بورکینی: حساسیت‌های ضداسلامی در فرانسه

اشاره

بورکینی، مایوی سراسری شنای خانم‌هاست که بدن و سر آنان به استثنای صورتشان را پوشش می‌دهد. این مایو توسط خانم عاهده زانتی مدلیست استرالیایی لبنانی‌الاصل در سال ۲۰۰۴ تهیه شد و توسط وی در سال ۲۰۰۶ رسما به ثبت رسید. در سال ۲۰۱۶، بخشنامه‌های برخی از شهرداری‌های فرانسه در جهت ممنوعیت پوشش بورکینی در سواحل این شهرها، بورکینی را مشهور کرد و فروش آن چند برابر شد. شهرداری کَن در جنوب فرانسه در تاریخ ۲۸ ژوئیه ۲۰۱۶، شهرداری ویلنِو لوبه در ۵ اگوست و شهرداری سیسکو در جزیره کِرس در تاریخ ۱۶ آگوست، پیشقدم صدور بخشنامه‌های ضدبورکینی شدند. سپس حدود ۳۲ شهرداری در فرانسه نیز چنین بخشنامه‌هایی صادر کردند. در پی اعتراض برخی از شهروندان، موضوعِ این بخشنامه‌ها به دادگاه‌ها کشیده شد؛ برخی از دادگاه‌ها این بخشنامه‌ها را دارای وجاهت قانونی دانستند، ولی برخی دیگر آن‌ها را لغو کردند. سرانجام، دیوان عالی اداری فرانسه ممنوعیت استفاده از بورکینی را که در برخی از شهرهای این کشور اعمال شده بود، به حال تعلیق درآورد.

چکیده سخنان حجت‌الاسلام والمسلمین دکتر محمد مسجدجامعی[۱]

ریشه اصلی ممنوعیت این نوع پوشش خاص در فرانسه به عدم وجود بستر مناسب در این کشور برای پذیرش یا تحمل نشانه‌ها و نمادهای دیگران مربوط می‌شود. جامعه فرانسه تجربه این عدم پذیرش را با کلیسای کاتولیک نیز داشته است. یکی از دلائل عدم وجود این بستر در فرانسه این است که جامعه فرانسه از لحاظ ملیتی، قومیتی، فرهنگی و زبانی، جامعه‌ای بسیار هُموژِن و یکدست محسوب می‌شود؛ و این واقعیت به علاوه تحولات تاریخی اخیر فرانسه و نیز واقعیتِ پیش‌قراول‌بودنِ این کشور در زمینه‌های هنر، ادبیات، معماری و حتی علم و فناوری، موجبات نوعی احساس شدید غرور و افتخار ملی را فراهم کرده است؛ و این همه، به نوعی خودبرتربینی و دیکتاتوریِ حقوقی، سیاسی و حتی اجتماعی، و برتر‌دانستن ارزش‌ها و معیارهای فرانسوی انجامیده است. نکته‌ای هم که به وخامت این عارضه می‌افزاید این است که اروپایی‌ها و علی‌الخصوص فرانسوی‌ها زمانی که علیه دین جبهه می‌گیرند حالت لُمپن و لودگی افراطی پیدا می‌کنند.

مشکل دیگری که جوامع مسلمان اروپا دارند این است که دولت‌های اروپایی در هنگام تعارضات خود با جوامع مسلمان اروپایی، واقعاً نمی‌دانند که برای حل و فصل قضایا باید با چه کسان یا سازمان‌هایی گفتگو کنند؛ و این به دلیل تشتت و چندین‌دستگی و بی‌سازمان‌بودن جوامع مسلمان اروپایی است، بخلاف وضعیت اقلیت‌های دیگری نظیر یهودیان، بودایی‌ها یا هندوها.

نکته آخر این است که در شرایط جدید جهانی، معیارِ «قدرت‌داشتن»، قابلیت انطباق با تحولات است. تحولات به سود کسانی خواهد بود که توان انطباق‌پذیری داشته باشند؛ ولی در حال حاضر، جوامع مسلمان به دلائل مختلف، در این زمینه قابلیت چندانی ندارند؛ البته  می‌توان گفت که در این خصوص، ایرانیان استثنا به حساب می‌آیند و دارای قابلیت‌های زیادی‌اند.

[۱] سلسله گفتارهای روز شنبه (در مؤسسه مَرام) در مورخه ۰۶/۰۶/۱۳۹۵.

تفصیل سخنان حجت‌الاسلام والمسلمین دکتر محمد مسجدجامعی:

بسم الله الرحمن الرحیم. درباره مسأله بورکینی باید گفت که نکته اصلی در این قضیه، به دادگاه فرانسه یا دادگاه اتحادیه اروپا و یا اموری از این قبیل ارتباطی ندارد؛ بلکه نکته اصلی به بستری اجتماعی و فرهنگی مربوط می‌شود، برای پذیرش یا تحمل علائمِ متعلق به دیگران. وجود یا عدم وجود چنین بستری حتی به لحاظ حقوقی هم تأثیرگذار است؛ و به طور کلی، می‌توان به اعتباری مدعی شد که در تعارض بین خود و دیگران، معیار نهایی برای قضاوت درباره اینکه کاری درست است یا درست نیست، یا قابلِ منع حقوقی هست یا نیست، یا حتی قابلِ منعِ اجتماعی- منهای حقوقی- هست یا نیست همین نکته است.

واقعیت این است که جامعه فعلی فرانسه یک سلسله کُدها و یک سلسله سبک‌های خاص یا ارزش‌های خاصی دارد که نافی چنین بستری است. بنابراین، آن نکته اصلی که برای پذیرش یا تحمل نشانه‌ها و نمادهای دیگران می‌باید در یک جامعه وجود داشته باشد، در فرانسه فعلی چندان قابل مشاهده نیست.

