خلافت، شاه کلید تئوری بنیادگران است

خلافت، شاه کلید تئوری بنیادگران است[۱]

جریانی خشونت طلب و رادیکال که سودای احیای خلافت اسلامی در سر دارد. جریانی که در مدتی کوتاه توانست به فتوحاتی قابل توجه دست یابد و از سوریه به عراق آمده و بخش‌هایی از سرزمین عراق را هم اشغال کند. گروهی که مشخص نیست ایدئولوژی فکری آنهابرگرفته از کدام متفکر و اندیشمند اسلامی است که این‌گونه راحت سر می‌برد و تجاوز می‌کند. اما هر که هستند، خود را خلیفه مسلمانان جهان می‌خوانند و از همه پیروان آخرین دین الهی می‌خواهند که از آنهاپیروی کنند. برای فهم بهتر تئوری خلافت اسلامی در گروه‌های اهل سنت به سراغ یکی از اندیشمندان این حوزه رفتیم تا آرا و نظریات متفکرین اسلامی و همچنین سیر تحول آن و البته نسبت احتمالی‌اش با آنچه امروز از سوی دولت اسلامی عراق و شامات ارائه می‌دهند را مورد واکاوی قرار دهیم. دکتر محمد مسجد جامعی عضو هیات علمی دانشکده روابط بین‌الملل وزارت امور خارجه معتقد است: «برای شناسایی داعش، باید القاعده و جبهه النصره را مورد بررسی و مطالعه قرار داد.» سفیر پیشین ایران در واتیکان بر این باور است، اقدامات خشونت‌باری که اعضای این گروه انجام داده‌اند، باعث شده بسیاری از نیروهای بعثی عراقی که در ابتدا جذب داعش شده بودند، از این گروه تروریستی رویگردان شده و از آنهااعلام برائت کنند. مشروح گفت‌وگوی مهرنامه با سفیر اسبق ایران در مراکش را در ادامه می‌خوانید:

داعش در چند وقت اخیر به سرعت رشد کرد و توانست اثرات عمیقی بر روندهای سیاسی عراق و سوریه بگذارد و مدعی احیای خلافت اسلامی در منطقه شد. تئوری که متفکران مختلفی درباره آن آثاری ارائه کرده‌اند. به عنوان اولین سؤال، باورهای ایدئولوژیک داعش را برگرفته از نظریات کدام جریان و گروه می‌توان دانست؟

داعش یکی از انشعابات القاعده است و به صورت مشخص‌تر یکی از انشعابات جبهه النصرتی است که آن هم شاخه‌ای از القاعده بود و در سوریه فعالیت می‌کرد. این که چرا این جریان ایجاد شده بر اساس یک تئوری قابل بیان نیست، البته القاعده برای خودش تئوری دارد ولی آنچه به آن استناد می‌کنند و اظهار می‌دارند طبق یک تئوری مشخص نیست. به عبارت دیگر شکل‌گیری دولت عراق و شامات به این دلیل شکل می‌گیرد که ما یک القاعده داریم، این سازمان در اوایل دهه ۹۰ شکل می‌گیرد و این شکل‌گیری هم بر اساس تئوری‌های خاص خودش که مفصل هم هست و در اینجا فرصت طرح و بحث آن نیست. القاعده در دهه ۹۰ تحولاتی دارد. مدتی در سودان بودند، بعد به افغانستان می‌روند در آن کشور به طالبان و ایدئولوژی آن گروه نزدیک می‌شوند و در ادامه و در دهه ۹۰ به داخل افغانستان می‌آیند. تا این که به سال ۲۰۰۱ می‌رسیم و داستان ۱۱ سپتامبر پیش می‌آید. بعد از آن و در ادامه و در سال ۲۰۰۳ و سقوط صدام حسین را داریم و در آن چارچوب پدیدار شدن زرقاوی و القاعده عراق را داریم و بعد هم می‌رسیم به ناآرامی‌ها در سوریه و رخدادهایی که در این کشور شکل می‌گیرد. در سوریه یکی از اصلی‌ترین گروه‌های مخالف که اتفاقاً مسلحانه هم عمل می‌کردند، جریان القاعده بود که عنوان خود را جبهه النصره گذاشت. پس از مدتی این جریان هم انشعابی می‌کند و داعش شکل می‌گیرد. باید توجه کرد آنچه امروز به عنوان دلیل شکل‌گیری داعش مطرح شده صحیح نیست. در واقع داعش از القاعده پدیدار شده است. بعدها مطلبی تحت عنوان تئوری خلافت مطرح کردند که این مسأله هیچ ارتباطی به ریشه‌هایی که منجر به شکل‌گیری داعش می‌شود، ندارد. به عبارت دیگر، ریشه یک چیز است و مسائلی که در حال حاضر مدعی آن هستند امر دیگری است. گاهی وقت‌ها گروه‌هایی داریم که شعارها و ادعاهایشان در تناسب با عواملی است که به آنهاشکل داده است. اما در اینجا و درباره داعش بدین صورت نیست.

