چه سیاستی در قبال عربستان اتخاذ کنیم؟

چه سیاستی در قبال عربستان اتخاذ کنیم؟[۱]

فرد هالیدی استاد و کارشناس طراز اول مسائل خاورمیانه و به ویژه خاورمیانه عربی در تقریظی که به کتاب «معمای سعودی» نوشته است، چنین اظهار می‌کند: «در میان کشورهای جهان احتمالا تنها تبت است که به ناشناختگی عربستان است. کشوری با پانزده میلیون جمعیت که به تنهایی یک چهارم منابع شناخته‌شده نفت دنیا را در اختیار دارد و دو مقدس‌ترین شهر مسلمانان در آن واقع است». فرد هالیدی سالهاست که رخ در نقاب خاک کشیده و سخن او به سال ۲۰۰۵ باز می‌گردد.

واقعیت این است که عربستان هنوزهم کشوری ناشناخته و اسرارآمیز است. تحولات اقتصادی و اجتماعی و نوسازی وسیع این کشور نتوانسته است چهره حتی نیمه واقعی این کشور را نشان دهد. این ناشناخته‌ بودن، نظام سیاسی آن را نیز شامل می‌شود. نظامی که عمیقاً سنتی، قبیله‌ای و خانوادگی و با گرایش شدید نجدی است و عملا قابل مقایسه با هیچ یک از نظام‌های عربی و منطقه‌ای و حتی خلیج فارسی نیست.

حال مسئله این است که ما با چنین کشور و نظامی همسایه هستیم. اما مسئله تنها همسایگی نیست. این کشور دارای امکانات بالقوه و بالفعل فراوانی است که با منافع و مصالح ما و متحدان ما و آینده ما، اصطکاک فراوانی دارد.

این اصطکاک پیوسته وجود داشته و خواهد داشت. آغاز این اصطکاک به سال‌های دهه شصت قرن گذشته باز می‌گردد. یعنی دورانی که با کمک و طراحی معمار عربستان جدید، ملک فیصل، این کشور به صحنه آمد و توانست سیاست داخلی و خارجی خویش را تعریف کند. اما هیچ­گاه در این دوران پر فراز و نشیب این اصطکاک تا بدین حد عمیق، همه جانبه و تاثیرگذار نبوده است. اگرچه در حال حاضر و خصوصا پس از انتخابات ریاست جمهوری این مشکل عمدتاً و بلکه کلاً از جانب آنها است.

هم اکنون سؤال این است که در قبال آنان چه سیاستی باید اتخاذ کنیم؟ تلاش می شود به اختصار نکاتی را یادآور شود:

  1. عربستان به عنوان یک کشور ویژگی‌های متعدد منحصر به فردی دارد. از جمله آنها وجود دو رکن سیاسی و دینی است. چنین نیست که نظام دینی صرفاً در خدمت نظام حاکم باشد و یا نظام حاکم بتواند فراتر از چارچوب عملاً تعیین‌ شده به پیش برود و در قلمرو نظام دیگر دخالت کند. می‌توان گفت این دو رکن عملاً مستقل و در عین حال مکمل یکدیگرند و در تمامی موارد و با حفظ حدود خود، به یکدیگر کمک می‌کنند.

این بدین معنا نیست که افراد و شخصیت‌های متعلق به این دو رکن در خفا و یا به طور علنی از یکدیگر انتقاد نمی‌کنند. چنین مواردی کم نیست و در محافل خصوصی حتی شکل سخره و استهزاء به خود می‌گیرد. اما نکته این است که اینان به خوبی می‌دانند بدون کمک یکدیگر نمی‌توانند به حیات خود ادامه دهند، تجربه عملی آنها نیز چنین می‌گوید.[۲]

