ایران و عربستان: نگاهی از درون به رابطه متقابل

ایران و عربستان: نگاهی از درون به رابطه متقابل

مشکل بزرگ در فهم تنش موجود در رابطه ایران و عربستان صرفاً سیاسی دیدن مسئله و غفلت از ابعاد دیگر آن است. بدان لحاظ که این موضوع به چالشی منطقه­ای و بلکه بین المللی تبدیل شده، کسان فراوانی هستند که درباره آن می­نویسند و اظهارنظر می­کنند. اعم از شهروندان این دو کشور و یا تحلیل‌گران منطقه و کارشناسان خارج از آن؛ اما عموماً از زاویه­ای سیاسی بدان می­نگرند.

حال آنکه بعد سیاسی تنها بخشی از واقعیت است. اصولاً در حال حاضر تحولات منطقه ما به گونه‌ای درآمده که بدون توجه به ابعاد فراوان غیرسیاسی آن نمی­توان تصویر صحیحی به دست داد. گویی تمامی‌تاریخ در منفی­ترین شکل آن و تمامی‌تعارض­های دینی و قومی‌و ملی و فرهنگی در حال کمون زنده و بلکه تشدید شده و به صحنه آمده است. و این پدیده­ای است کم­نظیر در طول تاریخ جدید.

از جنگ جهانی دوم به بعد جهان ما شاهد مشکلات فراوانی بوده است. برخی از آنها، همچون جنگ کره و بحران خلیج خوک­های کوبا، جهان را تا آستانه جنگی جهانی و هسته­ای به پیش برد، اما هیچ یک ویژگی‌های مورد اشاره را تا بدین سطح نداشته است. حتی جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و علیرغم آنکه در منطقه پرشروشور ما اتفاق افتاد در چنین سطحی از پیچیدگی نبود. همچنانکه بحران در یوگسلاوی سابق علیرغم تنوع قومی‌و دینی­اش، جنگ­های داخلی رواندا و بروندی علیرغم ریشه­های قبیله­ای­اش و اخیراً بحران در شرق اوکراین علیرغم ریشه­های عمیق اجتماعی و فرهنگی و هویتی‌اش، چنین نبودند.

به دلیل همین پیچیدگی‌ها باید گفت تا آنجا که به طرف عربستانی راجع می­شود، این بحران گسترده­تر و عمیق­تر از آن است که با تصمیم یک شخص و یا حتی نظام حاکم حل شود و یا تقلیل یابد. حال آنکه داستان در طرف ایرانی­اش چنین نیست. آنها به واقع خواهان حل مشکل و یا لااقل تقلیل آن هستند، چرا که در موقعیتی متفاوت قرار دارند و موقعیت کنونی و آینده آنان وام‌دار ادامه بحران نیست و افکار عمومی‌اش مخالف فعال کردن رابطه دوجانبه نیست.

این تفاوت به نوبه خود مسئله را بغرنج­تر می­کند.چرا که طرفین درک یکسان و مشکلات همانندی نسبت به بحران کنونی و ادامه ندارند و لذا توقعات و راه­حل­های احتمالی­شان در دو فضای کاملاً متفاوت شکل گرفته و شکل می­گیرد.

واقعیت این است که این موضوع را نمی­توان در طی یک نوشتار هر مقدار هم که مفصل باشد، توضیح داد. تلاش می­شود به اهم نکات و با رعایت ملاحظات اشارت رود.

