عربستان خواهان افزایش تنش در منطقه است

گروهی که بعد از ملک عبدالله در عربستان بر سر کار آمده اند تفکرات جدیدی در برنامه‌های سیاست خارجی خود دارند. این گروه با وارد شدن در جنگ یمن و افزایش تنشها با بازیگران دیگر مانند ایران بر متشنج شدن هر چه بیشتر فضای خاورمیانه تاثیر گذار بوده اند. اکنون بیش از ۵ سال است که منطقه در آتش یک جنگ نیابتی که بعضا شکل طائفی و شیعی سنی به خود گرفته می‌سوزد. آیا ایران مقصر این جنگ نیابتی است یا سعودی؟ آیا ما بیش از اندازه نسبت به عربستان نرمش نشان داده ایم؟ اکنون اتفاقات متعدد در تیرگی روابط دو کشور بیش از هر زمان دیگر تاثیر گذاشته است و چشم انداز روابط ابهام آمیز به نظر می‌رسد

شما پیشتر در همین کافه خبر گفته بودید که رفتار عربستان بعد از مرگ عبدالله تهاجمی‌شده است و در عمل همین گونه شد. اکنون به نظر می‌رسد دو کشور در حالتی هستند که می‌توانند فضای پرتنش‌تری را تجربه کنند. این شرایط را چگونه تحلیل می‌کنید. فکر می‌کنید نقطه عطفی در ماه‌های آینده وجود خواهد داشت؟ شرایط به کدام سو می‌رود صلح یا جنگ؟

این سوال نه تنها برای ما بلکه بطور کلی به دلیل اهمیت منطقه‌ای آن مهم است. این دو عملاً به دو قطب رقیب منطقه‌ای تبدیل شده‌اند. منطقه‌ای که آکنده از رقابت‌های قومی‌و مذهبی است. مسئله این نیست که این دو، کشور مهم و بانفوذی هستند. به عنوان نمونه در آمریکای جنوبی برزیل و آرژانتین و مکزیک و شیلی هم چنین‌اند؛ اما به هم خوردن رابطه آنان پی‌آمدهای به مراتب کمتری دارد و کشورهای اطراف و مجموع منطقه را چندان تحت تأثیر قرار نمی‌دهد. ولی در اینجا چنین نیست، به ویژه که مجموع منطقه و بلکه جهان مسلمان در شرائط ناآرام و پر رقابتی قرار دارد.

البته در گذشته شرایط بدین گونه نبود. نه عربستان دارای این موقعیت بود و نه ایران موقعیت بسیار تاثیر گذار کنونی را داشت. عربستان در گذشته سیاست فعالی در منطقه نداشت و بعد از انقلابهای عربی شکل دیگری از سیاست را در پیش گرفته است. در حال حاضر منطقه و در مجموع جهان مسلمان عمیقاً دو قطبی شده است. یک قطب آن اقلیت‌های دینی و مذهبی مختلف موجود در منطقه هستند، از شاخه‌های مختلف شیعیان گرفته تا مسیحیان و ایزدی‌ها و صابئین؛ و در راس آن ایران قرار دارد. البته باید اذعان داشت که شرایط به گونه‌ای پیش رفته است که ایران به راس بودن و تا حدودی رهبر بودن این قطب کشانده شده است بدون آنکه تصمیم خاصی برای آن داشته باشد. قطب دوم بخش مهمی‌از اهل سنت هستند. البته در مورد قطب اهل سنت رئوس مختلفی وجود دارد. مثلاً ترکیه و همه گروه‌های اخوانی هوادار ترکیه. راس دیگر آن مصر است با توجه به مجموعه ظرفیت‌هایش که ظرفیت دینی آن هم باید در نظر گرفته شود. بدون شک عربستان راس دیگر آن است که می‌تواند از دو راس دیگر تاثیر گذارتر باشد. به هر روی عربستان قطبی مهم است و در شرایط موجود منطقه‌ای، روابط ایران و عربستان معنا و ابعاد جدیدی یافته است.