عبدالعزیز پس از تصرف مکه و مدینه و استقرار نسبی­اش در دهه بیست قرن گذشته با کمک همین عالمان طرفدار و همفکرش بود که توانست بر شورشیان افراطی وهابی غلبه کند. ملک فیصل و شاهزادگان هوادارش نیز با کمک عالمان وهابی بود که توانست ملک سعود را خلع و فیصل را جانشین او سازند و کشور را از بحرانی سخت و کشنده نجات دهند. فیصل با کمک همین عالمان بود که توانست در برابر موج توفنده ناصریسم مقاومت کند و باز با کمک همین عالمان بود که توانست جامعه سنتی و قبیله‌ای سعودی را با زندگی نوین و تمدن جدید و فراورده­هایش آشنا کند و نظام آموزشی جدیدی متناسب با شرایط سعودی بوجود آورد. همین عالمان بودند که موجب نجات سعودی از ضربه مهلک اشغال مسجدالحرام در ۱۹۷۹ شدند و هم اینان بودند که انسجام جامعه را در برابر هجوم صدام در ۱۹۹۰ حفظ کردند و باز هم اینان بودند که به رژیم کمک کردند تا فشارهای سهمگین پس از حادثه ۱۱ سپتامبر را تحمل کند.

بیان حتی فهرستی از کمک‌های نظام دینی به نظام سیاسی عربستان به طول می‌انجامد. این توان بدان لحاظ است که نظام دینی هم در ذات خود و هم در تلقی مردمان عادی نهادی کم و بیش مستقل است. اگر چه در این جا سعه و ضیق این استقلال متناسب با شرایط خارجی و شخصیت‌های موثر این نهاد و شخص مفتی تغییر می‌کند، اما به هرحال وجود دارد و عمل می‌کند. از این لحاظ کشور سعودی کم و بیش همانند کشورهای اروپایی قرون وسطی است. در آن زمان دو رکن کلیسا و دولت مستقل بودند، اگر چه رابطه تنگاتنگی داشتند و به یکدیگر کمک می‌کردند.

  1. رابطه این دو نهاد با یکدیگر عمیقا متاثر از مصالح سیاسی و تجربیات تاریخی و نیز مبانی دینی و کلامی است. نظام سیاسی وهابیت را به منزله ایدئولوژی حاکم پذیرفته است و می‌داند این به مثابه شیشه عمر او است و چنانکه گفتیم تجربیات مختلف هم آن را تائید کرده است. از طرف دیگر نهاد دینی هم که مبتنی بر فقه حنبلی و اهل حدیث است جایگاه «حاکم بما هو حاکم» را به رسمیت می‌شناسد و آن را ارج می‌نهد. آنچه اهمیت دارد عنوان و موقعیت حاکم است و نه بیشتر. مهم نیست که او عادل باشد و یا ظالم، مؤمن باشد و یا فاسق، صلاحیت‌دار باشد و یا بدون صلاحیت. و مهمتر اینکه نه تنها او را به رسمیت می‌شناسد و واجب الاطاعه، می­داند بلکه هر گونه اقدامی را که به تضعیف او منجر شود، بر نمی‌تابد و در برابرش می‌ایستد. پشتیبانی نظام دینی از نظام حاکم به مراتب موثرتر از حمایت ارتش و پلیس و نهادهای امنیتی آن است.

این بدان معنی است که طرفین با دلائلی معتبر و قانع‌کننده یکدیگر را پذیرفته و به رسمیت شناخته‌اند و به همین دلیل رابطه این دو عموما پایدار و تکمیل‌کننده است. این جریان موجب شد که ملاحظات دینی و مذهبی و وهابی در سیاست خارجی سعودی عمیقا لحاظ شود. همچنانکه سیاست دینی این کشور هم ، چه در داخل و چه در خارج، عملا در پی حفظ منافع و مصالح نظام حاکم و دفاع از آن بوده است. اعم از آنکه در بین کشورهای اسلامی و جماعت مسلمانان باشد و یا در بین جهان سومیان غیرمسلمانان و یا غربیان.

  1. رویکرد سیاست خارجی سعودی – چنانکه در مقاله «آمریکا عربستان تهاجمی شده را تا کجا تحمل می‌کند» آمد – تا چندی پیش عمیقا محافظه‌کارانه بود و با هدف آرام کردن وضعیت موجود و فرار از مشکلات و پیچیدگی‌هایش عمدتاً از طریق بذل و بخشش. بیان دلائل اتخاذ چنین رویکردی به طول می‌انجامد، اما چنین واقعیتی وجود داشت. این واقعیت هم اکنون در حال دگرگونی است و حتی می‌توان گفت دگرگون شده است.