یعنی بر اساس آنچه مدعی هستند و ادعای احیای تئوری خلافت اسلامی است، ایدئولوژی منظم فکری پشت آن نیست؟

مقصود من این است که داعش از جبهه النصره شکل گرفته که خود بخش و شاخه‌ای از القاعده است. بر این اساس طرح تئوری‌هایی چون احیای خلافت اسلامی و مباحثی که امروز به عنوان دلیل اصلی تشکیل داعش طرح می‌کنند صحیح نیست.

قدری به موضوع تئوری خلافت بپردازیم، سال‌ها بود که تئوری جدیدی در این باب شنیده نشده بود و عموماً به مدل‌ها و مبانی پیشین استناد می‌شد. آیا آنچه داعش مطرح می‌کند یک تئوری جدید است؟

درباره تئوری خلافت آن‌طور که در نزد اهل سنت وجود دارد، نظرات و ایده‌های مختلف و متفاوتی وجود دارد و این طور نیست که یک قالب نظری مشخص داشته باشیم و نظرات مختلفی پیرامون این تئوری وجود دارد. همچنین باید توجه کرد درباره این که مفهومش و وظایفش چیست و … دیدگاه‌های بسیار متفاوتی میان متکلمین و متفکرین اهل سنت وجود دارد. موضوع دوم این است که دورانی که عثمانی‌ها مستقر می‌شوند و خود را خلیفه می‌نامند، که این داستان مربوط به قرون ۱۵ و ۱۶ میلادی است و موقعی که اینها ممالیک (که در مصر بودند و بازماندگان صلاح‌الدین ایوبی هستند) را شکست می‌دهند، بر اساس یک فعل و انفعالاتی، خود را به عنوان خلیفه مسلمین قلمداد می‌کنند و علما هم به عنوان خلیفه مسلمین شناخته می‌شوند. عموم جهان اسلام هم در آن زمان سلطان عثمانی را به عنوان خلیفه کل جهان اسلام به رسمیت می‌شناسد. آن زمان البته کما بیش در ابتدای قدرت یافتن عثمانی‌هاست (بعد از سلطان محمد فاتح و در زمان سلطان سلیم) که از سلاطین قدرتمند عثمانی است. در آن موقع عموم مسلمانان از شبه قاره گرفته تا مسلمانانی که در شما آفریقا بودند سلطان عثمانی را به عنوان خلیفه مسلمین به رسمیت می‌شناختند. حتی سیوطی که از عالمان بزرگ اهل سنت است و فرد بسیار کثیر الاطلاعی هم است، بیان می‌کند فقط مدت ۳ سال و در فاصله بین ممالیک و عثمانی‌ها، مسلمانان خلیفه نداشتند و بعدها که عثمانی‌ها مدعی خلافت می‌شوند، عموم مسلمانان خلافت آنهارا به رسمیت شناختند. این جریان تا زمان براندازی خلافت در ترکیه جدید توسط آتاتورک ادامه پیدا می‌کند. بعد از آن ما شاهد سلسله جنبش‌ها و تئوری‌ها و حتی برخی اقدامات عملی در مناطق مختلف مسلمان‌نشین برای احیای خلافت و این که مسلمانان باید خلیفه‌ای داشته باشند، هستیم. در این مسیر تئوری معروفی در سال‌های ۵۰ میلادی توسط آقایی فلسطینی ـ اردنی به نام نبهانی مطرح می‌شود. تئوری حزب التحریر که هنوز هم در آسیای مرکزی وجود دارد، از آن پیروی می‌کند. باید خاطر نشان سازم که این تئوری به عنوان منظم‌ترین گرایش به لحاظ فکری و کلامی و نظری در میان نظریات خلافت در اهل سنت است. البته به جز ایشان هم کسان دیگری در این عرصه فعال بوده‌اند، اما منظم‌ترینش همین نظریه آقای نبهانی است. بنابراین تا سقوط عثمانی‌ها عموم مسلمانان خلیفه موجود در استانبول را به عنوان خلیفه المسلمین می‌شناختند. اما بعد از این که عثمانی ساقط می‌شود، اتفاقات دیگری می‌افتد که قصه مفصلی دارد.

قدری تئوری آقای نبهانی را شرح می‌دهید؟

آن تئوری مفصل است. کتاب ایشان نظریه الخلافه است و با توجه به معیارهای فکری و کلامی که در اهل سنت است، بحث می‌کند و می‌گوید بر مسلمانان لازم و واجب است که خلیفه‌ای داشته باشند. دلایل قرآنی، حدیثی و همچنین شواهد تاریخی آن را هم بیان می‌کند و این که خلیفه می‌باید چه وظایفی انجام دهد را نیز شرح می‌دهد.