ریشه تئوریک و نکته نظریِ‌ داستان بورکینی، همین است و به صورت فزاینده‌ای هم در حال شدت‌یافتن است؛ یعنی امروز، فقط مسأله بورکینی است، ولی قطعاً دو سال دیگر چند مسأله دیگر هم اضافه خواهد شد. فرانسوی‌ها این مشکل را قبلاً، مخصوصاً در دهه نود، با خودِ کلیسای کاتولیک هم داشتند. در خودِ فرانسه و تا اندازه‌ای در اروپای آن زمان، این موضوع مطرح بود که آیا استفاده‌ از علائمِ کاتولیکی در مؤسساتِ عمومی مجاز است یا نه؛ یعنی مثلاً آیا شما مجاز هستید که در مدارس دولتی یا خصوصی- البته تا جایی که به یاد دارم درباره مدارس خصوصی‌ این بحث مطرح نبود- در کلاس درس، یک علامت صلیب بگذارید؟ آیا مجازید علامتی بگذارید که نشان‌دهنده هویت خاصی است که مدت‌ها قبل، مثلاً ده‌ها سال قبل، جامعه از آن عبور کرده است؟

فضای فکری آن زمانِ فرانسه این بود که دولت تعهد به لائیسیته دارد؛ و اینکه کسی مجاز نیست از هیچ نوع از مظاهرِ مذهبی استفاده کند. به هر حال در آن زمان چنین مسائلی مطرح بود که مثلاً آیا در یک کلاس شما می‌توانید صلیبی بگذارید؟ مثلاً در یک اداره‌ای که کارمند متدینی کار می‌کرد، آیا می‌توانست در اتاقش چنین نمادی بگذارد؟ یا مثلاً در یک بیمارستان یا هر مکان عمومی دیگری آیا استفاده از چنان نمادهایی مجاز بود یا نه؟

این قضیه مختص فرانسه بود؛ و حداقل این است که بگوییم شدتش مختص فرانسه بود، ولی تداوم آن را می‌توان در بقیه کشورهای اروپایی مشاهده کرد. برای نمونه زمانی که بلوک شرق و کشورهای اروپای شرقی سقوط کردند، در این کشورها، که یکی از مهم‌ترین‌هایش خودِ اسلونی بود، درباره سرنوشت موقوفات کلیسایی بحث‌های مفصلی درگرفت. مسأله این بود که آیا این موقوفات باید به کلیسا مسترد گردد یا اینکه باید، به عنوانی، به نفع عموم مصادره شود؟ آیا این موقوفات کلیسایی می‌باید در دست کلیسا باشد یا اینکه دولت حق دارد آن‌ها را مسترد نکند؟ در خصوص کشور اسلونی در زمان کمونیست‌ها، تیتو[۱] همه این موقوفات را مصادره کرده بود؛ در حالی که کلیسایی‌ها مدعی بودند که این موقوفات اموال کلیساست و باید مسترد شود، ولی دولت اسلونی در برابر استرداد این اموال مقاومت می‌کرد.

پس از فروپاشی کمونیسم، برخی از دولت‌های اروپایی تا اندازه‌ای موافق استرداد بودند و برخی دیگر، مثل دولت کرواسی، خیلی موافق بودند، که البته دلیلش این بود که در آن زمان کرواسی درگیر جنگ بالکان بود؛ مضافاً که کروات‌ها شخصاً هم مذهبی‌تر از اسلونی‌ها هستند. در مجارستان هم بحث مفصلی بود که چه کار باید بکنند، مضافاً که در مجارستان تعداد زیادی پروتستان هم وجود دارد. در چکسلواکی هم همین طور بود. به یاد دارم آقای کاردینال ووک که اسقفِ شهر پراگ بود و همچنین رئیس شورای اساقفه اروپا نیز اظهار می‌کرد که درباره موقوفات کلیسایی بحث‌های طولانی و سختی با دولت دارند. البته در چک هم تعداد پروتستان‌ها خیلی زیاد است و همه کاتولیک نیستند.

ولی به هر حال، بهترین مثال در این قضیه همان استفاده از علائم دینی کاتولیکی در دهه نود در خود فرانسه است، که آیا این مجاز است یا اینکه مجاز نیست؟ آن مقداری که به یاد دارم، بالاخره این بحث در فرانسه به نتیجه‌ مشخصی نرسید؛ یک علتش هم این بود که اصولاً کلیسای کاتولیک، به عکس کلیساهای پروتستان آمریکایی، آن نوعِ فاندامنتالیسمی را که خیلی سفت و سخت و مقاوم و مدافع ارزش‌هایش باشد ندارد؛ کلیسای کاتولیک اینگونه نیست و برخورد شدید نمی‌کند، بلکه بیشتر در همان چارچوب صحبت و موعظه و دلالت و نصیحت و غیره عمل می‌کند.

بالاخره بحث کمابیش فروکش کرد و با بحث‌های دیگر در هم آمیخته شد: با بحث‌های مربوط به ایدز و وسایل پیشگیری از بارداری نظیر کاندوم‌ و غیره.

 یک نکته هم این است که اروپایی‌ها الحق موقعی که علیه دین جبهه می‌گیرند، به نوعی افراط دچار می‌شوند و حالت لُمپن و وُلگار پیدا می‌کنند، حالتی که در فارسی می‌گوییم لوده‌بودن؛ واقعاً خیلی لودگی می‌کنند. بد نیست نمونه‌اش را هم بگویم؛ طی ملاقاتی که با آقای توران داشتم؛ ایشان در آن زمان وزیر خارجه واتیکان بود و اکنون به مقام کاردینالی ارتقاء یافته و همچنین مسئول مجمع گفتگوی دینی واتیکان است. اگر اشتباه نکنم سال ۱۹۹۴ بود که پاپ ژان‌پل دوم قصد سفر به فرانسه را داشت، که البته سفر حساسی هم بود، چون پاپ در کالج بلژیکی‌ها سابقه دانشجویی داشت و در آنجا زندگی کرده بود و به هر حال نوعی تعلق خاطر شخصی به زبان و فرهنگ و هنر فرانسه داشت؛ حتی زمانی که ژاک شیراک رئیس‌جمهور فرانسه شد، در اولین سفر خارجی‌اش به واتیکان رفت نه به ایتالیا؛ یعنی فقط به واتیکان رفت و سپس به فرانسه برگشت. در جریان آزمایش‌های هسته‌ای فرانسه در جزیره موروروا[۲] هم پاپ از شیراک حمایت کرد. روی هم رفته، پاپ ژان‌پل دوم نوعی تعلق‌خاطر شخصی به فرانسه داشت.

پاپ برای اینکه سفرش خوب انجام بشود، پیشاپیش دو شخصیت واتیکانی، یعنی کاردینال چی‌گرای و وزیر خارجه وقت واتیکان، آقای توران، که هر دو فرانسوی بودند، را به پاریس فرستاده بود. شاهد مثال اینجاست که توران، قبل از اینکه صحبت‌های ما شروع بشود، گله‌ای کرد که در واقع چیزی بیش از گله بود. او گفت: «من و چی‌گرای به عنوان مقدمه‌ سفر، به پاریس رفتیم و در آنجا برای ما یک مصاحبه‌ تلویزیونی برگزار کردند. در آن مصاحبه به جای اینکه ابتدا از احوال جناب پاپ بپرسند و اینکه پاپ چطور است و قصد دارد چه زمانی به فرانسه سفر کند و اینکه چه مسائلی در این سفر مورد گفتگو خواهد بود، و بالاخره به جای اینکه از مسائل جدی بپرسند، اولین سوالشان این بود که شما نظر شما راجع به پریزِرواتورها (کاندوم‌ها و وسایل پیشگیری) چیست.» آقای توران، به تعبیر خودش، می‌گفت که اصلاً ما وا رفتیم! مرادم اینست که اروپایی‌ها وقتی وُلگار می‌شوند خیلی، به اصطلاح فارسی، لوده می‌شوند. وضع اروپا این جور است. و البته خودِ کلیسا هم، مخصوصاً کلیسای کاتولیک، در برابر این نوع لودگی‌ها موضع‌گیری‌های قاطع ندارد؛ البته به خلاف آنچه در ایران به اشتباه می‌پندارند، ذات کلیسا اینگونه نیست؛ مثلاً کلیسای کاتولیک در آمریکا اینطور نیست؛ آن‌ها در حال حاضر در آمریکا خیلی با قطعیت و با عتاب و خطاب صحبت می‌کنند؛ برای نمونه به منظور ممنوعیت بمب‌های ضدنفر، نامه‌ خیلی تندی به کلینتون نوشتند؛ ولی در اروپا به این شکل نیست.