مهمترین عامل این دگرگونی تغییر نسل رهبران این کشور است. نسل قبلی فرزندان بی­واسطه عبدالعزیز بودند. آنها فرزندان صحرا بودند و فرهنگ صحرا ـ صحرا در مفهوم نجدی آن ـ زمینه تربیتی آنها را تشکیل می‌داد. اما نسل کنونی موثردر سیاست سعودی، علی­رغم آنکه جوان نیست، اما در شرایط دیگری زیسته و رشد یافته است که مهمترینش ثروت و رفاه و امکانات مادی بیکران بوده است. آنان صحرا و خشونت و فقر و گرسنگی آن را ندیده­اند و در سال ‌های جوانی عمدتاً در خارج از کشور و بیشتر در اروپا و آمریکا بوده‌‌اند. دلارهای نفتی از اواخر دهه چهل قرن بیستم سرازیر شد، اما این ثروت در آن ایام تنها به خاندان سلطنتی اختصاص داشت و نسل دوم در همین سالها متولد شده است.

اینان آنچنانکه از شرح احوال‌شان بر می‌آید در خارج از کشور بیشتر در پی تفریح و لذت بوده‌اند تا کسب علم و معرفت و آن هم به گونه‌ای بیش از حد اسراف­آمیز. لذا هنوز هم فکر می‌کنند همانگونه که با پول بی‌حساب قادر به فراهم آوردن شرایطی بودند که می‌خواستند، قادر خواهند بود با همین پول شرایط سیاسی را متناسب با آرزوهای خود تغییر دهند.

واقعیت این است پادشاهان و نسل اول قدرت بدستان سعودی هیچگاه چنین نبودند. از فیصل و خالد گرفته تا فهد و عبدالله و نایف و سلطان. اگرچه عبدالله هنوز هم زنده است، اما او را زنده نگاه داشته‌اند. گویا او در طی شبانه‌روز تنها یک ساعت و بعضاً بیش از این مدت هشیار است. هم‌اکنون قدرت در دست بندر بن سلطان و همفکرانش است.

  1. این تغییر نسل سیاست‌گذاران تا حدودی همزمان است با تغییر رویکرد وهابیت و نظام دینی این کشور. ایدئولوژی‌ وهابی را از داستان اشغال مسجدالحرام به بعد تحولات فراوانی است. مهمترین این تحولات نتیجه پیدایش «افغان العرب» در دهه هشتاد درافغانستان بود. در این دوره به دلیل مجاورت کسانی که از عربستان به افغانستان آمده بودند، همچون بن لادن، زمینه فکری و دینی وهابی داشتند و دیگرانی که از سایر نقاط خاورمیانه و شمال آفریقا آمده بودند، همچون ایمن الظواهری، و زمینه فکری‌شان نظریه سید قطب مبنی بر «جهان اسلامی و جهان جاهلی» بود، ایدئولوژی جدیدی خلق شد که عملاً به ایدئولوژی القاعده تبدیل شد. این ایدئولوژی پس از اشغال کویت که عملاً مهمترین ضربه به نظام ایدئولوژیک انقلابیون اهل سنت بود، به بلوغ ‌رسید و به ایدئولوژی­ای برانداز تبدیل شد که حتی با عموم نظام‌های عربی و حتی سعودی تعارض داشت.

در مقابل این جریان، وهابیت رسمی که مجلس افتاء و مقامات دینی سعودی آن را نمایندگی می­کردند، خود را آماده و مجهز ساخت و در کنار نظام سیاسی قرار گرفت. ضربه ۱۱ سپتامبر به محبوبیت افکار بن لادن در بین اعراب و سعودیان منجر شد تا آنجا که ۹۰% سعودی ها هوادار بن لادن شدند. این جریان به درگیری فیزیکی وهابیت برانداز و نظام حاکم سعودی در نخستین سالهای های پس از ۱۱ دسامبر ۲۰۰۱ انجامید. وهابیت رسمی که به طور ضمنی مورد هجوم قرار گرفته بود با تمامی امکانات به حمایت از رژیم برخاست.

سقوط صدام و پی­آمدهایش هم نظام دینی و هم نظام سیاسی را رنجانید و ترسانید. البته در آن هنگام اعراب و سعودی‌ها تحت فشار سنگین دولت بوش بودند که خواهان اصلاحات وسیع سیاسی، اجتماعی، آموزشی و حتی در حوزه آموزش‌های دینی بود. لذا هر دو در حالتی انفعالی قرار داشتند. این جریان‌ها یک بار دیگر این دو نظام را به یک دیگر نزدیکتر کرد.