نبهانی چه شاخصه و مولفه‌هایی برای واجد شرایط بودن خلیفه برمی‌شمرد؟

یکی از شاخصه‌هایی که بر می‌شمرد موضوع قریشی بودن خلیفه است و بر آن تصریح هم می‌کند. تئوری او، تقریباً هم راستا با تئوری‌های دیگری است که در این میان مطرح شده است. کتاب او یکی از مهم‌ترین تئوری‌هایی است که در زمینه خلافت نوشته شده است. علت هم این است که ایشان یک فقیه، متکلم و عالم باسواد اهل سنت است. نه یک روشنفکر یا یک جوان که تنها تحت تأثیر احساساتش، صحبت‌ها و نظریاتی را مطرح کرده است. نبهانی کاملاً بر فقه، کلام، تاریخ و قسمت‌های مختلف علوم انسانی اشراف دارد و کتابش یکی از مهم‌ترین کتاب‌هایی است که پس از سقوط امپراتوری عثمانی درباره خلافت و مولفه‌ها و شاخصه‌های خلیفه صالح نوشته شده است.

درباره مکان خلافت توضیحی داده شده است؟

خیر. چون آن اصلاً ملاک نیست و از نظر فقهی مکان مطرح نیست.

چون رشیدرضا در کتابش موصل را به عنوان مکان مناسب برقراری مرکز خلافت اسلامی معرفی می‌کند و استدلال می‌کند چون هم شیعیان، هم اهل سنت و هم کردها در آنجا حضور دارند، موصل مکان مناسبی برای تشکیل خلافت اسلامی است؟

رشیدرضا خیلی شخصیت باثباتی نداشت و هر روز به سمت یک فرد گرایش پیدا می‌کرد. یک روز به سمت فواد ملک مصر بوده، یک روز به نفع ابن سعود در عربستان بوده است و به عبارت عامیانه فرد نان به نرخ روز خوری بوده است. بنابراین متناسب با آن گرایشی که پیدا می‌کرده، حرف‌های خود را بالا و پایین می‌کرده است. من تعجب می‌کنم در ایران از رشید رضا بیشتر به صورت مثبت یاد می‌شود، ولی واقع امر این است که شخصیت بسیار بی‌ثباتی دارد و خیلی هم فرصت‌طلب است و چندان نمی‌توان به تحلیل‌های او اعتنا کرد.

درباره ترکیه و آتاتورک اشاره کردید که ایشان بساط خلافت را برمی‌چیند و نظریه جمهوری را در این کشور پیاده می‌کند، سیر تغییر از نظریه خلافت به جمهوریت در این کشور چگونه بوده است؟

در اوایل قرن بیستم یکی از مدل‌های سیاسی برای مدیریت جامعه چه در کشورهای جهان سوم و چه در کشورهای اروپایی، مدل جمهوریت بوده است و این تنها مختص ترکیه نبوده که سیر خاصی داشته باشد. فلذا این سوال شما چندان دقیق نیست.

اما عثمانی با کشورهای اروپایی تفاوت‌های عدیده‌ای داشته است. حکومت عثمانی سالیان مدیدی به عنوان مهد حکومت اسلامی و خلافت اسلامی مطرح بوده است و طبیعتاً ترکیه به عنوان بخش مرکزی این حکومت، در هم تنیدگی بالایی با این مفهوم داشته است. بر این اساس ایجاد تغییر و گذار از خلافت به سمت جمهوریت به سادگی امکان‌پذیر نبوده است. از این منظر می‌خواهیم تحلیل شما را داشته باشیم؟

این موضوع خیلی با بحث خلافت ارتباطی ندارد. آتاتورک و همفکرانش، هم روشنفکران ترک و هم بخش اصلی ارتش از قرن نوزدهم به بعد تحت تأثیر مسائلی بودند که در جامعه اروپایی می‌گذشته و در نتیجه تنها فکر آتاتورک نبوده و مجموعه‌ای بوده که با او همفکر و همراه بوده‌اند. آنها برای این‌که جامعه را اداره کنند، مدل جمهوریت را پیشنهاد کردند و نه تنها مدل جمهوریت را که کل مجموع خط مشی را که آنها برای جامعه ترکیه در نظر گرفتند، با خشونت بسیار اعمال می‌کردند. بنابراین تئوری جمهوریت به عنوان بخشی از یک تئوری وسیع‌تر برای ترکیه بعد از خلافت مطرح می‌شود و آن مبنای اصلی این مدیرت، برگرفتن معیارها و قوانین غربی است، البته یک نوع ترکیزه کردن هم همراه این روند بوده است. چون آنها به ناسونالیسم ترک بسیار اهمیت می‌دادند و این ناسیونالیسم فقط یک شعار نبوده و سعی می‌کردند آنچه را که می‌خواهند وارد کنند، به نوعی ترکیزه بکنند. به همین دلیل است که در مجموع موفق هم بودند، چون سعی کردند آن را بومی کنند. بومی کردن نه در شکل اسلامی که در شکل ترکی آن.