شما می‌فرمایید که ایران نقشی در این قطبی شدن نداشته است. ادعای تحلیل‌گران غربی و عربی برعکس شما  است. آنها مدعی اند که ایران از عمد منطقه را طائفی و قطبی کرده است و اتفاقی که افتاده این است که در خلا قدرت‌هایی مثل صدام و طالبان که آمریکا به هر دلیلی با آنها وارد جنگ شد و آنها را از قدرت کنار کرد، ایران از این خلا در جهت شیعه کردن منطقه استفاده کرده است و و قدرت قطب شیعه را افزایش داده است. از این جهت منطقه به یک حالت دو قطبی رسیده است.
نظر من این نیست که ایران هیچ نقشی ندارد؛ بلکه به نظر می‌رسد ایران در یک امر واقع شده‌ای قرار گرفته است. اگر بخواهیم دقیقا بحث کنیم باید بگوییم فضا و جریانی پیش آمد و مخصوصا در شرایط بعد از سقوط صدام، یک سلسله دلواپسی‌ها و ترس‌ها و بعضا توهم‌هایی در بوجود آوردن این فضا نقش بازی کردند. اگر دلایل مختلفی را که آمریکایی‌ها، یعنی نو محافظه کاران از بوش گرفته تا رامسفلد و پل ولفوویتز و دیک چنی برای حمله به عراق بیان می‌کنند در نظر داشته باشیم می‌بینیم که یکی از مهمترین آنها این است که با برداشتن صدام در پی ایجاد کشوری هستند که مدلی برای دیگر کشورهای منطقه باشد. آمریکا به تعبیر خودش به دنبال ایجاد سیستمی‌باز و دموکراتیک بود. مسئله‌ای که حتی در زمان بوش اول نیز مطرح شده بود. بعد از ۱۱ سپتامبر موضوع خاورمیانه بزرگ مطرح می‌شود و اینکه باید اقداماتی انجام شود که کشورهای منطقه به رویکردی باز و دموکراتیک برسند.
پس از حادثه ۱۱ سپتامبر گزارشی به سفارش سازمان ملل و توسط یونسکو در مورد اوضاع داخلی، اجتماعی، سیاسی، اوضاع آموزشی و کتابهای درسی کشورهای عربی تهیه شد که این کشورها چه مسائلی دارند و چه آموزش‌هایی می‌دهند و چگونه افرادی پرورش می‌دهند که می‌توانند حادثه ۱۱ سپتامبر را بوجود بیاورند. اگر این گزارش را ببینیم تا اندازه‌ای دلایل سیاست خاورمیانه‌ای نو محافظه کاران را می‌توان درک کرد. در این گزارش آمده که سیستم آموزشی و کتابهای درسی این کشورها “حفظ محور” هستند. به هر روی این سیستم، یک ذهن تحلیلی و خلاق و مبتکر تربیت نمی‌کند. همچنین سیستم اجتماعی که کاملا بسته است و نظام حاکم اجازه حضور طبیعی افراد بر اساس استعدادها و شایستگی‌ها را نمی‌دهد. در نتیجه آنها بیان می‌کنند برای اینکه یک جامعه باز، مترقی و رو به توسعه و همراستای با اهداف و منافع و مصالح خود بوجود بیاوریم، باید نظام سیاسی کنونی خاورمیانه را از بین ببریم تا نظام متناسبی بوجود آید.