بوش در دوره دوم ریاستش سیاستی متعادل­تر در پیش گرفت و سعودیان نفسی به راحت کشیدند. از آن پس طرفین در پی تفاهم و همکاری بودند. مهمترین زمینه همکاری نگرانی مشترک از گسترش نفوذ ایران بود که پس از جنگ ۳۳ روزه حزب الله و نیز مقاومت ۲۲ روزه حماس به اوج خود رسید.

آمدن اوباما برای سعودیان حامل دو پیام مثبت و منفی بود. بدان لحاظ که سیاست تهدید و فشار بوش جهت آزادی بیشتر جامعه و تغییر ساختارها کنار گذاشته می‌شد، مثبت بود، اما آنان پیوسته به دمکرات ها با تردید و سوءظن می­نگریستند. مطلوب آنها پیوسته محافظه­کاران بوده‌اند.

  1. جنگ ۳۳ روزه و حتی جنگ ۲۲ روزه حماس برای نظام دینی سعودی غیر قابل تحمل بود. در جنگ ۳۳ روزه گروهی از شیعیان که مورد حمایت ایران بودند به پیروزی رسیدند و در جنگ ۲۲روزه علت اصلی پیروزی حمایت بی­دریغ‌ ایران بود. افکار عمومی در قلمرو مسلمان‌نشین و خصوصاً در جهان عرب نیز چنین باوری داشت و این، غیر قابل پذیرش بود.

متعاقب این جریان، انبوهی کتاب و جزوه و مقاله در مذمت شیعیان و ایران تولید و بازتولید شد و اقدامات عملی به مراتب بیشتری در کل جهان مسلمان صورت گرفت. هدف اصلی متهم ساختن شیعه به بدعت، نفاق، کفر، شرک و ارتداد بود و در کنار آن برانگیختن حماسه و غیرت دینی اهل سنت جهت دفاع از اسلام در برابر نفوذ اعتقادات شیعی.

البته چنین اقداماتی پیوسته وجود داشته است . یکی از رسالت‌های نظام دینی سعودی از همان سال­های نخستین، مقابله فکری و اعتقادی با مکتب تشیع بوده است. این جریان حتی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی ایران نیز وجود داشته است و البته پس از آن شدت و حدت بیشتری یافت. در طی سه دهه گذشته متناسب با شرایط ایران و آنچه خود، خطر نفوذ ایرانش می‌دانستند، جریان مذکور نوسان می‌یافت و البته هر روز مجهزتر و سازمان‌یافته‌تر می‌گشت و البته در طی سالیان اخیر به اوج خود رسید.

این سلسله اقدامات نتیجه­بخش بود و حتی قبل از آغاز تحولات ناشی از بهار عربی، بخش مهمی از افکار عمومی اسلامی و عربی به ایران و تشیع با دیده تردید می­نگریست. این تردید در محافل مذهبی و سیاسی شدیدتر و عمیق‌تر بود. این نکات با مراجعه به مقالات و خصوصاً کامنت‌هایی که توسط خوانندگان ارائه می‌شد، به خوبی بدست می‌آید. مضافاً که لحن گزارش‌ها و مباحث مطروحه در رسانه‌های گروهی و سایت‌های مختلف خبری و سیاسی و دینی به ویژه ماهواره‌ها، چنین بود.

  1. بهار عربی با شروع تظاهرات در تونس و مصر و سقوط بن علی و مبارک، ضربه‌ای بزرگ برای سعودیان بود. آنها تا آخرین لحظه کوشیدند مانع از برکناری مبارک شوند اما نتوانستد. از این گذشته موج ناآرامی به داخل سعودی کشیده شد و در ماه‌های اولیه نظام حاکم در قبال ناآ‌رامی‌و مطالبات داخلی موضعی انفعالی داشت.

بلافاصله پس از سقوط مبارک بحرین ناآرام شد. نظام حاکم قادر به کنترل آن نبود و با توجه به اهمیت بحرین برای ثبات و استقرار سعودی و بلکه کل شیخ نشین­ها , نیروهای سعودی اعزام شدند. اما این کافی نبود لازم بود جنبش بحرین متهم شود. با توجه به شرایط، بهترین اتهام این بود که این جنبشی است طائفی و نه آزادی خواهانه. جنبشیان شیعه هستند و به دلیل خصومت با اهل سنت با رژیم درگیر شده‌اند. چنین گفتند و به دیگران چنین باورانیدند. اگر چه کسان فراوانی بودند که قلباً به چنین تفسیری متمایل بودند. آنچنانکه از سخنان قرضاوی در آن ایام برمی‌آید، او از زمره همین کسان بود.