بدیع الزمان سعید نورسی در بازه شکل‌گیری جمهوری ترکیه یکی از متفکرین برجسته ترک است که در زمینه نسبت حکومت و اسلام نظرات قابل تأملی ارائه می‌کند. نظریات او تا چه میزان بر روندهای فکری زمانه تأثیر داشته است؟

در ترکیه یک مجموعه زیادی هستند و فقط نورسی نیست. یک مجموعه زیادی از روشنفکران و عالمانی هستند که تقریباً از اواسط قرن هجدهم حضور داشته‌اند. باید توجه کرد چون عثمانی‌ها هم مرز اروپا بودند و حتی بخش‌های مهمی از اروپا تحت سلطه آنها بود و بالکان و بخش‌های زیادی از شرق اروپا دست ترک‌ها بوده و آنها در اروپا حضور داشتند و حتی با کشورهای توسعه یافته اروپایی آن زمان هم‌مرز بودند و با آنها در یک تعامل مثبت یا منفی بودند، در نتیجه تأثیرات زیادی از غرب می‌پذیرفتند. تعامل مثبت به این معنا که تعامل تجاری و سیاسی داشتند و منفی به آن معنا که برای دادن استقلال به قلمروهای اروپایی که تحت اختیارشان بود، فشار زیادی را متحمل می‌شدند. این تعاملات و برخوردهای مثبت و منفی یک طبقه وسیعی را در ترکیه ایجاد کرده بود که احساس می‌کردند باید روش‌های دیگر و مدیریت دیگر و قوانین دیگری را ایجاد کنند. بنابراین در کل قرن نوزدهم ما شاهد رشد این گروه هستیم و مخصوصاً یان گروه در ارتش که بعدها به ترکان جوان تبدیل می‌شوند نفوذ زیادی داشتند. چون در دوران عثمانی و همچنین بعد از آنکه دوران جمهوریت می‌شود، تقریباً مهم‌ترین نهاد موجود در جامعه که مورد اقبال و احترام عموم مردم بوده، همیشه ارتش بوده است. در دوران عثمانی به یک صورت و در دوران پس از آن هم به شکل دیگری. و این که در داخل ارتش کسانی تحت تأثیر افکار جدید قرار بگیرند، بسیار مهم بوده است. چرا که بازوی اجرایی پیدا می‌کرده برای تحقق آرمان‌هایی که به آن رسیده‌اند. بنابراین تاریخ قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم ترکیه یک تاریخ بسیار گسترده‌ای است و تنها به نورسی محدود نمی‌شود و یک مجموعه بسیار زیادی هستند که بحث مفصلی دارد و نمی‌خواهم وارد بیان ویژگی‌های اوایل قرن نوزده و اوایل قرن بیستم ترکیه بشوم.

اخوان یکی از مجموعه‌های اسلامی است که در میان جامعه اسلامی بسیار حائز اهمیت بوده است. این مجموعه به مروز زمان تعدیلات و تغییراتی را در افکار و عقاید خود ایجاد می‌کند واین تغییر به ویژه در سال ۹۴ به شکل پررنگی بروز می‌یابد. آیا تفکرات امروز داعش را می‌توان تأثیر پذیرفته از باورهای اخوانی پیش از اصلاح و تعدیل دانست؟

