیوسته می‌کوشید رفتاری هماهنگ با سیاست قدرت‌های غربی داشته باشد و تا حد ممکن سیاستی انفعالی و بعضاً نظاره‌گر در قبال مسائل منطقه­ای اتخاذ کند و سیاست­هایش را به طور غیرمستقیم اعمال نماید، هم اکنون به گونه‌ای کاملاً متفاوت عمل می­کند.

البته تأیید ضمنی همزمان نماینده فرانسه در سازمان ملل از اقدام سعودی، این شائبه را ایجاد می­کند که این اقدام با هماهنگی حداقل پاره‌ای از قدرت‌های بزرگ انجام شده است، اما به هر حال این اقدام، نوعی عدول از سیاست‌های سنتی قبلی است.

مطمئناً این تغییر، دلایل دیگری نیز داشته است که یکی از مهمترین‌هایش تغییر رهبران این کشور است. تربیت، اخلاق و فرهنگ سیاسی فرزندان بلافصل عبدالعزیز ایجاب می‌کرد که آنها در چارچوب همان سیاست‌های سنتی عمل کنند. از سعود و فیصل گرفته تا خالد و فهد و شخص ملک عبدالله. اما نسل دوم درفضایی متفاوت رشد یافته و تنفس می‌کند.

اگرچه شخصیت‌های موثر موجود خاندان سعودی همچون «بندر» و «سعود الفیصل» و فرزندان «نایف» هم اکنون افرادی کم و بیش سالخورده هستند، اما فضای ذهنی و تربیتی­شان به طور مشخصی با فرزندان اصلی متفاوت است. درست است که ملک عبدالله هنوز زنده است، اما به دلیل کهولت و کسالت، او بیشتر به مثابه قدرت سمبلیک حضور دارد و قدرت واقعی در دست نسل دومی­هاست و عجیب اینجاست که این نسل و به ویژه وزیر خارجه که بیش از سه دهه است که در چارچوب سیاست سنتی عمل کرده، به سرعت سیاست خارجی را دگرگون ساخته است. البته حضور کمرنگ آمریکایی‌ها در منطقه و تمایل­شان به اتخاذ سیاستی انقباضی در سیاست خارجی را هم در این میان سهمی است.

تا آنجا که مسئله به ما مربوط می‌شود، اینکه اتخاذ سیاست طائفی و تفرقه­افکنانه و به تعبیر خودشان «ضدعجمی» در رأس سیاست‌های منطقه­ای سعودی­ها خواهد بود. مضافاً آنکه سیاست خارجی آن به سیاستی امنیتی و بلکه کاملاً امنیتی، تغییر خواهد یافت و متأسفانه چنین شده است. این ایجاب می­کند که شخصیت‌های عمیقاً ضدایرانی و ضدشیعی قدرت بیشتری یابند و بلکه تمامی قدرت را قبضه کنند.

در کنار این جریان، تمامی کسانی که به تفاهم و تعامل و همکاری مایل هستند، منزوی می­شوند. به احتمال فراوان اوضاع در بحرین وعراق سخت­تر خواهد شد. این جریان، گفتگو با سعودی‌ها را نیز سخت­تر خواهد کرد. پیش­بینی اینکه واکنش آمریکایی‌ها به این نوع ناسازگاری سعودی‌ها چه خواهد بود، دشوار است. اما مشکل می‌توان گفت که آنها در آینده عکس­العملی نشان ندهند و بعیدتر این است که سعودی‌ها قدرت مقابله با عکس‌العمل آمریکایی‌ها را داشته باشند.

همان مشکلی که رژیم شاه در سال­های آخر سلطنتش با آن مواجه شد و بهایش را پرداخت. علی­رغم آن­که لحن آمریکایی­ها پس از انصراف سعودی، تا حدودی دلجویانه بود، اما مدتی قبل از آن؛ معاون سیاسی دبیرکل سازمان ملل، «جفری فلتمن» که قبلا سفیر آمریکا در بیروت بود، به تندترین شکل ممکن از سعودی‌ها انتقاد کرد و گفت: آنها با «عقلانیتی بدوی» می‌اندیشند و سیاستگذاری می‌کنند، و البته این سخنی درست و دقیق است.

سعودی‌ در حال حاضر به واقع سیاستی تخریبی و پرتضاد در پیش گرفته است. هم به ارتش و سلفی‌های مصر کمک می‌کند و اخوان مصری را تحت فشار قرار می‌دهد و هم به اخوان سوری و گروه‌های جهادی آن کمک می‌کند. سیاست ریاض درلبنان و سوریه عملاً به بی‌ثباتی موقعیت مسیحیان و تمامی اقلیت‌های موجود و به هم خوردن تعادل اجتماعی و قومی منجر می‌شود. به گونه‌ای غیرقابل درک در برابر شیعیان، حتی اگر زیدی باشند، می‌ایستد و ازهرنوع اقدام جنایتکارانه‌ای علیه آنان حمایت می‌کند.

به دلایل مختلف این جریان نمی‌تواند برای همیشه ادامه یابد و در نهایت با سیاستگذاری و مصالح غربیان، آمریکایی‌ها و خصوصا افکار عمومی و افکار نخبگان آنها برخورد خواهد کرد. در این میان رابطه ایران و غرب و آمریکا می­تواند از این زاویه نیز نگریسته و باز تعریف شده و اگر چنین شود، حتی به صورت جزئی و موردی، باز هم ژئوپلیتیک کل منطقه را تحت تأثیر قرار خواهد داد؛ جریانی که سعودی ها از آن وحشت دارند، اما خود زمینه تحقق آن را فراهم کرده اند.

[۱] این مقاله در ۲ آبان ۱۳۹۲ و ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۳ با عنوان «آمریکا، عربستان تهاجمی شده را تا کجا تحمل می­کند؟» توسط سایت خبر آنلاین منتشر شده است.

Print Friendly, PDF & Email