اما مسئله مهم­تر ناآرامی سوریه بود. پس از سقوط مبارک منطقه کوچکی – بابا عمرو- در سوریه ناآرام شد که واکنش رژیم نسبت به آن کاملاً اشتباه بود. این اشتباه به طور مکرر تکرار شد و لذا ناآرامی ادامه یافت. در ماه‌های نخستین، شخص بشار به اشتباهات پی برد و کوشید آن را کنترل کند و به احتمال فراوان اگر دخالت خارجی نبود، او توفیق می‌یافت. چرا که اکثریت علویان و مسیحیان و درصد بزرگی از مردم عادی و به ویژه طبقه متوسط هوادار نظام بودند.

دخالت خارجی از همین نقطه است که آغاز می­شود. صرف نظر از دخالت غربیان، دخالت اعراب آغازیدن گرفت. این همان نقطه مطلوبی بود که می توانست جهت جنبش آزادی خواهی بهار عربی را تغییر دهد و پتانسیل آزادی خواهی و اصلاح طلبی را منحرف کرده و در مجرای خصومت و جنگی طائفی و مذهبی قرار دهد. چنانکه گفتیم قبلاً زمینه چنین چرخشی فراهم آمده بود.

واقعیت این است که نهاد دینی و وهابی عربستان به مراتب سریع­تر و وسیع­تر‌ از نهاد سیاسی، وارد معرکه شد. شخصیت برجسته دینی آنها، صالح اللحیدان، در همان نخستین روزها اطلاعیه‌ای صادر کرد در کفر و ارتداد علویان، و سوریان را تحریک و تحریض کرد که نظام حاکم را ساقط کنند حتی اگر به کشته شدن یک سوم از آنان بینجامد.

به طور همزمان میلیون‌ها دلار در بین امامان مساجد مختلف سوریه و موسسات دینی آن توزیع شد و این همه توسط همین نهاد‌های دینی انجام یافت.مدتی بعد فتاوای منتشره تمامی مسلمانان را مورد خطاب قرار داد نه صرفاً سوریان را. البته شرایط به گونه­ای درآمد که این فتاوی دیگر صرفاً از جانب سعودی‌ها نبود، عالمان متمایل به اخوان المسلمین هم به این جریان پیوستند.

  1. اقدامات نظام دینی سعودی صرفاً به دلیل مقابله با بهار عربی نبود. اگرچه سخت­ترین مواضع را در قبال آن گرفتند که به مراتب شدید اللحن‌تر از مواضع نظام حاکم بود. بهار عربی تهدیدی بزرگ و ملموس برعلیه آنان و جایگاه و افکار و امکانات­شان بود. آنها به هیچ عنوان هیچ بدیل و جانشینی را بر نظام حاکم موجود ترجیح نمی‌دهند و عجیب این است که وهابیان دگر اندیشی همچون صفرالحوالی و سلمان العوده نیز این گونه می‌اندیشند.

هدف دوم که اهمیت کمتری نداشت این بود که بتوانند گرایش‌های افراطی برانداز و منتقد به نظام دینی، و نیز سیاسی را به خود جلب و جذب کنند. پس از موافقت عالمان رسمی سعودی مبنی بر دعوت از غربیان و آمریکایی‌ها به داخل عربستان و کمک خواستن از آنها جهت مقابله با صدام که به هر حال حاکمی مسلمان، اگرچه ظالم و متجاوز بود، نظام دینی سعودی با چالشی بزرگ با بخشی از وهابیان اصالتگرا قرار گرفت که چنین روشی را بر نمی­تابیدند. آنها به طور علنی از عالمان رسمی انتقاد می‌کردند و آنها را متهم می‌ساختند. این جریان پس از حادثه ۱۱سپتامبر شدت گرفت و حتی کتاب‌های مختلفی در کفر نظام سعودی نوشته شد. نمونه آن کتاب «الکواشف الجلیه فی کفرالدوله السعودیه» است که توسط یک وهابی سلفی تألیف شده است.