  1. تمایل ما به فهم مشکلات سیاست خارجی در چارچوب توطئه­های آمریکا موجب شد ۵ تا کمتر به ریشه­های درونی و سیر تحولی آنها بپردازیم. به واقع تحولات بزرگی در داخل عربستان و بلکه شورای همکاری خلیج فارس و کل جهان عرب به وقوع پیوسته و همین تحولات است که وضعیت کنونی را پدید آورده است. جالب اینجا است که در طی سالیان اخیر بخش قابل ملاحظه­ای از فشار آمریکایی­ها بر ما به دلیل تشویق و ترغیب هم­اینان بود و سیاست خصمانه جناح­های افراطی آمریکا در حال حاضر عمدتاً به همین علت است. این جریان دهه­ها است که وجود دارد و البته هم­اکنون در نقطه اوج قرار دارد. این بدین معنی است که در بسیاری از موارد به جای آنکه آمریکا سیاست سعودیان نسبت به ما را تعریف و توصیه کند،‌ اینان هستند که سیاست ایرانی آمریکایی‌ها را تحت نفوذ قرار می‌دهند.
  2. عربستان هم­اکنون به سخنگو و بلکه به قطب اهل سنت مردم منطقه و به ویژه عرب­زبانان آن تبدیل شده است. اولاً برای نخستین بار است که چنین می­شود و ثانیاً شرایط به علل مختلف به گونه­ای درآمده است که عملاً افراطیان ضد ایران و ضد تشیع صحنه­گردان­های سیاسی و رسانه­ای و حتی دینی و اجتماعی کشورهای خویش هستند. حاکمیت کم و بیش مطلق آنان موجب شده تا دیگرانی که دیدگاه دیگری دارند از ترس اتهام لب فرو بندند و در آنجا هم که جرأت می­یابند تا اظهار نظر کنند نظراتشان در حاشیه قرار گیرد. این سخن حتی در مورد شخصیت بزرگی چون حسنین هیکل نیز صادق بود. او مخالف جنگ یمن و نیز سیاست اعراب در قبال ایران بود و آن را اظهار می‌کرد، امّا نه تنها کمتر بدان پرداخته می‌شد بلکه به شدت مورد انتقاد قرار می‌گرفت. نمونه دیگر نامه اخیر عبدالله صالح رئیس جمهور سابق یمن خطاب به رهبران عرب در مورد بحران یمن و تجاوز سعودی‌ها بود که به دلیل محتوایش باز هم انعکاس چندانی نیافت.
  3. فضای کنونی به نفع عربستان و متحدان او است که با امکانات عظیم رسانه­ای، دینی و تا حدودی اقتصادی بدان دامن می­زند. به برکت این فضا بود که این کشور به رهبر بلامنازع اعراب تبدیل شد. عموم تحصیلکردگان و روشنفکران عرب و حتی افکار عمومی‌اعراب که عمیقاً تحت تأثیر اندیشه­های ترقیخواهانه ناسیونالیسم عربی بود، دیدگاهی منفی و بلکه بسیار منفی به این کشور داشت. اما هم­اکنون گویی همگان زعامت او را پذیرفته‌اند و پشتیبان او هستند.

مهمترین عامل برای ایجاد این فضا و حفظ آن «تشیع» و «ایران» و «متحدان» او است. در چنین فضایی است که احزاب و گروه­های متفاوت دینی و قومی‌و حتی ملی در کنار عربستان قرار می­گیرند. شخصیت‌هایی از «اخوان المسلمین» که پس از سقوط مرسی به عناوین مختلف تحت فشار این کشور قرار گرفته و حتی به عنوان گروهی تروریستی معرفی شد، پس از آغاز حمله به یمن برای پادشاهش هلهله کشیدند و شعر سرودند، بدان علت که از نظر آنان حوثی­ها رافضیانی هستند که به خدمت فارس­ها درآمده­اند.

  1. بدون تردید مسائل ژئوپلیتیکی را در این میان سهمی‌است. برای سالیانی طولانی تعادل ژئوپلیتیکی منطقه خلیج فارس مرهون سه قدرت ایران، عراق و سعودی بود. کشورهای کوچک منطقه می‌­کوشیدند تعادلی در رابطه با این سه کشور ایجاد کنند تا بتوانند فضای تنفسی قابل قبولی به دست آورند. پس از سقوط صدام شرایط به کلی تغییر کرد. نه تنها در مورد کشورهای کوچک، بلکه در مورد عربستان نیز. یک عراق نیرومند، برای عربستان یک خطر بالقوه واقعی است و این جریان سیاست ایرانی او را تعدیل می­کرد. مهمترین عامل ثبات آنان در برابر رادیکالیسم بعثی و عربی و مارکسیستی در دوران قبل از از انقلاب، ایران بود.