اجمالاً اصلِ این موضوع در اروپا سابقه دارد و موضوعی است که هم به لحاظ اجتماعی و هم به لحاظ حقوقی، قبلاً به نوع دیگری وجود داشته است؛ ولی اکنون به صورت جدی‌تر مطرح شده است، چون اکنون طرف دعوا مسلمان است، و یک مسلمان مثل یک کاتولیک نیست، بلکه سفت و سخت و مقاوم است و از موضع خود دفاع می‌کند، خواه به آن چیزی که بورکینی می‌نامند مربوط شود خواه به چیز دیگر.

بحث بر سر این است که به لحاظ تئوریک و در چارچوب قوانین مثلاً اتحادیه اروپا یا مثلاً کشور فرانسه، درباره پدیده‌ای به نام بورکینی، چگونه می‌باید قضاوت بشود؛ یعنی در داخل این مجموعه‌ اجتماعی که دارای ارزش‌های اجتماعی و کُد‌های حقوقی مخصوص به خود است، چگونه باید با این پدیده مواجه شوند؟ در این زمینه، خودِ بورکینی احتیاج به یک تحلیل دارد؛ یعنی این طور نیست که بورکینی صرفاً یک پوشش، مثلاً پوشش ساحلی یا پوشش شنای ساحلی، محسوب شود، بلکه این نوع پوشش تداعی‌کننده بسیاری از چیزهای دیگر هم هست.

کسانی که مخالف این نوع پوشش‌اند، به اعتباری برای خود دو دلیل اصلی دارند: دلیل اول، خودِ استفاده از این پدیده و این نماد است که نوعی هنجارشکنی اجتماعی محسوب می‌شود؛ البته در اینجا نمادبودن را به معنای اجتماعی‌اش می‌گویم نه به معنای سیاسی‌اش. دلیل دوم هم این است که این پدیده از نظر آن‌ها می‌تواند سمبل و نماد یک سلسله چیزهای دیگر هم باشد؛ یعنی تحت این نماد یا این شعار، مسائل مختلفِ دیگری از قبیل مسائل تروریستی یا فاندامتالیستی و امثال این چیزها هم مطرح می‌شود؛ و این قطعاً یک بحث حقوقی و، به اعتباری، یک بحث حقوقی-سیاسی یا حقوقی-اجتماعی دارد، و این‌ها باید کمابیش از هم تفکیک بشود.

باید توجه داشت که مسئله به صِرف بورکینی هم محدود نمی‌شود؛ بلکه مثلاً مسئله خودِ مسجد هم هست؛ اینکه مساجد به چه تعداد باید باشد؟ در چه حجمی باید باشد؟ در چه محلاتی باید باشد؟ و ضوابط وجود و حضور یا فعالیت‌هایش چگونه باید باشد؟ حتی بعضی از اجزاءِ آن مثل مناره‌هایش، آیا باید باشد یا نباید باشد؟ یا اینکه اگر می‌تواند باشد ارتفاعش چقدر باید باشد؟ جلوتر که  بیاییم، می‌رسیم به مثلاً گورستان یا مثلاً کشتارگاه. برای نمونه درباره کشتارگاه، انصافش اینست که تا حدودی بهانه‌تراشی می‌کنند و بازی درمی‌آورند، ولی واقعاً یک قسمت‌هایی هم هست که مسائل محیط‌زیستی و موضوع حمایت از حیوانات مطرح می‌شود و در این زمینه‌ها آن‌ها برای خودشان معیارهایی دارند. باز هم اگر جلوتر بیاییم، مسئله روسری و دانشجویان و اعیادی که باید تعطیل باشد یا نباشد مطرح است، یا مثلاً انجامِ مراسمِ دینی لابُدَّمِنه (واجب) در ساعت کاری، یا  مسائل مختلف بیمارستانی. خلاصه اینکه مسائل خیلی زیادی وجود دارد.

* اگر اینطور باشد که تمام جزئیات جامعه میزبان را باید تغییر بدهند!

نه! می‌توانند تغییر ندهند. حتماً لازم نیست تغییر بدهند؛ بستگی دارد که با موضوع چگونه برخورد کنند. به هر حال، در این زمینه، مسائل خیلی مفصل است و من در اینجا مجبورم فقط عناوین آن‌ها را بگویم.

نکته دیگر این است اقلیت‌های دینی متنوعی در اروپا حضور دارند، خواه اقلیت‌های قدیمی و ریشه‌دار مانند یهودی‌ها، خواه اقلیت‌هایی که تقریباً جدید محسوب می‌شوند مانند کلیساهای مختلف پروتستان در جنوب اروپا، و خواه گروه‌های جدیدی که خیلی جدیدند مانند هندوها و بودیست‌ها، مخصوصاً انواع مختلف بودیست‌ها. برای مثال، از جمله اقلیت‌هایی که تقریباً جدیدند باپتیست‌ها هستند. زمانی که من در ایتالیا بودم، حدود ده هزار نفر در رُم باپتیست بودند که کلیسای جدایی داشتند و تاریخ حضورشان به سال ۱۸۷۳ میلادی بازمی‌گشت. رهبر آن‌ها یک شَبان آمریکایی به نام لوسون بود. آن‌ها از من دعوت کردند و من به کلیسایشان رفتم. بعداً من نیز از آقای لوسون دعوت کردم و ایشان همراه با خانمشان برای شام به منزل ما آمد؛ در آن زمان، زلزله رودبار در شمال ایران اتفاق افتاده بود و ایشان به عنوان کمک به زلزله‌زدگان، ده میلیون لیر ایتالیایی که حدوداً معادل هفت هزار دلارِ آن زمان بود نقداً به من داد، که آن‌ را به ایران فرستادم.