این افکار و این افراد عملاً نظام دینی را بیش از نظام حاکم به چالش می‌کشیدند. از این زاویه اوضاع سوریه یک موهبت بود چرا که می­‌توانستند با دمیدن به آتش جنگ بیرحمانه طائفی و مذهبی التزام خود را به اسلام اصیل نشان دهند و پتانسیل مبارزه­طلبی و ستیزه­جویی آنان را بدین سوی منحرف سازند، عملاً هم موفق شدند. امروز به عکس سالهای گذشته صدایی در انتقاد از آنان شنیده نمی‌شود.

البته این اقدامات نتایجی هم داشت و یکی از مهمترینش افراطی شدن نظام دینی است. آنها به راحتی به کفر و شرک دیگران فتوی می‌دهند و مهمتر آنکه آثار فقهی ناشی از این دو را به فردی که از نظر آنان کافر و مشرک است، مترتب می‌کنند. فجایع بی نظیری که هم اکنون در سوریه اتفاق می‌افتد ناشی از این جریان است.

  1. به لحاظ سیاسی سوریه برای نظام حاکم سعودی یک فرصت طلایی است. با کمک همین بحران بود که بهار عربی از حالت تهدیدآمیزش، حداقل در کوتاه مدت، خارج شد و در خدمت قرار گرفت. همچنانکه این بحران اجازه داد تا نیروهای نا‌‌آرام و خشونت طلب و ضد دولتی موجود در عربستان به این کشور سرریز شوند ـ البته این جریان در مورد عراق هم بر همین گونه است ـ و این کمکی بزرگ به ثبات و استقرار داخلی بود.

مشکل بزرگ اینجا است که این بحران سعودی‌ها را وسوسه کرد که در نقشی به مراتب فراتر از ظرفیت خود ظاهر شوند و در همین چارچوب توقع داشته باشند. اگرچه این کشور از دهه شصت به بعد و خصوصاً پس از شکست و در گذشت ناصر و نیز جنگ ۱۹۷۳ و تحریم نفتی و افزایش قیمت نفت در مسائل مختلف منطقه حضور داشته است، اما صحنه گردانی و توقع امروز او به مراتب بیش از گذشته است. آنها خواهان منطقه‌ای بدون حضور رقبا و حتی شرکاء هستند و اینکه خود اختیار کامل آن را در دست داشته باشند. بر این اساس آنان در آینده حتی با رژیم مصر درگیر خواهند شد، علی­رغم کمک‌های فراوانی که به آنها کرده‌اند و حتی می‌توان گفت با سایر شیخ‌نشین‌های خلیج فارس هم درگیر خواهند شد. آنها به معنای واقعی خود را گم کرده‌اند.

رفتار قذافی­گونه اینان در عدم پذیرش عضویت موقت شورای امنیت و اطلاعیه کذایی آن و عدم سخنرانی
وزیر خارجه در مجمع عمومی امسال و مواضع غیر قابل درک آنها پس از مذاکرات ایران و همتایانش در ژنو و
اقدامات شتابزده‌اش در نزدیکی با اسرائیل و تلاشش جهت جلب نظر روسیه همگی ناشی از واقعیتی است که بدان اشارات رفت. [۳]

این واقعیت نتیجه ترکیب افکار و ایده ‌های قدرت بدستان نسل دوم و نظام دینی افراطی شده کنونی است. حال آنکه آنان چنانکه گفتیم فاقد امکانات و ظرفیت لازم برای ایفای این نقش هستند. آنها تصور می‌کنند صرفاً با تکیه بر پول و خشونت و تعصب و تبلیغات قادر به ایجاد دگرگونی در راستای منافع و مصالح خود هستند و همین جریان است که به رفتار‌ و مواضع غیر عادی و بعضاً مضحک آنان منجر شده است. همان مسئله­ای که معاون سیاسی دبیر کل سازمان ملل جفری فیلتمان ‌از آن به سیاست‌گذاری با «عقلانیت بدوی» تعبیر می‌کند. نکته این است که فیلتمان سالها سفیر کشورش در لبنان بوده و با جهان عرب و اندیشه اعراب به خوبی آشناست و با توجه به تجربیات و اطلاعاتش چنین گفته است.