خیر، هیچ ربطی به یکدیگر ندارند. هر چند ممکن است یک شباهت‌هایی هم میان آنهاوجود داشته باشد، ولی این بدان معنا نیست که تحت تأثیر آنهاقرار داشته باشد. برای این که داعش، جبهه النصره و القاعده عراق و زرقاوی را بشناسید، باید القاعده را بشناسید. برای اینکه القاعده را بشناسید، باید به صورت مبنایی تحولاتی را که در دهه ۸۰ و از زمانی که شوروی افغانستان را اشغال می‌کند و موج جهادی علیه اشغال شوروی در داخل افغانستان شکل می‌گیرد را بشناسید. همچنین تحولاتی که در پاکستان ضیاءالحق و به ویژه در مناطق مرزی شکل می‌گیرد و کسانی که به عنوان داوطلبان جنگ با الحاد و کمونیست وارد افغانستان، مزار شریف و مناطق مرکزی می‌شوند و کمک‌هایی را که در آن زمان صورت می‌گیرد باید مطالعه و تحلیل کرد. در آن بازه زمانی دولت ریگان سر کار می‌آید، دولت سعودی در زمان فهد هم سعی می‌کند به حداکثر ممکن تسهیل و تشویق کند که داوطلبان مبارزه با کمونیزم را به این سرزمین‌ها اعزام کند. باید روشن شود چه گروه‌هایی می‌آیند و این گروه‌ها با چه زمینه‌های فکری هستند. چون بخشی از آنها مانند ایمن ظواهری از مصر یا کشورهای غیر سعودی می‌آیند و تئوری مبارزاتی‌شان، تئوری سید قطب است. تئوری قطب همان تئوری است که معتقد است: «جهان یا جاهلی است یا اسلامی»؛ این تئوری در نیمه دوم دهه ۷۰ در داخل مصر، منجر به ایجاد یک سلسله اقداماتی می‌شود مانند جهاد و گروه‌های دیگری که در مصر بودند. آن‌هایی که این گروه‌ها را تشکیل می‌دهند، عمدتاً سابقه اخوانی دارند و این گروه‌ها با ذهنیتی که متأثر از افکار قطب است، وارد افغانستان می‌شود. یک عده هم مانند بن لادن و کسانی که از عربستان می‌آیند، ذهنیت جهیمانی دارند. او فردی است که در سال ۱۹۷۹ (اول محرم ۱۴۰۰) در داخل مسجد الحرام قیام داشت. جهیمان تحت تأثیر وهابیت اخوانی دهه‌های ۲۰ و ۳۰ است که در عربستان وجود داشت و علیه عبدالعزیز اقدام می‌کردند و با او جنگیدند. به هر حال سنتز بین وهابیت جهیمانی و تئوری‌های قطب و گروه‌های مبارز مسلحانه اسلامی موجود در مصر نیمه دوم دهه ۷۰ در طی دهه ۸۰ در داخل افغانستان و پاکستان منجز به یک سلسله افکاری می‌شود که این افکار تحت عنوان القاعده در افغانستان بروز می‌یابد.

در ادامه و در اواخر دهه ۸۰ روس‌ها عقب‌نشینی می‌کنند و آن به تعبیر من شوک بزرگ که منجر به تولد القاعده می‌شود عمدتاً از اشغال کویت شکل می‌گیرد. به این معنا که کویت اشغال می‌شود و عربستان از آمریکا و کشورهای غربی می‌خواهد که برای خروج صدام دخالت کنند و این خلاف مبانی فکری گروه‌هایی بود که بعدها القاعده را تشکیل می‌دهند. خود بن لادن با مقامات سعودی ملاقات می‌کند و به آنها اعلام می‌کند، من با گروه خودم صدام را از کویت اخراج می‌کنم، اما عربستان وقعی به این پیشنهاد نمی‌نهد و در نهایت آمریکا دخالت می‌کند.

این اتفاق بعد از این که جریانی بعدها القاعده را تشکیل می‌دهند و دیگرانی به القاعده سمپاتی پیدا می‌کنند، این طرح را مطرح می‌کنند که اولاً نباید غیر مسلمانان به سرزمین مقدس (که از نظر آنها کل شبه جزیره، سرزمین مقدس است) وارد شوند. دوم این که درست است، صدام ظالم و متجاوز است، اما به هر حال مسلمان است و برای دفع حاکم ظالم مسلمان نباید از غیر مسلمانان کمک گرفته شود. این دو عامل منجر به یک تحول و به تعبیر من یک شوک بزرگ برای این جریان می‌شود که بعدها به القاعده تبدیل می‌شود که بررسی آن بسیار مفصل است.

اگر بخواهیم مسأله را از منظر سیاسی بررسی کنیم برخی از تحلیل‌گران معتقدند جریان‌های رادیکال مذهبی که در منطقه حضور دارند و قصد هم ندارند تغییر کنند، همیشه به یک سرزمینی احتیاج دارند که در آنجا جولان بدهند و محیط بحرانی را پیدا می‌کنند که بتوانند در آنجا زیست داشته باشند. بر این اساس قدرت‌های منطقه‌ای هم از این روند استقبال می‌کنند تا آنهارا به کشوری که خود می‌خواهند هدایت کنند؟

بحث اصلاً از اینجا شروع نمی‌شود. باید توجه کرد القاعده در اوایل دهه ۹۰ شکل می‌گیرد. این که قدرت‌های بزرگ جهانی در آن زمان و قدرت‌‌های منطقه‌ای از سوی دیگر به عنوان یک واقعیت با اینها چگونه برخورد می‌کنند و چگونه از آنها استفاده یا سوء استفاده می‌کنند، بحث مفصلی است و این نیست که این گروه تنها خواستار سرزمینی بوده که امکاناتی داشته باشد. از آن به بعد برای فهم تحولات القاعده باید واقعیت القاعده به اضافه سیاست‌های عمدتاً امنیتی و بعضاً غیر امنیتی به معنای سیاسی آن را در نظر بگیرید و این که چه تعامل و کنش و واکنشی با القاعده داشتند. ضمن این که فهم القاعده از اوایل دهه ۹۰ به بعد و به ویژه از ۲۰۰۱ به بعد موضوعی نیست که شما تنها بر اساس فعل و انفعالات داخلی این گروه بتوانید مسائلش را متوجه شوید و وارد یک معادلات جدیدی می‌شود که در این معادلات جدید سیاست‌های خارجی و سیاست‌های امنیتی کشورهای منطقه‌ای و غیرمنطقه‌ای بسیار تأثیرگذار بوده است.