در اینجا آنچه می‌خواهم بگویم این است که مثلاً دولت ایتالیا یا کلاً دولت‌های ایتالیایی واقعاً می‌توانند با این باپتیست‌ها ارتباط منطقی برقرار کنند و گفتگو داشته باشند، چون آن‌ها صاحب سازمان و به اصطلاح، اُرگانیزاسیون هستند. یا فرض کنید جوامع یهودیان در هر کدام از کشورهای اروپایی که حضور داشته باشند جوامع منسجم و هَمگِنی‌اند؛ و تفاوتی هم ندارد که این یهودی‌ها از کدام مناطق به اروپا آمده باشند؛ مثلاً یهودیان روسی‌تبار در اروپا فراوان‌اند؛ یهودیان روسیه بعد از سال‌های ۹۰ و ۹۱ خیلی به اروپا رفتند؛ تعداد زیادی هم به اسرائیل رفتند؛ به آمریکا و به کانادا و غیره هم زیاد رفتند.

این یهودیان روسی‌تبار یک انسان‌های خاصی‌اند؛ ویژگی‌های خاصی دارند که آنان را از یهودیان اروپایی متمایز می‌کند؛ معمولاً خیلی هم افراطی‌اند. ولی نکته مهم این است که زمانی که شما با جامعه‌ یهودیانِ مثلاً سوئیس یا مثلاً آلمان صحبت می‌کنید، با یک مجموعه منسجم طرفید، هرچند ممکن است یهودیانی که در این مجموعه‌اند از مناطق مختلفی نظیر روسیه یا بیت‌المقدس یا از خاورمیانه یا از اسپانیا باشند؛ بالاخره یک مجموعه منسجم‌اند، خواه اَشکنازی خواه سِفاردی شرقی باشند. هندوها و بودایی‌ها هم همین‌طورند.

ولی درباره جمعیت مسلمان ساکن اروپا اینگونه نیست؛ واقعاً معلوم نیست که با چه کسی دارید صحبت می‌کنید؛ اصلاً مشخص نیست که چه کسی چه کسانی را نمایندگی می‌کند؛ یعنی در ذاتشان یک نوع تفرّق و یک نوع عدم قبول یکدیگر وجود دارد. بقیه اقلیت‌ها اینگونه نیستند؛ یعنی مثلاً جامعه یهودیان، که می‌تواند مشتمل بر روسی‌تبارها یا سفاردی‌ها یا یهودیانِِ اصالتاً اسرائیلی و غیره باشد، یک نوع انسجامِ داخلی و اعتقادی و همچنین اتحاد در مواضع دارد. این درباره مسلمانان صادق نیست.

البته این یک مشکل تئوریک نیست، ولی واقعاً بازتاب منفی دارد؛ مثلاً معلوم نیست که دولت برای اینکه بورکینی را اجازه بدهد یا ندهد، یا اینکه مثلاً نقاب را ممنوع کند یا نکند، با چه کسی باید گفتگو کند؛ یعنی فضا به گونه‌ایست که چنین مواردی قابل ‌مذاکره‌ نیست؛ و اگر نگوییم که اصلاً قابل مذاکره نیست، باید گفت مقدار کمی قابل مذاکره است. یک نمونه‌اش هم قانون «نُه در هزار» در نظام پرداخت مالیات است که بر اساس آن شهروندان اروپا می‌توانند نُه در هزار مالیات خود را به مؤسسات خیریه و مذهبی پرداخت کنند؛ در این خصوص، مثلاً یک هندو به عنوان یک شهروند سوئدی، می‌گوید که من نُه در هزارم را به تِمپِل (مَعبد) هندوها می‌دهم؛ ولی در جامعه مسلمانان، نُه در هزار را واقعاً به کدام مسجد و با چه شرایطی می‌شود داد؟ و مسائل دیگر؛ مسلمانان با دیگران خیلی تفاوت دارند.

 * نُه در هزار مالیات را به چه جاهایی می‌توان پرداخت کرد؟

به مؤسسات غیرانتفایی و خیریه مذهبی و غیرمذهبی، مثلاً به پزشکان بی‌مرز یا سازمان‌های کوچکی که خدمت‌های انسان‌دوستانه‌ درون‌مرزی یا برون‌مرزی انجام می‌دهند، درون‌مرزی مانند کسانی که معلولان را نگاهداری می‌کنند، و همچنین کسانی که فعالیت‌های برون‌مرزی انجام می‌دهند.

این پدیده‌ که اکنون در قالب ممنوعیت بورکینی ظاهر شده است، مختص به امروز و فردا نیست، بلکه پدیده ادامه‌داری است. مسأله بورکینی ادامه خواهد یافت و به بورکینی هم محدود نخواهد ماند؛ و چنانکه گفتم دو شعبه هم دارد: یک بخش آن حقوقی است و می‌باید وجه حقوقی‌اش روشن بشود؛ بدین مضمون که در جامعه‌ای که یک اقلیتی وجود دارد و این اقلیت دارای آداب و رسوم متفاوتی است، گاهی این آداب و رسوم، یک پدیده فولکلوریک است و گاهی نیست. فرض کنید من متعلق به قبلیه‌ هوتو یا هر کدام از قبایل مختلف آفریقایی و احیاناً آمریکای لاتینی هستم؛ ما همه‌ساله فستیوالی داریم و به خیابان می‌آییم و مراسم خود را انجام می‌دهیم؛ این را فورکلوریک و قبیله‌ای یا اجتماعی می‌گویند. ولی گاهی آنچه که وجود دارد مسئله‌ای است که از درونِ اعتقادات بیرون می‌آید و اهمیت آن برای دارنده‌اش بیشتر است؛ این‌ها اهمیت حقوقی‌شان یکسان نیست.

اینکه شما چگونه باید با این قضیه مواجه شوید، به لحاظ حقوقی، مسئله‌ کمابیش مستحدثی به حساب می‌آید. یعنی نه آن‌ها و نه احیاناً خود ما قبلاً با چنین چیزی برخورد نداشته‌ایم. جامعه خود ما که اکنون چندان در معرض چنین مسائلی نیست؛ ولی بالاخره دنیا دنیایی است که در معرض این نوع مستحدث قرار دارد. خود ما هم ممکن است در آینده چنین شویم.