هم اکنون بندر بن سلطان مهمترین شخصیت منتفذ سعودی است. او در اولین سفرش به مسکو در ملاقات با پوتین به او می‌گوید اگر با ما همکاری کنید ما هم متقابلاً از شما در برابر تروریست‌ها حمایت خواهیم کرد و می‌افزاید که مجاهدان چچن ‌همگی در ید قدرت او هستند و او مانع از آن خواهد شد که اینان در جریان بازی‌های المپیک زمستانی که در شهر سوشی برگزار می‌شود، به عملیاتی تروریستی دست یازند.

این سخن کسی است که در عین حال در رأس نهاد امنیتی کشورش قرار دارد و آن هم خطاب به فردی که از افسران اطلاعاتی مبرز «ک گ ب» در ایام شوروی سابق بوده و در حساس‌ترین کشور بلوک شرق یعنی آلمان ‌شرقی خدمت کرده است.[۴] صرف این مذاکره گویای ناآشنایی و عدم کفایت کسانی است که هم اکنون قدرت را در دست دارند و دیگرانی را که علم و تجربه بیشتری دارند، تحت الشعاع قرار داده‌اند. اینان صرفاً بر اساس زد و بند‌های خانوادگی این مشاغل را اشغال کرده‌اند و نه بر اساس صلاحیت.

  1. چنین است عربستان موجود و البته واقعیتی به مراتب پیچیده‌تر. در اینجا تنها به بخشی از واقعیت‌ها اشارت رفت و هدف آن بود که گفته‌ شود عربستان موجود بسیار متفاوت با عربستان سالهای گذشته است. برای تنظیم روابط با عربستان امروز می‌باید واقعیت‌های کنونی لحاظ شود نه آنچه هم اکنون به تاریخ پیوسته است.

آن سلسله ارتباط­های قبلی و مجاملات و تعارفات سنتی گذشته، دیگر چندان کارساز نیست. نسلی که آن گونه می‌اندیشید و عمل می‌کرد یا از کار برکنار شده و یا در محاق قرار گرفته است. باید متناسب با شرایط کنونی عمل کرد و نکته در همین­جا است.

به اختصار گفتیم که اوضاع چگونه است اما این را هم باید افزود که این اوضاع پایدار نیست. این کشور نمی‌تواند به راهی که در پیش گرفته ادامه دهد. این اولاً به دلیل مشکلات عدیده این راه و عدم تناسب ظرفیت‌ها و اهداف و سیاست‌ها است، و ثانیاً معلوم نیست قدرت‌های بزرگ تا کی و تا کجا به او اجازه تاخت و تاز بدهند. آنها احساس کرده‌اند که سعودیان بسیار فراتر از حد خود رفته‌اند این فراروی در همه زمنیه‌ها است و طرح اتحاد بین شیخ نشین ها یکی از این نمونه­ها است که به نفع هیچ کس جز خود نظام سعودی نیست. رویکردی کاملا امنیتی که اگر اجرا شود ترکیب اجتماعی و قبیله­ای تمام شیخ­نشین­ها را بر هم خواهد ریخت. ضمن آنکه شیعیان بومی این کشورها در موقعیت بسیار دشواری قرار خواهند گرفت.

البته معلوم نیست این شرایط تا کی به طول انجامد و لذا به نفع ما است که سیاست صبر و انتظار در پیش گیریم. ابراز تمایل به ایجاد گشایش از جانب ما در وضعیت کنونی به معنای ضعف و نیاز تلقی می‌شود لذا بر سیاست خصمانه خود خواهند افزود. روانشناسی گروه حاکم به واقع ‌چنین است. و البته بهترین حالت برای آنها ابراز مخالفت از جانب ما است. هر نوع علامتی از جانب ما که بتواند به دشمنی و تهدید و یا حتی مخالفت تفسیر شود، همسایگان جنوبی ما هم به لحاظ داخلی و هم به لحاظ گروهی ، متحد و منسجم می‌کند. سعودی در حال حاضر دقیقاً در چنین وضعیتی است. مطلوب آنها در ارسال علایمی ‌با این مضامین است و یا مضامین دیگری که بتواند این گونه تفسیر شود. لذا می‌باید به کلی از آن احتراز کنیم.