آنها در عمل دیدند که ایران چه قبل و چه بعد از انقلاب و نیز به هنگام اشغال کویت عملاً قدرتی است که می­تواند خطر یادشده را تقلیل دهد. این سخن در مورد تمامی‌شیخ­نشین­ها، و با شدت بیشتری، صحیح بود.

  1. فراتر از حوزه خلیج فارس می­باید به ژئوپلیتیک منطقه نیز اشاره شود. مصر در تعادل بخشیدن به جهان عرب بیشترین سهم را داشته و کم و بیش هنوز هم دارد. نه صرفاً از بعد سیاسی و نظامی، بلکه در تمامی‌مواردی که اعراب بدان نیاز دارند. از نیروی کار و کادر متخصص و اساتید دانشگاهی گرفته تا محققان علوم تجربی و علوم انسانی، اعم از اقتصاد و حقوق و سیاست و رسانه و دین. حتی در دورانی که مصر به دلیل قرارداد کمپ دیوید از جانب اعراب تحریم بود، اینان از متخصصان آنها استفاده می­کردند. رژیم صدام حتی از خلبان‌های زن مصری هم سود می‌جست.

پس از سقوط مبارک اوضاع این کشور به وخامت گرایید و این کشور وزن و پشتوانه بودن خود را تا حد زیادی از دست داد و این ضربه بزرگی بود به عربستان و سایر شیخ­نشین­ها. چرا که صرف حضور یک مصر قدرتمند برای آنان ثبات و آرامش به همراه می‌آورد. لذا کوشیدند تا حد ممکن مصر را به موقعیت نخست بازگردانند و در کنار آن وسوسه شدند که خود جایگزین او شوند. بسیاری از اقدامات کنونی آنان با توجه به این نکته قابل درک است.

  1. در این میان سیاست خاورمیانه­ای آمریکا را سهم بزرگی است. پس از حادثه ۱۱سپتامبر، آمریکا نسبت به اعراب و به ویژه اعراب منطقه خاورمیانه و رژیم­های سنتی آن موضعی تهاجمی‌گرفت و مداخله جویی آغاز کرد. این سیاست در داخل آمریکا و غرب و بلکه در سطح جهانی نارضایتی­های فراوانی به وجود آورد. انتخاب اوباما و همفکرانش در حقیقت واکنشی بود به این انتقادها و او کوشید سیاست منقبض­تر و غیرمداخله­جویانه­تری در پیش گیرد. سخن نهایی او این بود که خود رژیم­های منطقه می­باید بهای ثبات و آرامش و رفاه خود را بپردازند و نه ما و این برای کسانی که از جنگ دوم به بعد عادت کرده بودند که با اتکای به غربیان ثبات و موقعیت خود را حفظ کنند، یک ضربه گیج­کننده بود.

هنگامی‌که انگلیس­ها در ۱۹۶۸ اعلام کردند که نیروهایشان را ۱۹۷۱ به دلائل مالی از منطقه فراخواهند خواند، شیخ­نشین­ها پیشنهاد کردند که هزینه آنها را خواهند پرداخت و معروف چنین است که عربستان و کویت تعهد کردند که هزینه لشگرکشی جهت آزادسازی کویت را بپردازند. طبیعتاً سخنان اوباما برای اینان نامفهوم و نگران کننده بود.