* به نظر شما چرا شروع این قضیه در فرانسه است؟ این تفاوت محسوسِ سکولاریسم فرانسه با سایر کشورهای اروپایی، منشأش چیست؟

این بحث دیگری است؛ بحث متفاوتی هم هست. تفاوت فرانسه با دیگران به چگونگی شکل‌‌گیری‌ فرانسه به عنوان یک ملت، و همچنین به تاریخ تحولات جدید این کشور و ویژگی‌های خاصی که فرانسوی‌ها دارند برمی‌گردد. به طور مختصر می‌توانم اشاره کنم که فرانسوی‌ها تقریباً هُمُوژن‌ترین (هَمگِن‌ترین و یک‌دست‌ترین) ملت در داخل اروپا محسوب می‌شوند- البته به استثنای آلمان، چون آنها هم هموژن هستند. مثلاًً انگلیسی‌ها که بزرگترین امپراتوری استعماری را داشته‌اند، اینگونه نیستند؛ آن‌ها در درون خودشان متکثرند و اتفاقاً این تکثر به نوعی به غنای فرهنگی‌شان هم کمک کرده است. ولی فرانسه یک ملت و یک مجموعه یکپارچه است. گُسل‌های قومی و جمعیتی‌ای که مثلاً در ملت‌های بزرگ بریتانیا یا اسپانیا یا ایتالیا وجود دارد، در فرانسه نیست. لهستانی‌ها هم تقریباً یکپارچه‌اند. در بریتانیا، یکی می‌گوید من اِسکاتیش هستم، دیگری می‌گوید من انگلیسی‌ام، یکی دیگر می‌گوید من وِلش هستم، و یک فرد دیگری هم می‌گوید من آیریش (ایرلندی) هستم؛ یا مثلاً در اسپانیا یکی خود را کاتالان می‌داند و دیگری خود را اِسپانیش معرفی می‌کند.

ولی فرانسه این حالت را ندارد، بلکه ملتِ فرانسه دارای نوعی انسجام داخلی است؛ و همیشه وقتی انسجام از یک حدّی فراتر می‌رود به نوعی دیکتاتوری منجر می‌شود؛ این دیکتاتوری گاهی به شکل نظامی ظهور می‌یابد و گاهی به شکل آن چیزهایی که فرانسوی‌ها دارند: به این صورت که فرانسوی، خود و همه چیز خود را معیار می‌داند، «منِ» خود را بزرگ می‌بیند و از فرانسوی‌بودن و فرانسه بزرگ حرف می‌زند؛ می‌گوید فرهنگ من، ارزش‌های من، معیارهای من، سکولاریسم من؛ و بقیه چیزهایی که می‌گویند. بنابراین فرانسه، به دلیل کمابیش همگن‌بودنش، به طور طبیعی دارای مقدمات یک نوع دیکتاتوری حقوقی و دیکتاتوری سیاسی و حتی دیکتاتوری اجتماعی است.

البته مسأله فقط همگن‌بودن نیست؛ بلکه در میان کشورهای اروپایی و حتی می‌شود گفت در جهان، فرانسه به دلیلِ ادبیاتش، و کمابیش به دلیل نظام حقوقی‌اش و به دلیل یک نوع پیش‌قراولی در زمینه هنر و معماری و حتی علم و فناوری و غیره، نوعی نفوذ فرهنگی بسیار قوی فرامرزی دارد.

فرانسه قرن‌های ۱۸ و ۱۹، نفوذ فرهنگی‌اش به مراتب خیلی بیشتر از انگلیسِ آن زمان است؛ بخش‌های زیادی از اروپا تحت تأثیر معماری‌ و هنرش هستند. الحق که ایتالیایی‌ها در زمینه هنر، اگر قوی‌تر از فرانسوی‌ها نباشند، قطعاً ضعیف‌تر نیستند؛ به لحاظ سابقه تاریخی که خیلی قوی‌ترند؛ ولی آن نفوذی که فرانسه در سبک نقاشی و در معماری و طراحی و شهرسازی دارد، ایتالیا ندارد. مثلاً معماری فرانسوی در بُخارست معروف است؛ من آنجا بوده‌ام؛ در موارد زیادی خودشان می‌گفتند که معماریِ خیلی از شهرهایشان به سبک فرانسوی است. یا مثلاً معماری شهر پِتروگراد در امپراطوری روسیه (سَن‌پترزبورگ کنونی)، یا بخش‌های مهمی از روسیه و لهستان و همچنین بخش‌های مهمی از شرق اروپا و حتی خودِ ترکیه عثمانی و حتی به اعتباری خود ایران، به سبک فرانسوی است. فرانسه به لحاظ سبکِ معماری و ویژگی‌هایی هنر و ادبیات، به اعتباری در داخل خودِ اروپا، یک امپراتوری فرهنگی بوده است.

اصولاً فرانسه دارای ویژگی‌های متفاوتی است؛ و این ویژگی‌های متفاوت به نوعی در خون فرانسوی‌هاست؛ و آن‌ها حاضرند برایش سرمایه‌گذاری هم بکنند. برای نمونه،‌ آقای نیکولو که مدیر کل فرهنگی وزارت خارجه فرانسه بود و بعدها سفیر فرانسه در ایران شد، می‌گفت: «بخش بسیار مهمی از بودجه وزارت خارجه فرانسه به اداره کل من اختصاص دارد.» یک چنین موضوعی است. واقعا از اینکه فرهنگشان و مخصوصاً زبانشان و فرانکوفن‌بودن گسترش پیدا کند لذت می‌برند. این، هم وسیله‌ای برای توسعه‌ نفوذشان و هم وسیله‌ای برای اشباع غرور ملی‌شان است.

اینکه جمعیت زیادی در دنیا فرانسه صحبت می‌کنند برای آن‌ها مهم است و مثلاً در بخش‌های مختلف رسانه‌ای‌شان واقعاً اصرار دارند که از انواع و اقسام آفریقایی‌های فرانکوفون هم استفاده کنند تا زبان فرانسویِ رسانه‌شان دارای لهجه‌های متنوع باشد؛ حتی از لهجه فرانسوی جزایر کوچک گوادالوپ و مارتینیک در آمریکای مرکزی هم استفاده می‌کنند.

ولی ما هیچ وقت از این اصرارها نداریم؛ با اینکه زبان فارسی در دنیا در مناطق گوناگونی از قبیل تاجیکستان یا افغانستان یا قرقیزستان و غیره رایج است، ما هیچگاه اصرار نداریم که مثلاً اخبارگوهای ما یا کسانی که مجری هستند دارای این لهجه‌ها باشند. در این زمینه، انگلیس هم از این مسأله بهره می‌برد،‌ ولی نه به این کثرت و شدتی که فرانسوی‌ها دنبال این هدفند.

* من در کانادا دانشگاه‌هایی سراغ دارم که زبان رسمی‌شان فرانسه است؟

بله، در ایالت کِبِک یا کُبِک، مردم فرانسه صحبت می‌کنند؛ و این کبکی‌ها خیلی هم اصرار دارند که ما فرانسه‌زبانیم و باید فرانسه‌زبان بمانیم. فرانسوی‌ها هم نسبت به فرانسه‌زبان‌ماندن کبکی‌ها حساسند.