برای مثال با اینکه کشور مراکش کشور مطلوبی برای آمریکا و اروپایی‌ها است ولی این فشار در آنجا هم وجود داشت که معیارهای جامعه‌ی باز را تحقق بخشند. ولی این فشارها بیش از همه روی مصر و عربستان بود که این کشورها به سمت جامعه باز بروند. به هر حال سوال این بود که بررسی شود چرا افرادی در این جوامع تربیت می‌شوند که حادثه یازده سپتامبر را بوجود می‌آورند. در جهت رسیدن به این هدف، به این نتیجه رسیدند که یک مدل موفق باید ایجاد شود و صراحتا اعلام شد که باید بعد از صدام جامعه مطلوبی را بسازیم. همه کشورهای عربی این را می‌دانستند. در نتیجه، سقوط صدام موجب وحشت کشورهای عربی شد، در حالی که این کشورها همگی از صدام هم می‌ترسیدند و از حذف او خوشحال بودند. عربستان همیشه از صدام ترس داشت، حتی زمانی هم که به او کمک می‌کرد. از این رو عموم کشورهای عربی از این جریان دچار واهمه شدند که بعد از عراق نوبت آنها خواهد شد.
بیشترین کمک‌ها به زرقاوی و کسانی که بعد از ۲۰۰۳ در عراق اعمال تخریبی و تروریستی انجام می‌دادند از سوی سوریه، اردن و عربستان بود. در شرایط جدیدی که در عراق بوجود آمد اکثریت با شیعیان بود. مرجعیت عراق و همه عقلا اصرار داشتند که جامعه در خلا نماند و حکومتی عراقی تشکیل شود. برای اینکه حکومت تشکیل شود باید قانون اساسی تصویب می‌شد و انتخابات پارلمانی شکل می‌گرفت و وزارت‌خانه‌ها و ریاست جمهوری بوجود می‌آمد.
عربستان از ابتدای شروع این مسائل، درمقابل این جریانات ایستاد. چیزی بین ترس و توهم در عربستان و جبهه آنها وجود داشت و آن این بود که اکثریت در عراق با شیعیان است، لذا قدرت از آنِ آنها خواهد بود. در نتیجه عراق جدید در کنار ایران قرار خواهد گرفت. بعد از سقوط صدام موضوع هلال شیعی توسط عبدالله پادشاه اردن و مبارک مطرح شد و در قالب این موضوع سخنان بسیاری به میان آمد. مبارک می‌گفت شیعیان بیش از آنکه شهروند کشورشان باشند، طرفدار ایران هستند. این تعابیر از طرفی توسط مقامات سیاسی و اجتماعی مطرح می‌شد و از طرفی توسط رسانه‌ها به آن دامن زده می‌شد. در کنار آن، عالمان دینی رویکردی شدیدتر نسبت بدان داشتند. در این شرایط مشکلات فراوانی ایجاد شد و در ضمن این مشکلات، شرایط و فضای جدیدی بوجود آمد. در این شرایط جدید ایران به طور طبیعی بهترین کشوری بود که همه اتهامات به سوی آن نشانه رود.
البته قابل انکار نیست که ایران اولین کشوری بود که عراق را به رسمیت شناخت و طرفدار شکل‌گیری قانون اساسی و انتخابات در عراق بود. اینها دقیقا همان معیارهای دموکراتیکی بود که آمریکا می‌خواست و از قضا ایران هم به دلایلی طرفدار این سلسله مسائل بود. در طی این مجموعه اتفاقات این تصور ایجاد شد که ایران در پی بسط نفوذ دینی و در کنار آن نفوذ سیاسی است. لذا ایران بدون آنکه بخواهد در امر واقع شده‌ای قرا گرفت.