  1. به نظر می­رسد تبلیغات وسیع همسایگان جنوبی ما در مورد مذاکرات ۱+۵ بیش از آنکه به دلیل خود این مذاکرات و پی­آمدهای احتمالی­اش باشد، به دلیل سیاست یاد شده است، اما نمی­خواستند و نمی­توانستند آن را صریحاً بگویند. اگرچه اسرائیلیان و فرانسویان را در تشویق و ترغیب آنان سهم بزرگی است.

در چنین اوضاع و احوالی و با توجه به ناآرامی­های جهان عرب و تهدیدهای مستقیم و غیرمستقیم، در ابتدا با نوعی تردید بر آن شدند که خود تکیه زنند. این تصمیم به تدریج نیرومندتر شد و کوشیدند از طریق یافتن متحدان، در درجه نخست عرب و در درجه بعد مسلمان، بدان جامه عمل پوشند و این همه ایجاب می‌کرد شرایطی را که به قطب جهان عرب و قطب دنیای مسلمان شدن آنان کمک می‌کرد، تقویت کنند که در رأس آن دامن­زدن به سیاست ایران­هراسی بود.

مخصوصاً که نسل نوخاسته امیران در سعودی و امارات که در فضایی متفاوت با پدارنش رشد یافته بود، چنین گرایشی داشت. اتفاقاً شرایط خارجی هماهنگ با این گرایش بود و لذا آن را تقویت می‌کرد و مخالفانش را به حاشیه می­راند و یا به سکوت می‌کشانید.

  1. باید گفت که ما را نیز در این میان سهمی‌است. این جریان بیش از آنکه ناشی از اقدامات ما باشد ناشی از شناخت ما است.

دریافت ما از تحولات جهان عرب پس از سقوط بن علی و مبارک انتزاعی، غیر دقیق و بیش از حدّ خوشبینانه بود. کمتر به این نکته توجه کردیم که منطق دگرگونی­ها پس از این حوادث با قبل از آن متفاوت و بلکه به کلی متفاوت است.

اصولاً جهان عرب پیچیدگی­های خاص خود را دارد. تحولات سرنوشت­ساز حتی در کشورهای توانمند عربی نمی­تواند در چارچوب واقعیت­های درونی آن شکل بگیرد. کشورهای دیگر عربی در سیر تحولات مداخله می­کنند و این مداخله را حق خود می­دانند. حتی گروه­هایی از کشور مورد مداخله، مداخله آنان را حق و بلکه وظیفه آنها بشمار می‌آورند.

  1. بدون شک اگر مصر پس از سقوط مبارک از دست­اندازی دیگران مصون می­ماند، بهتر می­توانست به امور خویش سامان دهد. در اینکه قدرت­های بزرگ و کوچک غیرعرب نیز مداخلاتی داشته­اند، سخنی نیست، اما بیشترین دخالت از جانب اعراب ثروتمند بود. چه دینی و رسانه­ای و چه مالی و سیاسی و حتی اجتماعی و حزبی و گروهی.

مضافاً آنکه در کشورهایی که ساختار اجتماعی و تاریخی آنان قبیله­ای و عشیره­ای است و آکنده از حساسیت­های قومی‌و طائفی و مذهبی و مناطقی است، و یا این امکان وجود دارد که این حساسیت­های به ظاهر پنهان به سرعت بالفعل شود و به صحنه آید، سقوط نظام حاکم به هرج و مرج می­انجامد و نه انقلاب در مفهوم مثبت آن. گذشته از آنکه انقلاب حتی در مفهوم ایجابی­اش نمی­تواند فراتر از مجموع ظرفیت­ها و قابلیتهای موجود در جامعه برود. صرفنظر از مسائل یاد شده این جوامع عمدتاً توسعه نایافته بودند و این جریان انقلاب‌شان را هم تحت تأثیر قرار می‌داد.

عدم توجه به نکات فوق و نکاتی دیگر زمینه را برای شر مطلق نشان دادن ما، از نظر کسانی که چنین می­خواستند، آماده کرد و شرایط به گونه­ای در آمد که کسی را یارای ایستادن در برابر این تفکر و بلکه توهم نبود و بازار اتهام به بی­دینی و بددینی و خیانت به عربیت رواج کامل داشت.

  1. دراینجا اگرچه به اجمال، می­باید درباره ویژگی­های دینی و ساختار و تشکیلات دینی عربستان صحبت کرد.

در قلمرو اهل سنت بدون تردید نیرومندترین و ثروتمندترین و بلکه مستقل­ترین ساختار دینی از آن سعودی­ها است. عربستان برای نخستین بار یک قرن پیشتر توسط عبدالعزیز به صورت کشوری واحد درآمد. نیروهای او کلاً نجدی و وهابی بودند و طبیعتاً ایدئولوژی حاکم، ایدئولوژی وهابی شد. اگرچه او با جلب موافقت وهابیان طرفدارش، در برابر وهابیان مخالفش، تعدیل­هایی در آن به وجود آورد، اما بهر حال کشور بر اساس مبانی «وهابیت عبدالعزیزی» اداره می­شد و می‌شود.

آنچه این مبانی را تفسیر و سپس تطبیق می­کرد عالمان وهابی بودند و علیرغم برخی انتقادهای پادشاهان و اعضای خاندان سلطنتی، همه آنان جایگاه عالمان را به رسمیت شناختند و اینان خدمات بزرگ و حساسی به نظام ارائه دادند. از حمایت از عبدالعزیز در برابر اخوان وهابی گرفته تا خلع سعود و جایگزینی فیصل و تا اجازه نبرد با اشغال­کنندگان مسجدالحرام در محرم ۱۴۰۰ و تا مشروع دانستن کمک گرفتن از آمریکایی­ها و غربیان برای دفع صدام در ۱۹۹۱. بدون این حمایت‌ها رژیم سقوط می‌کرد، اما مهم این است که بدون آن استقلال، این حمایت میسر نمی‌شد و این را رژیم درمی‌یابد و نمی‌کوشد این موقعیت را تغییر دهد. مردم باور داشتند که تشکیلات دینی و شورای افتاء مستقل است و از جانب دین سخن می‌گوید.

  1. در عموم کشورهای اسلامی‌امور دینی توسط وزارت اوقاف و یا مراکز دینی کم­توانی که گوش به فرمان نظام حاکم هستند و نفوذ مردمی‌چندانی ندارند، اداره می­شود. اما در عربستان چنین نیست. دو رکن “سیاست” و “دین” وجود دارد که به یکدیگر کمک می­کنند و بلکه مکمل یکدیگرند، اما علیرغم منافع و مصالح مشترک مستقل هستند و این به نفع هر دو است و لذا یکدیگر را به رسمیت می­شناسند و مردمان عادی نیز چنین تصور و اعتقادی دارند.

به عللی بیشترین حساسیت تشکیلات دینی نسبت به تشیع و توسعه آن و ایران و متحدانش است؛ و هم­اکنون کسانی که افراطی­ترین مواضع را دارند، دارای بیشترین نفوذ هستند و لذا اینان را در رویکرد منفی نظام حاکم و به عنوانی اعراب اهل سنت نسبت به ایران، سهم بزرگی است. سیاست عربستان به ویژه در قبال مسئله سوریه عمدتاً تحت تأثیر آنان است. اینان بودند که سوریان را به قیام علیه نظام حاکم برانگیختند و به عناوین مختلف از معارضان، حتی از نوع تروریستی و تکفیری آن، حمایت کردند. عربستان حتی اگر بخواهد نمی‌تواند سیاستی جز سیاست موجود در قبال سوریه در پیش گیرد. آنان گروگان تبلیغاتی، چه دینی و چه غیر دینی، هستند که به راه انداخته‌اند و قول‌هایی که به مردم داده‌اند.

بهبود رابطه دو جانبه بدون جلب نظر و مشارکت آنان ممکن نیست. عدم استمرار رابطه متقابل قابل قبول و بعضاً خوب در دوره­هایی در دو سه دهه گذشته به دلیل کم­توجهی بدین نکته بود. این کم توجهی رابطه را شکننده می­کند و البته راه­حل تأکیدهای مکرر و مؤکّد بر مفاهیمی‌چون وحدت اسلامی‌نیست. چنین جریانی بیشترین سوءظن آنها را برمی­انگیزد که به دلیل پیچیدگی مباحث بهتر است از آن درگذریم.

  1. از این گذشته سیاست دینی عربستان در خارج از کشور، بخشی از سیاست خارجی آنها است، اگر چه این سیاست در دو قلمرو جهان مسلمان و جهان غیر مسلمان و به ویژه در غرب، دو گونه عمل می‌کند. هیچ کشوری همچون آنان از سیاست دینی‌اش جهت پیشبرد اهداف سیاسی سود نمی‌جوید که بخشی از آن به دلیل وجود حرمین شریفین و مراسم حج و عمره است.

اگرچه هستند کسانی که ایران را به تمایل به نفوذ مذهبی جهت گسترش نفوذ سیاسی متهم می‌کنند، اما این جریان بسیار متفاوت است با آنچه گفته شد. علیرغم جاذبه‌های تشیّع اما پس آمدهای ژئوپلیتیکی تبلیغ دینی خود مهمترین عامل محدود کننده است. شیعیان در اقلیت هستند و تصوراتی غیر واقعی و توهم گونه درباره آنان وجود دارد که متأسفانه هم اکنون سیطره‌ای کامل بر اذهان و افکار عمومی‌غیر شیعیان دارد. لذا تبلیغات دینی آنها با موانع مختلف اجتماعی و فرهنگی و بعضاً سیاسی و امنیتی مواجه است. حال آنکه در مورد سعودیان مسئله به گونه دیگری است و با مشکلات به مراتب کمتری مواجه هستند. مضافاً که عموماً مشکل خاصی ندارد. این همه ایجاب و بلکه الزام می‌کند که نظام حاکم نسبت به دین و تشکیلات دینی بی‌تفاوت نباشد.

  1. حال مسئله این است که راه­حل چیست؟ برای حل هر مشکلی ابتدا می­باید صورت مسئله شناخته شود. آنچه گفته آمد اجمال مختصری بود از کم و کیف موضوع.

در شرایط قفل شده کنونی به منفعت و مصلحت حاکمان سعودی نیست که در قبال ما سیاست دیگری اتخاد کنند و اصولاً شرایط اجتماعی و فکری در این کشور و می­توان گفت در مجموع دنیای عرب به گونه­ای نیست که چنین کاری ممکن باشد. مضافاً که به احتمال فراوان تصمیم­سازان به عنوان بخشی از جامعه خویش همچون آنان می‌اندیشند. از اظهارنظرهای آنان چنین برمی­آید.

بهر حال ادامه این وضعیت به نفع آنان نیست. اما درک این نکته محتاج زمان است و اظهار تمایل و احیاناً اصرار ما نتیجه معکوس خواهد داشت. چرا که آن را به معنی انفعال ما و موفق بودن سیاست خود می­انگارند. پی­آمدهای سیاست­هایشان به ویژه در مورد همسایه جنوبی، آنان را به نوعی تجدیدنظر، حتی اگر جزیی باشد، وادار خواهد کرد. آنها و متحدانشان به قصد پیروزی مطلق و آن هم در زمانی کوتاه به جنگ برخاستند، امّا در عمل چنین نشد و از ابتدا هم روشن بود که چنین نخواهد شد. غرّه شدن به قدرت سلاح و نوعی فقر فکری و تحلیلی عامل اصلی این اشتباه محاسبه بود.

  1. فراموش نشود که سیاست کنونی ایرانی آنها بخشی از سیاست کلان امنیتی، نظامی، اقتصادی و توسعه­ای آنها است که قرار است در پانزده سال آینده بدان نائل آیند. این پدیده­ای جهان سومی‌است که بعضاً قدرت بدستان جهشی بزرگ را طراحی می­کنند و وعده می‌دهند، و توده مردم نیز یا به تحریک آنان و یا به گونه­ای خودجوش از آن استقبال می­کنند اما مدتی بعد خروش­ها فرو­می­خوابد و واقعیت­های سخت خود را نشان می­دهد.

در این موارد تنها زمان است که می­تواند نادرست بودن ایده­آل­های فراتر از ظرفیت را نشان دهد و نه هیچ توضیح و نصیحت و یا تطمیع و یا تهدیدی دیگر. در اینجا باید شکیبایی کرد و به زمان فرصت داد، اگرچه باید سخت مراقب بود که حریف از حد خود خارج نشود.

نکته دیگر به سخن آوردن روشنفکران آزاداندیشی است که فارغ از چارچوب­های تنگ­نظرانه طائفی و مذهبی واقعیت را برای افکار عمومی‌توضیح دهند. البته آنان امکان کمی‌برای بیان نقطه نظرات خود خواهند داشت، اما حمایت تلویحی رژیم­هایی چون الجزائر و مصر و تاحدودی مغرب از این ایده­ها می­تواند گشایش بیشتری برای صاحبان رای ایجاد کند. همچنانکه گفتگوی فعال و صریح با مقامات مسئول این کشورها می‌تواند موثر و بلکه بسیار موثر باشد. منافع کشوری چون مصر چندان همراستای سعودی نیست و اصولاً مشکلاتش چون مشکلات آنان نیست. در این شرائط اضطراری است که او در کنار سعودی قرار گرفته است. مطمئناً منافع مشترکی وجد دارد،‌اما این اشتراکی کامل و تمام نیست.

  1. و بالاخره سعودی‌ها و شیخ نشین‌های متحدشان باید دریابند که در خلأ حضور ایران آمریکایی­ها و حتی اسرائیلی­ها سیاست آمرانه­تر و تحکم­آمیزتری نسبت به آنان در پیش خواهند گرفت. این نکات را می‌توان در فضای عمومی‌مطرح کرد و در صورت ضرورت به گونه‌ای غیر مستقیم و خصوصی به اطلاع‌شان رسانید.

همچنانکه ما هم باید بپذیریم که حضور رژیم کنونی علیرغم تمامی‌نکاتی که می‌توان درباره‌اش گفت در نهایت به نفع ما و متحدان ما و شیعیان عربستان است. معارضان این رژیم که می‌توانند قدرت به دست گیرند، سلفیان تکفیری هستند و نه هیچ گروه دیگر. یک بار بن لادن گفت که این سرزمین، عربستان، آبستن جهیمان‌های فراوانی است که در آینده برخواهند خاست و عملاً چنین است.

در اینکه رژیم سعودی خود مشوق و حامی‌چنین گروه‌هایی است و اساساً ایدئولوژی آنها زمینه‌ساز فکری و سیاسی و اعتقادی گروه‌های تکفیری است، سخنی نیست. اما در آنجا که مسئله به داخل کشور خودشان بازمی‌گردد، در برابر آنها می‌ایستند. مهم این است که قدرت در این کشور در اختیار چنین گروه‌هایی قرار نگیرد.

در دنیای پر تعارض سیاست نباید در فکر حذف حریف بود، به ویژه در آنجا که این حریف ریشه در تاریخ و فرهنگ و سرزمین دارد. باید از او جهت شکل دادن به مطلوب‌ترین وضعیتی که می‌تواند منافع و مصالح را تأمین کند، سود جست. و این ممکن است و ما هم به انجامش توانائیم.

۳/۳/۹۵ محمد مسجد جامعی

 

Print Friendly

دیدگاه ها بسته شده است