روی‌هم‌رفته، فرانسوی‌بودن برای آن‌ها احساس غرور ایجاد می‌کند و خود را «فرانسه بزرگ» می‌دانند. بین دیپلمات‌ها معروف است که فرانسوی‌ها همیشه تصورشان از خودشان «فرانسه بزرگ» است. این قضیه بحثش مفصل است و عوامل زیادی در آن دخالت دارد که بخشی‌ از آن به همین  نکاتی مربوط است که کمابیش گفتم؛ یک بخش دیگرش هم به تجربه تاریخ جدیدشان، مخصوصاً دوران بعد از انقلاب فرانسه مربوط می‌شود.

انقلاب فرانسه ذاتاً بیش از اینکه علیه بوروژوازی باشد، علیه کلیسا بود؛ معروف است انقلابیون فرانسه هفتصد نفر اسقف را گیوتنیزه کردند، یعنی گردن زدند؛ همه‌ اموال کلیسا را هم مصادره کردند.

آن جریانِ دین‌ستیز ادامه یافت و سرانجام به یک نقطه‌ خاصی رسید و ایستاد؛ البته نمی‌توان گفت که به بن‌بست رسید. سفیر واتیکان در تهران که خودش فرانسوی بود، می‌گفت که در سال ۱۹۰۵، وزیر کشور فرانسه در پارلمان این کشور گفت: «این حرف‌هایی که علیه کلیسا می‌زنم برای اِکسپورتاسیون (صدور به خارج) نیست، بلکه برای داخل است؛ ما در خارج از کشور کاملاً کاتولیکیم.» این بدین معناست که دفاع از لائیسیته در مفاهیمی که آن‌ها بیان می‌کنند، یک مسئله‌ داخلی است. آن‌ها در خارج مهم‌ترین پشتیبان مسیحیان کاتولیک بودند. روس‌ها نیز در قرن ۱۹ مدافع ارتدوکس‌ها بودند؛ در واقع در آن دوران، ژئوپولیتیک و گرانیگاهِ مسیحیت ارتدوکس، روسیه بود. روس‌ها خود را حامی و مدعی ارتدوکسی می‌دانستند. از کاتولیک‌ها هم هیچ کشوری غیر از فرانسه حمایت نمی‌کرد. کلیسای انگلیکن هم که یک پدیده انگلیسی است، به طور طبیعی تحت حمایت انگلیسی‌ها بود. تا اندازه خیلی کمی هم آلمان‌ها از لوتری‌ها حمایت می‌کردند؛ ولی اصولاً آلمان، حتی در قرن بیستم و قبل از جنگ جهانی اول، سیاست خارجی خیلی فعالی نداشت.

به‌ هر‌حال، درباره فرانسوی‌ها باید اضافه کنم که روح فرانسوی خیلی تحت تأثیر شرایط دوران پس از قرن‌های ۱۶ و ۱۷، یعنی شرایط هُموژن‌بودن و ویژگی‌های درونی‌ خاص آن، قرار دارد و در چنان فضایی بالیده است. روح فرانسوی، تا اندازه‌ای متأثر از تحولات تاریخی‌ این کشور، مخصوصاً در دوران معاصر و به ویژه دوران بعد از انقلاب کبیر، نیز هست؛ قبلاً هم گفتم که انقلاب کبیر فرانسه بیش از هر چیز دیگر، اصولاً انقلابی علیه کلیسا بود.

فرانسوی‌ها نوعی حالت شرقی هم دارند، یعنی به تاریخ و گذشته‌شان می‌نازند. کمتر ملتی در اروپا یافت می‌شود که به اندازه فرانسوی‌ها به گذشته‌اش‌ افتخار کند. برای نمونه، آنقدر از ناپلئون گفتند و تمجید کردند که شخصیتی برجسته از او ساختند، حال آنکه او حتی به ضرر فرانسوی‌ها کار کرد، و واقعاً معلوم نیست چه دستاوردی برای فرانسه داشت. او به فرانسه غرور نداد، ولی فرانسوی‌ها او را سَمبل غرور خود کردند.

* ولی ناپلئون نیمی از اروپا را تصرف کرد و علیرغم اینکه سمبل جنگ بود، تا قبل از جنگ جهانی اول، روشنفکران اروپا او را تقدیس می‌کردند.

ولی او سرانجام در جنگ واترلو از انگلیسی‌ها شکست سختی خورد. در مقام مقایسه باید گفت که انگلیسی‌ها هرگز پیروزی‌شان را چندان بزرگ جلوه ندادند، ولی فرانسوی‌ها ناپلئون را خیلی بزرگ کردند. واقعاً انگلیسی‌ها در هیچ جنگی شرکت نکردند اِلّا اینکه پیروز از میدان خارج شدند، خیلی حرف است که شما در طی پنج قرن و در شرایط مختلف وارد جنگ شوید و همیشه پیروز بیرون بیایید. ولی فرانسوی‌ها کمابیش در هیچ جنگی شرکت نکردند اِلّا اینکه مغلوب شدند، منظورم جنگ‌های اروپایی است؛ واقعاً هم همیشه مغلوب شدند. موقعیت فرانسه در جنگ جهانی دوم افتضاح است؛ هیتلر به راحتی فرانسه را گرفت، وارد پاریس شد و ژنرال پِتن را نماینده خود ساخت. آن‌ها در جنگ جهانی اول هم ضعیف بودند؛ در جنگ‌هایی که بر سر ایالت‌های مرزی با آلمان داشتند، عموماً شکست می‌خوردند؛ البته فقط گاهی غلبه می‌یافتند. کلاً ملتی‌اند که تلقی پیروزمندانه‌ای از شکست‌های خود دارند. صِرب‌ها هم همین طورند.

* برخی معتقدند که ناپلئون مبتکر مطالعات اسلام‌شناسی بوده است و اینکه او پس از نفوذ در مصر، مطالعات اسلام‌شناسی را آغاز کرد؛ و اگر اسلام‌شناسی‌ای ایجاد شد، به برکت کوشش‌های ناپلئون است.

این، سخن درستی نیست.

* این نظریه در ایران خیلی طرفدار دارد؛ می‌گویند که ناپلئون بنیانگذار شرق‌شناسی و اسلام‌شناسی است و اینکه حضور ناپلئون در شمال آفریقا و مطالعات مدرن و زَد و خوردی که اتفاق افتاد منجر به پیدایش دانش شرق‌شناسی شد.