احتمال دارد که این اتفاقات در راستای منافع ایران شکل گیرد و یا برعکس آن اتفاق بیافتد؟
این موضوع وجود دارد که بالاخره از طرف گروههای غیر دولتی اقداماتی برای معرفی و به هر صورت بیان معارف تشیع انجام شد و در بعضی موارد به شیعه شدن بعضی افراد هم منجر گردید. ولی این موضوع، مسئله‌ای نیست که باعث شود شرایطی بوجود بیاید که موجب قطبی شدن منطقه شود. اما در آن شرایطِ بعد از سقوط صدام و خاطرات تاریخی ناخوشایندی که بسیاری از اهل سنت نسبت به شیعیان داشته‌اند، – که عموماً اتهام و توهّم بود – این تلقی ایجاد شد که ایران در پی قطبی کردن منطقه است. حال آنکه ایران بعد از انقلاب پیوسته بر اخوت و برادری اسلامی‌تأکید کرده است.

در این راستا و در مسائل پیش روی آمده قائل به فاصله‌ای بین گفتمان دولت جمهوری اسلامی‌و گفتمان انقلاب اسلامی‌هستید؟ یعنی وجود دو گفتمان جدا از هم از طرف ایران در شکل گیری دو قطبی صحبت شده تاثیر گذار بوده است؟

به این مسئله به اجمال در مقاله «منطق قدرت و منطق انقلاب؛ الزامات ژئوپلتیکی ایران» پرداخته‌ام. [اینجا] این دو گفتمان به اصطلاح پارادایم‌های خود را دارند. وقتی کشوری تبدیل به یک قدرت منطقه‌ای می‌شود سلسله الزاماتی بوجود می‌آید که باید مورد لحاظ قرار گیرد. در واقع موضوع این است که وقتی کشوری در مرحله انقلابی خود است طبیعت تحولات، تاثیرگذاری و توقعاتی که از آن وجود دارد، حالت و نوع خاصی دارد و ملزومات خود را دارد. اما موقعی که این کشور تبدیل به قدرت می‌شود مسئله به شکل دیگری درمی‌آید. اینها دو گونه‌اند و دو منطق تحولی دارند و هر مدل اقتضائات خود را دارد.
به هر روی دو مدل هست و هر کدام در زمان خود کاربرد خود را دارد. بنابراین در نهایت، زمانی که کشوری به عنوان یک قدرت مورد توجه قرار می‌گیرد، احکام خاصی روی آن بار می‌شود که متفاوت است با ویژگی‌های دوران انقلاب. این در همه انقلاب‌ها وجود دارد و مخصوص ایران نیست. کشورهای دیگری هم وجود دارند که به هر حال در ایام انقلاب یک نوع رفتار داشتند و بعد از اینکه نظام‌شان تثبیت ‌شد مجبور شدند در چارچوب دیگری عمل کنند.

به هروی الان در منطقه آنچه اتفاق می‌افتد کشته شدن مسلمانان و در حاشیه امن ماندن دشمان اصلی منطقه یعنی آمریکا و اسرائیل است. ما در حالی مشغول جنگ نیابتی با عربستان هستیم که در قانون اساسی ما و در آرمان‌های انقلاب اسلامی‌سخن از  تحقق اخوت و برادری مسلمین کرده ایم؟ آیا از این مسیر و ارمانها فاصله نگرفته ایم؟ به هر روی منطقه درگیر یک جنگ اسلامی‌است که یک طرفش ایران است و حتی در داخل ایران، سیاسیون از جنگ صحبت می‌کنند. و این در تعارض با تلاش چندین ساله ایران است که با دشمن مشترک جهان اسلام بجنگد. آیا ایران در راستای ثابت کردن این آرمان که بزرگترین دشمن کشورهای منطقه آمریکا و اسرائیل است شسکت خورده است؟
حال اینکه تجربه ما چه بوده و اینکه چه میزان توفیق داشته‌ایم بحث مفصلی است و فرصت آن نیست که در موردش به صورت صریح صحبت شود. در حال حاضر درچارچوب روابطی که بین ایران و عربستان وجود دارد باید این موضوع را مطرح کرد. مشکل بین ایران و سعودی‌ها هم اکنون ناشی از آن است که عملا آنها ایران را به جنگی ناخواسته کشانده‌اند. بعد از اینکه دولت جدید سرکار آمد با توجه به شرائط ایام انتخابات و انتظارات بیگانگان، رئیس جمهور در اولین مصاحبه خود صریحا گفت که می‌خواهد با همسایگان و مخصوصا همسایگان جنوبی رابطه‌ای متوازن، خوب، فعال و محترمانه و مبتنی بر منافع متقابل داشته باشد و این موضوع را ایشان و وزیر امور خارجه بارها تکرار کردند و به عناوین مختلف بر آن تأکید کردند. در زمان سعود الفیصل، خود ایشان گاهی علامت مثبتی نشان می‌داد و از این موضع استقبال می‌کرد.
اما نظام سعودی در مجموع خواهان رویارویی سیاسی و تبلیغاتی بود و کاری نماند که بتوانند انجام دهند و انجام نداند. سیاست آنان را از خلالِ اختلال در گفت‌وگوی ایران با کشورهای پنج بعلاوه یک می‌توان دریافت. سعودی‌ها از لابی‌گری و پول خرج کردن و روش‌های رسانه‌ای وسیاسی در این مسیر استفاده کردند. آنها انواع و اقسام کارها را انجام دادند و ایران به هر حال علامت مثبتی را از جانب آنها ندید. مضافاً که وزیر امور خارجه ایران در تشیع جنازه ملک عبدالله حاضر شد. به هر حال باید گفت ایران به رقابتی خصمانه کشانده شد. حال آنکه مقامات ایران خواهان رابطه‌ای خوب و مسالمت‌آمیز بودند.