کشته شدن بن لادن به تعبیر برخی تحلیل‌گران باعث شد تا سر مار کنده شود، اما چندین سر دیگر بیرون بیاید و این مسأله برخورد و کنترل این جریانات را دشوارتر کرده است. شکل‌گیری این انشعابات به دلیل نوع برخوردی است که با جریان القاعده و شخص بن لادن شده است یا روندی طبیعی به شمار می‌رود؟

این یک جریان طبیعی است که هر گروه زیرزمینی و در عین حال وسیع از نقطه نظر احساسات و تعلق خاطر مانند القاعده، چنین انشعاب‌هایی داشته باشد. بر اساس نظرسنجی‌های دقیقی که در اوایل دهه ۹۰ انجام شد، بیش از ۹۰ درصد سعودی‌ها سمپات القاعده بودند و نه تنها در سعودی که یک نمونه است، در خیلی از کشورهای اسلامی ممکن است به این رقم نبوده باشد، ولی تعداد زیادی بودند. مضافاً این که این ایدئولوژی در بین جوامع کشورهای غیرمسلمان و آنانی که در کشورهای غیرمسلمان هم زندگی می‌کردند بسیار قابل توجه و احترام بوده است. گروه دوم نسل دوم و سوم مهاجرانی که بودند در اروپا متولد شده بودند و این مهاجران عمدتاً از ریشه عرب یا ریشه شبه قاره‌ای بودند. از محیط خود کنده شده و در محیط جدید به دلایلی نمی‌توانستند در موقعیت متناسب با ظرفیت‌های علمی و اجتماعی و شخصی خود قرار بگیرند و در نتیجه به این تئوری جذب می‌شدند. به ویژه در جایی مثل فرانسه این روند بسیار قوی است. بنابراین سلسله مشکلات و عقده‌های روحی و روانی که در بسیاری از موارد هم حق با آنها بود برای جریانی که مشکلات هویتی و اجتماعی و فرهنگی دارد، القاعده تئوری بسیار جذابی بوده است و بخش قابل توجهی از آنها به این سازمان ملحق شدند. همان‌طور برای گروه‌های دون پایه‌ای که نمی‌خواهم خصوصیات روحی آنها را توصیف کنم، هم خیلی جاذبه داشت و آنها هم به القاعده ملحق شدند و اگر هم ملحق نشدند، دست کم نسبت به آن سمپاتی داشتند. بنابراین چنین گروهی با این ویژگی‌ها و جاذبه‌ها در داخل کشورهای مسلمان و حتی اروپا که در عین حال فعالیت زیرزمینی داشته، به شدت مورد توجه و تمرکز بخش‌های سیاسی و امنیتی، قرار می‌گیرد. طبیعی است که کیفیت مسیر تحولی‌اش، مانند یک حزب رسمی نیست، چون اصلاً هیچ بخشش حالت عادی ندارد، اگر کسی ویژگی‌های القاعده را بداند، درمی‌یابد که این انشعاب‌ها یک اتفاق طبیعی است. بخشی از آن به دلایل ایدئولوژیک است. بخشی از آن هم به دلایل جغرافیایی و بخشی هم به دلیل نفوذ دستگاه‌های سیاسی و امنیتی شکل گرفته است. پس باز هم باید تأکید کنم که نوع و جنس این انشعابات کاملاً طبیعی و عادی و همخوان با محیطی است که این جریا در آن زیست می‌کند.

برخلاف فرمایش شما برخی از تحلیل‌گران معتقدند که داعش بیش از این که نتیجه و نسخه انشعاب یافته از القاعده و جبهه النصره باشد، نتیجه اتحاد نیروهای بعثی و گروه‌های اهل سنت عراقی است که از سیاست‌های تبعیض‌آمیز نوری مالکی به تنگ آمده است؟

ببینید خود داعش اصلاً ربطی به عراق ندارد و محل تولدش در سوریه است. بنابراین گروه داعش و ایدئولوژی و افکار داعش پدیده‌ای است که در سوریه متولد شده است. این که به عراق می‌آید و به این سرعت غیرقابل انتظار جلو می‌رود، بخشی از آن بنا به دلایلی است که شما اشاره کردید، وگرنه خود آن ربطی به داعش ندارد. اما کسانی که به داعش جذب و باعث شدند نیروهای این جریان افزایش یابد از بعثی‌ها و افسرانی هستند که شما به آن اشاره کردید. البته باید به این نکته هم عنایت داشت که بسیاری از آنها به سرعت از این مجموعه جدا شدند و امروز بحران شدیدی میان گروه‌های بعثی و نیروهای داعش وجود دارد. نیروهای اهل سنتی که در عراق بودند، ابتدا از داعش استقبال می‌کردند، اما طی همین یک ماه اخیر، آن‌قدر رفتار غیرقابل قبول و انتظاری از اعضای داعش دیده شده که بسیاری از جریانهاو افراد اهل سنت از این مجموعه بازگشته‌اند. حال اجمالا خود داعش یک موضوع است، این که شما می‌گویید مربوط به پیش‌روی داعش در عراق است و مربوط به موضوع دیگری است.