اشتباه می‌گویند! معمولاً در خیلی از موارد، منبع اطلاعاتیِ ایرانی‌ها، عرب‌ها هستند. این عرب‌ها هستند که این طور فکر می‌کنند؛ دلیلش هم این است که دانش کافی ندارند. شما باید توجه داشته باشید که برای نمونه، اولین ترجمه قرآن به زبان لاتین که در پادوا چاپ شد به حداقل دویست تا دویست و پنجاه سال قبل از ورود ناپلئون به شمال آفریقا مربوط است؛ یا مثلاً سابقه دانشگاه شرق‌شناسی ناپل در ایتالیا به حدود سال ۱۷۰۰ میلادی، یعنی به حدود پنجاه سال قبل از ناپلئون بازمی‌گردد. مشکل در ایران این است که منابع اطلاعاتی‌شان عمدتاً در بخش مذهبی، منشاء عربی دارد. به لحاظ متدولوژیک، مخصوصاً اطلاعات طبقات مذهبی در ایران، متأثر از منابع عربی است؛ عرب‌ها هم نوع نگاه خاص خودشان را به دنیا دارند.

برگردیم به بحث اصلی. امروزه شرایطِ دنیا تغییر کرده و دوره و زمانه عوض شده است؛ و وقتی چنین شده است، شما دیگر نمی‌توانید مقاومت کنید، بلکه باید چارچوب و مبانی جدیدی ترسیم کنید؛ باید درباره منطق فکری، منطق تعاملی، منطق استدلالی و منطق حقوقی، مثلاً منطق حق‌داشتن، بحث و گفتگو انجام شود. امروزه دیگر این بحث مطرح نیست که مثلاً فلان موضوع مطابق با کدام حق در قوانین اروپایی یا فرانسوی یا حقوق رومی است؛ اصولاً دیگر بحث نمی‌کنند که آیا مطابقت دارد یا ندارد. اصولاً همه چیز رد شده است، به این معنی که همه چیز احتیاج به تجدید نظر دارد. این شرایط، کاملاً‌ جدید است و با چنان سرعتی حاصل شده است که کسی متوجه تفاوت واقعاً بزرگِ کیفیِ بین شرایط کنونی در سال ۲۰۱۶ با شرایط سال ۲۰۰۰ نیست. واقعاً تحولات فوق‌العاده سنگینی اتفاق افتاده و موضوعات عوض شده است؛ مسائل تغییر پیدا کرده است.

* این شرایطِ جدید تا چه اندازه به نفع مسلمانان و به طور کلی، به نفع ادیان است؟ دینداران تا چه اندازه می‌توانند از این فضا استفاده کنند؟

در این شرایط جدید، به‌نفع‌بودن یا به‌ضرر‌بودن معنای چندانی ندارد. قبلاً چند بار گفته‌ام که در حال حاضر، توسعه‌‌داشتن به معنای قدرت‌انطباق‌داشتن است؛ یعنی مهم این است که شما تا چه اندازه قدرت انطباق داشته باشید. برای نمونه، مجموعه‌ای مثل یهودیان، قدرت انطباقشان چنان زیاد و سریع و عُمقی است که شرایط به هر شکلی که رقم بخورد، بالاخره به نفعشان تمام می‌شود. البته این منحصر به یهودیان نیست؛ مثلاً آپوس‌دی‌ها هم در کلیسای کاتولیک اینگونه‌اند و خیلی رشد داشته‌اند؛ آن‌ها مثل ژزوئیت‌ها نیستند که صرفا یک تعهد علمی داشته باشند، بلکه به عنوانی، یک مافیای کلان اقتصادی و آموزشی هم محسوب می‌شوند؛ آپوس‌دی‌ گروه کوچک و چابکی است که می‌تواند همواره جلوتر از رویدادها باشد؛ یعنی هر چه که اتفاق می‌افتد این گروه نه تنها ضرر نمی‌کند بلکه نفع بیشتری عایدش می‌شود؛ از آنجا که قدرت انطباقش زیاد است، اگر قبلاً ‌که شرایط خیلی پرتحول نبود، مثلاً ده درصد نفع می‌بُرد، در شرایط کنونی پانزده درصد نفع می‌بَرد. گروه‌های دیگری هم وجود دارند، گروه‌هایی که گرچه کوچک‌اند ولی شرایط را به خوبی درک می‌کنند و توجیه هستند و قدرت منطبق‌کردن خود با محیط را دارند. در بین مسلمانان، آقاخانی‌ها،‌ بُهره‌ها یا حتی تا حدودی خود شیعیان اینگونه‌اند، این‌ها قدرت تشخیص و توان انطباق و توان برنامه‌ریزی‌ متناسب با شرایطشان زیاد است.

در حال حاضر، قدرت‌داشتن نه به معنای قدرت‌مادی‌داشتن بلکه به معنای قدرت‌انطباق‌داشتن است. برای نمونه، الحق که سوئیس در این زمینه کشور فوق‌العاده‌ای است؛ شاید بتوان گفت که در عرصه‌های اقتصادی، تجاری، مالی، بانکی و بیمه‌ای،  قدرت انطباقش با شرایط از هر کشور دیگری در اروپا بیشتر است. آنقدر بر اوضاع مسلط است که گاهی ارزش فرانک سوئیس را تا ده-پانزده درصد و حتی گاهی بیش از این مقدار پایین می‌کشد. سوییس حدود دویست سال است که ساعت می‌سازد و در طی این دوران طولانی توانسته است جایگاه تولیداتش را به عنوان برند اول جهان حفظ کند؛ این، کار خیلی مشکلی است. البته منظورم فقط سوئیس نیست؛ کلاً هر مجموعه‌ای که قدرت انطباقش زیاد باشد، در همه زمینه‌ها، اعم از تجاری‌، صنعتی، علمی، و همچنین مسائل حقوقی و غیره، شرایط جدید به نفع او رقم خواهد خورد.

* آیا با توجه به این معیاری که شما می‌فرمایید، آمریکا هم کشور قدرتمندی محسوب می‌شود؟

آمریکا هم در انطباق‌دادن خودش با شرایط، در میان کشورهای صنعتی، یکی از پرتوان‌ترین‌هاست، مخصوصاً به لحاظ اقتصادی. زمانی که نفت گران شد این‌ها توانستند مصرف نفتشان را چندین میلیون بشکه کم کنند. یا مثلاً اینکه در یک جامعه‌ سیصد میلیونی، شما بتوانید بیکاری را دو یا سه درصد کاهش دهید– و این چیزی بود که در زمان اوباما و حتی کلینتون اتفاق افتاد–  خیلی کار بزرگی است، چون آمریکا کشور بزرگی است و مثل گرجستان و اسلونی نیست. یا مثلاًً در زمینه تکنولوژی، شما مشاهده می‌کنید که برندهای زیادی دارند و همه موفق‌اند؛ همه تولید می‌کنند و اَپِل هم تولید می‌کند. انصافاً قدرت انطباق این کشور فوق‌العاده زیاد است.

به هر حال، برداشت خود من این است که در حال حاضر، قدرت به معنای توان ‌انطباق‌پذیری است. و البته شما برای اینکه توان انطباقی‌اتان بالا برود باید توان تشخیصتان هم بالا برود؛ باید به لحاظ نرم‌افزاری و سخت‌افزاری هم مجهز باشید؛ باید قدرت ریسک‌کردنتان هم بالا برود، چون بخش مهمی از انطباق به معنای ریسک‌کردن است، چراکه همه امور قابل محاسبه نیست. البته کشورهای پرتوان هم اشتباه می‌کنند؛ زیاد هم اشتباه می‌کنند، ولی در اشتباه خود نمی‌مانند بلکه سریع جبران می‌کنند؛ حتی ممکن است به اشتباهشان اعتراف هم بکنند. آمریکا به راحتی می‌گوید ما اشتباه کردیم و اعتراف هم می‌کند؛ ولی در کشورهای جهان سوم تقریباً اصلاً از این خبرها نیست. این قدرت انطباق‌پذیری چیزی نیست که فقط به یک تصمیم منوط باشد، بلکه به مجموعه‌ گسترده‌ای نیاز هست تا بتوان به چنین حالتی رسید.

این حرف بدی است، ولی متأسفانه کشورهای مسلمان به دلیل عقب‌ماندگی‌های مفرط و نهادینه‌شده و مشکلات زیاد دیگری که دارند، قدرت انطباقشان خیلی کم است. البته این ربطی به اعتقاداتشان ندارد. بلکه روی‌هم‌رفته، مردم به نوعی لَختی و سستی مبتلا هستند؛ همیشه فقط توقع دارند؛ واقعیت این است که کسی که زیاد توقع دارد عقب‌مانده است. کسی که زیاد حرف می‌زند، زیاد استدلال می‌کند، زیاد افتخار می‌کند و زیاد برای حفظ همان ویژگی‌هایی که خودش دارد، از خود مقاومت نشان می‌دهد، پیشرفت نخواهد کرد. چین هم تا حدود چهل سال پیش، یک کشور جهان سومی بود، ولی چون این ویژگی منفی را نداشت و خواست که بهانه‌گیری نکند و جلو برود و افتخار بیخودی نکند بلکه متحرک باشد و با زندگی چالش کند، پیشرفت کرد. اما متأسفانه جهان‌سومی‌ها مایلند در مرحله‌ای که در آن هستند متوقف بمانند.

* انطباق‌پذیری به دو صورت است: گاهی یک اقلیتی مثل آقاخانی‌ها و غیره که ذاتش اقتضای انطباق دارد می‌خواهد منطبق شود؛ و گاهی یک ملت-دولت می‌خواهد این کار را انجام دهد. به نظر می‌رسد این قدرت انطباقی که شما از آن می‌گویید نمی‌تواند در سطح ملتدولت وجود داشته اشد.

آنکه می‌خواهد منطبق شود ممکن است فرد یا گروه یا کشور باشد؛ یا ممکن است یک کشور بزرگ باشد؛ فرقی ندارد؛ کمابیش مطلق است. در بین همین، به تعبیر فرنگی‌ها،‌ اُردِرها (طریقه‌ها)ی مسیحیِ کاتولیک، الحق که ژزوئیت‌ها خیلی قدرت انطباق دارند؛ همچون سیستم عصبی کلیسای کاتولیک به حساب می‌آیند. امروزه در کلیسای کاتولیک، آپوس‌دی‌ها قدرت‌انطباق فوق‌العاده بالایی دارند. بی‌تعارف بگویم؛ حتی خود ما به عنوان مؤسسه مَرام، اگر در مقایسه با سایر مؤسسات مطالعات ژئوپولیتکی و استراتژیکی، قدرت انطباقمان بیشتر باشد، قطعاً از هم جلوتر خواهیم بود. در سطح دولت-ملت هم الحق که باید گفت ایران به عنوان یک کشور و ملت، انصافاً در انطباق‌یافتن با حوادث، خیلی جلوتر از همسایگانش است. من درباره عظمت حضرت امام (ره) زیاد صحبت کرده‌ام؛ به نظرم اینکه ایشان در نهایت، قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفت بیش از آن چیزهایی که معمولاً برای نشان‌دادن بزرگی ایشان نقل می‌کنند، حاکی از عظمت ایشان است.

انصافش این است که با توجه به همان مبانی‌ای که ما داریم، الحق و الانصاف که قدرت نظام ما در تطبیق‌دادن خودش با حوادث، خیلی بیشتر از کشورهای همسایه است. این حرف بدی است، ولی نظام ما خیلی به‌موقع «جاخالی» می‌دهد. این نشان‌دهنده ویژگی انطباق‌پذیری‌اش است.

رژیمی مثل سعودی مجبور است هر چند وقت یک بار، بخش‌های ناراضی خودش را به بیرون از مرزهایش سرریز کند؛ برای همین است که همیشه بحران ایجاد می‌کند؛ آن‌ها را گاهی به افغانستان، گاهی به چچن، گاهی به سوریه و گاهی به لیبی می‌ریزد. اما سیستم انتخاباتی ما، خواه برای مجلس و خواه برای ریاست‌جمهوری، به نوعی است که الحق در ایران، به رغم تمام ویژگی‌های احساساتی‌‌ای که جامعه ما دارد، موجب نوعی مَکش می‌شود، یعنی نیازی به سرریزکردن ندارد بلکه حالت خودهضمی[۳] دارد؛ همه را در درون خود هضم می‌کند؛ یکی می‌رود دیگری می‌آید. این‌ها نکات مثبتی است، ولی ممکن است منفی تلقی شود، بنابراین، بیشتر توضیح نمی‌دهم؛ چون این نکته مثبت این ظرفیت را هم دارد که به نقاط منفی تبدیل بشود.

ایرانی‌ها قدرت انطباق دارند؛ مثلاً در زمینه تطبیق تکنولوژیک، ایرانی می‌تواند این هواپیمای اِف ۱۴ را یا آن هلی‌کوپر شِنوک را بالاخره از جایش بلند کند و پرواز بدهد. ۹۵ درصد جهان‌سومی‌ها چنین قدرتی ندارند. این، قدرتِ انطباق است. در زمانی که تحریم بودیم و شرایط سخت بود، مکرر در مکرر اتفاق افتاد که از خارج می‌آمدند و با دیدن سرزندگی و پویایی مردم و جامعه تعجب می‌کردند؛ می‌دیدند که خیابان‌ها پر از جمعیت و مغازه‌ها پر از اجناس است و مردم دارند زندگی می‌کنند. به هر حال، این یعنی حیویت درونی.

[۱] Josip Broz Tito

[۲] Moruroa

[۳] self-digestion

Print Friendly, PDF & Email

دیدگاه ها بسته شده است