اگر بخواهیم این مسئله را تفسیر کنیم و روی همین موضوع ایجاد تنش و کشانده شدن ایران به سمت تخاصم از سوی عربستانی تاکید کنیم، آیا نمی‌توان این موضوع را شکست تلقی کرد؟ ایران خواستار وحدت و امت واحده بوده است و تلاش کرده است با اتحاد همه مسلمین با دشمن مشترک، اسرائیل بجنگد ولی جریان به‌گونه‌ای است که آنها ایران را در بازی خود کشاندند و به سمت تخاصم بردند. پس در نتیجه آنها در استراتژی خود که رویارویی بوده است برنده شدند. ایران با گرفتن سفارت عربستان به نوعی به بازی آنها کشانده شد.
باید این موضوع را در نظر گرفت که تنها نکته منفی از طرف ایران همین موضوع سفارت بود و بجز آن هیچ مسئله منفی دیگری که ایران شروع کننده باشد و یا خواهان متشنج شدن رابطه باشد، وجود ندارد. موضوع سفارت واکنش طبیعی به کشتار زائران ایرانی بود که از طرف مردم انجام شد. در جریان منی چون به تدریج مردم عمق فاجعه را دریافتند و اینکه تا چه مقدار طرف مقابل بدون مسئولیت و بلکه متعمدانه این کار را انجام داده است؛ به دلیل این فهم تدریجی آنها واکنش خاصی نشان نداند، و نمی‌توانستند انجام دهند. امّا در جریان اعدام شیخ نمر این عقده ترکید و مسئله سفارت پیش آمد. که البته کار بسیار اشتباهی بود و هیچ توجیهی نداشت و این تنها نکته منفی از جانب ایران بود. ولی رفتارهای دیگر ایران مثبت است و به دنبال مذاکره و همکاری‌ بوده است. واقعیت این است که ما به چنین جنگ اعلام ناشده‌ای کشیده شده‌ایم. البته این به معنای قدرت طرف مقابل نیست. طرف عربستانی به دلیل شرایط خاصی که دارد و شرایطی که جهان عرب در آن قرار دارد و مسائلی که آنها در سالهای اخیر در رسانه‌های‌شان بیان می‌کردند، به هر حال با توجه به این مجموعه مسائل، ایران را به این موضع سوق داد. نه بدان علت که قدرت داشتند و یا ایران ضعیف بود. واقعیت این است که این موضوع را بسیاری از دیپلمات‌ها و کارشناسان غیر ایرانی هم مطرح کرده‌اند که بیشتر حق با طرف ایرانی است.