خلاصه کنیم، حتی اگر بنا به دلایل مختلف در پی بهبود رابطه هستیم، بهتر است سخنی نگوییم و حتی به گونه‌ای مثبت هم سخن نگوییم که نتیجه آن در نهایت به زیان اهداف ما است. باید اجازه دهیم این دوران بگذرد و معلوم شود که ما با چه کسان و با چه افکار و چه سیاستی و کدامین سعودی مواجه هستیم. بهتر است بهایی که می‌باید جهت بر سر جای نشاندن آنها پرداخت شود، توسط دیگران پرداخت شود.

البته نظام سعودی به دلایل فراوانی باقی خواهد ماند. ولی به احتمال فراوان جابجایی­های مهمی در سلسله مراتب آن اتفاق خواهد افتاد. خاندان حاکم دارای افرادی هست که بتواند سعودی مطلوب را بوجود آورد و مدیریت کند. سعودی­ای متعادل­تر، غیرتهاجمی‌تر و واقع بین‌تر. جهت فعال کردن رابطه بهتر است تا نیل به این نقطه صبر کنیم، باید مطمئن شویم که آنان در چارچوب اصول سیاست خارجی عمل می‌کنند و سیاست امنیتی سیاست خارجی را از میدان بدر نکرده است.

[۱] این مقاله در تاریخ ۲۷ آذر ۱۳۹۲توسط سایت خبر آنلاین منتشر شده است.

[۲] . نگارنده بارها شاهد انتقاد تند مقامات سیاسی سعودی و من جمله شخص سعود الفیصل از عالمان دینی سعودی بوده است که البته همگی آنها در ملاقات‌ها و محافل خصوصی بوده. آقای بن عیسی وزیر خارجه اسبق مراکش که به هنگام مأموریتم در این کشور سمت مذکور را به عهده داشت، مدتها سفیر کشورش در امریکا بود و بدین علت از دوستان نزدیک بندر بن سلطان به شمار می‌آمد. به همین علت بندر در زادگاه بن عیسی، شهر الاصیله، مرکز فرهنگی بزرگی ساخت. او بارها نظرات منفی بندر را نسبت به عالمان دینی‌شان باز می‌گفت و اینکه چگونه با تمسخر از آنان در مجالس خصوصی تقلید می‌کرد.

[۳] . یکی از اساتید علوم سیاسی که ارتباط نزدیکی با شخصیت‌های سیاسی منطقه دارد – او اصلاً ایتالیایی است – چندی پیش به نگارنده گفت در ملاقاتی که با یکی از مقامات عالی‌رتبه سعودی داشته که بهتر است نام و سمتش ذکر نشود، به او صریحاً گفته است با توجه به کمک‌های فراوانی که ما به پاکستانی‌ها کرده و می‌کنیم آنها می‌باید به ما بمب اتمی بفروشند. استاد یاد شده می‌گفت سخن او موجب تعجب وی و بحثی طولانی شد، اما او اصرار داشت که باید پاکستانی‌ها موافقت کنند.

[۴] . اجمال داستان آن‌گونه که در منابع غربی آمده، به نقل از کسانی که در ملاقات حضور داشته‌اند، چنین است. بندر به پوتین می‌گوید: «ارزش‌ها و اهداف مشترک فراوانی وجود دارد که ما را به یکدیگر نزدیک می‌کند و مهم‌ترینش جنگ با تروریسم و افراط‌ گرایی در سراسر جهان است. می‌توانم به شما تضمین دهم که از المپیک زمستانی که در شهر سوشی در کنار دریای سیاه برگزار می‌شود، حفاظت کنم. گروه‌های چچنی که امنیت بازیهای را تهدید می‌کنند، توسط ما کنترل می‌شوند. در سوریه بدون هماهنگی با ما عمل نمی‌کنند و برای ما تهدیدی به شمار نمی روند. ما از آنها در مقابله با رژیم سوریه استفاده می‌کنیم، اما آنها نقش و نفوذی در آینده سیاسی سوریه نخواهند داشت».

و پوتین در پاسخ می­گوید: «ما می‌دانیم که برای یک دهه است که شما از تروریست­های چچنی حمایت می‌کنید. حمایتی که هم اکنون صریحاً از آن صحبت کردید در تعارض با جنگ با تروریسمی است که ذکر کردید. ما خواهان تقویت روابط دوستانه براساس مبانی شفاف و قابل اتکاء هستیم.»

Print Friendly, PDF & Email