امروز داعشی که در عراق فعالیت می‌کند، ریشه گرفته از همان جریان النصره است یا نیروهای بعثی عراقی در آن حضور دارند و امور را مدیریت می‌کنند؟

ببینید، اینها داعشی هستند که در سوریه متولد شده‌اند و داعشی که در سوریه متولد شد، داعشی است که از النصره انشعاب کرد و النصره‌ای که در سوریه وجود دارد، بخشی از القاعده است.

اگر بخواهیم از نیروهای داعشی که در عراق حضور دارند، تقسیم‌بندی انجام دهیم، کفه ترازو بیشتر به سمت بعثی‌ها سنگینی می‌کند یا به سمت النصره؟

این سوال شما دقیق نیست. چون داعشی که به عراق وارد شد، همان داعشی بود که در سوریه متولد شده و بعدها و در زمان ورودشان مورد استقبال بعثی‌ها قرار گرفتند، ولی رفتارهای پسین آنها با شهروندان عراقی و میراث تاریخی عراق و از بین بردن همان یادبودهای تاریخی و از بین بردن مساجد و کلیساهای قدیمی باعث شد تا بعثی‌ها هم از این جریان زده شوند. چون به هر حال بعثی‌ها هم عراقی هستند و هیچ عراقی حاضر نیست به میراث کشورش صدمه و لطمه وارد شود. داعش که وارد عراق شد، نیروهای زیادی به آن ملحق شدند ولی به مرور زمان بسیاری از آنها به دلیل رفتارهای بربر گونه داعشی از آن جریان جدا شدند. اما آنچنان که گفتم بدنه داعش همان‌هایی هستند که از سوریه آمده‌اند و از آنچه معروف است، نیروهایی که از سوریه آمده‌اند، سه هزار نفر بوده‌اند، ولی خوب این اعداد خیلی دقیق نیست. چرا که این جریان یک ارتش منظم نیست و جریان خزنده‌ای است و نمی‌توان برایش مانند یک ارتش چریکی جمعیتی را تخمین زد. در واقع یک پدیده قرن بیست و یکمی است که قبلاً سابقه نداشته و با آن معیارهایی که در گذشته و مثلاً درباره نیروهای چریکی و مبارز برانداز بودند، قابل تشخیص و تحلیل نیست و نمی‌توان مجموعه جدید را با شاخص‌های قدیمی و کلاسیک ارزیابی کرد.

جنس رابطه این جریانات با عربستان و سعودی‌ها هم قابل توجه است. برخی از تحلیل‌گران معتقدند که کمک‌های مادی و معنوی چه از سوی دولت عربستان و چه از طرف نهادهای دینی و مذهبی و همچنین شخصیت‌های برجسته این کشور به جریان داعش صورت می‌گیرد و برخی دیگر چنین برداشتی ندارند و می‌گویند عربستان خود از نحوه پیشروی این جریان ترسیده است. رابطه عربستان با داعش را چگونه تفسیر می‌کنید؟

چند موضوع در این مسأله دخیل است. نخست این که عربستان یک واحد یکپارچه نیست و حتی بخش رسمی این کشور هم نظر یکپارچه‌ای ندارد و در داخل خاندان سلطنتی هم یکپارچه نیست. یعنی سیاستی که سازمان امنیت عربستان دارد، غیر از سیاستی است که وزارت کشور، خارجه یا قصر ملکی دارد. این مسأله در عالمان رسمی عربستان و وهابیت رسمی و مفتیان هم مشاهده می‌شود. این همانند گروه‌های مستقل این دارالافتا و بیت رسمی است. بنابراین عربستان در بخش رسمی‌اش یکپارچه نیست. مضافاً بر این که در دوره‌های مختلف هم متفاوت است، یعنی عربستان با سیستم امنیتی تحت مدیریت بندر بن سلطان یک شکل است و امروز به صورت دیگری. اما جامعه خود عربستان هم یک­دست نیست. حداقل در جایی که به جامعه وهابیت مربوط است. بخشی از جامعه عربستان تابع وهابیت رسمی و وهابیت مجلس افتاست. ولی بخش قابل توجهی هم هستند که تابع وهابیت‌های مستقل دیگر هستند. باز هم وهابیت‌های مستقل هم نوع‌های مختلفی دارند و یک­دست نیستند.

برای این که رابطه عربستان با جریانی مانند داعش مورد بررسی شود، باید دید این مجموعه پیچیده و خیلی هم متنوع چه رابطه‌ای با داعش دارند، موضوع دوم این که در مقطع زمانی سه سال و نیم از هنگام ناآرامی‌ها در بهار عربی و به ویژه در سوریه این مجموعه وسیع و متنوع عربستانی در قبال مسأله سوریه که منجر به تولد داعش شد، چه نوع موضع‌گیری داشتندو در طی سه سال و نیم اخیر این موضع‌گیری‌ها چه تحولاتی داشته است. اینها هر یک و به صورت مستقل باید بررسی شود.

به طور خلاصه در ابتدای ناآرامی در سوریه و دقیقاً در ماه آوریل تعداد از مفتیان مانند لوهیدان اطلاعیه و فتواهایی در دشمنی علیه اسد صادر کردند که ای مردم سوریه برخیزید و این گروه فاسد را براندازید، حتی اگر به قیمت کشته شدن یک سوم جمعیت کشور باشد. این آقای لوهیدان جزو مجلس افتاست و قبلاً هم رییس قوه قضاییه عربستان بوده است. این اقدامات که بسیار هم دیده شد، ناآرامی را در سوریه شدت بخشید. یا مثالی دیگر این که هیچ کس مانند وزیر خارجه سعودی آقای سعود الفیصل برای معارضین سوری و برای منزوی کردن سوریه گریبان چاک نکرد. او سخنانی را به زبان آورد که قذافی در زمان خودش نمی‌زد. در نتیجه عربستان به بخش‌های مختلف اعم از رسمی و غیررسمی، تقسیم می‌شود. بخش‌های مختلف وهابی در آتش افروزی سوریه یکی از مهم‌ترین نقش‌ها را هم به لحاظ ایدئولوژیک، هم به لحاظ مذهبی، سیاسی، تبلیغاتی، تسلیحاتی و حتی آموزش دادن به معارضین انجام دادند. البته این موضع‌گیری در بخش‌های مختلف همیشه یکسان نبوده و فراز و نشیب زیادی داشته، اما این که سعودی‌ها در حال حاضر از پدیده‌ای به نام داعش می‌ترسند، با آن اندازه‌ای که در ذهن ما شکل گرفته تطابق ندارد. یعنی ایدئولوژی که در نهایت یک بیان عمیقاً وهابی دارد، منطقاً و عملاً نمی‌تواند در مقابل رژیمی قرار بگیرد که مورد حمایت همه جانبه شخصیت‌ها و مقامات وهابی است. این بیشتر یک خوش باوری ایرانی است که فکر می‌کنیم داعش یک تهدید برای عربستان است. می‌تواند آزار دهنده باشد، اما به آن معنا که برای عراق یا سوریه تهدید است، به هیچ عنوان نمی‌تواند برای ریاض تهدید آمیز باشد.

با این تفاسیری که ذکر شد، شما آینده داعش را چگونه می‌بینید؟ اگر در عراق بتوان این جریان را کنترل کرد، دوباره ریشه این جریان در سرزمین دیگری بیرون می‌آید؟

رفتاری که اینها در عراق داشتند، خیلی با انتظارات عراقی‌هایی که ابتدا از داعش استقبال کردند، متفاوت بود. بنابراین در عراق یک تجربه سنگینی را خواهند داشت. اما تجربه داعش در عراق به دلیل رفتار غیرقابل انتظاری که بخش‌های مختلف ناراضی عراقی داشتند، معادلات را قدری متفاوت کرد و خیلی بعید است که بتوانند تحرک بیشتری داشته باشند. از سوی دیگر مشکلی که در عراق وجو دارد بیشتر سیاسی است. اگر این مشکل نباشد که متأسفانه هنوز هم هست و ادامه خواهد داشت، داعش خیلی زودتر از اندازه‌ای که قابل انتظار است به پایان راه خود خواهد رسید و مشکلش محصور می‌شود. اما فعلاً با توجه به اوضاع پیچیده عراق، شاید این انتظار به سادگی عملی نباشد.

دلایل و تئوری‌هایی که امروز علت شکل‌گیری داعش عنوان می‌شود، صحیح نیست. در واقع اینها مواردی است که بعدها و پس از تشکیل و پیشروی این جریان طرح و بحث شده است. دولت اسلامی عراق و شامات که این روزها در عراق فعال است، جریانی ریشه گرفته از جبهه النصره است. جریانی که خود از القاعده منشعب شده است. به عبارت دیگر داعش هم انشعاب و شاخه‌ای از القاعده به شمار می‌رود.

[۱] این مصاحبه توسط نشریه­ی مهرنامه شماره ۳۷، در شهریورماه ۱۳۹۳ منتشر شده است.

Print Friendly

دیدگاه ها بسته شده است