بخشی از دوستان می‌گویند که در دوره آقای عبدالله فرصتی به وجود آمد که بتوان مسائل را حل کرد. به نظر می‌رسید که عبدالله در این مورد ابراز تمایل کرده بودند و نگاهش به ایران مثبت بود، ولی در دوره تنش‌زایی آقای احمدی نژاد این روابط به تخاصم منجر شد. یعنی آن فرصت استثنایی از بین رفت و نه تنها نتوانستیم از آن فرصت استفاده کنیم بلکه در این دوره ما خود شروع به تخاصم با عربستان کردیم. نظر شما چیست؟
واقعیت این است که سیاست موجود عربستان با ایران بیش از آنکه ناشی از مسائلی باشد که به آنها اشاره می‌کنید، ناشی از تفکر جدیدی است که در سالهای اخیر بوجود آمده است. ما باید این را بپذیریم. در مقالاتی هم که اخیراً توسط آمریکایی‌ها نوشته می‌‌شود به این موضوع تأکید می‌کنند که عربستان در طی این سالها به شدت تغییر کرده است.
یک نمونه از مقامات تصمیم گیر عربستان محمد پسر ملک سلمان است. او جوانی است حدود سی سال، هر چند وی در ظاهر تصمیم گیری‌ها دیده می‌شود اما چنین نیست که او به تنهایی تصمیم‌ساز باشد. بلکه به هر حال مجموعه‌ای از افراد پشت او و تصمیم‌های او هستند و با کمک این مجموعه است که او به عنوان سخنگوی آنان حرف می‌زند، عمل می‌کند، برنامه می‌دهد و خط مشی تعیین می‌کند. این مجموعه چه کسانی هستند؟ بخش تصمیم‌ساز و تصمیم‌گیر عربستان در طی سالهای اخیر به معنی واقعی کلمه، ذهنیتی دیگر یافته است. درست یا غلط بودن و یا موفق و ناموفق بودن آن حرف دیگری است، موضوع این است که اکنون قدرت دست سلمان نیست. مضافاً آن که هر چند سلمان پسر عبدالعزیز است و از نسل قدیم می‌باشد، ولی شرائط جدید او را هم تحت تاثیر قرار داده است. لذا طبقه جدیدی به وجود آمده که عمل می‌کند و سیاست‌ها را رقم می‌زند.
موضوع این است که سیاست ۲۰۱۶ عربستان در مجموع با سیاستهای ۲۰۰۶ یا حتی ۲۰۱۰ تفاوت دارد. یک گروه جدیدی آمده است و جالب توجه است که این گروه جدید موضعی استثنایی دارد. بعد از جنگ جهانی عموم دولت‌های رادیکال و انقلابی، محافظه‌کار شدند و در عربستان با عکس این واقعیت مواجه هستیم. یک رژیم عمیقا محافظه کار و ترسو – ترسو به این معنی که برای حفظ خودش همه چیز را کتمان می‌کرد و به هرکس که اعتراض داشت پول می‌داد و منتقدان را به نوعی ساکت می‌کند و عمدتا با پول و گاهی ترور و امثال آن جلو می‌رفت – تبدیل به رژیمی‌رادیکال شده است. رژیمی‌که به تمام معنی محافظه‌کار بود و هنوز هم به زنان اجازه رانندگی نمی‌دهد و جامعه‌ای است با ساختارهای قبیله‌ای و عشیره‌ای. یعنی نه تنها رژیم محافظه‌کار است که جامعه نیز به لحاظ اخلاقی و رفتاری هم چنین است. یک چنین نظامی‌هم اکنون به یک کشور رادیکال تبدیل شده است. شما می‌بیینید بعد از جنگ دوم جهانی رادیکال‌ها و حتی سوپر انقلابی‌ها ملایم می‌شوند، در اینجا عکسش را شاهد هستیم. چرایی این موضوع بحث دیگری ست و ما باید این را در یابیم که ما با رژیم جدید، با افراد جدید، با خصوصیات و تفاسیر جدید روبرو هستیم، که ممکن است بسیاری از ایده‌ها و سیاست‌هایش اشتباه باشد. مهم این است که به هر حال عملاً با رژیم جدیدی روبرو هستیم.

با این وضعیتی که ما در منطقه داریم اگر یک سایکس پیکوی جدیدی شکل بگیرد و مرزها به هم بخورد، عربستان با این تغییر مرزها چه خواهد کرد؟ اگر این مرزها به هم بخورد در آن دو قطبی شکل گرفته چه مسائلی شکل خواهد گرفت؟ در این دو قطبی بخش شیعه کاملا متحد به نظر می‌رسد و یک سر دارد که آن ایران است و بقیه ادعایی ندارند. ولی در قسمت مقابل عربستان، مصر و ترکیه مدعی هستند. اگر مرزها بهم بخورد، در این شرایطی که ترکها از مرزهای خودشان جلوتر رفتند و مترصد فرصت‌های زیادی هستند، در این فضا عربستان چه برنامه‌ای دارد که بتواند سیادت خود را بر دیگران حفظ کند و البته این حالت را ترکیه و مصر هم دارد، نقش عربستان چگونه می‌تواند رقم بخورد؟

البته نگفتم ایران رهبری یک قطب را دارد، ایران به هر روی به این سوی کشانده شده است و این یک موضوع صرفا سیاسی نیست. بلکه دارای ریشه‌های تاریخی، مذهبی و فرهنگی است. مسئله بسیار پیچیده‌ای است. اینچنین نیست که ایران رهبری این قطب را دارد و یا مایل است که داشته باشد، بلکه به این مسیر کشانده شده است. فرض کنید حتی مسیحی‌های عراقی، سوری، لبنانی می‌گویند نقطه اتکای ما ایران است، اگر چه به صورت عملی ایران برای آنها کاری انجام نمی‌دهد. ولی اینکه ایران قوی و بانفوذ بماند و در برابر دیگران عقب نشینی نکند برای آنها فضای تنفسی بیشتری ایجاد می‌کند و ایران قوی بطور طبیعی برای آنها نوعی پشتوانه است. یک پشتیبان اطمینان بخش است. این نیست که ایران مدعی چنین رهبری‌ای باشد. بعضاً این تلقی دیگران است که نقش شما را تعیین می‌کند.

حالا که ما در این شرایط قرار گرفتیم مدعی دیگری وجود ندارد ولی در آن طرف این طور نیست. درست است؟
عربستان به دلیل اینکه مکه و مدینه را دارد که از نظر ما دو سرزمین مقدس است و ولی از نظر بسیاری از ساکنان کشورهای اسلامی‌وجود مکه و مدینه عملا به عربستان نوعی مشروعیت و مقبولیت دینی می‌دهد. مقبولیت و احترام مکه و مدینه به نظام حاکم تسری پیدا کرده است. شاید این یک بهانه باشد ولی خلاصه این بهانه برای گروه مردم مقبول است و آن را می‌پذیرند، از این رو بویژه حرمین شرفین مقبولیتی طبیعی برای کل کشور و کل نظام ایجاد می‌کند. این احساس در مقایسه با گذشته حتی قوی‌تر شده است و این موضوع به علت مجموعه شرایطی است که برای عربستان بوجود آمده است.

از این رو عربستان خیلی نگران آینده خود نیست؟
نه این چنین نیست و نمی‌شود این نتیجه را گرفت. قبل از هر موضوعی باید گفت که نظام موجود عربستان علیرغم همه دشمنی‌هایی که با ما می‌کند در مجموع به مراتب از هر آلترناتیو دیگری که از درون عربستان سربرآورد، حتی اگر غرب‌گرا هم باشد، به دلایل مختلفی که توضیحش مفصل است، بیشتر به نفع ایران و شیعیان است. هر آلترناتیو دیگری در عربستان به دلیل ویژگی‌های استثنایی جامعه‌اش تا آینده‌ای غیر قابل پیش بینی، تعارضش با ایران و با تشیع و با شیعیان داخلی خود به مراتب بیش از نظام موجود خواهد بود. مشکل ما با این نظام نیست، با این کشور است. این کشور در درونش گروه‌های فوق العاده ضد ایرانی وضد شیعه دارد و حاکمان موجود در مقایسه با آنها به مراتب قابل قبول‌تر هستند.
صرف نظر از نکته اخیر، نگرانی آنها از جهات زیادی است. این سوال یک سوال پیچیده‌ای است و یک جواب ندارد. اول اینکه عربستان یک کشور نبود و توسط عبدالعزیز شکل گرفت و تبدیل به یک کشور شد که این موضوع به دهه سی قرن بیستم باز می‌گردد که با کمک انگلیس این کشور شکل می‌گیرد. از آن سو به بعد از اواسط دهه سی که قدرت در دست عبدالعزیز است عربستان به یک کشور کاملا بسته و منزوی به لحاظ آموزشی و فرهنگی و ارتباطی تبدیل می‌شود، این جریان ادامه دارد تا اینکه اواسط دهه سی نفت کشف می‌شود و مدتی بعد جنگ دوم اتفاق می‌افتد. تا پایان جنگ شرایط عربستان از لحاظ مالی بسیار دشوار است تا اینکه ملاقاتی بین روزولت و عبدالعزیز بر روی یک ناو آمریکایی صورت می‌گیرد. از آن تاریخ به بعد عربستان عملا به یکی از وابستگان اصلی آمریکا و سیاست‌های آمریکا در منطقه و بویژه در زمینه انرژی و نفت تبدیل می‌شود.
موضوع دوم این است که خاندان سعودی اصولا بدوی هستند. البته این عقل بدوی برای جامعه عربستان لازم بود. بعد از عبدالعزیز پسرش سعود می‌آید که از پدرش هم بدوی‌تر بود و بصورتی اسراف‌آمیز عمل می‌کرده، تا آن که در ۱۹۶۴ عقلای خاندان سلطنتی و بخش دینی تصمیم می‌گیرند سعود را کنار بگذارند. بعد از او فیصل می‌آید که به نوعی عربستان امروز با معماری او شکل گرفت. در تمام این سالها اینها با مشکلات زیادی مواجه بودند. مشکلات داخلی، مشکلات حضور چپ‌‌گرایان،‌ اعم از کمونیست و سوسیالیست و ناسیونالیست، به قدرت رسیدن ناصر، وجود کشورهای رادیکال اطراف مانند عراق و سوریه و یمن، ترس از فضای عمومی‌و مسائل گوناگون پیوسته وجود داشته است.
در اینجا آنچه که به اینها اطمینان می‌داد و عملا از آنان حمایت می‌کرد، پشتیبانی آمریکایی‌ها بود. وجود آمریکا این احساس را به آنها می‌داد که تنها نیستند. این جریان، بطور سنتی تفکر سیاسی آنها را سامان می‌داد. در سالهای اخیر از زمان اوباما به بعد این تفکر در نخبگان عربستانی، بوجود آمد که دیگر آمریکایی‌ها ملتزم به حمایت از ما نیستند و صریحا این را در مقالات و رسانه‌های خود گفتند و نوشتند. اوباما در مصاحبه‌ای گفت ما خون سربازهایمان را نمی‌توانیم برای حمایت از شما بدهیم. منظور این است که در سالهای اخیر آنها احساس‌ می‌کنند که آمریکای اوباما و بعد از اوباما تعهدی به حمایت از عربستان ندارد.
عربستان به این نتیجه رسیده است که باید روی پای خود بایستد و آمریکای جدید آن تعهد قدیمی‌را نسبت به آنها نخواهد داشت. با توجه به شرائط جدید کوشیدند راه‌حل‌هایی را بیابند. آنها می‌گویند که ما به این نتیجه رسیده‌ایم که باید به خود و برادرانمان تکیه کنیم. منظور از برادران کشورهای عربی و اسلامی‌است. این احساس در سعودی‌ها وجود دارد که آمریکایی‌ها آنها را در مقابل ایران تنها گذاشتند و یک احساس وحشت دائمی‌نسبت به آینده در آنها تشدید شده است، نه اینکه عربستان عاری از مشکل است اما احساس خطر و توهم خطری که آنها دارند بیش از خود خطر و واقعیت خطر است. علت مهم آن و یا یکی از علت‌های مهمش، آن پشتوانه آمریکایی است که از دست داده‌اند و به جهت آن خیلی احساس بی‌پشتوانگی می‌کنند. نکته دوم این است که چون آنها در متن فعال سیاست نبوده‌اند لذا از هر تر و خشکی می‌ترسند. کسی که تجربه دارد می‌داند چه چیزی خطر است و چه چیزی خطر نیست و اگر خطری وجود دارد تا چه مقدار خطرناک است. کسی که آشنا نیست با هر مسئله‌ای دستپاچه می‌شود. یکی از نمونه‌های خوب آن جنگ یمن است که روش و استراتژی آنها در این جنگ و نحوه بمباران آنها به لحاظ نظامی‌و سیاسی و یا از هر بعد دیگری، اشتباهی فاحش است. مضاف بر اینکه وحشیانه و بدویانه هم است. آل احمد در کتاب «خسی در میقات» نوسازی سعودی‌ها را «بدویت موتوریزه» می‌گوید، بر همان اساس جنگ ظالمانه یمن را می‌توان «بدویت فانتومیزه» گفت. با هواپیماهای مدرن نسل جدید به گونه‌ای بدویانه می‌جنگند.

Print Friendly

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *